صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / آخرین پناه ... * فهرست در صفحه اول *
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 53 . 54 . >>
نویسنده پیام
# : 4 May 2008 22:26


AiHan1387
Quoting: AiHan1387
ادامه رو گه خدا بخواد امشب

منتظریم

آن کس که با داشته هاي خوب خود خوشحال نيست با برآورده شدن آرزوهايش نيز خوشحال نخواهد بود ◄ خدایا سپاس... ►
# : 4 May 2008 22:54


Quoting: Amir_ho
سلام دوست قدیمی و خوبم


سلام امیر جان گل
خوبی دادا ... یه مدتیه ازت خبری نیست ، نکنه فراموشمون کردی


Quoting: Amir_ho
تاپیک جدیدت مبارک _ ایشالاه که توی صفحه ده هزارمیش پست بزنیم



ممنون عزیز
چه خبره دادا ... همین که بیام ببینم تاپیک تو صفحه اوله خیلیه

Quoting: asal_777
AiHan1387
یعنی می شه که امشب ادامه رو بخونیم ؟:confused


چرا که نشه عسل جان


Quoting: mina_20_love
سلام آيهان جان،خوبي


سلام مینا جان عزیز
ای خدا رو شکر نفسی میاد و میره ... خودت خوبی عزیز


Quoting: mina_20_love
جان،خوبي؟شاعر نيستم اما يه چيزايي شبيه به شعر ميگم كه انشاالله بعدا برات ميفرستم اما اين شعر مال جبران خليل جبران بود كه خيلي دوسش دارم.خودمم يه چيزايي ميگم البته شبيه شعر است؛منتظر بقيه ي داستان هستم عزيزم.


خوشحال میشم نوشته هات رو بخونم . در مورد متن منتخبت هم باید بگم که سلیقت حرف نداشت


Quoting: shaili
ادامهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه ه ؟؟؟


شایلی جان اینم از ادامه


Quoting: asal_nanaz
آخ جون





Quoting: makhmalee
منتظریم





موفق و پیروز باشید
آیهان

* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
# : 4 May 2008 22:56


خوب بچه ها از حضور تک تکتون ممنونم . امیدوارم این قسمت هم مورد پسند حضورتون قرار بگیره ...

آیهان

* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
# : 4 May 2008 23:03


قسمت سوم

من : .....
س : آیهان ... آیهان ... چرا لال مونی گرفتی ... می خوای واسه شنیدن صداتم التماست کنم ...
من : چی بگم ... یعنی چی دارم که بگم ...
س : هر چی دوست داری بگو ... فقط صدات و ازم دریغ نکن
من : خوبی
س : چه جوری می تونم خوب باشم ... چی شده فکر کردی یه سیمایی هم هست که دلنگرانته
من : نمی دونم چی بگم اما اگه خواستی تو کافه قبلی منتظرتم ... راستی احسان یادت نره ، دلم واسش یه ذره شده
س : باشه ... تا نیم ساعت دیگه اونجاییم ... فعلا
وقتی گوشی رو قطع کردم ابوهی از غم و درد ، تو گلوم نقش بست . خاک بر سر ، ببین تو این یه سال حتی یه بار هم سعی نکردی زنگ بزنی و حالش و بپرسی اما اون چی ... می بینی که تا الان منتظرت بوده ... خیلی سنگ دلی آیهان ... خیلی ...
با صدای شاگرده به خودم اومدم . بیچاره وقتی حال و روزم و دید ، بدون اینکه حرفی بزنه ، زودتر سفارشات رو گذاشت رو میز و از میز دور شد . با پشت دست اشکام رو پاک کردم و خودم و با قلیون و تنقلات مشغول کردم . طوری از قلیون کام می گرفتم و دودش رو می دادم بیرون که افرادی که اطراف میز نشته بودن ، با تعجب نگام می کردن . انگار تا به حال آدم ندیدن . با بی توجهی به نگاه های سنگینشون به کارم ادامه دادم . کمی که گذشت نگاهی به ساعتم انداختم . 6:15 بود . دیگه باید پیداشون می شد . به همین خاطر پول رو حساب کردم و اومدم بیرون . نمی خواستم ملاقاتمون تو کافه باشه ، چون بدون شک می دونستم که اگه تو آغوشم نگیرمش آروم نمی گیرم . این مردمی که به قلیون کشیدنم اونجوری خیره شده بودن ، وای به حالی که ما رو در آغوش هم ببینن . به نظرم علت عقب موندگیمون هم همین باشه . حالا کشور های دیگه رو نمی دونم ، اما تو روسیه طرف تو پارک ، اون هم به اون شلوغی با همسر یا دوستش سکس می کنه ، دریغ از اینکه کسی بهش توجه کنه . اما اینجا تو این مملکت پاتو یکم اینور و اونور بزاری ، میگن طرف ...
از در کافه اومدم بیرون و قدم زنان به طرف ماشین حرکت کردم . تو اون لحظه اصلا گرمایی حس نمی کردم ، چون مرتب ذهنم مشغول لحظه دیدار بود . با خودم فکر می کردم که اون پسر کوچولو الان فراموشم کرده و دیگه از یادش رفتم . پسری کوچولویی که در بدترین لحظات زندگی پیشم بود و نمی ذاشت حسرت زندگی بر باد رفته رو اونجوری که هست تحمل کنم . وقتی پیشم میومد ، انگار که با نگاهش آرامشی عظیم که چند وقت پیش از دست داده بودم ، برام ارمغان میاورد . چند قدمی بیشتر برنداشته بودم که با شنیدن صداش سر جام میخکوب شدم ...
ا : عمو ... عمو آیهان
عرق سردی رو پیشونیم نقش بست . هیچ حرکتی نتونستم انجام بدم ، یعنی توانش و نداشتم . تو اون لحظه تنها محرکی که می تونست هوشیارم کنه ، صدای گرم و دلنشین خودش بود . ولی دیگر صدایی ازش به گوشم نرسید . احساس کردم که دوباره رفتم تو رویا و این صدا هم زاییده همون رویا و افکار پریشون هستش . به همین خاطر سرخورده و درمانده برگشتم پشت سرم و نگاه کنم ...

نه ... خلعی در کار نبود ... خودش بود . ولی سیما رو ندیدم . نمی دونم چرا اما تو اون لحظه فقط دوست داشتم احسان رو در آغوش بگیرم . می خواستم با جسم ظریف و کودکانش به آرامش برسم . با قدم هایی لرزان به طرفش راه افتادم . شاید من اینطور فکر می کنم اما احسان زود فکرم و خوند . به همین خاطر دوان دوان اومد به طرفم . وقتی تو صورتش اون شور و هیجان سابق رو دیدم ، نفس عمیقی کشیدم . همونجایی که ایستاده بودم ، نشتم رو زمین و احسان رو تو بغلم جا دادم . تو این یه سال خیلی عوش شده بود ، طوری که نمی تونستم درست و حسابی تو بغلم بگیرمش . خیلی سرش و گذاشت رو شونه ام . بدون هیچ سخنی تو سینه ام فشردمش . هیچ اختیاری برا جلوگیری از اشکام نداشتم . با تمام وجود دوستش داشتم ، اصلا راحت بگم فکر می کردم بچه خودمه . بچه ای که هرگز چشم به دنیا نگشود و همراه با مادرش مکانی در بهشت پنهانی قلبم برای خودش انتخاب کرد . سیل اشکام همون طور جاری بود و احسان هم با تمام وجود خودش و بهم چسبونده بود . بعد از چند لحظه گرمی دستی رو شونه هام حس کردم ... دوباره همون عرق سرد رو پیشونیم ظاهر شد . احساس کردم هستی ام رو به نابودی میره . آهسته احسان رو از بغلم جدا کردم و سرم رو چرخوندم به طرفش ...
نه اون چیزی گفت و نه من حرفی زدم ، بدون ملاحظه جا و مکان خودش رو انداخت بغلم و صدای گریه هامون در هم پیچید . گذر زمان برام مفهومی نداشت ، چون با گرمای تنش من رو که در سردی خویش گم شده بودم ، گرم می کرد . دهان هر دومون قفل شده بود و با فشردن تن یکدیگر بهم احساسات نهفته رو بیان می کردیم . احساساتی که با زبان قابل بیان نبودند ...

پایان قسمت سوم

* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
# : 4 May 2008 23:10


Quoting: AiHan1387
قسمت سوم

بابت ادامه ممنون




آن کس که با داشته هاي خوب خود خوشحال نيست با برآورده شدن آرزوهايش نيز خوشحال نخواهد بود ◄ خدایا سپاس... ►
# : 5 May 2008 01:38


Quoting: makhmalee
بابت ادامه ممنون


قابلی نداشت عزیز
ممنون که ددنبال می کنی

* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
# : 5 May 2008 09:27


ممنون آیهان جان .
نوشته هات رو خیلی دوست دارم . وا قعا با احساس و لطیفه.

# : 5 May 2008 09:59 | ویرایش بوسیله: asal_nanaz


AiHan1387
مرسی آیهان عزیز از قسمت جدید.خیلی زیبا احساستو بیان می کنی

~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
# : 5 May 2008 11:15


تایپک نو مبارک

مثل این که خیلی دیر اومدم شرمنده

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 5 May 2008 15:05


Quoting: AiHan1387
خوبی دادا ... یه مدتیه ازت خبری نیست ، نکنه فراموشمون کردی


ما نوکرتیم دادا

مگه میشه گلی مثل تو رو نبویید؟

بمیرد آنکه میخواهد تو را گریان ببیند...
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 53 . 54 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB