صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
:سایت های سکسی جدید و دیدنی ، موزیک ، چت ، دانلود ، فیلم ، دوست یابی
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
آخرین پناه ... * فهرست در صفحه اول *
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
53
.
54
.
>>
نویسنده
پیام
AiHan1387
اعضا
#
: 1 May 2008 01:19 | ویرایش بوسیله: AiHan1387
جهان رودخانه دلتنگـــی هاست ...
و من برگـــی خشكــــم !!...
به كجا ميبــری مـــرا ای رود دلتنگ؟ ...
سلام و خسته نباشید خدمت مدیران ، نویسندگان و خوانندگان محترم
نمی دونم چقدر با قلمم آشنایی دارین ، اما به دلایلی که مطرح کردنش رو اینجا صلاح نمی دونم ، ترجیح دادم با اسم خودم خاطراتم رو ادامه بدم . در ضمن از دوستانی که تو این مدت همراه و هم گامم بودن و تنهام نذاشتن ، نهایت تشکر رو دارم . چون بدون نظرات شما دوستان هیچ وقت نمی تونستم نقاط ضعف و قوت نوشته ام رو بشناسم و تقویتشون کنم .
راستی این بار به پیشنهاد دوستان ، نوع قلمم رو هم عوض کردم . امیدوارم که مقبول حضور قرار بگیره . شادکام و پیروز باشید .
« ای غروب تلخ و ای آسمان غبار گرفته ، شما بر عشق من آگاهید ... شما می دانید که من چقدر برای این گریز پای مهربان اشک ریختم ... می دانید که مثل ملکه ای مغرور و زیبا بر قصر قلب من فرمانروایی می کند ... می دانید ...
شما به همه راز های من آگاهید ... ولی من برای آرامش این ملکه بی جانشین باید از زندگیم بگذرم ، از همه هستی و مستی ام ... از عشق ، از امید ، از رویاهای شیرین و ...
ای خورشید که می روی تا در آنسوی مرزها ما رو فراموش کنی ، به او بگو که چقدر دوستش دارم و چقدر محتاج آغوش گرمش هستم ...
ای ابرها برای من بگریید ، برای سرنوشت تلخ و شیرینم ، برای راه غم انگیزی که در پیش گرفته ام ... »
دانلود فصل اول خاطرات به همراه 2 داستان و 200 خاطره سکسی
لینک :
http://avizoon.com/forum/2_62223_0.html
فهرست داستان ...
قسمت اول :
http://avizoon.com/forum/2_61575_0.html
قسمت دوم :
http://avizoon.com/forum/2_61575_2.html
قسمت سوم :
http://avizoon.com/forum/2_61575_6.html
قسمت چهارم :
http://avizoon.com/forum/2_61575_13.html
قسمت پنجم :
http://avizoon.com/forum/2_61575_18.html
قسمت ششم :
http://avizoon.com/forum/2_61575_21.html
قسمت هفتم :
http://avizoon.com/forum/2_61575_25.html
قسمت هشتم :
http://avizoon.com/forum/2_61575_35.html
قسمت نهم :
http://avizoon.com/forum/2_61575_40.html
آرزوی موفقیت و شادکامی برای همه دوستان عزیز
آیهان
* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
AiHan1387
اعضا
#
: 1 May 2008 01:26
آخرین پناه
قسمت اول
روی تخت دراز کشیده بودم و به اتفاقات این چند ماه فکر می کردم . بعد از ظهر بدی رو پشت سر میزاشتم . گرما از یه طرف ، سردرد لعنتیم هم از طرف دیگه اعصابم رو بهم ریخته بود . نه می تونستم بخوابم ، نه اینکه بلند شم . دقیقا یه هفته دیگه 14 شهریور روز تولد شیما ، فرشته زندگیم بود . و درست 3 روز بعد از اون سالگرد مرگ عشقم و خواهرم و دوستان عزیزم . روزی که تموم آرزوهام باد فنا شدن و تنها چیزی که ازشون برام مونده ، خاکستر خاطرات تلخ و شیرین گذشته است . دوباره چشام رو ، روی هم گذاشتم تا شاید خوابم بگیره اما این سر درد لعنتی بدجوری آزارم می داد . به زحمت از روی تخت اومدم پایین و رفتم از آشپزخونه یه کدئین پیدا کردم و خوردم تا بلکه کمی سر دردم رو کاهش بده و دوباره برگشتم تو اتاق . نمی دون چی شد که یاد اون افتادم ... وقتی چشام رو رو هم گذاشتم چهرش مثل آینه جلو چشام ظاهر می شد . آخه چرا باید دلم واسش تنگ بشه . یعنی هنوز دوسش دارم . نه ... ما که عاشق هم نبودیم ، پس چرا دلم واسش تنگ بشه . اصلا اون هم واسم دلتنگ میشه ... خلی مگه ، اگه دوست داشت و واست دلتنگ می شد این طوری تنهات نمی زاشت . شایدم تقصیره خودم بود ...
مرتب این سوالات از ذهنم می گذشت . هنوز بعد گذشت یک سال از اون جریان 1 نتونستم فراموشش کنم . از وقتی که دوباره به ایران برگشتم ، خاطرات اون چند ماه مرتب تو ذهنم تلنگر می زنن . چیکار باید بکنم . یه هفته از اومدنم نگذشته که این جور دلتنگ شدم ، چه برسه که تا آخر عمر اینجا باشم . ساعت تقریبا نزدیک 5 بود که از خونه زدم بیرون . کدئین کار خودش و کرده بود . دیگه از سر درد 1 ساعت پیش خبری نبود . وقتی وارد حیاط شدم ، متوجه آسمون صاف و آبی شهر شدم . ( راستی یادم رفت بگم ، از وقتی که به ایران برگشتم به خاطر مریضی مادرم ( دلیل برگشتنم هم مریضی مادرم بود ) خونه پدرم زندگی می کنم و خونه خودم رو فقط برای تجدید خاطرات نگه داشتم . بعضی وقتا که دلم می گیره ، میرم اونجا و خودم و خالی می کنم . هر نقطه از اون خونه برام یادآور یاد و خاطره عزیزانمه . برا همین نه فروختمش ، نه اینکه گذاشتم اجارش بدن .
از پله ها اومدم پایین و رفتم در رو باز کردم و ماشین رو آوردم بیرون . از وقتی اومدم خودمو تو خونه زندونی کردم . یعنی به خاطر مادرم جایی نمی رفتم . بیچاره تو این 1 سال ، چند سال پیرتر شده بود . وقتی اولین بار بعد از اومدنم دیدمش ، باور نمی کردم که مادرم این شکلی شده باشه . تمام گیساش سفید سفید شده بودن . مادری که صورتش عین آینه صاف صاف بود ، حالا پر از چین و چروک شده . بیچاره پدرم هم دست کمی از اون نداشت . اونم شکسته تر و پیر تر از قبل به نظر میومد . نمی دونم شاید همش تقصیر من بود . اما واقعا تحمل اون خاطرات برام جز درد و عذاب روحی چیزی نداشت . به همین خاطر به پیشنهاد عموم رفتم روسیه پیش اون زندگی کنم . 20 روز پیش داداشم زنگ زد و گفت که صبر مادر دیگه داره تموم میشه و مرتب بهونه تو رو می گیره . منم دیدم که اونجا موندنم دیگه فایده ای نداره ، به همین خاطر دوباره برگشتم ایران .
از کوچه که عبور می کردم تک تک خاطرات بچگیم مثل آلبوم عکس جلوی چشمام نمایان می شدند . نمی دونم تا حالا تو غربت بودین یا نه ، اما هیچ جای دنیا وطن آدم نمی شه . منی که خیلی ادعای تنفر از ایران رو داشتم ، در عرض 1 سال ، غربت کاری باهام کرد که حاضر بودم که وجب به وجب از این خاک و مرز و بوم رو بوسه باران کنم . وقتی وارد خیابون شدم باز شلوغی و غوغای یک سال پیش پا بر جا بود . اصلا انگار این مساله ترافیک تو ایران حل نشده و نخواهد شد . تو این گیر و دار صدای موتوری ها و بوق ماشینا مستقیم می رفت تو مغض ،که این مساله آزار دهنده و غیر قابل تحمل تر از شلوغی خیابونا بود . به سرعت مسیر رو طی کردم و پیچیدم طرف کافه . همون کافه قبلی ... همون کافه ای که با هم اتمام حجت کردیم و قول و قرار ازدواج گذاشتیم ... همون کافه که ادعا می کرد که دوستم داره ... همون کافه که من نفهمیدم معنی دوست داشتن و عشق خیلی با هم فرق داره ... همون کافه که دوباره توش مثل شیشه خرد شدم ...
رسیدم جلوی کافه . ماشین رو پارک کردم و وارد شدم . اصلا تغییر نکرده بود . همه چیز سر جای خود باقی بود و همین مساله کمی خوشحال ترم کرد ، چون که دوباره می تونستم رو میزی که همیشه روش می نشستیم ، بنشینم و خاطراتم رو مرور کنم . خوشبختانه کس دیگه ای اونجا ننشسته بود . یه نفس عمیق کشیدم و حرکت کردم به طرف میز . چه حسی بهم دست داد وقتی دوباره رو همون صندلی نشستم . انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه ، مرتب اون رو کنار خودم احساس می کردم و تو دلم باهاش حرف می زدم . درست نمی دونم که چقدر تو اون حال بودم که صدای شاگرده من رو خودم آورد ...
*** : سلام آقای ... خوشحالم که دوباره اینجا می بینمتون
من : سلام حاجی ... منم خوشحالم که هنوز فراموشمون نکردی
*** : مگه میشه آدم شما رو فراموش کنه . این چند وقته کجا بودین ، 1 سال میشه که دیگه این ورا ندیدمتون
من : ایران نبودم ، اما از این به بعد هر روز مزاحمتون میشم
*** : مزاحم چیه ، شما تاج سرین . هر وقت تشریف آوردین قدمتون رو جفت چشام
من : خواهشا دیگه بیشتر از این خجالتم نده ... میشه ( نذاشت حرفم و ادامه بدم )
*** : مثل قبلنا قلیون توت فرنگی به همراه بالتیکا و مخلفات دیگه ... درسته ؟
با لبخندی که رو لبم نشست ، فهمید که درست گفته ، برا همین یه کف برا خودش زد و رفت که سفارشات رو بیاره . اصلا باور نمی کردم که هنوز منو یادش هست . حتی چیزایی رو که سفارش میدادم ، یادش بود . یعنی کسای دیگه هم هستند که به یادم باشند و فراموشم نکرده باشن . یه دفعه یاد سیما افتادم ...
پایان قسمت اول
* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
rahamatt
اعضا
#
: 1 May 2008 01:57
Quoting: AiHan1387
آخرین پناه
من شمارو نمیشناسم.چون تازه اومدم.اما فکر کنم بقیه بشناسن.
در هر صورت خوب بود
به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
rock_men
اعضا
#
: 1 May 2008 02:20 | ویرایش بوسیله: rock_men
منتظر ادامه هستیم.
shakiba56
اعضا
#
: 1 May 2008 02:30
منتظر ادامه هستم.
شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
delbigharar
اعضا
#
: 1 May 2008 09:49
خوب بود ادامه شم بهتر موفق باشی
AiHan1387
اعضا
#
: 1 May 2008 13:27
Quoting: rahamatt
من شمارو نمیشناسم.چون تازه اومدم.اما فکر کنم بقیه بشناسن.
در هر صورت خوب بود
سلام رها خانوم
درسته منو نمی شناسی اما من خوب می شناسمت . البته بگم ، خودتم منو خوب می شناسی اما ترجیح می دم یه کم فکر کنی ، بعد ببینی چی به چیه
Quoting: rahamatt
در هر صورت خوب بود
نظر لطفته عزیز
* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
AiHan1387
اعضا
#
: 1 May 2008 13:31
Quoting: rock_men
منتظر ادامه هستیم.
سلام دادا ... ممنون که سر می زنی . راستی درسته الان پستت و ادیت کردی اما شب دیدم چی گفتی . باید بگم شما عزیزان تاج سرین ، منو چه به .... کردن شما . فقط عوض کردن اسمم به خاطر پیشنهادات دوستان بود .
در هر صورت ممنون .
* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
AiHan1387
اعضا
#
: 1 May 2008 13:40
Quoting: shakiba56
منتظر ادامه هستم.
سلام شکیبا جان
ممنون عزیز . امیدوارم که ارزش خوندن داشته باشه .
Quoting: delbigharar
خوب بود ادامه شم بهتر موفق باشی
سلام دوست خوبم
ممنون . امیدوارم بتونم باب میلتون قلمم رو بگردونم .
* ~~~ سربلندی گر خواهی ، با همه یکرنگ باش ... قالی از صد رنگ بودن ، زیر پا افتاده است ~~~ *
makhmalee
اعضا
#
: 1 May 2008 14:11
تاپیک جدید مبارک
منتظر ادامه هستیم
قلمم خنجرم تیغش حنجرم داریوش نسلمم صدای قرنمم نه آوای دیدن برای شبای سردمم آشوب تگرگ رو شبای ساکنم...
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
53
.
54
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB