صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
خاطره
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
.
11
.
12
.
>>
نویسنده
پیام
Diaoko
اعضا
#
: 27 May 2008 13:35
مثل اينکه اين تاپيک خيلي طرفدار نداره. جاي نقد دوستان خاليه. شايدم علتش اينه که من يادم رفت از نقدها پيشاپيش استقبال کنم.
بهرحال از نقدتون خوشحال ميشم.
سپاسگذارم
مهر ، همايش و آزادگي
jerjes69
اعضا
#
: 27 May 2008 14:53
به به خاطره شیطونی کودکی /نوجوانی خیلی شیرینه
به شرطی که کامل وبا ذکر جزئیات باشه حسابی به دل می شینه
من به شدت پایم
ساده بیا دست منو بگیرو ....ساده نگیر این همه سادگیمو ......ساده نگیر اگه هنوز میتونی ......پای همه سادگیات بمونی ....
h_3soooot
اعضا
#
: 27 May 2008 15:28
Diaoko
منم پایم
0007
fick_dich
اعضا
#
: 27 May 2008 15:48
agha benevis ke khoob minevisi.ye 2ghesmat dige bezar man khodam barat naghd mikonam.hanooz oonghadr nashod eke naghd konam , vali khoobe,dastet dard nakone,badam benevisi bazam azat mamnoonam chon be har hal zahmat mikeshi
oldman
اعضا
#
: 27 May 2008 16:24
آقا خوبه باتشویق دوستان خوب هم پیش خواهد رفت.ادامه بده
na chandan sakht ke beshkani va chandan narm ke feshorde shavi
Diaoko
اعضا
#
: 27 May 2008 16:40
jerjes69
دوست عزيز بسيار ممنون. حق داري بالاخره هرکي يه روزي شروع کرد. خاطرات ميتونن خيلي شيرين باشن.
h_3soooot
از شماهم ممنونم که به اين تاپيک سرزدي
اميدوارم که از بقيه خاطره من راضي باشي
fick_dich
دوست عزيز بسيار ممنون. اين پشتيباني جنان منو تشويق کرد که در حا نشستم و قسمت بعدي رو نوشتم. اميدوارم که خوشت بياد.
oldman
خوش آمدي دوست عزيز. اميدوارم که از ادامهش راضي باشي
مهر ، همايش و آزادگي
Diaoko
اعضا
#
: 27 May 2008 16:40
قسمت سوم:
با لباي بسته ولي مداوم ميبوسيدمش. تمام صورتشو بوسيدم. اشکم از ذوق در اومده بود. خاطره هم با لبخند پر رضايتش پذيراي بوسه هاي من بود و منو بيشتر تو بغلش فشار ميداد. کم کم داشتم با دستم صورتشو ناز ميکردم که نزديک بود از رو درخت بيافتيم پايين. يهويي هردومون خندهمون گرفت. بعد از مدتي خنده وقتي که دوباره چشمامون به هم خوردن، ديگه همهچي روشن بود. ديگه هردومون به دل اون يکي راه پيدا کرده بوديم و هردو از اضطراب و دودلي راحت شده بوديم. همينجوري داشتيم تو چشماي هم ذل ميزديم و بي صدا هزار رازو نياز ردو بدل ميکرديم که يهو صداي داييمو شنيديم.
-بچهها کجائيد کبابا سرد ميشن بيايد ديگه.
هول هولکي جامونو درست کرديمو اول دستشو گرفتم تا خاطره يواش بره پايين بعد هم خودم پريدم پايين. تازه اونجا متوجه شديم که دست خاطره خراش خورده. همون موقع داييم هم پيداش شد و گفت:
-ميمونا بالا درخت چيکار ميکرديد؟
خاطره هم دستشو نشون دادو گفت:
-دايي ببين دستمو. خراش خورده.
دايي هم نه گذاشتو نه برداشت و گفت:
-حقته ميمون بازي به تو نيومده که. اين نرهخر رو بگي يه چيزي.
اينو نگفته خم شدو خاطره رو بلند کردو انداختش رو کولش. جند تا هم در کوني بهش زدو راه افتاديم. هر چي خاطره جيغ ميکشيد که ولم کن فايده نداشت. اون روز ديگه منو خاطره ساکت شده بوديم. وقت غذا خوردن هم کمتر تو چشماي همديگه نگاه ميکرديم. هر دو داشتيم تو خلوت خودمون از اطمينان حاصل شده و عشق بيان شده لذت ميبرديم. گويي داشتيم اون چند لحظه رو مزمزه ميکرديم.
نزديکاي غروب که داشت تاريک ميشد با کمک دايي و خاطره و پدرم چادرهارو بر قرار کرديم. شب تا دير وقت همونجا دور آتيش نشسته بوديمو زنداييم آواز ميخوند. من روبروي خاطره نشسته بودم. هر از چندگاهي به صورتش که تو نور آتيش گل انداخته بود نگاه ميکردم. آرامش عجيبي تو صورتش ديده ميشد. انگار نهايت لذت رو تجربه کرده باشه. بعد از کلي آواز خوندن وقتي که طبق معمول وقت بحث سياسي شد، من و خاطره خودمونو از جمع جدا کرديمو رفتيم لب رودخونه.
-خاطي جون مواظب باش اونجا تاريکه دخترم.
-باشه خاله، تازه کامي مواظبمه.
انگار 20 سال بزرگتر شده بودم. دستشو با غرور تمام تودستم فشار دادمو کنار رودخونه رو ريشه يه درخت که از زمين اومده بود بيرون نشستيم. خاطره زير لب آهنگ ميخوند و دستمو با انگشتش ناز ميکرد. منم دو دستي دستشو تو دستم گرفته بودمو تو خودم غرق بودم. يعني تموم شد؟ يعني چي؟ يعني خاطره ديگه مال من شد؟ يعني ميشه من تا آخر عمرم با خاطره باشم؟ يعني واقعا منو دوستم داره؟
-به چي فکر ميکني؟
-داشتم به تو فکر ميکردم. هنوزم باورم نميشه. انگار دارم خواب ميبينم.
خاطره دستمو بلند کرد و نوک انگشتمو گاز گرفت.
-دردت اومد؟
-آره، کمي؟
-پس هردومون بيداريم.
تا اومدم حرف بزنم ادامه داد:
-ديونه من خيلي دوستت دارم.
-خاطره من ديونه تو هستم. الان يه ساله که فقط تو روياي تو زندگي ميکنم.
خودشو بيشتر بهم چسبوندو بهم گفت:
-منم همينطور کامي. همش ميترسيدم چجوري بهت بگم.
-ولي من اصلاً فکر نميکردم که تو منو بخواي. آخه تو از من بزرگتري و هميشه اداي خواهر بزرگترو در ميآوردي. ميترسيدم اگه بهت بگم ... نميدونم چي ولي ميترسيدم ديگه نتونم باهات باشم. همينشم که باهام بودي برام يه دنيا بود.
-عزيزم. منم همينطور. منم همينطور.
و سرشو گذاشت رو شونم دوباره. کمي بعد براي خواب صدامون کردن. خاطره بامبول در آورد که ميخواد تو چادر من بخوابه و مراقب من باشه. چادر من کمي کوچک تر بودو فقط جاي دو نفر توش ميشد. وقت خواب ساکت بوديم. فقط دستامونو تو دست هم گرفته بوديم. کم کم صداي خرو پف ها به صورت استريو بلند شد. ديدم که خاطره غلطي زدو روشو به طرف من کرد.
-کامي خوابي؟
-نه بيدارم.
-ميشه بيام بغلت؟
-بيا..
خاطره هم از تو کيسه خوابش در اومد سر خورد تو کيسه خواب من. به هم چسبيده بوديم. تو گوشم گفت:
-کمول جونم خيلي دوست دارم.
نتونستم حرف بزنم. نفسم داشت ميلرزيد. دوباره نرمي بدنش رو حس کردم. حس عجيبي داشتم. پاي راستشو انداخت رو پام. ناخودآگاه منم پاي چپمو بردم لاي پاش. لبشو گذاشت رو لبم. بلد نبودم چيکار کنم. فقط قلبم داشت مثل گنجشک ميتپيد. خاطره وارد تر بود. نميدونم از کجا اما بيشتر ميدونست. دست چپمو که آويزون بود گرفت و گذاشت رو باسنش. با دست خودشم موهامو نوازش کرد. هميشه ميگفت که از موهاي من خيلي خوشش مياد.
-کامي شام حاضره. بيا شام بخوريم که بايد بريم سهيلا منتظره.
شب دعوتيم. تولد منه. دوستامون دعوتمون کردن. بهروز و سهيلا واسه من مهموني تولد ترتيب دادن. کلاً يادم رفته بود. اصلاً تو حالش نبودم.
-الأن ميام ژاله کمي کار دارم هنوز بايد اينجا رو مرتب کنم.
دوباره رفتم تو خيال خودم. يهو لمبم خيس شد. سرمو بردم عقب.
-نه نه خره. بايد اينجوري ببوسي.
لبشو باز کرد. با نوک زبونش لبمو ليسيد. کم کم داشت حس جديدي در من بيدار ميشد. تمام بدنم داشت ميلرزيد. توان نوازششو نداشتم. خاطره هم داشت ميلرزيد. پاي چپمو بيشتر لاي پاش فشار دارم با نفسش تو دهنم آه خفيفي کشيد. حس من ديگه شهوت شده بود. باسنشو تو دستم فشار ميدادم. خاطره خودشو به من فشار ميداد. پاشو ديگه انداخته بود پشتم. کم کم رقبت کردم و موج شهوت به وسواسم غلبه کرد. با زبونم لبشو لمس کردم. ديگه داشت از تماس زبونش با لبم خوشم ميومد. بدن هردو مون داغ شده بود. نفسهامون تند شده بود. خاطره سرشو برد زير سرم. همونجور که داشتم لاي پاشو فشار ميدادم خودشو بيشتر به من فشار داد. با پاي راستش منو بيشتر به طرف خودش ميکشيد. من داشتم صورتشو که زير سرم بود ميبوسيدم. کم کم دستمو آوردم بالا و سينه نرمو خوش تراش خاطره رو تو دستم گرفتم. همين موقع خاطره دوباره يک آه خيلي خفيفي کشيدو بدنش لرزيد. من هنوز متوجه نشده بودم که چه اتفاقي افتاده. بوسيدمش، نازش کردم. گردنمو بوسيد و آروم در گوشم زمزمه کرد:
-عشق من. عمر من.
تو اوج آسمونا بودم. احساس ميکردم که ديگه خاطره زن منه. داشت کم کم حالم بد ميشد. نفهميدم داره چي ميشه. کيرم حسابي سيخ شده بودو داشت منفجر ميشد. خاطره دستشو برد لاي پاي من. احساس کردم که دارم بيهوش ميشم. يه موج بسيار قوي داشت ميومد تو بدنم. حالم بد شده بود. ترس برم داشت. خودمو عقب کشيدم. نميدونستم داره چه اتفاقي ميافته. بيحرکت بالا رو نگاه کردم. اون موج قوي کم کم خفيف شد و فروکش کرد. تمام پاها و دستام کرخت شده بودن. ديدم خاطره داره بهم لبخند ميزنه.
-اومدي عزيزم؟
-کجا؟ داشت حالم بهم ميخورد خاطره.
ديدم داره ريز و يواش ميخنده.
-پسره خل و چل. داشت آبت ميومد.
اينو شنيده بودم. تو کوچه پسر همسايهمون کامبيز که از ما بقيه دو سال بزرگتر بود چند بار تکرار کرده بود. اما نفهميده بودم که منظورش چيه.
-يعني چي خاطره؟ آب چيه.
بازم لبخند زد. بهت ميگم عشق من. بعداً سرشو گذاشت رو شونهمو خوابيد. منم انگار که تمام بدنم کرخت شده بود تو همون کرختي مست مست بودم. با خودم ميگفتم اگه هم امشب مردم اشکال نداره . به عشقم رسيدم. خوابم برد.
مهر ، همايش و آزادگي
Ema87
اعضا
#
: 27 May 2008 20:00
Quoting: Diaoko
Ema87
امای عزیز سرافراز کردي. از لطفت سپاسگذارم.
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
Ema87
اعضا
#
: 27 May 2008 20:00
Diaoko
سرعت آپ کردنت خوبه ولی قسمتهات کوتاهه .
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
ojeparvaz
اعضا
#
: 27 May 2008 20:06
سلام
Diaoko
میخونم میام میگم
ولی من چون نقد بلد نیستم ممکنه دعوامون بشه
دیگه عواقبش پای شما
سپاس
سلام
ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من****ترسم صدای پای تو خوابست و بیدارش کند ♥خدايا سپاس...♥
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
.
11
.
12
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB