| نویسنده |
پیام |
|
|
mosafere_gharib

نمی دانم آخر این دیوانگی تا کجاست ... و باز خنده ایی مستانه سر می دهم شاید به جنس نیاز ...
|
|
|

~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
|
|
|
درودی گرم به انانی که بر این سرزمین پایدار ایستاده اند
مدت مدید زیادی نبودم
طوفانهایی را از سر گذراندم
نمیدانم به یاد چه کسی یا به عشق یا به کدامین امید و ارزم برگشتم
برایتان مینویسم ان روزهای پشت سر گذاشته را
دوستدار تمامی شما سروران گرامی که در ان روزها مرا یاری کردیت
پرهام
|
|
|
|
|

مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم ..... مرگ آن است که با همه ی خاطره ها از خاطر تو محو شوم
|
|
|
پدر
نامش را میشناسید .من هم نامش را میشناسم نامی به بلندای اسمان نامی به بزرگی دنیا . نامی به استواری کوه
هر جا که میمانیم هر جا که رانده میشویم هر جا که دل میشکند ارامگاهی داریم که نامش پدر است
من هم او را میشناسم اما تا امدم حضورش را حس کنم یادش را حس کردم اما یادش هم برای من گواراست چون او هم به مانند مادر نامش برایم مقدس است
در اوان جوانی که می امدم که هم پای پدر باشم عصای دستش باشم امیدش باشم طوفان زندگی وزید و او را با خود برد بیراهه رفتم به پروردگاری که دنیایی را افرید تاختم گلایه هایم را به او گفتم بر سرش فریاد زدم که چرا با من این کار را کردی چرا پدرم را از من گرفتی جوابی نیامد اما در درونم گفت که تنها تو نیستی که پدر نداری یا از دست داده ای . ارام ارام میگریستم نوجوانی در اوان راه درمانده بود به که پناه میبرد مادرش را مینگریست اما او هم همراه خود را میخواست پروردگارا من چه کنم به که پناه ببرم توانم ده بتوانم مادرم را ارام کنم با هزاران فکر چشمهایم بسته شد به خوابی رفتم اما هیچ خوابی ندیدم شاید خواب هم میدانست که هیچ چیزی مرحمی بر دلم نخواهد بود . صبح چشماهیم را گشودم مادر با لباسی سیاه من با لباسی سیاه عکس پدر با روبانی سیاه دیوارهای خانه هم با پارچه های سیاه تسلیت پوشانده شده بود دنیا به اخر نرسیده بود راه به پایان نرسیده بود من باید میرفتم نبردی در کار نبود جنگی در پیش رو نبود زندگی در مقابلم بود من وارث زندگی بودم. وارث نام یک مرد بودم. وارث ابرو و احترام یک مرد بودم و ان کسی جز پدرم نبود سخت بود اما باید میشد باید نشان میدادم که فرزند همان مرد هستم اما مرد بودن مرد میخواهد
در این دنیای نامردمی مرد بودن سخت است حتی واژه هایش را هم به یدک کشیدن سخت است
.............................................
پرهام
|