صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
آخرین پناه ... * فهرست در صفحه اول *
<<
1
...
27
.
28
.
29
.
30
.
31
.
32
.
33
.
34
.
35
.
36
.
37
...
53
.
54
.
>>
نویسنده
پیام
AiHan1387
اعضا
#
: 28 Jun 2008 23:27
خوب دوستان عزیز اینم از قسمت هشتم . راستش دو قسمت و با هم نوشته بودم اما اون قدر ویرایش کردم که هیمن قدرش باقی موند . دیگه ببخشید اگه کمه .
ارادتمند همتون
آیهان
* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
AiHan1387
اعضا
#
: 28 Jun 2008 23:27
قسمت هشتم
لحظات طولانی در سکوت گذشت ، خیال نداشتم جای خاصی برم چون بی هدف خیابونا رو دور می زدم . استریو ماشین و روشن کردم ... آهنگ ملایم و تاثیرگذاری از یاور فضای خالی بینمون رو پر کرد ...
عشق به شکل پرواز یه پرنده است
عشق خواب یه آهوی رمنده است
من زائری تشنه زیر باران
عشق چشمه ی آبی ، اما کشنده است
من می میرم از این آب مسموم
اما اون که مرده از عشق
تا قیامت هر لحظه زنده است
مرگ عاشق عین بودن
اوج پرواز یه پرنده است
تو که معنای عشقی
به من معنا بده ای یار
دروغ این صدا را به گور قصه بسپار
آهنگ که تموم شد کمی به خودش حرکت داد و جلو اومد . نگاش نکردم ، یعنی می ترسیدم دوباره جذب چشماش بشم و حرف نا مربوطی بزنم ...
ی : آیهان ...
نتونستم تحمل کنم ، شایدم کم آوردم ... سرم و چرخوندم و از آینه جلو نگاهم به نگاهش گره خورد ... آخه چگونه می تونستم از این نگاه و چشما بگذرم ... نگاهی که پر از معصومیت و پاکی بود ... پر از غم و اندوه بود ... با شنیدن طنین صداش به خودم اومدم
ی : میشه از این سی دی برام کپی بگیری
من : کپی لازم نیست خودم تو کام دارم ... موقع رفتن می دم بهت
ی : نه اینجوری بد میشه ... همون کپیش و بدین ممنون میشم
من : بازم که لفظ قلم اومدی ، یه بار بهت گفتم که آدم تعارفی نیستم و از تعارف و این چیزا بدم میاد ... در ضمن گفتم که تو خونه دارم برا خودم کپی می گیرم
ی : هر جور راحتین ...
من : حالا شد ... کجا بریم حالا
س : تو رو خدا نگاشون کن چطوری دل می دن و قلوه می گیرن ... بابا نا سلامتی مام آدمیم اینجا نشستیم
من : ای دل غافل ... چرا اینو زودتر نگفتی ، من چند ساله فکر می کردم حضرت آدم مرد بوده و چند سال پیش به رحمت ایزدی پیوسته ... نگو ایشون همین سیما خانوم خودمونه ...
س : چی !!!
هنوز دوزاریش نیفتاده بود که با صدای خنده من و یگانه متوجه موضوع شد ... کاش بودین و می دیدین که پشت فرمون چه بشکونایی می گرفت . یگانه هم ریسه می رفت اما عمر این ریسه رفتن خیلی کوتاه بود چون سیما خیالش از بابت من که راحت شد ، با کیف رو کله یگانه فرود اومد ...
س : دختره بی شعور خجالت نمی کشه با یه نا محرم دل میده و قلوه می گیره بعدشم ...
ی : باشه هر چی تو بگی .. تو رو خدا نزن سرم درد گرفت
فکری به نظرم رسید . از آینه ها موقعیت ماشین و بررسی کردم ، خدا رو شکر حداقل صد متری با ماشین عقبی فاصله داشتیم . پام و گذاشتم رو گاز و دنده رو عوض کردم ... به 130 که رسید پام و گذاشتم رو پدال ترمز ...
