صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / آخرین پناه ... * فهرست در صفحه اول *
<< 1 ... 36 . 37 . 38 . 39 . 40 . 41 . 42 . 43 . 44 . 45 . 46 ... 53 . 54 . >>
نویسنده پیام
# : 4 Jul 2008 00:04


Quoting: PATRIOT_AM
نگاه كن كه غم
درون ديده ام
چگونه
قطره قطره
آب مي شود
چگونه سايه ي
سياه سر كشم
اسير
دست
آفتاب مي شود .
نگاه كن
تمام هستيم
خراب مي شود
شراره اي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرابه دام مي كشد.
نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم .


PATRIOT_AM

دوست عزیز خیلی جالب بود ... اما در جوابش فقط این شعر و می تونم بگم ...




هر کجا هستم ، باشم ،
آسمان مال من است
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟

چتر ها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر
زیر باران باید رفت
دوست را ، زیر باران باید دید
عشق را ، زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی در حوضچه ی « اکنون » است .




* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
# : 4 Jul 2008 00:07


خوب بچه ها فکر کنم خیلی از دستم ناراحت باشین ولی دیشب می خواستم آپ کنم اما رفتن برق باعث شد ویرایشی که کرده باشم ، بره و تا ساعت 1 الاف باشم . از اون به بعدم دلم نیومد آپ کنم .
در هر صورت امیدوارم تونسته باشم جبران کنم
اینم از قسمت جدید

* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
# : 4 Jul 2008 00:08


AiHan1387
ادامه کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
# : 4 Jul 2008 00:10


قسمت نهم

بعد اینکه از رستوران بیرون اومدیم ، احساس طراوت و تازگی می کردم . از آشنایی با یاشار خیلی خوشحال بودم . انگار بعده سه سال دوباره سایه خوشی به زندگیم رو کرده بود . یکی از خصوصیات اخلاقی یاشار صادقانه برخورد کردنش با مسائل بود . به نظرم آدم و رنج دیده و پخته ای میومد ، اما با این وجود سعی داشت این رنج و درد رو با شوخی و خنده پنهان کنه . ناهید هم با وجود چهره زیبا و بشاشش دختر خوبی به نظر می رسید . به هر حال زوج خوبی بودن ...
بالاخره بعد از کمی خوش و بش بیرون هتل کارت خودم و بهشون دادم و با خداحافظی ازشون ، راهی خونه شدیم .

من : خوب خانوم خانوما ، خوش گذشت
س : راستش تا حالا همه جورش و دیده بودیم اما اینیکی رو نه ...
من : چطور مگه !!!
س : چطور نداره که ، زدی پسر مردم و له و لورده کردی ، بعد آوردیش رستوران و ...
من : واسه تو که بد نشد ( با خنده ) ... خوب یگانه تو چی ، نکنه تو هم مثل این اعجوبه فکر می کنی ؟
ی : نمی دونم !!! برا من که خیلی خوش گذشت

سیما چرخید عقب و ، چشم غره ای به یگانه رفت ، بعد ادامه داد ...

س : یگانه مثل اینکه تو امروز یه طوریت میشه ، هر چی هیچی نمی گم پر رو میشه
من : تو به اون چیکار داری ؟
ی : نمی دونم چه کار بدی کردم که امروز همش پاچه می گیره ...
س : چشم ما روشن ... حالا سگم شدیم دیگه
من : من خیلی وقت پیش خواستم بهت بگم اما ترسیدم ناراحت بشی

خلاصه تا منزل یگانه اونقدر سر به سرش گذاشتیم که نزدیک بود به گریه بیوفته . یگانه موقع پیاده شدن ازم به خاطر امشب تشکر کرد . منم سی دی رو بهش دادم و راه افتادیم . نزدیکای خونه سیما که رسیدیم ازش خواستم احسان رو هم برداره و با هم بریم خونه ما . اونم بعد از کمی من من و تعارف گفت تا 10 دقیقه دیگه حاضرش می کنم .
بعد از اون اتفاقات اولین شبی بود چنین حالی داشتم .. احساس سبکی و ارضای روحی ... احساس شادی و نشاط ... خواسته یا نا خواسته دوباره قدم تو راهی گذاشته بودم که تو گذشته ی نه چندان دور همه چیز و همه کسم رو توش از دست داده بودم . شروع نکرده می دونستم که برای رسیدن به پایان ، سختی ها و مشکلات زیادی پیش رو خواهم داشت ، ولی ندای قلبم رو هم می شنیدم که می گفت : شروع کن و به پایان فکر نکن ...
با صدای بسته شدن در ، به خودم اومدم . احسان با شادی کودکانش می دوید طرف ماشین و اسمم و با شور و هیجان صدا می زد . از ماشین پیاده شدم و گرفتمش تو بغلم ...

