صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
"خاطرات بهرام و خانم مهندس روشنک"
<<
.
1
.
2
.
3
.
>>
نویسنده
پیام
Ema87
اعضا
#
: 27 May 2008 19:58
Amir_blank7
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
I_Love_You
اعضا
#
: 28 May 2008 09:16
Quoting: Dodareh_Baaz
سلام
اینم پست اول در سه جمله:
1-داستان برگرفته از داستان منوچ جانه چون من این داستانو خیلی دوست دارم
2-شنیدم منوچ میخواد دیگه کشش نده و تمومش کنه منم تصمیم گرفتم شروع دوباره به داستان بدم
3-تو این داستان یه شخص چهارم هستش به اسم شیوا که تو داستان منوچ نقشش کمرنگتر بوده پس داستان قشنگیو میخواید بخونید
یه سلام گرم خدمت منوچهر
سلام
Dodareh_Baaz
جان!
ایشاللا که داستان خوبی باشه!
منتظر ادامش هستیم!
S a r a & K o o r o s h
devil_frog
اعضا
#
: 29 May 2008 16:41
عاليه ادامه بده!!!!!!!!!
none
shakiba56
اعضا
#
: 29 May 2008 20:02
عالی سعید منتظر ادامه هستم
شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
xxsahar
اعضا
#
: 29 May 2008 20:17
تازه امدم داستانتو خوندم خیلی جالب مینویسی موفق باشی
ولی یه چیزی زود تر آپ کن لطفا ما رو چشم انتظار نذار
همه ویروسی میشن میگی نه نگاه کن ( سحر )
Dodareh_Baaz
اعضا
#
: 3 Jun 2008 07:32
سلام ببخشید معطلتون کردم
قسمت سوم
با دست اشاره کرد که درش بیار یخورده نگاهش کردم بعد دستمو به زیپ رسوندم و آروم کشیدمش پایین تا چشمم به سینه هاش افتاد رو مو برگردوندم زیپو تا ته کشیدم پایین و بالا تنه لباس رو در آوردم رفتم پایین تر و پاچه لباس رو گرفتم و کشیدم تا از پاش در بیاد یکم کونشو بلند کرد تا لباش از پاش در اومد پاهاشو تو شکمش جمع کرد و دستاشم دور زانوهاش حلقه کرد پاشدم رفتم بیرون تا مانتوشو از تو ماشین بیارم مانتو رو برداشتم و اومدم تو رفتم طرفش و بهش کفتم رو شنک خانم فعلااینو بگیرین و رو تون بندازیند تا بدنتون خشک بشه بعد لباستون رو بپوشید مانتو رو گرفت دور خودش پیچید و گفت دستت درد نکنه خدا رو شکر صداش هم باز شده بود گفتم خوب روشنک خانم منم لباسام خیس شده میرم تا درشون بیارم اگه کاری داشتین صدام بزنین تقریبا یک ربع گذشت داشتم با شیوا صحبت میکردم که یهو مثل جن اومد بالا سرم و گفت بهرام میشه منو برسونی خونه منم مثل برق گرفته ها پریدم و شلوارمو اوردم انداختم رو پام به شیوا گفتم بعدا زنگ میزنم رومو طرفش کردم و گفتم حالتون خوب نیست؟ فکر نمی کنم انقدر هم حالتون بد باشه ها ، فقط افتادید توی آب ، همین ، یخورده دیگه هم که خشک شدین حالتون میاد سر جاش ، تازه منم لباسام خیسه هنوز گفت باشه تا لباسای تو خشک بشن منتظر میمونیم ، اگه منم بهتر شدم که کارو ادامه میدیم اگرم که نه میریم.دم در نشت و به دیوار تکیه داد یهو یاد فلاکس چایی افتادم گفتم روشنک خانم فلاکس چایی یادمون رفت اومد پاشم که دیدم شلوار رو پامه خواستم شلوار رو بپوشم که روشنک گفت نمیخواد بهرام اونو اگه پات کنی کلیه هات سرما میخورند گفتم آخه جلو شما زشته گفت عیبی نداره تو هم مثل برادرمی پاشدم رفتم فلاکس رو آوردم و 2 تا چایی ریختم و نشستم روبروش داشتم چایی رو میخوردم که متوجه لایه پایه روشنک شدم دریغ از یه تار مو یهو روشنک گفت اوا بهرام کجارو نگاه میکنی بدجوری هول کرده بودم گفتم هیجا به خدا گفت پسر جون حیا هم خوب چیزیه گفتم ببخشید ولی منظوری نداشتم داشتم چاییم رو میخوردم که روشنک گفت بهرام اون دختره چند سالشه گفتم کدوم دختره گفت دوست دخترت گفتم شیوا رو میگین هم سن خودمه 21 سال چطور مگه ؟ گفت هیچی همین طوری چقدر زمونه عوض شده از دختر 21 ساله بعیده این کارا گفتم ای بابا روشنک خانم هالا ما یه اشتباهی کردیم لابید میخوای اینو چماغ بکنی هی بکوبی تو سر ما گفت نه فقط واسم جالب بود اگه نه به من چه که تو با دوست دخترت چکار میکنی چند دقیقه گذشت بهش گفتم روشنک خانم میشه یه چیز بپرسم گفت تا چه سوالی باشه گفتم شما در مورد این چیزا تجربه دارید با لحن بدی گفت منظورت چیه ؟ گفتم منظوری ندارم آخه مایه مشکلی پدا کردیم گفت چه مشکلی؟ گفتم شیوا از دیشب که رفته خونه کمرش درد میکنه ، میگه مامانم شک کرده ، خواستم ببینم شما میدونید از چیه؟ یا چه جوری میشه کمر دردش بهتر بشه؟ گفت گفتم نه من از این چیزا هیچی نمیدونم ، تو هم به جای این حرفا کمک کن من لباسام رو بپوشم که یواش یواش داری مشکوک میشی. شلوار و پیرهنش رو برداشت تا بپوشه بنده خدا اصلا نمیتونست دستاشو حرکت بده گفت بهرام کمک میکنی اینا رو بپوشم منم با همون سر و وعض رفتم جلوش بدجوری داشت به شرتم نگاه میکرد گفتم ببخشید الان میرم شلوارمو میپوشم گفت نمیخواد ،اگه کمک کنی من زودتر لباسام رو بپوشم مشکلی پیش نمیاد گفتم چه مشکلی ؟ یه جوری نگاه کرد منم دیگه گیر ندادم مانتوش رو دراورد داشتم به سینهاش نگاه میکردم گفت به چی نگاه میکنی زود باش پرهنمو تنم کن خواستم پیرهنشو تنش کنم گفتم آخه چیزتون که خیسه بعد پیرهنتون هم خیس میشه ممکنه سرما بخورید گفت خوب برو بیرون تا من اینا رو در بیارم ، خودمم یه جوری لباسام رو میپوشم یه 10 دقیقه ای گذشت که صدام کرد بهرام میشه یه دقیقه بیای اینجا رفتم تو گفت ببین این بندش رو از پشت باز میکنی و بدون نگاه کردن زود میری بیرون. تا بند رو باز کردم سوتین افتاد رو زمین چه سینه هایی داشت خوردنی خوردنی گفت بهرام به چی نگاه میکنی زود برو بیرون هنوز دو دقیقه نبود که اومده بودم بیرون که دوباره صدام زد انگار ما مسخره این دختریم هی بیا هی برو رفتم تو سرم پایین بود گفت من نمی تونم پیرهنم رو تنم کنم ، میشه کمک کنی پیرهن رو بردم جلوش هیچ تکونی نمیخورد کسخل گفت پس چته بجنب دیگه گفتم خوب باید اول آستینتون رو تنتون کنید گفت باشه ولی نگاه نکنیو دست راستشو برد بالا دوباره چشم به سینه هاش افتاد نمیتونستم نگاه نکنم
ادامه دارد
Dodareh_Baaz
اعضا
#
: 3 Jun 2008 07:36
بازم از همتون ضر میخوام که معطل شدید
shakiba56
اعضا
#
: 3 Jun 2008 09:04
سلام عالی بود. منتظرم
شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
Dodareh_Baaz
اعضا
#
: 3 Jun 2008 15:08
راستی یادم رفت رحلت امام رو بهتون تبریک بگم
I_Love_You
اعضا
#
: 6 Jul 2008 17:30 | ویرایش بوسیله: I_Love_You
تو که داستانت معلومه پس چرا اینقدر دیر به دیر آپ میکنی؟
S a r a & K o o r o s h
<<
.
1
.
2
.
3
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB