صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
مریم وچشمان سکسی
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
22
.
23
.
>>
نویسنده
پیام
ostad_touraj
اعضا
#
: 7 May 2008 10:08
هنگامي که يک نفر دچار توهم مي شود، ديوانه اش مي گويند. هنگامي که افراد بسياري دچار يک توهم مي شوند، مؤمن شان مي خوانند.
ali_shirdel
اعضا
#
: 7 May 2008 10:24
دلم نمیخواست این مدت کوتاه تمام شود همچنین نمیتوانستم ازمریم چشم بردارم بشدت شیفته همه زیبائیها وسادگی اش شده بودم اماهرگزبفکر سواستفاده از این موقعیت هم نبودم اینکارنه درشخصیت من میگنجید ونه با حیثیت شخصی - خانوادگی وحرفه ای ام همخوانی داشت اما صرف نظرکردن ازمریم هم تقریبامحال مینمود او الهه زیبائی بود بنظرم درعین سادگی خیلی خانم وباشخصیت بود باهمه وجودش سعی میکرد متانت و وقارش را برخ من بکشداما بخوبی میدانست که مرا بهم ریخته و سرگردانم کرده - مترصد بودم که نقطه ضعفی ببینم وانرا مستمسک قراردهم اما بی نتیجه بود - سعی میکردم هم اوقاتی راکه درخانه بودم اوهم همان جائی باشد که من هستم بجز اطاق خواب که نه مایل بودم او بانجا بیاید ونه وقتی من درخانه بودم میامد - شبی بشدت برای فرزندانم دلتنگ بودم البوم عکسهای انهارابرداشتم و انرابی هدف زیرورو میکردم متوجه حالت من شده بود سعی میکرد ساکت امانظاره گرباشد - برایم لیوانی چای اورد که قطعه ای شیرینی خاصی درکنارش بود نظرم را جلب کرد پرسیدم این چیه گفت شرینی محلی است که درشهرما تهیه میشود مقداری ازانراخوردم بسیارخوشمزه بود بشوخی گفتم مردم شهرشما هم مانند این شیرینی شیرین وخوشمزه هستند ؟ بی اختیارگفت ازخورنده اش باید پرسید ولی ناگهان متوجه شد که چه گفته بشدت سرخ شد وراه خروج رادرپیش گرفت گفتم کجا میروی گفت باید به غذا سریزنم گفتم ممکن است بعدازشام قطعه ای دیگرازاین شیرینی برایم بیاوری گفت البته ورفت - موقع شام ازاوپرسیدم که چگونه است که دست پخت اوهم مانند خاله اش زهراخانم بسیاردوست داشتنی است گفت این صفت کلیه زنان فامیل انهاست بازبشوخی گفتم برای همین است که مردان فامیل شما هرگزخانه راترک نمیکنند ویا سریع بخانه بازمیگردند بسرعتی باورنکردنی جواب داد پس برای همین است که شما هم هرروز خیلی زود بخانه میائید؟ قبلا که خاله ام میگفت تا دیروقت درشرکت کارمیکنید گفتم درست تشخیص داده ای من بخاطر تو زودترمیایم مایلم بیشترازمصاحبت توبرخوردارباشم باتو نشستن وصحبت کردن برایم لذتبخش است کمی جابجا شد وباشرمندگی گفت چون مرازیبامیدانید گفتم نه چون تورایک انسان میدانم انسانی که ......... دیگرادامه ندادم - پرسید انسانی که باید بحال اوترحم کرد گفتم ایا دررفتارمن دیده ای که نشانی ازترحم داشته باشد گفت حققتا نه اما چرابا اینکه فاصله طبقاتی ما بسیارزیاد است وعلیرغم اینکه خاله ام همیشه از خوبی ها وبزرگواریهای شما تعریف وتمجید میکند سعی میکنید وقت زیادی را درخانه بگذرانید (نگفت که بخاطرمن) ولی من گفتم بخاطر تو که اولا میهمان هستی وثانیا ....... بازادامه ندادم گفت ثانیا چی ؟ گفتم فراموش کن فقط این رابدان که درچند روزه که تو اینجا هستی من هم واقعا اینجا هستم خودم راپیدا کرده ام - چشمانش را بچشمانم دوخت هیجان درونی اش را که ازمسرت فراوانی هم بهره مندبود درنگاهش دیدم اواحساس میکرد که برای کسی اهمیت پیداکرده کسی باو فکرمیکند کسی دردلش بیاد اوست گفت سئوالی دارم گفتم بپرس باشرمندگی وبیمناک گفت چراازدواج نکردید ؟ گفتم باراول تجربه خوبی برایم نداشته است بیزاراززندگی مشترک هستم میدانستم میخواهدبداندکه کسی درزندگی من هست یانه ولی جرات پرسیدن ندارد گفتم شریک زندگی من اینک کارخانه وکارهای شرکت است حوصله ای برایم باقی نگذاشته ضمن انکه هرگزبفکرازدواج مجدد هم نبوده ام گفت حیف نیست گفتم سئوال منهم ازتوهمین است که حیف نیست گفت من باشمافرق دارم شما مردهستید اما من یک زن بی پناه هستم که همه میخواهند متعرضم شوندوادامه داد ایا این چندروزه که زود بخانه میائید کارهایتان ناتمام نمیماند گفتم فکرمیکنم بخودم مرخصی داده ام پرسید چرا احتیاج داشتید ؟ میتوانستید بمسافرت بروید گفتم من باندازه کافی درطول سال بمسافرتهای داخلی وخارجی میروم میخواستم بیشتردرخانه بمانم و........ حرفم را خوردم پرسید فکرمیکنید حالا که درخانه هستید استراحت کافی دارید ؟ ارامش دارید؟ گفتم این چندروزه ارامش کافی برایم فراهم شده خدا کند که ادامه پیداکند بازنگاهی بصورتم انداخت ولبخند زیبائی که برگوشه لبانش نشست - اوبازیرکی خاصی میخواست درون مرا بخواند والبته پاسخهائی که میگرفت راهگشای خوبی بود - گفت شما سواد حسابی که دارید - پول وکارخانه وشرکت هم که دارید الحمدالله احتیاجی ندارید این یعنی ارامش کامل چرا میگوئید فقط این چند روزه ؟ گفتم یعنی تو نمیدانی گفت نه چرا این چندروزه چه اتفاقی افتاده ؟ میخواست اززبان من بشنود که حضورش درخانه من باعث ارامش من شده است منهم بدون رودربایستی وصریحا گفتم بله درست حدس زدی وجود تو دراین خانه بمن ارامش واقعی میدهد پرسید چرااینطورفکرمیکنم گفتم فکرنمیکنم احساس میکنم وقتی تودرخانه هستی وهرزمان که به چشمان تو نگاه میکنم سراپایم راارامشی واقعی فرامیگیرد باز سرخ شد شرمندگی ازصورتش میبارید خودش این مطلب را پیش اورد وفکرنمیکرد که اینقدر صریح اللهجه پاسخ دهم سعی کرد بساط شام را جمع کند وازادامه موضوع بگریزد گفتم جوابی نداری گفت انسانها متفاوتند و احساساتشان هم متفاوت گفتم اما ارامش برای همگان یکسان است گفت نه برای من ورفت - صبح روز بعد برای صرف صبحانه نیامد بهانه اورد که کاردارد منهم بی توجهی نشان دادم و ازخانه خارج شدم نزدیک ظهر منشی اطلاع داد که ازخانه بامن کاردارند گوشی رابرداشتم مریم گفت که میخواهد بشهرشان برگردد تعجب کردم اما بروی خودم نیاوردم گفتم بماند تامن بخانه بروم تا اورابه ترمینال برسانم تشکرکرد وگفت که خودش میرود گفتم کاری هست که من بتوان انجام دهم گفت نه فقط از اینکه نمیتواند بماند عذرخواهی میکرد ودیدن دخترش رابهانه میساخت گفتم هرطور راحتی اما مباد زهراخانم فکرکند که من برای تو درخانه دردسری فراهم کرده ام گفت او شماراخدای دوم خودش میداند چگونه میتواندخدای نکرده بشماشک کند من خودم مایلم که بروم گفتم ازمن خطائی سرزده گفت هرگز گفتم اشکالی نداره میتواندبرود وخداحافظی وجان مراهم برد. انروز مانند گذشته دیروقت بخانه رفتم حال خوبی نداشتم ولی بعضی چراغهاراروشن دیدم فکرکردم مریم فراموش کرده که انهاراخاموش کند دوشی گرفتم ویکسر ه به اشپزخانه رفتم تا نان وپنیری بخورم ناگهان مریم رادیدم که دراشپزخانه نشسته وچشمانش سرخ وصورتش پف کرده ازجای پرید دست روی صورتش گذاشت و قصد رفتن کرد برای اولین باربازویش راگرفتم وهراسان حالش راجویاشدم دربدوامرفکرکردم اتفاق بدی برایش افتاده ولی او بازویش را ازدستم خارج کرد وگفت چیزی نیست فقط ازظهر ببعد گریه کرده پرسیدم چراگریه کرده وبچه علت نرفته گفت بهمان علت که شما دراین چندروزه ارامش داشتید منهم نتوانستم این ارامش وامنیتی را که برایش درخانه من فراهم شده فراموش کند وازان بگذرد - گفت منهم این ارامش رادوست دارم اوبازبان بی زبانی میگفت که بمن علاقمند شده است .
Ema87
اعضا
#
: 7 May 2008 13:19
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
Ema87
اعضا
#
: 7 May 2008 21:09
چی شد این ادامه ؟؟؟؟؟
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
Ema87
اعضا
#
: 7 May 2008 21:10
ali_shirdel
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
ali_shirdel
اعضا
#
: 8 May 2008 06:06
باوجودیکه هنوز نسیم خنک بهاری تنم را نوازش میداد تاساعتها درایوان خانه نشستم چراغ اطاق زهراخانم هم که مریم دران میخوابید روشن بود معلوم بودکه مریم هم نخوابیده نمیدانستم چه باید کرد نه میتوانستم ازانهمه زیبائی بگذرم ونه میتوانستم اورابیازارم وقتی که بازویش راگرفتم گرمای تنش وجودم رالرزاند ناگهان دیدم که از اطاق بیرون امد وتامرادید گفت اقا دیروقت است چرا نخوابیدید من امدم که چراغهاراخاموش کنم حالتان خوب نیست گفتم بدنیستم اما خوابم نمیاید گفت لابدفرداهم مثل همیشه سرتان شلوغ است وکارتان زیاد پس بهترنیست استراحت کنید گفتم اگرسرم شلوغ نباشد وکارم زیاد نباشد خیال توراحت میشود گفت من چکاره ام که زیادی ویاکمی کارشما بمن مربوط باشد فقط امیدوارم همیشه سلامت وسرحال وپابرجاباشید من دعاگوی شمایم گفتم مثل پیززنان هشتادساله حرف نزن گفت حرف دلم رازدم گفتم دلت دیگرچه میگویدگفت میگوید اقارا وادارکن که استراحت کنند دیروقت است گفتم اگردیروقت نبوددلت چه میگوید؟ گفت میگوید کارهای اقا بتومربوط نیست خودشان خوب میدانند که چه میکنند گفتم توچرانخوابیدی گفت خوابم نمیبرد گفتم دلیلش چیه گفت نمیدانم بدخواب شدم گفتم شایدبهمان دلیل که من بدخواب شده ام توهم خوابت نمیبرد گفت اقا سربسرم نگذارید گفتم اتفاقا ازته دل ارزو میکنم که( سر بسرت ) بگذارم گفت چرا ؟ .... چی ؟ تازه فهمید چه میگویم نگاهی خشم الود اما زیبا بمن کرد دراین موقع تازه نزدک من شده بود کمی خودش را عقب کشید وبطورجدی گفت اقا توراخدا فکرهای بدی بسرتان نزده است که ؟ گفتم نه خاطرت جمع باشد من ادم شریفی هستم هرگز فکربدی بسرم نزده ونمیزند اما اگرفکرهای خوب باشد چی ؟ دوباره کمی عقب تررفت گفت فکرخوب یعنی چی ؟ گفتم یعنی باسمان پروازکردن گفت اقا شماهم دراین نیمه شب سرد چه حرفهائی میزنید پرواز یعنی چه ؟ گفتم ایکاش میتوانستی معنی پروازرامانند من درک کنی ایکاش میتوانستی ....... وسکوت کردم اوهم سکوتی کرد وگفت دوست دارید برایتان چای درست کنم گفتم دوست دارم یک نوشیدنی داشته باشم اما نه چای گفت اب میوه دوست دارید گفتم بدنیست برای خودت هم بیار گفت اگرهوس پروازنکنید چشم - بااین جمله اخر بمن فهماند که همه منظورمرافهمیده ودرک بالائی دارد ولی بروی خودش نمیاورد وگاهی وانمود میکند که نمیفهمد شاید هم درنظرداشت که ازمن حرف بکشد تصمیم داشتم من هم بشکلی ازاو حرف بکشم - وقتی بایک سینی محتوی دو لیوان اب پرتقال امد ازاوخواستم بنشیند کمی درنگ کرد ولی نشست اینباردرست روبرویم نشست انجا که دیدن ان چشمان زیبا - مسحورکننده وسکسی برایم بسیاراسانتربود گفتم ازاین چادرکه بخودت پیچیده ای چه حاصل توکه هم روسری داری هم مانتو گفت این عادت است ودرشهرما بسیار معمول است گفتم اینجاکه شهرتونیست پس رعایت ان عادت ها هم معنی ندارد گفت معنی ان چیزی است که دل من میگوید گفتم دل تو دراینمورد چه میگوید گفت میگوید همان باش که هستی بخودم گفتم خدایا ایا این زن جوان شهرستانی دارد بمن درس اخلاق میدهد ؟ گفتم چندروزپیش سئوالی ازتوکردم که جوابی نشنیدم گفت هرچه که پرسیدید جواب گرفتید گفتم ولی یک مورد جواب ندادی گفت جوابی نداشت که بعرض برسانم گفتم بازلفظ قلم حرف زدی گفت چرا بدنبال جواب ان سئوال هستید ؟ گفتم فقط کنجکاوشدم گفت اگرپاسخ بدهم راحت میشوید گفتم ناراحت نیستم فقط کنجکاو هستم تو بااینهمه زیبائی....... نگذاشت ادامه دهم گفت که اینقدر اصراردارید جواب شما اینست " من تا دلم نرود جسمم هرگز نمیرود " و سرش را پائین انداخت همانطور که مرا غرق خجالت کرده بود که سرم راپائین انداختم لحظاتی درسکوت گذشت گفت اب میوه تان را میل کنید باشرمندگی سرم رابالا گرفتم دیدم ان دوچشم افسونگرزیبا بمن دوخته شده است گفتم ازاینکه ناراحتت کردم عذر میخواهم گفت احتیاج به معذرت خواهی نیست مردها تصورمیکنند هرزنی که تنهاست باید حتما باکسی ویاکسانی سروسری داشته باشد نه من ازقبیله این زنان نیستم من شریفم وباشرافت زندگی کرده ام وباشرافت میمیرم اگرمرد دلخواهم پیداشد وعاشقش شدم عمرم را بپایش میریزم واگرکسی پیدانشد بادخترم میمانم تابمیرم به لطف خدا انقدراستعداد وتوانائی دارم که بتوانم بارزندگی دونفرمان رابکشم - حقیقتاحرفی برای گفتن نداشتم او اب پاکی راروی دست من ریخت وگفت که فکربدنکنم ونقشه ای نکشم چون موفق نمیشوم البته من اصلا فکربدنداشتم اوخودش هم اینرا خوب میدانست اما بهرحال گذشتن ازاینهمه زیبائی هم کاربسیار سختی بود - پرسیدم ایا تاکنون برای مرد دلخواهت مشخصاتی هم درنظرگرفته ای ؟ سرش راپائین انداخت وگفت شرافت - نجابت وجوانمردی شرط اول است و چون من دخترجوانی دارم باید خیلی مشخصات دیگری راهم درنظربگیرم البته دراین شرایط هرج ومرج اخلاقی جامعه ما پیدا کردن یک جوانمرد شریف کاربسیارسخت وشاید امکان ناپذیری باشد بهمین دلیل من از اینکه دوباره شوهرکنم امیدی برای خودم ایجادنکرده ام - دردلم گفتم خدایا این زن چه زیبااستدلال کرد گفتم دوست داری بتهران بیائی ؟ گفت برای چه ؟ گفتم اگربتوانم برایت کاری دست وپا کنم مایلی بیائی گفت اقا کارگری کردن تهران وشهرستان ندارد چرابیایم من شهرستان راترجیح میدهم گفتم من تورااستخدام میکنم حقوقت راهم میدهم اما نیاز نداری که کارکنی برو درس بخوان سعی کن که درکنکورقبول شوی ورشته ای را که دوست داری تعقیب کن تا مدارک تحصیلی بالاتری بگیری وسپس کارموردعلاقه ات راپیداکن وبادخترت زندگی کن وادامه دادم من اپارتمان کوچکی دارم که سالهاست خالی ازسکنه است گردوخاک انراپوشانده سفارش میکنم انراتمیز کنندتوبانجا نقل مکان کن بکلاس کنکوربرو و اسمت راهم درلیست کارکنان شرکت قرارمیدهم که هم حقوق بگیری وهم بیمه داشته باشی دخترت راهم بیاور همه مخارج اوهم بعهده من خواهد بود به بهترین مدرسه برود و....... نگذاشت ادامه دهم گفت برای اینهمه کاری که برایم انجام میدهید چه بهائی باید بپردازم گفتم یعنی چی ؟ هیچ - من توقعی ازتو ندارم برای دلم اینکارهارا میکنم گفت شاید این دل ....... ؟؟!! سرش راپائین انداخت وقطرات اشکش سرازیرشد گفتم مریم گریه نکن کسی تورا درفشارقرارنداده که قبول کنی انتخاب بعهده خود توست اگرخواستی همه انچیزهائی راکه گفتم انجام میدهم برای دلم وبعدبرای اسایش تو ودخترت گفت میخواهید بمن ترحم کنید گتفم هرگز چنین نیتی ندارم گفت پس برای چی ؟ سکوت کردم دوباره پرسید برای چی یکباره اینهمه بخشش ؟ گفتم سعی نکن اززبانم چیزی بشنوی من دراین مورد سکوت راترجیح میدهم ازاو اصرار وازمن انکار تا اینکه مرابروح مادرم سوگنددادفهمیدم که اززبان خاله اش زهراخانم شنیده که اگرکسی مرابروح مادرم سوگند دهد ازخود بیخود میشوم و طاقت ازدست میدهم گفتم مریم خانم سوگند بروح مادرم که حقیقت رامیگویم من هرگز درزندگی راه خطا نرفته ام همیشه شریف بوده ام و حثیت خود وخانواده ام راحفظ کرده ام اما دیدار تو ودیدن چشمان زیبای تو چنان مرا شیفته ومجذوب تو کرده که میخواهم بهای این همه زیبائی را بدهم که تو منتظر کس دیگری نباشی یعنی همان جوانمردی که بدنبالش هستی البته جوانمردی بپول دادن و مادیات فراهم کردن برای تو نیست فقط قصدم اینست که راحت زندگی کنی وبه ارزویت که درس خواندن خودت و دخترت است برسی ازتو هیچ توقعی هم ندارم هیچ توقعی تو ممکن است بعداز اینکه زهراخانم امد سالها هم مرانبینی اما من تازنده ام خودم را موظف به ادامه راهی که پیشنهاد کردم میدانم وتوهم مطمئن باش که هیچ قصد ونیت بدی درکارنیست شاید کارخدابود که مراسرراه توقرارداد که اینده خودت ودخترت تامین باشد وامنیت خاطرداشته باشید - هنوزسرش پائین بود وگاهی اشکی فرومیریخت - گفتم سرت را بالا بگیر وادامه دادم بازهم انتخاب بعهده خودت فکرکن و بمن جواب بده تا اگرخواستی موجبات کاررافراهم کنم - نگاه توام بااشکش دلم رامیلرزند احساس میکردم دوستش دارم باو علاقمند شده بودم برای اولین بار نتوانستم بچشمانش نگاه کنم نمیخواستم بیش ازاین ازدرونم اگاه شود گو اینکه او خوب میدانست که دردرون من چه میگذرد - گفت چراشما باین وضع ادامه میدهید گفتم چه وضعی گفت همین تنهائی ( پیش خودم فکرکردم این یک پیشنهاد غیرمستقیم ازدواج است ) گفتم موضوعات را باهم قاطی نکن فعلا باید بفکراینده توبود برو دیروقت است بخواب فردا هم خوب فکرکن وبمن اطلاع بده ضمنا میتوانی باخاله ات واقانصرالله هم مشورت کنی اما مایل نیستم دیگران ازاین پیشنهاد اگاه شوند. شب بخیرگفتم و باطاقم رفتم درحالیکه ارزوی دراغوش کشیدنش راداشتم
amirkhan550
اعضا
#
: 8 May 2008 16:24
خیلی عالیه
بقیش؟؟؟؟؟
كير كوچولو
Ema87
اعضا
#
: 8 May 2008 16:27
ali_shirdel
مرررررررررررسی
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
ostad_touraj
اعضا
#
: 8 May 2008 18:27
Quoting: amirkhan550
خیلی عالیه
عالیه؟
توپه
توووووووووووووووووووووووووووووپ
هنگامي که يک نفر دچار توهم مي شود، ديوانه اش مي گويند. هنگامي که افراد بسياري دچار يک توهم مي شوند، مؤمن شان مي خوانند.
hosseinloveyou
اعضا
#
: 8 May 2008 19:05
اقا ارادت دارم..........
ممنون از بابت بیان شیواتون به حتم استفاده از کلمات سنتی در بیان منظور نشون از ذوق و درایت خوبتون داره ...................
این سایت بچه های با صفای زیادی داره که میتونن دوستای خوبی برای شما باشن برا همین خستگی نگارش هیچوقت در شما رخنه نمیکنه .......با چشم دل نگاه کنید
ممنونم
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
22
.
23
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB