صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
:سایت های سکسی جدید و دیدنی ، موزیک ، چت ، دانلود ، فیلم ، دوست یابی
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / آخرین پناه ... * فهرست در صفحه اول *
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 53 . 54 . >>
نویسنده پیام
# : 2 May 2008 16:20


Quoting: rahamatt
بیست سوالی.آقا مخه ما آسیب دیده چیزی نمیفهمیم.شما راهنمایی کن

Quoting: asal_777
منم سلام
خوبی عزیز. تاپیک جدید مبارک .
داستان هم که مثل همیشه عالی بود .


سلام عسل جان ...
خدا رو شکر نفسی میاد و میره ... خودت خوبی ؟
ممنون ... قابلی نداشت


Quoting: asal_777
فکر کنم چند روزی طول بکشه که به اسم جدیدت عادت کنیم


خوب مگه نمی خواستین اسم خودم و بدونین ... اینم از اسم


Quoting: ghazal_masti
نمیدونم چرا اما یاد آهنگ پیله ی ستار افتادم:
برای پیکر فرسوده ی من پناهی غیر از این خسته تنم نیست...پناهی غیر از آغوش خودم نیست...


نمی دونم چی بگم ، چون هیچی ازش نفهمیدم
راستی ممنون که سر زدی

Quoting: rahamatt
علیک


سلام رها جان


Quoting: rahamatt
بیست سوالی.آقا مخه ما آسیب دیده چیزی نمیفهمیم





Quoting: rahamatt
اما من که نمیشناسم.یعنی اینجا به جز چندتا دوستی که بقیه میشناسن دوست آویزونیه دیگه ای ندارم


شاید منم از دوستاتم


از همه عزیزان نهایت تشکر رو دارم
آیهان

* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
# : 2 May 2008 16:26


خوب دوستان از همراهی تک تکتون ممنونم .
اینم از قسمت دوم

* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
# : 2 May 2008 16:27


قسمت دوم

یه دفعه یاد سیما افتادم … آره ... خودشه . بزار یه تماس بگیرم ببینم می شناستم . گوشی رو از جیبم در آوردم و از contacts شمارش رو پیدا کردم ( خط قبلیم رو فروخته بودم اما گوشی رو نه ، به همین خاطر شمارش رو داشتم ) و call رو زدم ... چند تا زنگ نخورده بود که صداش تو گوشی پخش شد ...
س : الو ... بفرمایید
من : سلام خانومه ...
س : سلام ... بفرمایید
من : شناختین
س : نه متاسفانه ... به جا نیاوردم
من : یعنی به همین زودی فراموشمون کردی
س : متوجه منظورتون نشدم ، میشه خودتون رو معرفی کنین
من : چرا که نشه ، اما می خوام حضوری خودم و معرفی کنم ... اشکالی که نداره
س : آقا فکر کنم اشتباه گرفتی ، لطفا مزاحم نشین
من : صبر کنید سیما خانوم ... من مزاحم نیستم ، فقط می خوام حضوری خودم و معرفی کنم . مطمئنم که از دیدنم خوشحال میشین
س : ببین آقا من تا کسی رو نشناسم باهاش قرار نمی زارم . در ضمن نمی دونم شماره و اسم منو از کجا گیر آوردی ... اگه هم این قدر از خودت مطمئنی ، خودتو معرفی کن تا ببینم این کیه که من از دیدنش باید خوشحال بشم
من : با کمی من من به حرف اومدم - آیهان هستم ...
چند ثانیه ای پشت تلفن سکوت بود . هیچ صدایی ازش نمیومد . حتی صدای نفسش رو هم نمی شنیدم . کمی ترسیدم ، گفتم شاید براش اتفاقی افتاده اما با صدای شکسته در هجوم اشک و ناباوری که حکایت از وضع نابسامان روحش داشت ، به حرف اومد ...
س : نه خدا جون باورم نمیشه ... یعنی خودتی ...
بغضش شکست و صدای هق هق گریش بلند شد ... با شنیدن صدای گریش نتونستم جلو خودم و بگیرم . یاد روز رفتنم افتادم ...

********
تو فرودگاه بودیم . همه دوستان و آشنایان برا بدرقه ام اومده بودن . نمی دونستم چجوری باید دوریشون رو تحمل کنم . تک تکشون ناراحت از رفتنم بودن . و همین جدایی و دل کندن ازشون رو برام سخت تر می کرد . اما چه کنم که دیگه اینجا زندگی کردن برام عذاب آور و دردناک بود . با چشمانی پر از اشک و اندوه همه رو در آغوش گرفتم و بوسه خداحافظی رو بر پیشونیشون فرود آوردم . چه باید می کردم . بیچاره ماردم اونقدر گریه کرده بود که چشاش باز نمی شد . با تمام وجود کشیدمش تو آغوشم . چه قدر گرم و آروم بود . فارغ از همه درد و ناراحتی چند لحظه تو آغوش گرمش آروم گرفتم . واقعا هیج جای دنیا آغوش مادر نمی شه . گرمایی که تو وجودش بود ، بیشتر بیشتر جذبم می کرد که تو آغوشش بمونم . ولی ترجیح دادم زودتر از بغلش بیام بیرون ، چون جداییمون رو سخت تر و سخت تر می کرد .
بعد از روبوسی و خداحافظی از تک تک عزیزانم ، نوبت به سیما رسید . روبروی اون قرار گرفتم . وقتی چهره پژمردش رو می دیدم ، از خودم و این زندگی لعنتی بدم می اومد . بی اختیار و بدون توجه به اطرافم ، کشیدمش تو آغوشم . سیما تنها کسی بود که درد و غم درونم رو حس می کرد . اون روز شوم جلوی چشمای سیما شکستم . از صمیم قلب حس می کردم که سیما هم اون روز صدای قلبم و شنیده و از خرد شدن درونم ، غم بزرگی تو دلش ریشه کرده . سرم رو ، روی شونه اش فشردم و با کمی مکث از خودم جداش کردم و نگاهم و دوختم به چشماش . چشمایی که ملتسمانه و اندوه نشین ، پوشیده در پرده اشک ، که حاکی از احساس غربت و تنهایی بود ، نگام می کرد . انگار که زبونم رو قفل کرده باشن ، هیچ حرفی نتونستم بزنم . فکر کنم وضعیتم رو فهمید ... با لبهای لرزان و صدایی ناله گون به حرف اومد ...
س : یه قولی بهم میدی /
من : ... ( هیچ حرفی نزدم )
س : فق ... فقط قول بده فراموشم نکنی ... ( دیگه نتونست جلو بغض سرکشش رو بگیره )
من : با صدایی شکسته فقط تونستم بهش بگم ... مواظب خودت و احسان باش
دیگه طاقت ایستادن اونجا رو نداشتم . خدا رو شکر هم زمان با حس درونم ، بلندگوی فرودگاه به صدا در اومد ...
با شنیدن صدای بلندگو صدای های های گریه تو سالن ، بلند تر و بلندتر شد . بار دیگر به طرف مادرم رفتم و در آغوشم گرفتمش . آراز و پدرم هم اون طرف تر ایستاده بودن و نظاره گر رفتنم بودن . اونا مثل مادرم جلو چشام زار نمی زدن ، بلکه از درون برام می گریستن . پدرم تو این چند روز خم به ابرو نیاورده بود . همش پیشم بود ، نگاهش و ازم نمی دزدید . آراز هم دست کمی از اون نداشت . سریع نگاهم و ازشون دزدیدم و با قدم هایی لرزان حرکت کردم به طرف پله ها . بدون اینکه برگردم و دوباره به اون جمع نگاه کنم ، ادامه دادم ...

*********

پایان قسمت دوم

* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
# : 2 May 2008 16:35


Quoting: AiHan1387

قسمت دوم



پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعد از هر زمين خوردنی برخيزی
# : 2 May 2008 19:08 | ویرایش بوسیله: mr kami


AiHan1387

سلام داش ... عزیز (قلدر بگیم یا آیهان)

تاپیک نو مبارک

ممنون به خاطر ادامه داستانت

میام میخونم نظر میدم

خیلی مخلصیم

قربون بچه های گل آویزون_________کامران
# : 2 May 2008 19:36


Quoting: shaili


امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم...


ممنون دوست ساکت


Quoting: mr kami
سلام داش ... عزیز


سلام داش کامی عزیز


Quoting: mr kami
قلدر بگیم یا آیهان


فرقی نداره اما همین آیهان صدام کنی راحت ترم


Quoting: mr kami
تاپیک نو مبارک


ممنون


Quoting: mr kami
ممنون به خاطر ادامه داستانت

میام میخونم نظر میدم

خیلی مخلصیم


قابلی نداشت دادا

* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
# : 2 May 2008 22:02 | ویرایش بوسیله: niloofar14


سلام! تاپيك جديد مبارك باشه
فكر كنم نوشته‌هاي قبليتون رو خونده باشم ولي يادم نيست به چه اسمي
(قلدر نبود؟! البته اسم خودتون رو ميگم چون اسم تاپيك رو با كمال شرمندگي يادم نيست)
من اون موقع هنوز عضو نبودم و نظر نميدادم ولي اينجارو ديگه نمي‌خوام از دست بدم!
اميدوارم اينجا در كنار خاطرات گذشته خاطرات شيريني داشته باشيد

*** سير نمي‌شوم ز تو ... نيست جز اين گناه من!! ***
# : 2 May 2008 23:14


Quoting: niloofar14
سلام! تاپيك جديد مبارك باشه


سلام دوست عزیز
خوش آمد میگم . ممنون که قابل دونستی و سر زدی


Quoting: niloofar14
فكر كنم نوشته‌هاي قبليتون رو خونده باشم ولي يادم نيست به چه اسمي
(قلدر نبود؟! البته اسم خودتون رو ميگم چون اسم تاپيك رو با كمال شرمندگي يادم نيست)
من اون موقع هنوز عضو نبودم و نظر نميدادم ولي اينجارو ديگه نمي‌خوام از دست بدم!


درست حدس زدی . نمی دونم نوشته های قبلی چطور بودن ، اما انشالله که این یکی مورد پسندت قرار بگیره .


Quoting: niloofar14
اميدوارم اينجا در كنار خاطرات گذشته خاطرات شيريني داشته باشيد




* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
# : 2 May 2008 23:25


AiHan1387
ولی من تا الان شمارو به سه تا اسم میشناسم
AiHan1387
خوب بود.ادامه

به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
# : 3 May 2008 01:26


صفحه بعد

* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 53 . 54 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB