| نویسنده |
پیام |
|
|
خاطره
مهر ، همايش و آزادگي
|
|
|
دوستان من تابحال داستان نویسی نکردم. اين اولين باره که مينويسم. اينم يک خاطره از قديم ها ست. البته بخاطر رعايت امنيت تغييرات جزئي در آن دادم.
مهر ، همايش و آزادگي
|
|
|
قسمت اول:
-کامي جان بيدار شو ديگه. ديرت شده عزيزم. اشک تو چشمام جمع شده. عکس مامانم تو دستمه. انگار همين ديروز بود که مامانم داشت صدام ميکرد. موجي ازخاطرات تو سرم دارن ميچرخن. اونروز صبح بخصوص خيلي مهم بود. پنجشنبه بود. قرار بود بعد از ظهر با داييشاهين و خاله افسون بريم ريجاب. يه روز بسيار زيباي بهاري بود. دقيقتر بگم 10 ارديبهشت يک روز قبل از روز تولدم بود. شب قبلش وقتي که شنيدم تصميم بر اين شده که بهخاطر تولدم بريم ريجاب، از هولم خوابم نميبرد. شهر کرمانشاه در اين ايام آب و هواي بسيار مطبوع و دلنشيني داره. توي تخيلات خودم غرق بودم و نميدونم کي خوابم برد. خيلي خسته بودم اصلاً نميتونستم بيدار شم. بالاخره پدرم اومد و پاهامو از زير لحاف گرفتو کشيدم بيرون. همونجوري منو برد دم دستشويي و با آب سرد صورتمو شست تا بيدار شم. تو همون حالت هم صورت دختر خالهم خاطره رو تصور ميکردم. خاطره از من 2 سال بزرگتر بود. ولي ما با هم همبازي بوديم. هيچوقت نفهميدم که آيا اونم منو دوست داشت يا فقط براي بازي بهم عادت کرده بود. اما من عاشقش بودم. تمام فکرو ذکرم شده بود خيال خاطره. کلاً همه خونواده خاطره رو دوست داشتن. - من اطاق خواب رو جمع کردم تو هنوز داري عکسها رو نگاه ميکني؟ سرمو بلند نميکنم. نميخوام که ژاله اشکامو ببينه. نميدونم چرا اينبار ديدن عکس مامانم منو يهراست برد به اون سال. 25 سال از اون زمان گذشته. ديگه تو جريان زندگي بهشون فکر نميکنم. اما يهو يه چيزي داره منو ميکشه به اون سال. 12 سالم بود. کلاس دوم راهنمايي بودم. -دير شده توروخدا تمومش کن ديگه. من که نميتونم همه اسبابارو تنهايي جمع کنم. سرمو تکون دادمو به ظاهر مشغول شدم. ژاله هم ديگه گير نداد. فکر کنم متوجه حالت غيرعاديم شده. عجيب بود. اين همه سال به اون روز فکر نميکردم. اما يهو تمام فکرم متمرکز روي ثانيه به ثانيه اون روز شدن. دلم به کار نمياد. بغض گلومو گرفته. مينشينم. عکس بعدي رو ميخوام نگاه کنم. عکس پسر داييم پدرام. اما دوباره چشمام تو هوا گم ميشن. -کامي ظهر يهراست ميايم دم مدرسه دنبالت. اگه دير اومديم همونجا منتظر باش. مدرسه راهنمايي من بالاي ميدون تاجگذاري کرمانشاه بود. سر راه شاهآبادو کرند و قصر شيرين. مسير ريجاب هم همانجا بود. -باشه پدر پس کوله پشتي و چادر من رو يادت نره. نقشه کشيده بودم که براي خواب چادر خودمو بيارم که با خاطره اونجا تنها باشيم. چند تا کتاب هم گذاشته بودم تو کولهپشتيم تا با خاطره کتاب بخونيم. خيلي دوست داشتيم با هم کتاب بخونيم. کنار هم ميخوابيديم و پاهامون تو هم گره ميخوردن. بعدشم به نوبت يکي کتاب رو ميخوند. بعضي وقتا عمداً ولي مثلاً اتفاقي پاهامونو لاي پاي هم فشار ميدايم. حتماً خاطره هم متوجه شده بود که کير من بزرگ ميشد. اما هيچوقت راجع اين موضوع حرف نميزديم. يه بار هم من متوجه شدم که لاي رونش اونجا که کسش بود داشت ذقذق ميکرد. خودشم با پاهاش پاي منو که لاي رونش بود فشار داد. يادمه که اونروز کتاب خوندن مختل شده بود. بعدشم يهو خاطره پاشدو دويدو رفت و گفت که تشنمه گلوم خشک شده. اما هميشه در مورد تماسهامون سکوت ميکرديم. تا اون شب. ظهر ساعت 12.5 دم در مدرسه بودم که ديدم ماشين آهوبيابان داييم اومد دم در مدرسه. تا داييمو ديدم دويدم طرف ماشينو سوار شدم. از خوشحالي داشتم پر در مياوردم.تا سلام کردم داييم همونطور که هميشه حالتش بود گفت: مرتيکه لات درو شکوندي. پشت سرش هم يه مشت نرم به بازوم زد. -دايي پس شما چرا اومدين؟ پدر گفت که مياد دنبالم. -اونا زودتر راهافتاند رفتن. من چون کارم طول ميکشيد بهشون گفتم من ميام دنبالت. بابات ميخواست بساط کباب رو زودتر راه بندازه يه ساعت پيش رفت. تا ريجاب نزديک 1.5 تا دو ساعت راه داشتيم. زنداييم داشت تو صندلي عقب شيرين رو شير ميداد. برگشتم شيرين رو ناز کنم دوباره داييم گفت: پدرسوخته بزار دخترم شيرشو بخوره.
مهر ، همايش و آزادگي
|
|
|
|
|

« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
|
|
|
عالی
شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
|
|
|
Ema87 امای عزیز سرافراز کردي. از لطفت سپاسگذارم.
shakiba56 شکيبا جان البته در برابر نويسندهاي چون شما چيزي نيست. اما نقد مثبت شما برام بسيار باارزش بود.
سپاسگذارم
مهر ، همايش و آزادگي
|
|
|
دوستان من تلاش میإکنم در فواصل زماني کوتاهي قسمتهاي بعدي داستان رو بنويسم. اگر کمي دير شد لطفاً منو ببخشيد. دغدقه زندگي فرصت زيادي باقي نميگذاره
مهر ، همايش و آزادگي
|
|
|
قسمت دوم: تا ريجاب نزديک 1.5 تا دو ساعت راه داشتيم. زنداييم داشت تو صندلي عقب شيرين رو شير ميداد. برگشتم شيرين رو ناز کنم دوباره داييم گفت: پدرسوخته بزار دخترم شيرشو بخوره. شيرين هم عين يه توپ داشت از سينه مامانش قلپ قلپ شير ميخورد. تو راه با دايي کلي از اينورو اونور حرف زديم. داييم آدم شوخي هست. هر سه چند دقيقه موضوع رو ميکشوند به اين که آيا من دوست دختر دارم يا نه. -ببينم تا حالا چند تا دخترو از راه بدر کردي پدرسوخته -دايي من که اصلا تو اين حرفا نيستم. دختر چيه اصلاً. يادمه بچه که بودم دوست نداشتم دخترا منو ببوسن. تموم دختراي فاميل تو خونمون دنبالم ميکردن تا بگيرنمو ماچماليم کنن. منم از اين کارشون خيلي بدم مياومد. تموم صورتم تفمالي ميشد. -مرتيکه بيبخار داري آبرومونو ميبري. منو بابات تو محله اسمي داريم. بده با اين سابقه درخشانمون يه تحفه مثل تو بياد بياعتبارمون کنه. -زهرمار شاهين جلو راهتو نگاه کن تصادف نکنيم. زنداييم با لبخند جلو جولاندهي داييمو گرفت. بعدشم يه چشمک به من زدو گفت: -کامي جون گول اين داييتو نخور. از وقتي زن گرفته هاپو شده. اگه من منتظر اين نشسته بودم همين شيرين رو هم نداشتيم. خلاصه با کلي شرّ و ورّ گفتن وقتو گذرونديمو رسيديم ريجاب. پدرم اجاق رو درست کرده بودو سيخهاش هم آماده بود. خاله اينا هم اونجا بودن. هنوز نرسيده منو خاطره همديگه رو پيدا کرديمو تو جنگل گم شديم. از دور صداي داييمو شنيدم که داد زد: -آهاي مرتيکه لات کجا رفتي بيا کمک کن. ديگه از دسترس دور شده بوديمو همونجوري ميرفتيم. بازم از دور صداي خالهمو شنيديم که ميگفت: -بچهها دور نريد ناهار الان حاضر ميشه. خاطره دستمو محکم تو دستش گرفته بودو همينجوري در امتداد رودخانه ميدويديم. وقتي به اندازه کافي از ديدرس خانواده دور و پنهان شديم يهو خاطره همونطور که دستمو گرفته بود وايسادو به درختي تکيه داد منم خم شدم پهلومو گرفتمو داشتم نفس تازه ميکردم. يهو خاطره منو به طرف خودش کشيدو بغلم کرد. -کمول دلم برات تنگ شده بود چرا نيومدي خونهمون. وقتي ميخواست با گفتههاش نوازشم کنه بهم ميگفت کمول. انگار تو اوج آسمون بودم. تو بغلش بودم. چون خاطره از من بزرگتر بود هميشه نقش رسمي خواهر بزرگتر رو بازي ميکرد و بطور رسمي خيالي نبود که باهام اينجور رفتار کنه. حتي بارها جلو پدرو مادرها مون هم اينکارو ميکردو درست و حسابي قربونصدقهم ميرفت. منم مثل هميشه يا ادا در مياوردم که دوست ندارم ماچم کنه يا اداي آدماي غيرتي رو در مياوردم. اما اونروز تو بغلش براي اولين بار صدام در نيومد. همينجوري در اوج لذت داشتم تو چشاش نگا ميکردم. چشماي سياه و خوش نقش بادومي و کشيدهش. من عاشق زير ابروش بودم. چشماش با ابروهاش فاصله زيادي داشتن. انگار که ابروهاشو برداشته باشه. خيلي هم خوب بلد بود با چشماش حرف بزنه. داشتم تو چشماش بانگاهي پر از مهر غرق ميشدم که يهو منو هول داد به عقبو برگشت از همون درخت بالا رفت. وقتي داشت بالا ميرفت گفت: -هرکي بالاتر بره. هنوز اون لحظه رو روشن ميبينم. اولين بار بود که متوجه باسنش شدم. به خودم گفتم چقدر زيباس. تا به حال هيچوقت به فکرم هم نرسيده بود که به باسنش يا سينههاش نگاه کنم. حتي وقتي که کتاب ميخونديم يا با هم بعضي وقتا کشتي ميگرفتيم، محض هدف، با اون بودن بود. تماس فقط وسيله براي نزديک بودنش بود. اون روز براي اولين بار متوجه اندامش شدم. -بدو ديگه تنبل يه تکون خوردمو دنبالش راه افتادم. درخت تنومندي بود. ولي يه نيم متري بالا تر از سر ما به دو شاخه بزرگ و تنومند تبديم ميشد و يک 7 درست کرده بود. همون لحظه که پامو گذاشتم وسط دو تا شاخه تا بالا تر برم، خاطره که يکم بالاتر رفته بود برگشت ببينه من کجام و پاش سر خورد. خوشبختانه همونجوري رو شاخه سرخورد اومد پايين. پاهاش رو پاي من که رسيد منم محکم گرفتمش. آخرين لحظه بود براي اينکه داشت تعادل خودشو از دست ميداد و به عقب متمايل شده بود. وقتي با دستام گرفتمش و به طرف خودم کشوندمش، با دو دستش منو محکم چسبيد. اومدم يه متلکي بهش بندازم که يه لحظه ترس رو تو چشماي قشنگش خوندم. براي همين محکم تر به خودم فشارش دادمو ناخودآگاه گفتم: -گرفتمت عزيزم. هيچي نگفت. همونجوري بغلم کردو سرشو رو شونم قايم کرد. ولي اينبار منو با نرمي و محکمي ديگه اي به خودش فشار داد. براي اولين بار نرمي بدنش رو شناختم. حتي وفتي که پاهامون به هم گره ميخوردن، حتي وقتي که يکبار پام درست رو کسش قرار گرفته بودو کسش داشت ذق ذق ميکرد متوجه بدنش نشده بودم. اولين بار بود. منم محکمتر بغلش کردمو دوباره ولي آهسته در گوشش گفتم: - هيچي نشد عزيزم. سرشو بلند کردو مستقيم تو چشمام خيره شد. بعد از زمان کوتاهي چشماشو بست و لباشو گذاشت رو لبام. هنوز نفسامون تند بودن. داغي نفسش داشت پشت لبمو ميسوزوند. اما مهم تر از همه اين بود که داشتم عزيز ترين کسي رو که توزندگيم داشتم عاشقانه ميبوسيدمش. حتي بوسيدن رو بلد نبودم. با لباي بسته ولي مداوم ميبوسيدمش. تمام صورتشو بوسيدم. اشکم از ذوق در اومده بود. خاطره هم با لبخند پر رضايتش پذيراي بوسه هاي من بود و منو بيشتر تو بغلش فشار ميداد.
مهر ، همايش و آزادگي
|
|
|
|
|
 خیلی عالی بود بدو ادامه
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
|
|
|
SACRIFICE عزیز بسیار ممنون. تلاش میکنم که زود زود آپ کنم.
سپاسگذارم
مهر ، همايش و آزادگي
|