| نویسنده |
پیام |
|
|
مریم و چشمان سکسی
بیست سالی میشد که زهراخانم درخانه ام کارمیکرد بخصوص ازوقتی که همسرسابقم بابچه ها به کانادا مهاجرت کردندوبین ما جدائی ایجاد شد توجه او بمن وخانه بیشترشده بود . شوهراو درشرکت برایم کارمیکرد یعنی اول ابدارچی بود ولی چون اعتمادمرابخودش جلب کرد نقش یک مباشرراایفامیکرد - ته سوادی داشت و برایش موتورسیکلتی خریده بودم که سریعتربکارهابرسد - دو اطاق نیم طبقه زیرراهم دراختیارداشتند - دو دخترشان شوهرکرده ودرشهرستان مشغول زندگی خودشان بودندومزاحمتی برای این دونفرنداشتند - زهراخانم خانه داری راخوب میدانست دست پخت خوبی هم داشت و بسیار مرتب وترتمیز بود والحق اغلب میهمانیهای مرا بخوبی اداره میکرد وهمه دوستان واقوام من میدانستند واقرارمیکردند که او زندگی مرابخوبی اداره میکند واوراتحسین میکردند - چندین بار ازمن اجازه گرفت که خصوصی صحبت کند وقتی سکوت مرادید گفت اقا ادم یکباربیشتربدنیا نمیاید باید جفتی (همسری) داشته باشد تا اوراتاپایان عمر همراهی کند چرا تنهائی را ترجیح میدهید چرا ازدواج نمیکنید؟ ووقتی سکوت مراادامه دارمیدید دنبال کارش میرفت - سالها بهمین ترتیب میگذشت تااینکه ازمن خواستند اجازه دهم دوسه هفته ای به مرخصی بروند و زمین کوچکی راکه درده داشتند بفروشند - برای منهم موقعیتی بود تابتوانم مدتی را تنهای تنها باشم اما زهراخانم اجازه خواست که خواهززاده اش را که بتهران امده بود برای رسیدگی بکارهای خانه و اشپزی بجای خودش بخانه بیاورد اول از پذیرش این پیشنهاد امتناع کردم ولی وقتی اصراراورادیدم که باید از حال واحوال من مطمئن باشد پذیرفتم ولی نمیدانم چرا بدون اینکه خواهرزاده اش راببینم قبول کردم - غروب روزبعد وقتی بخانه رفتم اورادیدم بشدت یکه خوردم- دردل گفتم فتبارک الله احسن الخالقین - زیبا روئی را بمن معرفی کردند که بنظرم امد بیشتراز سی سال ندارد - صورتی بسیارزیبا باچشمانی روشن وپوستی سفید و لطیف - صورتش مانند برگ گل بود - بلند قد ومیشد از زیرچادرش فهمید که خوش هیکل هم هست - سلام کرد بامهربانی جوابش رادادم وحالش راپرسیدم شرمگین اما زیرکانه جوابم راداد اسمش راپرسیدم گفت کوچیک شما مریم گفتم خوش امدی اینجا خانه زهراخانم واقا نصرالله است خاله وشوهرخاله شما بمن خیلی محبت دارند ومن انهاراخیلی دوست دارم شما هم اینجارا خانه خودتان بدانید تشکرکرد ورفت زهراخانم هم برای اوردن چای و میوه درپی اورفت - شام اوردند گفتم امشب باحترام خواهرزاده ات همه باهم شام میخوریم اومیهمان است وباید احساس غریبگی نکند اول امتناع کردند چون همیشه من تنها شام میخوردم وانها دراطاق خودشان ولی همیشه گوش بزنگ بودندکه مبادا من چیزی نیازداشته باشم مرتب بمن سرمیزدند - سرشام ازوضع وحال اوپرسیدم گفت که یک دختر 14 ساله دارد وشوهرش دراثرتصادف درجاده قم چندسال قبل فوت کرده و درشهرستان محل سکونت شان برای یک مدرسه غیرانتفاعی کارگری میکرده و همزمان دیپلم هم گرفته است - دوسه روزبعد زهراخانم واقانصرالله بمرخصی رفتند منهم مانند همیشه همه وقتم صرف شرکت وکارهای جاری بود انگارنه انگار اتفاقی افتاده اما احساس تغییراتی در حال وهوای منزل میکردم - نوع پذیرائی - تعویض همه روزه گلها - تغییرنوع غذاها - تغییرات جزئی در دکوراسیون خلاصه همه چیزداشت بتدریج تغییرمیکردوچه زیبا هم تغییرمیکرد اما من بهیجوجه بروی خودم نمیاوردم منتظر بودم ببینم تاکجا ادامه پیدا میکند - یک روز جمعه صبح برای راه پیمائی وورزش اماده میشدم دنبال کفش های ورزشی ام بودم اما دراطاقم هرچه گشتم انرانیافتم به محل اقامت زهراخانم رفتم درزدم اماکسی جواب نداد بداخل رفتم متوجه شدم که مریم مشغول حمام کردن است بطوریکه او متوجه نشود بدنبال کفشم بودم وقتی انرا بسیارتمیز و شسته شده یافتم تعجب کردم که مریم حتی به کفش های منهم توجه دارد تصادفا چشمم به کفش های مریم افتاد که پاشنه ان کاملا ازفرم افتاده بود و بسیارکهنه مینمود بی اختیارزیرورویش را وراندازکردم ورفتم - ظهروقتی برگشتم پس از انکه حمام کردم ناهاررا حاضرکرده بود ازاو خواستم بامن برسرمیز بنشیند وبرایم حرف بزند اززندگی اش - گذشته اش - دخترش - وهمه انچیزهائیکه مایل بود راجع بان بگوید اول امتناع کرد که بامن ناهاربخورد اماوقتی اصرارمرادید قبول کرد وضمن غذاخوردن که همراه باشرم زیاد بود برایم حرف میزد وفهمیدم که زنی فهمیده وباسلیقه است اما راستی چقدرزیبابود نمیشد درچشمانش خیره شد زیبائی خیره کننده ای داشت که درپشت حجاب وساده زیستی پیهان شده بود - بقیه اوقات را بکارهای عقب افتاده پرداختم وگهگاه او برایم نوشیدنی یا چای میاورد ووقتی میرفت ازپشت باچشمانم اورابدرقه میکردم احساس میکردم که او میداند که چشمانم بدرقه راه اوست - روزشنبه صبح ازاو خواستم حاضرشودتاباتفاق برویم تعجب کرد ازاوخواستم که هرچه نیازدارد بخرد برایش انواع واقسام پوشاک وکفش وکمی هم لوازم ارایش خریدم واورا بمنزل رساندم وبشرکت بازگشتم بمحض رسیدن بدفترم منشی ام گفت ازمنزل باشماکاردارند این اتفاق کمترمیافتاد زهراخانم بسیار به ندرت بدفترتلفن میکرد هرکاری داشت به اقانصرالله میگفت و اگرلازم میشد او مرادرجریان قرارمیداد نگران شدم فوری شماره تلفن خانه را گرفتم مریم گوشی رابرداشت وتاصدای مراشنید بعدازسلام بطوریکه خیلی هول شده بود گفت اقا معذرت میخوام که مزاحم شدم فقط میخواستم از لطف شماتشکرکنم شمامرا خیلی خجالت دادید وچند جمله دیگر - اماده شدم که حرف تندی بزنم انگار زبانم بندامده بود فقط گفتم خواهش میکنم قابل شماراندارد وخدا حافظی کردم - انروز همه اش درفکر مریم بودم دردلم احساس عجیبی پیدا شده بود زیبائی او وان چشمان افسونگر مرایک لحظه رهانمیکرد هروقت نگاهش میکردم بشدت تحریک میشدم دلم میخواست اورا دراغوش میکشیدم وهمه وجودش را میبوئیدم ومیبوسیدم اما بچند دلیل ازاین کار منصرف میشدم - پیش خود گفتم شایدزمان به کمک اید - یکروز غروب که بخانه امدم ازاو پرسیدم دوست داری که شام را خارج ازخانه ودریک رستوران صرف کنی گفت باعث زحمت شما میشوم و شان شماراپائین میاورم گفتم این حرف ها رانزن اگردوست داری حاضرشو تابرویم وقتی سوارماشین شد مانند گذشته درعقب رابازکرد امامن ازاو خواستم که درکنارمن بنشیند گفت اقا بداست مردم پشت سرمان حرف میزنند گفتم مردم توومرا ازکجا توی این تاریکی تشخیص میدهند - درکنارم قرارگرفت اظهارعلاقه کرد که بیک پینزا فروشی برویم وقتی درحال خوردن پیتزابود درلحظه ای چشمان هردونفرمان باهم تلاقی کرد بی اختیارولی ارام گفتم خدای من چقدرزیباهستند گفت چیزی گفتید ؟ گفتم نه مهم نیست - اومتوجه حالات من بود احساس میکردم او هم دست کمی ازمن ندارد ولی بهرحال زنان انهم ازنوع مریم سعی در پنهان کردن احساسات درونی خوددارند - وقت برگشتن ازمن اجازه خواست که سئوالاتی رامطرح کند وقتی باموافقت من روبروشد اولین سئوالش این بود که چرا خانم سابقم ازمن جداشده ومن تنها هستم جوابی بی سروته دادم که فهمید نباید ازاین نوع سئوال ها بپرسد گفت ناراحت تان کردم گفتم دوست ندارم خاطرات گذشته را بیاد اورم گفت چراخدا عدالتش را بطورمساوی بین همه تقسیم نکرده ؟ مردم ارزو دارند شوهری مانندشماداشته باشند حرفش راقطع کردم وگفتم ازدخترت بگو فوری فهمید که باید به این نوع گفتگوها نپردازد - بخانه که رسیدیم گفت برایتان چای بیاورم گفتم نه بیا دراطاق نشیمن تلویزیون نگاه کن گفت مزاحم نمیشوم گفتم نه تو میهمان هستی باید راحت باشی گفت زمانهائیکه باشما هستم تپش قلبم بسیارزیاد است - احساس شرم دارم ممکن است شمارا ناراحت کنم گفتم دوست دارم کاملا راحت باشی فکرکن خانه خودته برایش نوشیدنی از قطره گیاهی ارامبخش درست کردم که تپش قلبش راکمترکند وراحت ترباشد وقتی ارام گرفت ازاوراجع به برنامه اش برای اینده پرسیدم گفت دوست دارد درس بخواند واظهارداشت که درریاضی بسیار قوی است ومایل است این رشته را ادامه دهد برای اینکه اورا امتحان کرده باشم دوسه مسئله ریاضی درحد دبیرستان را برایش نوشتم وازاوخواستم که درمدت محدودی انهاراحل کند واو زیرکانه قبل از پایان مهلت حل کرد وعجب انکه همه درست بودند فهمیدم که دروغ نگفته - تادیروقت برایم حرف زد و هرلحظه مرا بیشتروبیشترشیفته خودش میکردیکبارکه دوباره چشمانش درچشمانم فرونشست بی پروا گفتم میدانی که چشمان زیبائی داری گفت اقا این حرف ها بداست اخروعاقبت ندارد گفتم اگراخروعاقبت خوب داشته باشد چی؟ گفت محال است - گفتم بعدازشوهرمرحوم ات بامرددیگری ارتباط داشته ای؟ بشدت خجالت کشید وگفت اجازه بدهید بروم گفتم برو اما جواب مراهم بده گفت مادهاتی ها مانندشهری ها زندگی نمیکنیم و شب بخیرگفت ورفت.
|
|
|
خیلی ممنوننم خوبه نوشته خوبی داری و مثل این که اولین نفرم که می نویسم
جان اسير دل، دل اسير دوست ، دوست چه ميدانست؟ دل اسير اوست!
|
|
|

ساده بیا دست منو بگیرو ....ساده نگیر این همه سادگیمو ......ساده نگیر اگه هنوز میتونی ......پای همه سادگیات بمونی ....
|
|
|
|
|
موفق باشی دوست عزیز love:
;;;دارم این زنگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
|
|
|
Kheili khoob neveshti. Khaste nabashi dooste khoob. Az lahne neveshtanet va sabke sohbatet moshakhase ke ham khoodet ensane fahmide va ja oftadei hasti va ham dastanet vagheie. Moshtaghane montazere edame dastanet hastam.
|
|
|
خوب شروع کردید دوست عزیز. امیدوارم موفق باشید . منتظر فسمت بعدی هستم. بدرود.
شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
|
|
|
خوب بود .دستت درد نکنه 
na chandan sakht ke beshkani va chandan narm ke feshorde shavi
|
|
|
سبکش جالبه
مثل سبک نوشتن پیرمرد
هنگامي که يک نفر دچار توهم مي شود، ديوانه اش مي گويند. هنگامي که افراد بسياري دچار يک توهم مي شوند، مؤمن شان مي خوانند.
|
|
|
|
|
وقتی برای صبحانه به طبقه اول امدم صدای موزیک بسیارملایمی بگوشم رسیدکه نظرم راجلب کرد چون ازنوع اهنگهائی نبود که معمولا درخانه من مترنم میشد صدای یکی از خوانندگان لوس انجلسی بود که میگویند خیلی هم طرفداردارد واغلب اشعار نیم بند وبی سروته عاشقانه میخواند تعجب کردم زیرامن چنین کاست یا CD نداشتم درهمین افکاربودم که مریم سراسیمه بطرف سیستم صوتی رفت و انراخاموش کرد وبدون اینکه سلام کند ازمن عذرخواست ودرحالیکه صورتش سرخ شده بودگفت سلام اقا ببخشید نمیخواستم ناراحت تان کنم گفتم اشکالی نداره ولی چگونه توانستی دستگاه راروشن کنی چون سیستم پیچیده ای است گفت خیلی سعی کردم وبالاخره موفق شدم گفتم بنظرم دوست داری ازخیلی چیزهاسردراوری گفت نه باورکنید اینطور نیست فقط دلم میخواست این کاست را که تازگیها یکی ازاقوامم به دخترم داده بودگوش کنم فقط همین وچون درمنزل خاله ام (زهراخانم) فقط رادیو وجوددارد ازاین دستگاه استفاده کردم گفتم مهم نیست که استفاده کردی مهم اینست که پس از سالها بالاخره کسی پیدا شدکه کمی سکوت این خانه رابشکند - برگشت وباان چشمان افسونگرنگاه معناداری بمن کرد که دلم لرزید وبالبخند خانه خراب کنی رفت که چای بیاورد - پرسیدم صبحانه خورده ای گفت هنوزنه میبایست اول صبحانه شمارافراهم میکردم چون باید بروید من وقت کافی برای صبحانه خوردن دارم گفتم همین جا بامن صبحانه بخور وبامن حرف بزن - من سالهاست که باکسی غیرازکار وتجارت و صنعت صحبت نکرده ام اقوامم هم همه گرفتارند ووقتی که دورهم جمع میشویم جز حرفهای بی معنی که مد روز شده چیزدیگری نمیگویند تنها همین چندروزاست که کمی حرف زده ام ونکته مهم اینست که علیرغم اینکه باتوهم حرفهای معمولی میزنیم ولی برایم جالب و دوست داشتنی است - سعی کرد طوری بنشیند که نه روبرویم باشد ونه درکنارم طوری نشست که بتوانم چشمانش راببینم - اطمینان داشتم اواینکاررا عمدا انجام دادزیرا میدانست که مرابشدت مجذوب چشمان وزیبائیهایش کرده - گفتم اگربتوانی بدانشگاه بروی چگونه میتوانی هم درس بخوانی وهم دخترت را مراقبت کنی وهم مخارج زندگی ات راتامین کنی وسئوال کردم که ایا ازشوهرمرحومش ارثی بانها رسیده گفت که خانه کوچکی دریکی ازشهرستانهادارند ومقداری حقوق که از دولت بابت بیمه شوهرش میگیرند گفتم ایا اینهاکافی است ؟ گفت خدای ماهم بزرگ است وکمک میکند پرسیدم مگرخدا های افراد بایکدیگرفرق دارند که میگوئی خدای ما گفت که شاید !! وادامه داد خدای ثروتمندان خودش ثروتمند است وخدای ما فقرا خودش هم فقیراست که نمیتواند بافرادی مانند من کمک کند گفتم کفرنگو این شرک است گفت بنظرشما غیرازاینست گفتم قطعا غیرازاینست وادامه دادم که تو مبحث جالبی را مطرح کردی که اقلا میتوانیم ساعتها بایکدیگربحث وگفتگو داشته باشیم اما میگذارم برای بعد چون بایدبروم گفت برای شام چه دوست دارید گفتم زهراخانم هیچوقت ازمن نمیپرسید که چه دوست دارم او ذائقه مراخوب میدانست وهمیشه برایم غذاهای خوب ودوست داشتنی میپخت گفت اولا من با ذائقه شما اشنائی ندارم ثانیا دوست دارم خودتان انتخاب کنید گفتم امشب انتخاب من انتخاب توست بهترین وخوشمزه ترین غذائی را که دوست داری بپز واگرهم نیازداری که خرید کنی راننده رابفرستم گفت ترجیح میدهم که تنهابروم گفتم فکرمیکنم باندازه کافی پول در کمد زهراخانم وجوددارد گفت او قبل ازرفتنش محل پول رانشانم داده است بلندشدم وبی انکه مایل برفتن باشم خانه راترک کردم دلم میخواست این مدت کوتاه را که مریم درخانه من است بیشتربااوباشم تا ازاینهمه زیبائی لذت فراوان ببرم درراه بفکراوبودم به خوب حرف زدنش فکرمیکردم به استدلالهای کم مایه اش که نشان از اشتیاق او بیادگیری داشت به تلاشی که بکارمیبرد که خودش راباسلیقه معرفی کند - درشرکت حال وحوصله زیادی نداشتم ولی چون چند ملاقات مهم داشتم سعی کردم مریم رافراموش کنم که بتوانم به کارهایم برسم عصر خیلی زودترازهمیشه بخانه رفتم درراه تلفن دستی ام راخاموش کردم وقتی دررابازکردم اورا بدون روسری در اطاق نشیمن دیدم که مشغول تماشای یکی ازبرنامه های پربیننده عصرهای تلویزیون بود ازجا پرید وهراسان بدنبال روسری اش میگشت خدای من چه موهای خوش رنگ وزیبائی خدایا تو هیچ چیزراازاین زن کم نگذاشته ای دستهایش را روی سرش گذاشته بود که من موهایش را نبینم خودش راباخته و درخروجی را گم کرده بود ونمیدانست که چه کند روسری اش راکه پشت مبل راحتی افتاده بود بارامی اززمین برداشتم وبطرفش بردم رویم رابرگرداندم وگفتم ارام باش این روسری ات انرا سرت کن واینقدر هراسان نباش ودرخروجی رانشانش دادم بسرعت رفت منهم دوش گرفتم ولباسم راعوض کردم وباطاق نشمین امدم اما هنوز ازاو خبری نبود اهنگ ملایم وارامبخشی را درپخش صوت گذاشتم ویک قوطی چای سبز سرد راازیخچال بیرون اوردم انرابازکردم وروی کاناپه ولو شدم چشمانم رابستم وبانچه اتفاق افتاده بود فکرمیکردم باینکه اگربعداز پایان مرخصی زهراخانم واقانصرالله او برود چه خواهدشد دراین جامعه خراب چگونه او میتواند مصون ازتعرض ها بماند - نیمساعتی گذشت بالاخره امد هنوز رنگش پریده بود سکوتی برقرارشد پس ازمدتی گفت شمارا ناراحت کردم من تابحال بدون حجاب جلوی هیچ مرد غریبه ای ظاهرنشده ام از اینکه رفتارغیرعادی داشتم مراببخشید ومرتب معذرت خواهی میکرد گفتم دوست داری ازهمان قطره ارام کننده برایت درست کنم گفت زحمت تان میشود گفتم نه برایش مقداری بااب خنک درست کردم وازاوخواستم که روی یکی از مبل ها بنشیند گفت جسارت است گفتم اینقدر لفظ قلم حرف نزن بنشین نشست قطره رایکسره سرکشید گفت چون زود امدید چای حاضرنبود چند دقیقه دیگرحاضر میشود گفتم اینهم که مینوشم چای سرد است وبا چای داغ فرقی ندارد خاصیتش همان چای داغ است احساس کردم که ارامشی یافته گفتم سئوالی دارم وجواب مناسبی میخواهم گفت بفرمائید گفتم خدا همه زیبائی هارابتو عطا کرده هیچ چیزازتو کم نگذاشته چرا میگوئی کاش خدا عدالتش را بطورتساوی بین مردم تقسیم میکرد ؟ گفت زیبائی ام برایم خوشبختی ببارنیاورد کاش بجای زیبائی شوهرم زنده میبود وزندگی سعادتمندی داشتم زیبائی ام نتوانست جلوی مرگ شوهرم رابگیرد واینک هم خیلی ازاوقات دردسرفراوانی برایم دارد -
|
|
|
سلام دوست عزیز خیلی عالیست متشکر و منتظر ادمه هستم
|