من : حال رفیق گلم چطوره ؟
ا : خوبم عمو ...
من : عمو جون خلی گشنته !!!
ا : نه !!! همین الان شام خوردیم
من : من فکر کردم باید خیلی گشنه باشی که سلامتم خوردی
ا : نه ببخشید یادم رفت ... سلام
من : اینطوری نه ، پاشو مثل یه مرد سلام کن ببینم بلدی

از بغلم اومد پایین و صاف جلوم واستاد و چند بار محکم دستش و به کف دستم کوبید ... دوباره بغلش کردم و با یه بوسه از لپش ادامه دادم ...

من : نه خوبه ... فکر نمی کردم به این زودیا مرد بشه
ا : عمو از اولش بودم ، شما خبر نداشتی
من : تو رو خدا نگاش کن این فسقلی از الان داره مثل من حرف می زنه ... سیما ببین این بزرگ بشه چی میشه
س : میشه یه احمقی مثل تو
من : چیه پسرت و دیدی شیر شدی ...
س : ما از اولش شیر بودیم ، فقط نمی خواستم جلوی معشوقت ضایع بشی ( با کنایه این حرف و زد )

دیگه چیزی نتونستم بگم ، یعنی نمی خواستم شبم رو با این حرفا خراب کنم . بدون اینکه نگاش کنم دست احسان رو گرفتم و سوار ماشین شدیم . سیما هم بعد کمی مکث در عقب و باز کرد و سوار شد .
با احسان اونقدر تو شهر بازی و ماشین شیطنت کردیم که چشم باز کردم و دیدم ساعت 2 نصفه شبه . خیلی دوست داشتم عقربه های ساعت از حرکت می ایستادند و همیشه تو همین ساعات می موندیم اما حیف که رویایی بیش نبود . سیما همه این مدت تو ماشین نشسته بود و نظاره گر ما بود . می دونستم داره به چی فکر می کنه اما همونطور که گفتم نمی خواستم رویای اون شبمون رو با حرفایی که نتیجش جز پوچی چیزی نبود ، خراب کنم .
ساعت 2 شب بود که وارد خونه شدیم . احسان بر خلاف شبهای قبل هنوز بیدار بود و مرتب حرف می زد .

من : عمویی بگو ببینم دوست داری فردا کجا بریم ...
ا : اوووووووووووووم ... نمی دونم
من : دریا رو دوست داری ..
ا : عمو نکنه می خوایم بریم دریا
من : خوب اگه دوست داشته باشی حتما می ریم
ا : آخ جوووووووووننننننن ...

یهو سیما از جاش بلند شد و با عصبانیت دست احسان رو به بهانه اینکه وقته خوابش گذشته به اتاق خواب برد . از کارش سر در نیاوردم ولی با این فکر که شاید می ترسه بد خواب بشه اینکار و کرد ، خودم و قانع کردم . از جام بلند شدم و بعد از برداشتن لباس از کمد رفتم حموم .
از حموم که بیرون اومدم با قیافه متفکر سیما متوجه شدم . مثل آدمی که واسه گفتن یا نگفتن حرفی داره با خودش کلنجار میره ، دستش و زیر چونش زده بود و صفحه سیاه تلویزیون رو نگاه می کرد . تا حالا اینطور تو فکر ندیده بودمش ... چند باری صداش کردم تا به خودش اومد ...

من : امروز چته تو ... از عصر تا حالا تو خودتی

هیچی نگفت ... چند بار این سوال رو تکرار کردم ولی به جز زهرخندی که رو لباش نقش بسته بود ، عکس العملی نشون نداد . هر چی فکر می کردم ، عقلم به جایی ختم نمی شد . به خاطر همین رفتم کنارش رو کاناپه نشستم و دوباره همین سوال رو تکرار کردم . ولی بازم ...

من : نکنه عروس خانوم زیر لفظی می خواد
س : آیهان اگه اشکالی نداره می خوام کمی تنها باشم
من : خوب باشه ... اما نمی خوای بگی چی شده
س : چرا ... اما الان نه ... خواهش می کنم ...
من : هر طور میلته ، من تو اتاقمم ، اگه کاری داشتی صدام کن

از جام بلند شدم و به اتاق خودم رفتم . مرتب فکرای جور باجور تو ذهنم میومد اما هیچ کدومشون دلیل قانع کننده ای برای رفتارش نبود . ترجیح دادم برای ممانعت از گریز فکرای سمی به ذهنم ، کمی با گیتار ور برم . گیتار رو از جاش برداشتم و رفتم رو صندلی کنار پنجره نشستم و شروع کردم ...

شب تا سحر من بودم و لالای باران
اما نمی دونم چرا خوابم نمی برد !
غوغای پندارم نمی مرد .
غمگین و دلسرد ،
روحم همه رنج ،
جانم همه درد ،
آهنگ بارون ، دیو اندوه مرا بیدار میکرد
چشمان تبدارم نمی خفت .
شب تا سحر من بودم لالای بارون
افسانه گوی ناودان ، افسانه می گفت :
« پا روی دل بگذار و بگذر ... »
این دل که می لرزد میان سینه ی تو
این دل دریای وفا و مهربونیست
این دل که جر با همربونی آشنا نیست
این ، دل تو ، دشمن توست
زهرش شراب جام رگهای تن توست
این مهربونیها هلاکت می کنه ، از دل حذر کن !
اندوه بر اندوه افزودن روا نیست ،
دنیا همین یک ذره جا نیست !
سر زیر بال خود مبر ، بگذار و بگذر ،
« پا روی دل بگذار و بگذر ... »


این شعر فریدون مشیری رو خیلی دوست داشتم . از وقتی که یه جورایی وارد دنیای گیتار شدم ، دلم می خواست یه آهنگ زیبا براش بسازم و با آهنگ زمزمش کنم . خدا رو شکر در عرض یه ماه تلاش تو 17 سالگی تونستم آهنگش رو بسازم اما هیچ وقت خارج از دنیای خودم ، برا کسی نمی زدم . کمی به خودم حرکت دادم و خواستم از صندلی بلند شم که سنگینی دستای سیما مانع حرکتم شد . بدون اینکه سرم و برگردونم ، گفتم ...

من : چطوری بی وفا ...
س : خندید و گفت : « حدیث بی وفایی از بی وفایان آموخته ام »
من : چه جالب ... راستی قدیما که ما می رفتیم یه جایی مامانم می گفت اول باید در بزنی و بعد وارد بشی . اما نمی دونم شاید مامان تو بهت نگفته ...
س : ببینم مامانت بهت نگفته موقعی که مهمون میاد خونت ، نباید تنهاش بزاری ...

سرم و برگردوندم طرفش و ادامه دادم ...

من : نه مثل اینکه بر خلاف قیافت این طوریا هم که میگن حالت بد نیست ... ماشالله خوب زبونت و پرورش دادی .
س : در این باره هم می تونم بگم « به لقمان گفتند ادب از که آموختی ، گفت از بی ادبان » ...
من : نه فکر کنم اونی که حالش بد بود ، منم !!!
س : نمی دونم .. شاید
من : خوب حالا که حال هردومون خوبه ، دوست داری یکم ورزش شبگاهی بکنیم

از جام بلند شدم و روبروش وایستادم . علارغم بلبل زبونی هایی که می کرد قیافش هنوز در هم بود . تا دستام دور شونه هاش حلقه بست و چشم تو چشم شدیم ، نگاهش و ازم دزدید و سرش و انداخت پایین . فکر کردم داره ناز می کنه ، برا همین با دستم چونه اش و گرفتم و آوردم بالا و دوباره زل زدم تو صورتش . کمی تقلا کرد که دوباره کارش و تکرار کنه ولی قطره ی اشکی که از کنج چشمش لغزید روی دستم ، امانش و برید . بی پروا سرش و رو شونه ام گذاشت و هق هق گریش بلند شد ...

پایان قسمت نهم

* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
# : 4 Jul 2008 00:12


Quoting: asal_nanaz

ادامه کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


اینم از ادامه عسل جان


Quoting: asal_nanaz
سعییییییییییییییییییید بیا که بدون شرح نیازه واقعا



ای که گفتی یَعنی چَه ؟

* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
# : 4 Jul 2008 00:14


AiHan1387
به به ممنون از قسمت جدید

~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
# : 4 Jul 2008 00:15


Quoting: AiHan1387
اینم از ادامه عسل جان

بله مشاهده شد
Quoting: AiHan1387
ای که گفتی یَعنی چَه ؟

مزاح بود

~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
# : 4 Jul 2008 00:23


Quoting: asal_nanaz
AiHan1387
به به ممنون از قسمت جدید


قابلی نداشت عسل جان


Quoting: asal_nanaz
بله مشاهده شد


خدا رو شکر


Quoting: asal_nanaz
مزاح بود



خوبه حالا مزاح بود ، من فکر می کردم فش دادی

* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
# : 4 Jul 2008 13:34


AiHan1387
Quoting: AiHan1387
قابلی نداشت عسل جان


Quoting: AiHan1387
خوبه حالا مزاح بود ، من فکر می کردم فش دادی

عسل و فحش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
# : 4 Jul 2008 13:38


AiHan1387


سلام داش آیهان گل

چطوری داداش.؟

Quoting: AiHan1387
دادا شرمنده کردی ما رو با این طرز فکرت


شوخی بود زیاد جدی نگیرش

Quoting: AiHan1387
منم خوشحالم که دوباره برگشتم پیش شما دوستان عزیزم




بابت قسمت جدید(نهم) ممنون

فقط زودتر ادامشو بذار باز جای حساس قطعش کردی

Quoting: AiHan1387
بی پروا سرش و رو شونه ام گذاشت و هق هق گریش بلند شد ...





قربون بچه های گل آویزون_________کامران
<< 1 ... 36 . 37 . 38 . 39 . 40 . 41 . 42 . 43 . 44 . 45 . 46 ... 53 . 54 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB