صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
* زير باران غروب *
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
20
.
21
.
>>
نویسنده
پیام
arezouye_morde
اعضا
#
: 19 May 2008 10:48
آواتار نو مبارک.
مرسي رها جون
katayoon_bahar
مرسي عزيزم
ghazal_masti
از تو هم ممنونم
biklass
چشم سعي ميكنم بيشتر بنويسم
اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
SACRIFICE
اعضا
#
: 19 May 2008 10:51
Quoting: arezouye_morde
بچه ها من تاپيك جديد زدم
تبریک خیلی خوب شروع کردی
بدو ادامه
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
asal_nanaz
اعضا
#
: 19 May 2008 12:34
arezouye_morde
تاپیک جدید مبارک
~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
shakiba56
اعضا
#
: 19 May 2008 13:41
سلام سحرم تایپک جدید مبارک باشه خانومی منتظر ادامه ی داستانت هستم
شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
mohsen_m275
اعضا
#
: 19 May 2008 15:51
arezouye_morde
مبارک باشه حاج خانم
shakiba56
asal_nanaz
SACRIFICE
mohsen_m275
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
arezouye_morde
اعضا
#
: 20 May 2008 01:58
SACRIFICE
asal_nanaz
shakiba56
mohsen_m275
از همتون ممنونم
:
اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
arezouye_morde
اعضا
#
: 20 May 2008 02:00
نشست لبه تخت و با دستش اشاره كرد برم پيشش بشينم . منم رفتم كنارش نشستم
_ خوب بگو ببينم آتيش پاره امروز چه آتيشي سوزوندي.
_ هيچي كاري نكردم .
_ تو گفتي منم باور كردم . بگو ببينم امروز پدر چند نفرو در آوردي؟
_ كي ؟ ؟ ؟ منننننن؟
_ نه پس من؟
_ من به اين خانومي اصلا به من مياد؟
_ آره خيلي
_ امروز سر به سر پسراي دانشگاه گذاشتيم چند تا شونم اسگل كرديم و هر هر بهشون خنديديم .
اخمهايش رفت تو هم و با عصبانيت گفت.
_ شما خيلي بيجا كرديد .
از اونجايي كه من پرروتر از اين حرفها بودم نيشم تا بناگوشم باز شد .
_ به تو چه كه قاطي ميكني ؟ نميدوني چقدر حال داد جات خالي
رفت تو فكر جوابمو نداد . با پاشنه پا محكم كوبيدم روي انگشتهاي پاش مثل فنر از جاش پريد منم زدم زير خنده نميتونستم جلوي خودمو بگيرم عليرضا داشت از درد به خودش مييچيد.
_ مرررگ به چي ميخندي؟
_ به تو
_ پامو له كردي نشونت ميدم.
خواست منو بگيره از زير دستش در رفتم و سريع از پله ها رفتم پايين دويدم رفتم تو آشپزخانه . عليرضا پشت سرم اومد . دور ميز آشز خونه ميچرخيديم . داد عمه بلند شد.
_ اينجا جاي اين بچه بازيا نيست بريد بيرون . نگاشون كن مثل بچه ها شدن از سن و سالتون خجالت بكشيد .
خواستم از در آشپز خانه برم بيرون كه گوشه لباسمو گرفت و منو كشيد سمت خودش و منو زد زير بغلشو برد سمت حياط. من فقط دست و پا ميزدم و جيغ ميكشيدم.
_ عليرضا منو بذار پايين
_ بگو غلط كردم
_نميگم
_ تا نگي ولت نميكنم.
_ باشه . غلط كردي.
_ بچه پررو اينجوري نميشه خودم ادبت ميكنم .
_ باشه ببخشيد غلط كردم منو بذار پايين
ولي بي فايده بود منو انداخت توي استخري كه تو حياط بود و من مثل موش آبكشيده شدم . تنها كاري كه از دستم بر اومد اين بود كه جيغ بزنم.
_ عليرضااااااااااا . ببين چيكار كردي؟
هر هر داشت به من ميخنديد.
_ حقته . حالا بي حساب شديم . تا تو باشي با من از اين شوخيا نكني.
خودمو رسوندم لب استخر عليرضا دستمو گرفت و خواست منو بكشه بيرون كه من دستشو كشيدم و چون انتظار چنين كاري را از من نداشت نتونست تعادلشو حفظ كنه اونم افتاد تو آب .
حالا اين من بودم كه داشتم به عليرضا ميخنديدم .لباس هردوتامون كاملا خيس شده بود .عليرضا لباسهاشو عوض كرد. عمه يه دست لباس به من داد ولي از اونجايي كه سايز من و عمه با هم فرق ميكرد لباسها تو تنم زار ميزد خوب من يكم زيادي لاغر بودم .يه ساعت بعد مامان و رها اومدن. مامان يه نگاه به من انداخت و با تعجب گفت: اينا چيه پوشيدي ؟
_ لباسهاي عمه است
_ خوب تو كه لباس نداشتي ميگفتي واست بيارم
_ داشتم ولي خيس شد مجبور شدم عوض كنم .
_ تو كي ميخواي بزرگ شي ؟ با اين سن وسالت آب بازي ميكني؟
_ به من چه ؟ عليرضا منو انداخت تو استخر خيس شدم .
_ شما دو تا كي ميخوايد دست از اين مسخره بازياتون برداريد ؟
_ غصه نخور مامان جون من بالاخره بزرگ ميشم.
پريدم تو بغلشو بوسش كردم .
_ ماماني دوست دارم
_ بسه ديگه خودتو اينقدر لوس نكن
عمه با يه سيني چايي اومد . من از تو بغل مامانم اومدم بيرون. شب با با و شوهر عمه كه من بهش ميگفتم عمو سعيد اومدن فرهاد و زنشم اومدن . زرين همسر فرهاد يه دختر ناز و دوست داشتني بود و خيلي خوش برخورد.
خلاصه اون شبم دور هم جمع بوديم و ميگفتيم و ميخنديديم منو عليرضا هم كه همش سر به سر هم ميذاشتيم. ديگه ساعت نزديك دوازه بود كه رضايت داديم برگرديم خونه . موقع رفتن عليرضا ازم خواست شب بمونم . بعضي وقتا شب خونه عمه ميموندم بعضي وقتهام عليرضا خونه ما ميموند و شب تا صبح خونه را ميذاشتيم رو سرمون البته من نه عليرضا اون همش ميگفت هيس همه خوابن همه را بيدار ميكني با اين كارهات نميذاشت راحت شيطوني كنم ولي با اين حال هم به اون خوش ميگذشت هم به من. يادمه يه شب كه عليرضا خونه ما بود گوشيشو كش رفتم و با موبايل عليرضا به خونه و گوشي مامان و بابا زنگ زدم . رها و فرزاد شوهرشم خونه ما بودن به موبايل اونهايم زنگ زدم خلاصه نصفه شبي همه را از خواب بيدار كردم و همه چيو انداختم گردن عليرضا گفتم اون بوده نه من . ولي از اونجايي كه اين آتيشها هميشه از گور من بلند ميشه هيچكس به عليرضا چيزي نگفت و همه منو دعوا كردن . رها گفت : خجالت بكش 19 سالت شده ولي رفتارت هنوز رفتارت مثل پسر بچه هاي 8 ساله است.
مامان هنوز گيج خواب بود نميدونست چه خبر شده. فرزاد اصلا از خواب بيدار نشده بود اون خوابش خيلي سنگينه اگه توپم كنار گوشش در ميكردي بيدار نميشد فقط وقتي بيدار ميشد كه از خواب سير شده باشه. بابا عصباني بود و حسابي دعوام كرد: خوبه والا نصفه شبي همه را از خواب بيدار ميكني تازه همه چيو ميندازي گردن عليرضا . واقعا كه دريا ! تو ديگه شورشو در آوردي بچه.
منم يه معذرت خواهي كردم و همه رفتن خوابيدن وقتي همه رفتن تو اتاقاشون منم آروم زدم زيره خنده . عليرضا يه پس گردني محكم زد و گفت: كوفت به چي ميخندي؟ واسه چي كاراتو ميندازي گردنه من ؟ حالا خوبه كسي حرفتو باور نميكنه .
اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
maahtab
اعضا
#
: 20 May 2008 02:11
arezouye_morde
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
rahamatt
اعضا
#
: 20 May 2008 02:37
arezouye_morde
چرا انقدر کم...کم بود
زیاد بنویس
راستی آپیدم بیا
به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
shakiba56
اعضا
#
: 20 May 2008 04:43
خوب بود خانومی منتظر ادامه اش هستم تا ببینم قصه ی تو و این علیرضا به کجا میکشه
شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
20
.
21
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB