| نویسنده |
پیام |
|
|
زیبا بود اما خیلی لفظ قلم مینویسید منتظر ادامه هستم
شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
|
|
|
خوب بود آقا. منتظر میمونیم 
na chandan sakht ke beshkani va chandan narm ke feshorde shavi
|
|
|

« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
|
|
|
|
|
ممنون سیو کردم میخونم نظر میدم
<.....DooS-DarEi......>
|
|
|
باوجودیکه ازدوران دبیرستان هرروز زودترازساعت 6 ازخواب بیدار میشوم اما انروز وقتی ازخواب بیدارشدم ساعت از 8 هم گذشته بود خوشبختانه قرارملاقات ویاکارمهمی نداشتم خودم رااماده کردم که ازخانه خارج شوم وقتی به طبقه پائین امدم دیدم میزصبحانه حاضراست ودسته گل سرخ زیبائی روی ان گذاشته شده است میدانستم کارمریم است - اینکاراوراحمل برقبول پیشنهادم کردم بمحض نشستن اوباسینی چای امد ودران فقط یک لیوان چای بود پرسیدم چرابرای خودت چای نیاوردی گفت من تاشمااجازه ندهید شمارابرای صرف صبحانه ویاغذا همراهی نمیکنم گفتم ازحالا تاروزیکه اینجا هستی که امیدوارم طولانی هم باشد برای نشستن وغذاخوردن بامن دعوت داری اظهار امتنان کرد وبسرعت رفت وبایک لیوان چای برگشت - منتظربودم که خودش گفتگو رااغازکند او شروع به صحبت کرد اما پرسید چراامروز دیرتربیدارشدید خسته بودید ؟ گفتم دیرخوابیدم شایدبخاطرهمین دیربیدارشدم پرسیدم توخوب خوابیدی گفت من اصلا نخوابیدم تاصبح بیداربودم ازبعدازنمازهم مشغول کارهای خانه بودم گفتم وقتی من رفتم بخواب برای شام شب هم نگران نباش امشب شام را باهم بیک رستوران میرویم گفت بامن ؟؟!! گفتم باتو چراکه نه ؟ گفت من باچادر و مقنعه باشما دررستوران ؟؟ گفتم چه عیبی دارد من به ازادی افراد احترام میگذارم تو اینطوردوست داری منهم بان احترام میگذارم وادامه دادم البته مانتووروسری هم همان کار چادررامیکند گفت من تابحال بدون چادرازخانه خارج نشده ام گفتم میبینم که حتی درخانه هم چادری به دورخودت میپیچی پرسید شمارااذیت میکنم گفتم مرا نه ولی خودت را بله چون همانطورکه قبلا هم گفتم درخانه وقتی مانتو وروسری یامقنعه داری نیازی به چادرنیست اماچون دوست داری یابان اعتقاد داری برای من فرقی نمیکند ولی..... پرسید ولی چی گفتم هیچی فراموش کن سکوت کرد چند لحظه بعد دوباره پرسید ولی چی گفتم معذرت میخوام هیچی نگاهی پرمعنا بمن انداخت و گفت دلم میخواد بدانم منظورتان چی بود گفتم توخوب میدانی که من مرد صریح اللهجه ای هستم بهتراست این بحث راادامه ندهی برای اولین بار بود که میدیدم روی مطلبی اصراردارد وسماجت میکند برای چندمین بارپرسید ولی چی یعنی چی منظورچی بود گفتم اگرناراحت شدی چی گفت مگرمیخواهید حرف بدی بزنید ؟ گفتم نه حرف بدی نیست اما حرف دل من است گفت خوب چی بود گفتم ....... حیف ان هیکل زیبا نیست که درخانه درچادرش میپیچی ؟ قرمزشد سرش راپائین انداخت منتظر واکنش شدیدی بودم ولی گفت شمانامحرم هستید چشم نامحرم نباید به اندام زنی بیفتد گفتم من که نخواستم تو لخت شوی گفت اقا دیرتان نشود امروز درشرکت کسی منتظرشمانیست ؟ این جملات راباشیطنت ادا کرد گفتم انچیزی که منتظرمن است مقابل من است سرش رابرگرداند وگفت من که چیزی نمیبینم گفتم برو درائینه نگاه کن انرا بخوبی میبینی - انوقت میفهمی که چرا میخکوب شده ام بسرعت استکانهارابرداشت وروانه اشپزخانه طبقه زیرین شد( زهراخانم ازاشپزخانه اصلی استفاده میکرد امامریم همه کارهای پخت وپز رادراشپزخانه زیرین انجام میداد) کمی بعد بادواستکان چای برگشت سرش پائین بود وهنوز خجالت زده سکوتی برقرارشد واقعا دلم نمیخواست بروم گفتم برای شب لباس مناسب که داری ؟ گفت برایم خریدید ولی مگرقراراست کجابرویم گفتم هرجا توبخواهی گفت من که جائی رانمیشناسم شما دراین شهر زاده شده اید وهمه جارامیشناسید گفتم دوست دارم تورا به زیباترین وگرانقیمت ترین رستوران شهرببرم گفت نه اینکاررانکنید چون ممکن است من بدعادت شوم مرااز سیستم زندگی که دارم خارج نکنید مراباجاهائیکه متعلق بمن وامثال من نیست اشنا نکنید من بهتراست بهمین شکل بزندگی ام ادامه دهم گفتم هرطورمایلی پس بگو چی دوست داری گفت اگرناراحت نمیشوید دوست دارم بیک چلوکبابی بروم زیرادرشهرما فقط یک چلوکبابی وجوددارد که انهم غذای خوبی ندارد گفتم شب که چلوکباب خوردن خیلی سنگین است ولی ناهار میرویم ساعت یک ونیم حاضرباش که توراسوارکنم وبرای ناهار برویم گفت ممنونم - اورا به بهترین چلوکبابی بردم ولی بامناعت ووقار خاصی غذا سفارش داد وبا حوصله زیاد غذایش را خورد تشکرکرد وگفت از اینکه اورا دعوت به صرف غذای مورد علاقه اش کرده بودم تشکرکرد - بسمت خانه روان شدم گفتم تورابخانه میبرم وبعد به شرکت خواهم رفت گفت درشرکت چه خبراست ؟ ( مقصودش این بودکه اورا بشرکت ببرم ) اما گفتم هروقت کارمند شرکت شدی میفهمی که چه خبراست گفت هنوز فکرهایم رانکرده ام چه سریع الانتقال وباهوش ( خدایا من بااین زن زیبا واستثنائی چکنم ؟ ) باین ترتیب جواب مراداد که منتظرنباشم شاید ساعتهابودکه منتظر فرصت بود که بمن بگوید هنوز تصمیم نگرفته ومیخواست بمن بفهماند که منتظرنباشم که باین زودی جوابش رابدانم - گفتم دوست داری درخانه بمانم گفت میل خودتان است اگرکاری ندارید بهتراست استراحت کنید چون دیشب تادیروقت بیداربودید گفتم توچی دوست داری درخانه بمانم یابروم گفت البته اگربمانیدهم استراحت میکنید هم من کمترازتنهائی میترسم اوبازبان بی زبانی میگفت که دوست دارد درکنارمن باشد بامن حرف بزند وبعبارتی مرا ارزیابی کند - احساس میکردم او درپذیرش پیشنهاد من شک وتردید دارد که ریسک بزرگی بهمراه داشته باشد ومن درمیانه راه اورارهاسازم وبقول وتعهدم عمل نکنم البته باتوجه بشرایط جاری جامعه که شناخت دوست ودشمن ازیکدیگر امکان ناپذیرشده ونامردمی های فراوانی که درهرگوشه بچشم میخورد شک وتردید او برحق بود - گفتم اگرتو ازمن بخواهی که امروز بشرکت نروم ودرخانه بمانم حتما اینکاررا میکنم گفت من حق ندارم ازشما چیزی رابخواهم که بمن مربوط نیست ومحق ان نیستم گفتم فکرکن برای یک لحظه محق ان هستی کاملا بطرف من برگشت وگفت بهترین ......... وسکوت کرد گفتم بهترین چی ؟ گفت خواهش میکنم ادامه ندهید گفتم حتما باید منظورت رااز بهترین بگوئی گفت مراواداربکارهائی نکنید که ازان شرم دارم گفتم بهترین چی ؟؟ جواب نداد گفتم مقصودت این بود که بهترین ساعات تو زمانی است که تنها هستی ؟ گفت شما نباید بناحق واشتباه از دل وزبان من حرف بزنید - بانچه میخواستم رسیدم یعنی جوابم راگرفتم گفتم حالامقصودت را فهمیدم بازنگاهی توام با شادی بمن انداخت پرسیدم باهوشم گفت رده من پائین ترازانست که بگویم هوش شما چقدراست اما بسیارزیرکید وحواستان هم خیلی جمع است - پرسیدم حالا درخانه بمانم ؟ جوابی نداد وادامه دادم اگراینطورپیش برود که من همیشه باید درخانه بمانم که تو ازتنهائی نترسی - بازنگاهی اما اینبار شماتت بار گفت زن وقتی سایه ای برسرش باشد از هیچ چیز نمیترسد وای بزمانی که کسی بالاسرش نباشد هرچقدرهم که نجیب - عفیف وپاک باشد بازازریسمان سیاه وسفید هم میترسد گفتم مگرالان سایه ای برسرتوست گفت تاروزیکه میهمانتان هستم بله سایه شما گفتم بعد چه میکنی ؟ گفت یکبارگفتم که هنوز مشغول فکرکردن هستم شاید سایه ای باشد که بعدازخدا پشت گرمی من است شاید هم نه اگرنبود بازخدارادارم واونگهبان من وامثال من است - دلم برایش نمیسوخت اما بشدت نگران اینده اش بودم نمیخواستم ملعبه دست مشتی حیوان ادم نماشود اطمینان داشتم که بخاطراینهمه زیبائی دست ازسرش برنمیدارند وازارش میدهند ومتعرضش میشوند - پیش خود گفتم خداکند که پیشنهادمرابپذیرد - بخانه رسیدیم مردد بودم که بشرکت بروم یا بخانه - اتومبیل راپارک کردم ووارد خانه شدم تلفنی بامنشی تماس گرفتم گفت که کارمهمی نیست فقط ازکارخانه تلفن کرده بودند گفتم امروز نمیایم باتلفن کارهای کارخانه را هم اهنگ کردم و باطاقم رفتم لباس راحتی پوشیدم وبطبقه پائین امدم - مریم گفت برایتان چای بیاورم گفتم دوتا گفت دعوت طولانی مدت شمابیادم هست انقدربا ظرافت این جمله را بیان کرد که احساس کردم دیگرطاقت ندارم باید اورا دراغوش بگیرم اما فورا بخودامدم و نهیبی بخودم زدم که مریم روی شخصیت وجوانمردی من خیلی تکیه میکند( یکبارخودش گفته بود) روبرویم نشست اوخوب میدانست که من باچشمان او چه عشقی میکنم وچون لمس وتماس فیزیکی درکارنبود مراازاین موهبت الهی محروم نمیکرد اوحتی وقتی سرش پائین بود من چشم ازاوبرنمیداشتم سراپایش را نگاه میکردم باوجودیکه خودش رادرچادرمیپیچید اما کاملا مشخص بود که چه اندام زیبا ودلفریبی دارد او یک زن سکسی بمنعای واقعی بود - برای اولین بارپرسیدم چندسال دارد گفت حدس شما چیست گفتم خانمها که از بیست سال بالاترنمیروند اما اگرناراحت نشوی بنظرمن سن تو درحدود سی تا سی ودو سال است گفت سی وچهارسال دردل گفتم خدای من او حتی بیشتراز بیست وپنج سال نشان نمیدهد صورت بسیارباطراوت ولطیفی داشت چه پوستی - ازاوخواستم برایم یک انشا درمورد بهاربنویسد گفت شما ازکی معلم شده اید ومن شاگرد گفتم نه من معلمم نه توشاگرد بلکه میخواهم نوع نوشتن وجمله بندیهایت راببینم وبدانم درموردقشنگترین فصل چه نظری داری میخواهم بدانم که درقلبت چه میگذرد گفت ممکن است که انچه درقلب من میگذرد بروی کاغذنیاورم ؟؟!! گفتم جلوی احساست رانگیر انچه احساس میکنی بنویس گفت همین حالاگفتم نه بعدا اما ازروی چیزی کپی نکن خنده ای زیباتحویلم داد وگفت شاید - ساعت ها باهم حرف زدیم ازهمه چیز وهمه جا وهیچکدام گذرزمان راتشخیص نمیدادیم حقیقتا مانند دودلداده ناگهان گفت اقا میدانید ساعت چند است گفتم شاید نه یاده گفت کمی مانده به ده غذا نمیخورید گفتم من باکمی نان وپنیرموافقم وتومیتوانی برای خودت پیتزاسفارش دهی گفت اتفاقا منهم بانان وپنیربسیارموافقم
|
|
|
سلام عالی عالی عالی بود
منمتظر ادامه اش هستم
دسست درد نکنه
ali18400
|
|
|
شب دوباره دیروقت باطاق خوابم رفتم قبل ازخواب پیامهای تلفنی را چک کردم متوجه شدم که منشی شرکت پیام فوری گذاشته که باید روزبعد به کارخانه بروم یعنی 250 کیلومتررانندگی و ساعت 5 صبح میبایست ازخانه بیرون میرفتم کیفم را زیروروکردم که ببینم پرونده های مربوط بکارخانه را همراه دارم یانه - نه درشرکت بودند همان شبانه برای منشی پیام گذاشتم که باپیک برایم بفرستد ( اینهم نتیجه بیخبری ازاوضاع کاربخاطر زیباترین زنی که درهمه عمرم دیده بودم) صبح ساعت 4 ازخواب بیدارشدم سریع کارهایم را روبراه کردم وراهی شدم قبل ازاینکه بروم سری به طبقه زیرین زدم فکرکردم شاید مریم برای نماز بیدارشده باشد ولی خواب بود خدای من چه تن وبدنی تصمیم گرفتم رویش رابپوشانم ولی فکرکردم شاید ازخواب بیداروناراحت شود منصرف شدم اما قدرت اینکه ان اطاق راترک کنم نداشتم چندبار بان بدن زیبا و سکسی نگاه کردم سیرنمشدم اما ترس ازبیدارشدنش مراروانه ساخت - دراطاق نشیمن یادداشتی باین مضمون برایش گذاشتم " مریم جان میبایست صبح زود به کارخانه میرفتم نگران من نباش شب برمیگردم" درکارخانه خیلی گرفتارشدم و جلسه پشت جلسه ازبانک - از استانداری - از اداره صنایع ومعادن وخلاصه کلی کار که واقعا هیچکدام هم مربوط بمن نبود سایرمسئولین میبایست بوظایف خودشان عمل میکردند که من حداقل بتوانم بتولید و کیفیت انهابپردازم نزدیک ظهر منشی کارخانه که زنی جوان وتحصیلکرده است باشیطنت خاصی گفت ازمنزل باشماکاردارند تعجب کردم که مریم چگونه تلفن کارخانه راپیداکرده تلفن وصل شد ازانطرف مریم گفت اقاجان ؟؟!! ظهربخیر سلام چرامرابیدارنکردید که برایتان صبحانه تهیه کنم چراشب قبل بمن نگفتیدکه بکارخانه میروید دلم هزار جا رفته بالاخره ازلابلای کاغذهای خاله زهرا شماره تلفن کارخانه راپیداکردم تاازحالتان باخبرشوم دلم خیلی شورمیزد الحمدلله که سلامت رسیدید من هنوز درسکوت بودم میخواستم ببینم چه دردل دارد وچه میگوید ادامه داد خواهش میکنم هروقت خواستید از شهربیرون بروید قبلا بمن بگوئید دل شوره بداست خیلی نگران بودم خداراشکرکه توانستم باشما صحبت کنم گفتم مریم خانم شما لطف دارید حالا که خیالت راحت شد بکارهایت برس شب که امدم بیشترصحبت میکنیم مراقب خودت باش وخدا حافظی کردم - کلمات محبت امیزش چنان بردلم نشست که وادارم کرد به پشتی صندلی تکیه کنم وصورت زیبا چشمان افسونگر واندام فریبنده اش را جلوی چشمانم مجسم کنم - دردل گفتم کاش امروز صبح بوسه ای بران اندام زیبامیزدم ولی نه نباید اعتماد اوراازدست بدهم او بمن اطمینان پیداکرده ولی خدایاچکنم بااین زن زیبا چکنم اودل ودین مرابرده درهمین هنگام خانم منشی واردشد وپرسید اتفاقی افتاده گفتم نه ومسیرصحبت راعوض کردم که بیش ازحدش مداخله نکند گفتم صورتحسابهای بانک رااز حسابداری بگیرید و ...... گفت شما که هیچوقت صورتحسابهاراچک نمیکردید اینکاررابه حسابرس واگذارکرده اید راست میگفت اما خودم هم نمیدانستم چه میخواهم وچه میگویم گفتم بنظرشما اشکالی دارد که انهاراببینم گفت البته که نه - گفت اگرمایلید برای بازدیدکارخانه بروید بگویم رئیس کارخانه حاضرباشد برای اینکه ازشرش راحت شوم گفتم اتفاقا خوب شد یادداوری کردی بگو حاضرباشد ازجایم بلندشدم که بروم گفت حالتان خوب است گفتم مشکلی درمن میبینی ؟ فهمید که فضولی کرده باشرمندگی گفت نگرانتان شدم گفتم چراامروز همه نگران من هستند وای چه گافی کردم سریع گفتم ازمادرم وبقیه همه نگران من هستند مادرم به خانه زنگ زده سراغ مراگرفته وقتی شنیده که من بکارخانه امدم گفته نگرانش هستم اومیداند که من هفته ای یکی دوبار بکارخانه میایم نگرانی ندارد بازباشیطنت گفت خوب کسی باید ازشماسراغ بگیردیانه ؟ وقتی کسی تنهاست همه نگرانش هستند این جمله او هم متلک بود هم پیشنهاد - بروی خودم نیاوردم ازاطاق بیرون رفتم تاسری به خطوط تولیدبزنم - شب نزدیک ساعت 9 بخانه رسیدم وقتی اتومبیل رادرگاراژ پارک کردم همینکه خواستم بداخل ساختمان بروم مریم دررابرویم بازکرد وبالبخندی بسیارزیبا درحالیکه لباس نسبتاقشنگی برتن داشت ( البته چادر رادورخودش پیچیده بود) جلوامد و سلام کرد کتم را که روی دستم بود باکیفم گرفت و گفت خسته نباشید روز سخت وطولانی داشتید اینطورنیست ؟ گفتم من هرروز همینقدر خسته میشوم ولی رفتن بکارخانه صبحها اشکالی ندارد اماشبها ترافیک خیلی سنگین است وبشترخسته ام میکند گفت تاحمام کنید من شام راحاضرمیکنم گفتم نه اول بمن یک چای بده که کمی ارام شوم بعد ازچای بحمام میروم گفت بچشم فداتون بشم - چی گفت فداتون بشم یعنی چی ؟ چه اتفاقی افتاده که او بااین لحن بامن صحبت کرد - چای رااورد بازروبرویم نشست وگفت ازقیافه تان پیداست که خیلی ازروزهای دیگر بیشترخسته هستید دستی بموهایم کشیدم انهارامرتب کردم گفت اینطوربهترشد خدای من او چه زیرکانه مرازیرنظردارد - دوش گرفتم لباس راحت پوشیدم پرسیدم خبری نبود کسی تلفن نکرد گفت من جواب تلفن نمیدهم اما بنظرم چند پیام دارید وقتی انهارا شنیدم دختروپسرم برایم پیام گذاشته بودند من وقتی صدای انهارامیشنوم اشک ازچشمانم جاری میشود اومتوجه این موضوع بود جلوامدوگفت بگذارید برای بعد فعلا خیلی خسته هستید بهتراست کمی استراحت کنید شام تا نمساعت دیگرحاضرمیشود امشب برایتان یک غذای المانی درست کرده ام گفتم غذای المانی ازکجا امده گفت چندروز پیش ازتلویزیون دیدم بنظرم خوشتان خواهد امد گفتم توهرچه بپزی من دوست دارم بارزنگی خاصی گفت که این مربوط به مریم جان میشود - فهمیدم ازجمله مریم جان یادداشت صبح خیلی خوشش امده وبدلش نشسته - نگاهش کردم که باچشم بگویم تو جان وروح وروان من شدی درجواب این نگاه بالبخند زیبایش سری تکان داد وگفت اقاجان ..... ورفت - بازهم روبرویم نشست ودربشقابم غذا گذاشت گفتم خودم برمیدارم گفت دلم نمیخواهد دستان خسته تان بیشترخسته شوند گفتم پس باید کسی راپیداکنم که غذاراهم بدهانم هم بگذارد هردوباهم خندیدیم اوازسرذوق که یک غذای المانی پخته بود نمیدانست چکند وچه بگویدولی حرفاهایش ازته دل بود عشق بود - مهربانی بود وعطوفت واقعا چه غذای خوشمزه ای بود خیلی خوردم وتعریف کردم واو ازاینکه من خیلی خوشم امده وتعریف میکردم لذت فراوانی میبرد من اورا خیلی تحسین کردم وگفتم البته تو اشپزماهری هستی حتی ازخاله زهراهم بهترمیپزی اما این یکی خیلی تعریفی است گفت نوش جانتان اقاجان گفتم بسه اینقدراقاجان اقاجان نکن گفت یک گفتید صدبشنوید گفتم این رسم است که کسی که کسی را خطاب میکند معمولا چیزی قاطی اش میکند گفت اما این یکی فرق داشت فهمیدم خیلی خوشش امده که اوراجان خطاب کردم گفتم جان گفتن بهتراست یا جون گفتن گفت هردو خوبست بستگی دارد که چه کسی بگوید گفتم اگرمن تورامریم جون صدا کنم خوشت میاید سرش راپائین انداخت و باشرمندگی وصورتی سرخ گفت نه چون ما باهم محرم نیستیم گفتم خوب محرم شویم چشمانش گشاد شد وگفت نه شماکجا من کجا هیچوقت چنین اتفاقی نمیافتد - جوابی برایش نداشتم - باوگفتم ولی همه اینکارهائیکه برای من انجام میدهی خودش بنوعی جون گفتن است توبامن سریک میزمینشینی بامن غدا میخوری باهم ساعات طولانی حرف میزنیم باهم گردش ورستوران میرویم مامانند دودوست صمیمی هستیم گفت نه اقا خواهش میکنم ادامه ندهید من مستخدم شما هستم این بزرگواری شماست که بعنوان میهمان بمن نگاه میکنید وبمن احترام میگذارید اما من همان زهراخانم هستم که درخانه شماکارمیکند فرقی بین من واونیست گفتم بس است ادامه نده زهرا خانم برای من حکم یک خواهررادارد واقانصرالله برادر من است من هرگزبکسی باندازه اقانصرالله اعتماد نداشته ام همه زندگی من دراختیاراوست توچه کسی رامیشناسی که مستخدمش تااین اندازه مورد اعتماداربابش باشد هرگز بکسی اجازه نمیدهم که انهارامستخدمین من معرفی کند دیگرچنین حرفی نزن وادامه دادم من دوخواهرویک برادردارم که حتی هفته ای یکبارهم سراغ مرانمیگیرند اما زهراخانم وشوهرش ازروزیکه رفته اند حداقل یکی دوبار باتلفن حال مراپرسیده اند کمی تند شده بودم رنگ برخسارمریم نبود گفتم هرگزنشنوم که توهم خودت رامستخدم من معرفی کنی تو دوست من هستی دوستی بسیارعزیز ومحترم ومن برای این دوستی احترام زیادی قائلم صرف نظرازاینکه دردلم چه میگذرد سرش رابالاگرفت اشکهایش رادیدم دلم لرزید ایامن اورا ازرده خاطرکردم ولی نه اومیبایست میدانست که چه منزلتی نزدمن دارد گفتم باهمه این احوال از این غذا بسیارلذت بردم ایکاش دسری هم پشت سرش میامد که کامل کننده این شام عالی باشد درحالیکه باگوشه چادراشکهایش راپاک میکرد بشقابهارابرداشت ورفت منهم روی مبل ولو شدم و چشمانم رابستم تاکمی ارام بگیرم - چنددقیقه بعد بادو بستنی خوری برگشت که درهرکدام ازان مقدارزیادی بستنی بود گفت برایتان بستنی میوه درست کرده ام ازمیوه تازه خیلی لذیذ بود تشکرکردم وپرسیدم بستنی ساختن راهم ازتلویزیون اموخته ای گفت اتفاقا بله اما چند سال قبل نه حالا گفتم بسیارخوشمزه بود - روبرویم نشست اما ساکت سرش پائین بود گفتم مراببخش که کمی تندشدم مقصرخودت بودی ببین عزیزم تااین جمله راگفتم نگاهی عمیق بمن کرد وگفت عزیزم؟ گفتم بله عزیزم گفتم که تودوست خوب من هستی دوستان نزدیک همدیگرراگاهی عزیزم هم خطاب میکنند بازرنگی گفت من فکرمیکردم که عشاق همدیگرراعزیزم خطاب میکنندگفتم مریم تو........ گفتم من وتو هردو بنده یک خدا هستیم وهردوباهم ازنظرخلقت برابریم البته توزنی ومن مرد اما حقوقمان یکی است من دوست ندارم تو خودت را اینقدر حقیربدانی سرنوشت تواین بوده که این باشی وسرنوشت من این نه توازمن کمتری نه من ازتو بهتروبیشتر هرکس باید احترام طرف مقابل راداشته باشد تا حرمتش ازبین نرود - ازاینکه تو بامن مینشینی من لذت میبرم شاید بگوئی چراخاله ات وشوهرش بامن نمینشینند حق باتوست ولی انها برای خودشان خانه وزندگی مجزا دارند وترجیح میدهند که باهم تنهاباشند ومنهم این حق رابرای انها قائل هستم ازطرفی من وقتی که تنهاهستم ساعت بخصوصی برای امدن بخانه درنظرنمیگیرم پس چراباید انهارامعذب کنم حالا که میبینی سرساعت ویازودترمیایم بخاطرمیهمان عزیزی است که درخانه دارم گفت یعنی ؟ گفتم یعنی تو - توانقدربرایم عزیز هستی که باهمه وجودم ترجیح میدهم همه ساعات فراغتم را درکنارتوباشم ازباتوبودن لذتی فراوان میبرم من درهمه عمرم مانند چنین اوقاتی نداشته ام چنین لذتی نبرده ام که حالامیبرم واین هیچ نیست جزاحساس خوبی که بتودارم وبان افتخارمیکنم همانطور مات ومبهوت به صورتم نگاه میکرد انگار دررویاست - باورش نمیشد که ازمن چنین سخنانی بشنود گفت اقا مرا خجالت زده نکنید من لایق اینهمه مهرومحبت شمانیستم گفتم تشخیص ان بامن است که تولایقی یانه بعد هم قرارشد که اینقدرازموضع حقارت حرف نزنی گفت باورم نمیشودکه روزی روبروی اقای مهندس ...... بنشینم وچنین حرفهائی بشنوم گفتم حالا که میشنوی پس باورکن گفت اخه گفتم اخه چی ؟ گفت شما کجا من کجا گفتم بازیادت رفت که چه گفتم گفت اجازه بدهید من بروم بیش از این طاقت شنیدن این حرفها را ندارم صورتش را با گوشه چادرش پوشاند و گریه کنان رفت .
|
|
|
خیلی خوب بود،اما به نظرم اگه،سکسی رو از عنوان داستان برمیداشتی بهتر بود. راستی سن خودتون رو هم بگید.
یه سوال از بچه های تاپیک ؟ شما نمیدونید چرا تو هر تاپیکی که میریم،اثری از خانوم یا آقای Ema87 هست ؟ (مجهول الهویه) 1-بی کاره 2-کونش میخاره 3-عقده سکس داره 4-میخواد کسب تجربه کنه لطفا گزینه مورد نظرتونو به صورت عدد بنویسید. اگه چیزه دیگه ای هم به ذهنتون میرسه بگید تا به گزینه های نظر سنجی اضافه کنم. از Ema87 عزیز هم معذرت میخوام،آخه خیلی کنجکاو شدم.
|
|
|
|
|
علی جان سلام براین اولین بار برات پیام میدم داستانت هم قشنگه که کشش دارد سکسی بودن یا نبودنش هم اصلا مهم نیست مهم اصل دلدادگی است و نجابت که متاسفانه کمتر در روابط امروزی دیده می شه

امادر مورد ema بصورت خلاصه می شه گفت یک دوست خوبه برای هر نویسنده که سعی می کنه به گل دادن اونها روبه کارشون ترغیب کنه زن و مرد بودنش اصلا مهم نیست و سایر گزینه ها همهمچنین 
|
|
|
Parialoveles
خدا میدونه
شابد امام جعفر لیق لیق هم بدونه
هنگامي که يک نفر دچار توهم مي شود، ديوانه اش مي گويند. هنگامي که افراد بسياري دچار يک توهم مي شوند، مؤمن شان مي خوانند.
|