صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / دیدار
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 15 . 16 . >>
نویسنده پیام
# : 23 May 2008 04:54


دیدار



قسمت اول



با صدای زنگ مبایلم از خواب بیدار شدم دستم رو دراز کردم و گوشیم رو برداشتم چشمام رو کمی مالوندم و شماره رو با دقت نگاه کردم شماره آشنا نبود اول خواستم جواب ندم اما حس کنجکاویم نگذاشت جواب ندم .
بله
-سلام ( صدای یه زن بود که خیلی به نظرم آشنا بود اما به خاطر نیاوردم کیه )
سلام عزر میخوام به جا نیاوردم ؟
ببخشید این وقت شب تماس گرفتم آقا سورن ؟ ( حرف زدنش عادی نبود و یه جور نگرانیی و ترس توش بود که به راحتی میشد فهمید )
بفرمایید خودم هستم .
سورن جان مرجانم پسرم خوبی ؟
صدام در نمویمد تپش قلبم ده برابر شد چشمام رو بستم و صورت زیبای رعنا رو توی ذهنم مجسم کردم چشمام رو که باز کردم اشک از چشمام سرازیر شد .
مرجان در حالی که صداش بغض داشت : سورن جان خوبی پسرم ؟
آره مرجان خانوم خوبم اشک از چشمام سرازیر میشد و به زور حرف میزدم .
مرجان : سورن میدونم رعنا در حقت بد کرد اما ترو خدا خودت رو برسون رعنا میخواد خودش رو بکشه !!!
سرم گیج رفت درد قلبم دوباره شروع شد .
در حالی که دیگه داشت گریه میکرد گفت : ترو خدا بیا بخاطر من بیا سورن جان !!!
مرجان خانوم میدونی شما و رعنا چقدر برام عزیزین اما خودتون میدونید بار آخری که رعنا رو دیدم چی گفت پس اومدن من فایده ای نداره .
مرجان در حالی که داشت گریه میکرد گفت : میدونم پسرم من تاحالا ازت چیزی نخواستم ایت دفعه ازت میخوام بیای ترو خدا بیا !!
تحمل گریه ی مرجان رو نداشتم کسی که واقعا برام مادری کرده بود .
میام مرجان خانوم میام .
مرجان : خودت و زود برسون و گوشی رو قطع کرد .
مبایلم رو از کنار گوشم آوردم پایین و اشکام رو پاک کردم چراغ خوابم رو روشن کردم نگاهم ناخودآگاه به عکس رعنا افتاد .
دیدی بازم راه من و تو به هم افتاد درسته من رو بیخیال شدی اما …
چشمام رو نمیتونستم باز نگه دارم دوباره اشکام رو پاک کردم و از روی تخت بلند شدم و چراغ اتاقم رو روشن کردم ساعت یک شب بود .
هنوزم دو دل بودم توی رفتن و نرفتن نمیدونم این حس رو چطوری بنویسم اما فکر میکنم با توضیح بیشتر توی جریان قرار بگیرین و موضوع رو بهتر درک کنید .
رعنا همه ی زندگیم بود کسی که بعد از خدا می پرستیدمش یک سال و نیم میشد که ندیده بودمش هرکسی توی زندگیش قطعا یه عشقی داشته عشق من هم رعنا بود کسی که امکان نداشت صبح از خواب بلند نشم و صورت زیباش توی ذهنم نباشه اگه هر روز یک بار نمیدیدمش اون روزم شب نمیشد و نمیتونستم زندگی کنم هر کاری که فکرش رو میکنم بخاطرش کردم اما رابطه مون به جدایی کشید و من همچنان با خاطرات رعنا زندگی میکردم و اصلا نمیتونستم دوریش رو تحمل کنم …
مرجان مادر رعنا بود کسی که برام مادری کرده بود و خیلی دوستش داشتم .
زل زدم به عکس رعنا و گفتم بی معرفت حالا بی ما میخوای بری ؟؟
عقلم بهم میگفت نرو اما دلم !!! دلم بهم میگفت برو من باید رعنا رو ببینم تا آروم بگیرم .
خاطراتی که با رعنا توی زندگیم ثبت شده بود توی چند ثانیه از جلوی چشمام گذشتن .
نمیتونستم نرم نمیتونستم !!!
صورتم رو یه آب زدم و سریع لباسام رو پوشیدم به سمت ماشین دویدم حالا دیگه چیزی به غیر از نگرانی رعنا توی دلم نبود فقط میخواستم برم پیشش و آروم بگیرم .
ماشین رو روشن کردم و راه افتادم .
به سرعت از کنار ماشین ها میگذشتم و اصلا حواسم به رانندگی نبود فقط به رعنا فکر میکردم به روزی که بهش پیشنهاد دوستی دادم وچشماش چهارتا شد و شکه شد .
به روزی که توی ویلای شمال کنار آب سرم توی بغلش بود و مثل یک بچه آروم گرفته بودم به لحظه ی که گفت : سورن بدون تو یک لحظه هم نمیتونم زندگی کنم .
به روزی که بخاطرش همه ی زندگیم رو ول کردم و از خونه زدم بیرون که واسه خودم کار کنم و روی پاهای خودم وایستم.
و روزی که بخاطرش دیگه مسابقات رو بوسیدم و گذاشتم کنار .
و در آخر به روز آخرین دیدارمون وقتی کادویی که براش گرفته بودم رو پرت کرد توی صورتم و گفت : دیگه نمیخوام ببینمت .
به خودم گفتم : واسه چی میری سورن میخوای یک بار دیگه هم بشکنی میخوای یک باره دیگه هم خودت رو خورد کنی پسر تو هرچیزی که دلت میخواد داری دیگه چی میخوای ؟؟؟
رعنا
رعنا
رعنا
تنها چیزی که تونستم به دستش بیارم اما از دستم پرید و هنوزم حسرت میخورم .
یه سیگار روشن کردم و بیشتر روی پدال گاز فشار آوردم .
خیابون ها رو که رد میکردم یاد روزایی میوفتادم که با رعنا طی میکردمشون .
به هیچ چیزی نمیتونستم فکر کنم به جز رعنا .
جلوی در خونشون که رسیدم ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم هنوز هم شک داشتم .
در رو بستم و زنگ خونشون رو زدم در باز شد از حیاط گذشتم و به ساختمون نزدیک شدم که مرجان در رو باز کرد و اومد سمت . بغلم کرد و سرم رو بوسید .
مرجان : سورن جان مرسی که اومدی .
دستم رو گرفته بود با هم به سمت در ورودی ساختمون رفتیم .
مرجان : رعنا تو اتاقشه با من حرف نمیزنه تو رو خدا تو برو باهاش حرف بزن .
چشم حتما .
مرجان صورتش رو گرفت و در حالی که گریه میکرد رفت و روی یه مبل نشت و صورتش رو توی دستاش گرفت .
به سمت پله ها رفتم پله ها رو دونه دونه بالا میرفتم نمیدونستم اولین حرفی که به رعنا بزنم چی باشه اصلا در مورد چی باهاش حرف بزنم اضطراب داشت میکشتم .
تپش قلبم دوباره بالا رفته بود و دردش آزارم میداد ریتم نفس کشیدنم نا منظم شده بود و نمیتونستم خوب نفس بکشم .
از اینکه بخوام دوباره توی صورت رعنا نگاه کنم ترس داشتم .
پشت در اتاقش وایسادم و در زدم .
رعنا داد زد : گفتم نمیخوام ببینمت .
دوباره در زدم
رعنا : مامان ترو خدا برو تنهام بزار برو .
پیشونیم رو روی در گذاشتم و با مشت به در میکوبیدم با شنیدن صدای رعنا داشتم دیونه میشدم کنترلم از دستم خارج شده بود .
قلبم تیر کشید دستم رو روی سینه ام گذاشتم و کنار در نشستم .
صدای گریه ی رعنا رو میشنیدم .
در رو باز کن سورنم .
صدای گریه قطع شد .
صدام رو بردم بالا و به حالت فریاد گفتم : بهت میگم سورنم در رو باز میکنی یا بشکونمش .
چند ثانیه ی بعد کلید توی در چرخید و در باز شد .
به زور از جام بلند شدم و وایسادم .
سرم رو که آوردم بالا نگاهم توی نگاه رعنا گره خورد .
میخواستم گریه کنم داد بزنم بغلش کنم و لمسش کنم میخواستم بگم بدون تو نمیتونم زندگی کنم و خیلی چیزای دیگه اما نمیتونستم .
زل زدم توی صورت رعنا چقدر رنگش پریده بود چشماش چقدر باد کرده یود .
چند دقیقه به هم زل زده بودیم و چیزی نمیگفتیم.
سکوت رو شکستم و گفتم : دیدی اومدم …
ادامه دارد

# : 23 May 2008 05:15


Quoting: eternal_boy
قسمت اول



به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
# : 23 May 2008 05:23


سلام سورن عزیز. خوشحالم که دوباره شروع کردی و قشنگ هم شروع کردی بی صبرانه منتظر ادامه ی داستانت هستم. میدونم مثل همیشه مجذوب میشم. آسمان دلت بی بغض و چشم عشقت بی باران باد.

شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
# : 23 May 2008 08:41


سلام آقا سورن بازگشت دوباره رو تبریک میگم.
باز هم یک نوشته ی زیبایی دیگه همین که اسم نویسنده رو دیدم گفتم حتما برو ببین. ممنون

جان اسير دل، دل اسير دوست ، دوست چه ميدانست؟ دل اسير اوست!
# : 23 May 2008 11:59


سلام سورن جان تاپیک جدید مبارک.
منتظر ادامه هستم

~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
# : 23 May 2008 12:12


سلام دوست من
تاپیک نو مبارک

خویش رادرجستنت رسوای مردم میکنم****چون توپیدامیشوی من خویش راگم میکنم
# : 23 May 2008 13:55


سلام
داستانو خوب شروع كردي_
منتظر ادامش هستم
موفق باشي

I love to see you cry
# : 23 May 2008 15:13


ای وللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل
بازم سورن

<.....DooS-DarEi......>
# : 23 May 2008 16:51


eternal_boy
سلام .
من اومدم .

مبارکه آق سورن .
راستی داداشا چطورن ؟؟؟


« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
# : 23 May 2008 17:59


eternal_boy
اینه رسمش داش سورن
اینجوریاست دیگه
من باید از غریبه ها بشنوم داستان آپیدی
حالا درسته من جاهای دیگه رفیقه نمیه ........................
در کل این درست نیست
راستی رعنا تو کدوم داستانته . بگو من اول برم اونو بخونم بعد بیام اینجا

و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 15 . 16 . >>
این تاپیک بسته شده. شما نمی توانید چیزی در اینجا ارسال نمایید.
 

Powered by MiniBB