| نویسنده |
پیام |
|
|
Ema87
Diaoko سرعت آپ کردنت خوبه ولی قسمتهات کوتاهه .
قسمت سوم هم کوتاه بود اما ؟
سپاسگذارم
مهر ، همايش و آزادگي
|
|
|
ojeparvaz سلام عزيز. خوش آمدي و لطف ميکني ميخوني.
سپاسگذارم
مهر ، همايش و آزادگي
|
|
|
دوستان ميشه يکي به من توضيج بده که چجوري نقل قول (َQuoting) رو انجام بدم؟
سپاسگذارم
مهر ، همايش و آزادگي
|
|
|
|
|
Diaoko خوندم.خاطرات نوجونی و جوونی باحاله...خسته نباشی...آقا ادامه رو بیا...
Quoting: Diaoko دوستان ميشه يکي به من توضيج بده که چجوري نقل قول (َQuoting) رو انجام بدم؟ سپاسگذارم توی هر پستی که زده میشه بالاش نوشته پاسخ. اول متنو با موس میکشی و پاسخ رو میزنی خودش کوییت میکنه... اگرم که اینه نداری توی انجمن مسائل مربوط به سایت هست اونجا توضیح داده... امیدوارم فهمیده باشی.... حالا ادامه رو بیا
به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
|
|
|
Quoting: rahamatt توی هر پستی که زده میشه بالاش نوشته پاسخ. اول متنو با موس میکشی و پاسخ رو میزنی خودش کوییت میکنه... اگرم که اینه نداری توی انجمن مسائل مربوط به سایت هست اونجا توضیح داده... امیدوارم فهمیده باشی....
 رها جان فهميدم. خيلي از راهنماييت سپاسگذارم.
مهر ، همايش و آزادگي
|
|
|
Quoting: Diaoko رها جان فهميدم. خيلي از راهنماييت سپاسگذارم.
خدا رو شکر خواهش میکنم.وظیفه بود ادامه رو بیا 
به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
|
|
|
قسمت چهارم: منم انگار که تمام بدنم کرخت شده بود تو همون کرختي مست مست بودم. با خودم ميگفتم اگه هم امشب مردم اشکال نداره . به عشقم رسيدم. خوابم برد. -کامي اومدي؟ سهيلا زنگ زد. منتظرن. اشکامو پاک ميکنم. -اومدم. هنوز چهره خاطره توذهنم نقش بسته. ميرم پايين ستاره بيدار شده. تمام وجود من انگار در ستاره خلاصه شده. يراست ميرم بغلش ميکنم. -بيدار شدي خوشگلم؟ بيا بغل پدر ببينم. ستاره آروم ميشه و مثل هميشه لبخند آسماني خودشو هديه من ميکنه. انگار تمام غصه دلم فراموش شد. کمي باهاش بازي ميکنم. ژاله با يه شيشه شير که از قبل براش آماده کرده بود مياد و ستاره رو ازم ميگير. -تورو خدا پاشو آماده شو منتظرن. اون ريشتم بزن لطفاً آدم روش نميشه باهات جايي بره. کلافه شدم. اصلا تو هواي زندگي جاريم نيستم. همش ميخوام به گذشته فرار کنم. بزور خودمو متمرکز ميکنم. مشغول زدن ريشم ميشم. بعد از نيم ساعتي تو راه هستيم و ژاله همش در مورد مسائل مربوط به اسبابکشي صحبت ميکنه. جواباشو کوتاه ميدم. ذهنم تحمل حال رو نداره. جيغ ستاره من و ژاله رو به خودش مياره. خوشبختانه ژاله دست از سرم بر ميداره و منو به حال خودش رها ميکنه تا با ستاره مشغول بشه. بهروز با خشرويي در رو برومون باز ميکنه و اول از هرچيز ستاره رو از دست مامانش ميقاپه. شب خوش ميگذره. چند تا از دوستاي ديگهمونم اومدن و تا ديروقت سرگرم شديم. شلوغي و جمعيت منو دوباره به دنيا برميگردونه. سهيلا آخرش طاقت نمياره و بهم گوشه ميزنه: -کامي بالاخره از مسافرت برگشتي ها. جواب نميدم. بچهها حالت هاي منو ميشناسن. مثل اين که فهميدن قضيه شوخي بردار نيست. دنبالشو نگرفتن. موقع برگشتن توراه خونه ژاله ديگه طاقت نياورد. -کامي چي شده. عکس مامانت تورو کجا برده؟ سکوت. جوابي نداشتم بدم. -نميخواي بگي؟ -هيچي نيست ژاله. بيخيالش. شب وقت خواب دوباره به فکرو خيال فرو ميرم. نميتونم بخوابم. بعد از مدتي ميرم تواطاق پذيرايي و براي خودم يک ليوان ويسکي ميريزم. ضمن مزمزه کردنش دوباره از دنيا فرار ميکنم. -بيدار شيد. بستونه ديگه پاشيد. خاطي برو تو کيسه خواب خودت تا مامانت نديدتت. دايي شاهين بايه تيکه چوب نرم ميزد رو پاهامون و داشت بيدارمون ميکرد. صبح زود بود هنوز کسي بيدار نشده بود. هنوز کاملاً بيدار نشده به خودم گفتم يعني دايي هواي مارو داره؟. خاطره رفت تو کيسه خودش و خوابيد. من ديگه دل تو دلم نبود. پا شدم اومدم بيرون. دايي رفته بود کنار رودخونه و داشت صورتشو ميشست. -ما رو بگو که فکر ميکرديم آقا ببوه. نگو دست شيطونو از پشت بسته. بابا ايول. اما مواظب باش پسرم. انقد تابلو نباشيد. شانس آورديد که ديشب بقيه سرشون حسابي گرم بود. نگاهاتونو هرکي ميديد ميفهميد چه خبره. در ضمن اگه خواستي تو روز روشن هم يه دختري رو ببوسي رو درخت نبوسش. از دور ميبيننتون. خرفهم شد؟ -بله. سرمو انداختم پايين. پس همه چيزو ميدونست. يه مشت آب پاشيد تو صورتمو پاشد رفت. -صورتتو بشور بريم کمي هيزم جمع کنيم بياريم. خيلي دوسش داشتم. تو همه بزرگاي خونواده تنها کسي بود که ماهارو درک ميکرد. هر وقت يکي با پدرو مادرش حرفش ميشد، دايي شاهين ميومد و کارو درست ميکرد. واسه همينم همه خيلي دوسش داشتيم. خاطره بيدار نشده بود. اونروز من کمي خودمو عقب کشيدم. از دايي و از اينکه ميدونست خجالت ميکشيدم. فکر ميکردم همش داره منو نگاه ميکنه. خاطره ولي مثل اين که فکر ديگهاي کرد. کم کم وقتي ديد که من خيلي طرفش نميرم و از هر بهانهاي استفاده ميکنم تا ازش دور باشم، اخماش رفت توهم. از ظهر ديگه باهام حرف نزد. دل تو دلم نبود. ميخواستم يه جوري بهش بفهمونم که چيشده. اما ديگه خاطره بهم مهلت نزديک شدن نميداد. همش از من فرار ميکرد. وقت خداحافظي هم زودتر رفت تو ماشينشون نشستو باهام حرف نزد. وقتي که ماشينا داشتن راه ميافتادن آخرين لحظه يه بار چشمامون تو هم افتاد. پرسش، رنجش، قهر، خواهش، حتي عشق.. يک دنيا حرف تو يک ثانيه تو چشمامون ردو بدل شد. و رفت. خالهم اينا يه ژيان داشتن. عمو رحيم شوهر خالهم هميشه خيلي يواش رانندگي ميکرد. بر عکس پدرم و دايي شاهين. ما زودتر رسيديم کرمانشاه. شنبه طبق معمول رفتم مدرسه و وقتي براي ناهار برگشتم خونه ديدم در خونه بازه و چند تا ماشين دم در خونهمونن. ذوق زده شدم. فکر کردم فاميلامون اومدن مهموني پيشمون. دويدم تو حياط وسط راه ولي سرعتمو کم کردم. راننده عموم نشسته بود رو پله ها و داشت گريه ميکرد. تعجب کردم. از تو اطاق نشيمن که مشرف به حياط بود صداي جيغ مادرمو شنيدم. ترس برم داشت. آقا مجتبي که منو ديد پاشد اومد سراغم. من وسط حياط خشکم زده بود. تمام وجودم شده بود سئوال. ولي ميترسيدم بپرسم. -آقا کامران سلام. حالت خوبه؟ -سلام آقا مجتبي. چي شده؟ نتونست جواب بده. صورتش تو هم گره خورد و سرشو برگردوند رفت کنار ديوار. ديدم بدنش داره تکون ميخوره. -مهراااااااااان ... خدا مرگم بده مهرااااااااااااااااااان. اي خدااااااااا. فرياد مادرم حياطو پر کرده بود. چي شده؟ دايي مهران اومده؟ دعواشون شده؟ دايي مهران تو سنندج زندگي ميکردن. اتفاقاً آخر هفته قبلش ما رفته بوديم پيششون. دويدم رفتم تو اطاق. اولين کسي رو که ديدم دايي شاهين بود که داشت گريه ميکرد. زنداييم دستاي مامانمو گرفته بود. مامان با ناخناش صورتشو خراشيده بودو همش اسم دايي مهران رو فرياد ميزد. پدرم اومد دستمو گرفتو منو برد تو حال. -پدر چي شده؟ دايي مهران چي شده؟ -کامران داييت اينا ديشب تو راه تصادف کردن و ... بغض گلوشو پيچوند. مکث کرد. -خب؟ -همهشون مردن پسرم. چشمام خشک شدن رو لباش که داشتن ميلرزيدن. منو بغل کرد. فقط تونستم بپرسم: -همهشون؟ جوابي نيومد. -يعني نازي و بهنام هم مردن؟ نازي دختر داييم 6 سالش بود. بهنام برادرش 1 سال و نيمش بود. دايي مهران کوچيک ترين برادر مامانم بود. بعد از اين که درسش تموم شده بود تو اداره برق سنندج مشغول کار شده بود. همونجا هم با خواهر يکي از همکاراش ازدواج کرد. زندايي هِوا خيلي مهربون بود. من خيلي دوستش داشتم. مامانم از بين برادراش دايي مهران رو از همه بيشتر دوست داشت. مادر بزرگم دو سال بعد از بدنيا اومدن دايي مهران سکته ميکنه و ميميره. مامانم که دختر بزرگ خونواده بود و اونموقع 16 سالش بود تقريبا نقش مادر دايي مهران رو بازي ميکنه و اونو بزرگ ميکنه. حتي وقتي که من کوچيک بودم و دايي دانشگاه کرمانشاه درس ميخوند، تو خونه ما زندگي ميکرد. عمو هوشنگ که از دستشويي بيرون اومد تا منو ديد اومد طرفمو بغلم کرد. عمو هوشنگ تو بهداري بود و بين فاميلاي پدرم از همه بيشتر با فاميلاي مامانم ارتباط داشت. -عمو نازي و بهنامم مردن؟ -آره عمو جون. هق هق امونش نداد. اين ميون فرياد مامانم بازم بلند شده بود. -آخه اينم شد مملکت؟ بي ناموسا.. مگه ميشه يه نفر تا صبح از ترس گرفتار شدن جرأت نکنه بهشون دست بزنه. آخه چرا نبايد کسي جرأت کمک کردن به مردم داشته باشه. بيچارهها تاصبح پرپر زدن و مردن. اگه يکي بهشون ميرسيد ميشد نجاتشون داد. برگشتم ديدم آقا مصطفي همکار پدرم سرشو انداخته پايين و داره با خودش حرف ميزنه.
مهر ، همايش و آزادگي
|
|
|
Quoting: Diaoko قسمت چهارم: عالی بو د ولی خیلی کم می نویسی 
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
|
|
|
|
|
Quoting: SACRIFICE الی بود ولی خیلی کم می نویسی
عزیز ممنون از این که خوشت اومده. باشه سعي ميکنم قسمت بعدي رو طولانيترش کنم. ولي برام جالبه. خيلي از داستاناي ديگه از مال من کوتاه ترن ولي کسي به اونا نميگه کم نوشتن بهرحال خواست خواننده مرجعه و من هم تمکين ميکنم
سپاسگذارم
مهر ، همايش و آزادگي
|
|
|
Quoting: Diaoko ولي کسي به اونا نميگه کم نوشتن
برو سربزن من به همه میگم کمه 
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
|