صدای ساییده شدن چرخ ها تو فضای خیابون پخش شد و همراه با صدا ، سیما طوری رو سینه ماشین ولو شد که نزدیک بود از جاش کنده بشه . اغراق نباشه یه صحنه جالب سینمایی از آب در اومد ... قیافش واقعا دیدنی شده بود ، مثل جن دیده ها ماتش برده بود و مرتب اینور و اونور رو نگاه می کرد . من و یگانه هم فقط نگاش می کردیم و می خندیدیم ... اصلا توجهم به صداهایی که از بیرون میومد نبود ... نمی دونم چند لحظه تو این حال بودم که با صداییی شبیه فرود اومدن پتک رو داشبورد به خودم اومدم ... سرم و بالا آوردم ببینم چی شده ، که دیدم یه پسر جوون درشت اندام به همراه یه دختر جلو ماشین ایستاده و اربده میکشه ... با دیدن این صحنه حال و هوام انگار 180 درجه عوض شد ...
از ماشین پیاده شدم ... دوست داشتم زودتر بفهمم که اون صدا از کجا بود ... وقتی درو بستم تازه فهمیدم که پسره چه گندی بالا آورده ... اون صدایی که گفتم ، مال ضربه ای بود که پسره با کف دستاش روی کاپت پیاده کرده بود ... رد دستاش رو کاپوت مونده بود ... دیگه نفهمیدم چی شد ... با قیافه ای جدی و خشن به طرف پسره هجوم بردم . پسره سینه اش و داده بود جلو و دختره هم پشتش ایستاده بود ...
چند قدمی باهاش فاصله نداشتم که پریدم جلو و با مشت رو صورت پسره فرود اومدم ... فقط صدای وای چشمم رو تونست بگه ، چون زیر مشت و لگدایی که به صورت و بدنش می زدم ، نای نفس کشیدن براش نمونده بود چه برسه به داد و بیداد ... با سر و صدایی که دختره به راه انداخته بود جماعت الاف دورمون جمع شدن ... اما هیچ کدوم جراُت جلو اومدن و از دستم گرفتنش و نداشتن ... اونقدر رو صورت پسره مشت زده بودم که چهرش پر خون بود ... تو همین حین حواسم به دور و بر بود که کسی جلو نیاد اما ناغافل دستای ظریف زنی رو دور دستام احساس کردم ...
ی : آیهان جان بس کن ... تو رو خدا تمومش کن
دستاش مثل یه آرامبخش عمل کردن ، طوری که دیگه از اون خشم چند لحظه پیش خبری نبود . حرارت و گرمای دستاش برام اونقدر دلچسب و لذت بخش و آشنا بود که یه لحظه شک کردم ... با تعجب سرم و برگردوندم تا ببینم کیه ... از دیدن یگانه که پشتم ایستاده و سعی داره از رو پسره بلندم کنه نزدیک بود پس بیوفتم ... چند لحظه مات و مبهوت به چهرش زل زدم تا اینکه به کمک یگانه و چند نفری که اونجا بودم از رو شکم پسره بلند شدم و اومدم نشستم تو ماشین .
مردم جمع شده بودن دور پسره و داشتن معاینه می کردن که زندست یا مرده اما انگار اونجا نبودم ... فقط به یگانه و گرمای آشنای دستاش فکر می کردم ... دقیقا نمی دونم چقدر طول کشید که جول و پلاس پسره رو از زمین جمع کردن که با قیافه های مظطرب و نگران یگانه و سیما روبرو شدم ... نگرانی تو چشاشون داد می زد . یه نفس عمیق کشیدم و به زور تونستم بهشون بگم که سوار بشن .
وقتی سوار شدن می خواستم حرکت کنم که با صدای « ... مشکی بزن کنار » سر جام میخکوب شدم ... اینا از کجا پیداشون شد ، حالا بیا و جمع و جورش کن ...مدارک و از داشبرود برداشتم و پیاده شدم ... ماموره اومد جلو ...
م : مدارکت و بیار
من : بفرمایید جناب ...
م : کسی هم همرات هست
من : بله ... این دو تا خانوم که تو ماشین تشریف دارن ...
م : باشه ... می تونی رانندگی کنی
من : بله ... کجا بیام
م : برو جلو کلانتری .. ، ما هم الان میایم اونجا
با سرخوردگی تشکر کردم و سوار ماشین شدم ...
من : شرمنده ... نمی خواستم اینجوری بشه اما نمی دونم چرا اینموقع ها تعادلم و از دست می دم
س : حقته ... تا تو باشی از این کارا نکنی
ی : بابا تو هم وقت گیر آوردی ... وسط دعوا داره نرخ تعیین می کنه ... آیهان جان خودت که چیزیت نشد
من : نه خوبم ... فقط اگه شما کار دارین الاف نشین ، خونه میرید دیگه !!!
س : این کوچولو رو ببین به ما درس زندگی میده ... ببینم اگه کسی باهات اینکار و بکنه چیکار می کنی
ی : با شناختی که از خودم دارم ، می دونم که مثل تو بیجنبه نیستم ... در ضمن آیهان جان من که کاری ندارم ، هر جا که بری باهات میام
س : نترکی یهو از این همه جنبه ، دختره پر رو ... آیهان منم باهات میام شاید شاهدی چیزی خواستن
من : نمی دونم اگه کار ندارین بهتره بریم ببینیم چی میشه ...
دستی رو خوابودنم و راه افتادم ... تو راه به آراز زنگ زدم و جریان و توضیح دادم . بعدشم ازش خواستم تیمسار ... رو پیدا کنه و جریان رو بهش توضیح بده . نزدیک کلانتری هم حرفام و با سیما و یگانه یکی کردم تا مبادا سوتی چیزی بدن و کار و از اینی که هست خرابتر کنند . بالاخره وارد کلانتری شدیم ... زیاد طول نکشید که سر و کله ماموره و پسره که سر و صورتش و شسته بود پیدا شد ... ماموره رفت داخل و بعد چند لحظه از داخل صدا زد ...
م : فقط طرفای دعوا بیان تو .... بقیه هم بیرون منتظر باشن و سر صدا هم نکنن ...
پسره رفت داخل و منم پشت سرش وارد شدم ... مامور راهنمایی هر چیزی که لازم بود به سروانه گفت و از اتاق خارج شد ...
سروان : خوب یکی یکی بگید ببینم موضوع چیه ... با اشاره به من فهموند که شروع کننده باشم
منم شروع کردم به تعریف کردن جریان ، البته با یه تغییر کوچولو ( تغییر این بود که گفتم یه گربه از جلوی ماشین فرار کرد و من که دیدم فاصله ام با ماشین عقبی زیاده ترمز کردم و بعدش ... ) . ماموره هم گوش می داد و هر از گاهی چیزهایی داخل دفتری که جلوش بود ، یادداشت می کرد . بعد از من نوبت به پسره رسید . از تعجب چشام وا مونده بود ، چون پسره همه اونایی رو که من گفتم تایید کرد . بعد اینکه صحبت ها تموم شد جناب سروان رو به پسره گفت :
س : خوب حالا که جریان مشخص شد شکایتی از این آقا دارین
پسره : نه جناب همش تقصیره خودم بود . من نباید اون طوری برخورد می کردم . حالا هم هیچ شکایتی از این آقا ندارم . اگه ایشون هم شکایتی نداشته باشن از حضورتون مرخص می شیم .
من : نه عزیز ... فقط شرمنده من بعضی موقع ها تعادل عصبیم از دستم خارج میشه . حالا هم بابت اتفاقی که افتاده شرمنده ام .
واقعا از اخلاق پسره خیلی خوشم اومد . کمتر کسی رو می شناختم که اینطوری راحت به اشتباه خودشون اعتراف کنن . و در ضمن خودمم کمتر از کسی عذر خواهی کردم اما تو اون لحظه واقعا باید سپاسگزار پسره می شدم . وقتی از کلانتری بیرون اومدیم پسره کنار ماشینش ایستاده بود و داشت با همون دختره حرف می زد . به حکم ادب به طرف اونا حرکت کردم تا ازش معذرت خواهی کنم . یگانه و سیما هم دوش به دوشم باهام همراهی می کردن . پسره تا دید داریم به طرفشون میریم چند قدمی جلو اومد تا اینکه رسیدیم کنارشون ...
من : بابت اتفاقی که افتاد متاسفم ... نمی دونم با چه رویی ازتون معذرت خواهی کنم . خیلی شرمنده ام کردی .
پسره : دشمنت شرمنده باشه . راستش کسی که باید تشکر کنه منم ، اونم از 2 جهت .
من : چطور !!!
پ : اول اینکه اعصابم داغون بود و اگه شما نبودی معلوم نبود با کی بر خورد می کنم . دوم هم اینکه راجع به مستی و دوستم ناهید حرفی به میون نیاوردی
من : این حرفا چیه ... دادا نکنه فکر کردی از این بچه سوسولام که تقی به توقی بخوره بزنه زیر گریه و چند تا هم روش بزاره و بزاره کف این کثافتای بی پدر و مادر
پ : حالا که فکر می کنم می بینم نه ... می دونی چرا ؟
من : شاید به خاطر اینکه الان اینجائیم !
پ : این یه دلیلش می تونه باشه اما دلیل اصلیش دستای سنگینیه که داری ( با خنده )
من : بازم شرمنده ام ... نمی دونم چرا این موقع ها تعادل عصبی ندارم
پ : حالا اون مهم نیست ، مهم اینه که الان اینجائیم و داریم می گیم و می خندیم ... راستی یادم رفت معرفی کنم ... یاشار هستم ، و ایشون هم ناهید دوستمه
من : منم آیهانم .
بعد به طرف سیما و یگانه اشاره کردم و بهم معرفیشون کردم . پسر خیلی باحالی به نظر می رسید . علارغم اینکه خیلی دوست نداشتم بعد اون ماجرا دیگه دوستی داشته باشم ولی از اخلاق و خصوصیات پسره خیلی خوشم اومده بود . بالاخره بعد از کمی تعارف و این حرفا دعوتشون کردم به رستوران و اونا هم مشتاقانه پذیرفتن ...
پایان قسمت هشتم
* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
Amir_blank7
اعضا
#
: 28 Jun 2008 23:45
Quoting: asal_nanaz
اوچیکیم
آبجیه ما لات شده !
خوبی عسلی ؟ امتحانا رو خوب می دی یا نه ؟
تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا؟ ........ من اگر گوشه می خانه نشستم به تو چه؟
niloofar14
اعضا
#
: 29 Jun 2008 07:41
AiHan1387
Quoting: AiHan1387
خوشحالم که دوباره برگشتی پیشمون . و ممنون از این که هنوز فراموشمون نکردی
من آدماي خوب و مهربون رو هرگز فراموش نميكنم مخصوصاً داداش آيهان گلِ خودمو
Quoting: AiHan1387
راستی فکر نکنم زیاد عقب افتاده باشی چون خودمم یه ماه و نیمی بود ، نبودم . اما در هر صورت ممنون که وقت می زاری
سه قسمت عقب بودم و همه رو خوندم خيلي خوب مينويسي ممنون
اميدوارم ديگه عقب نمونم
*** سير نميشوم ز تو ... نيست جز اين گناه من!! ***
xxsahar
اعضا
#
: 29 Jun 2008 08:41
AiHan1387
آیهان جان داستانت و خوندم
خوشحالم که دوباره به نوشتن بر گشتی
ولی داشتی تنبل می شدی
کاش کمتر ویرایش یا قیچی می کردی
در هر صورت عاللللللللللللللللی بود پسرررر
همه ویروسی میشن میگی نه نگاه کن ( سحر )
asal_nanaz
اعضا
#
: 29 Jun 2008 08:49
AiHan1387
Quoting: AiHan1387
خاک پاتیم آججججی
شرمنده میکنی به مولا
~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
asal_nanaz
اعضا
#
: 29 Jun 2008 08:55
Amir_blank7
Quoting: Amir_blank7
آبجیه ما لات شده !
خوبی عسلی ؟ امتحانا رو خوب می دی یا نه ؟
آره دیگه زدم تو خط لات بازی
امروز آخریشه...نمی دونم والا...
AiHan1387
ممنون از قسمت جدید
~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
asal_777
اعضا
#
: 29 Jun 2008 09:42
AiHan1387 گل سلام .
خوبی عزیزم . ممنونم به خاطر قسمت جدیدت. عالی بود.
asal_777
اعضا
#
: 29 Jun 2008 09:44
AiHan1387 گل سلام .
خوبی عزیزم . ممنونم به خاطر قسمت جدیدت. عالی بود.
kia_soosk
اعضا
#
: 29 Jun 2008 10:45
مرسی از قسمت جدید
داداش منتظر ادامش هستم
موفق و پیروز باشی
در پناه حق
<<
1
...
27
.
28
.
29
.
30
.
31
.
32
.
33
.
34
.
35
.
36
.
37
...
53
.
54
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB