صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / قصه ی مرد منتظر
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 .
نویسنده پیام
# : 6 May 2008 20:36


mosafere_gharib


نمی دانم آخر این دیوانگی تا کجاست ... و باز خنده ایی مستانه سر می دهم شاید به جنس نیاز ...
# : 7 May 2008 23:09




~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
# : 12 Sep 2008 20:57


درودی گرم به انانی که بر این سرزمین پایدار ایستاده اند

مدت مدید زیادی نبودم

طوفانهایی را از سر گذراندم

نمیدانم به یاد چه کسی یا به عشق یا به کدامین امید و ارزم برگشتم

برایتان مینویسم ان روزهای پشت سر گذاشته را

دوستدار تمامی شما سروران گرامی که در ان روزها مرا یاری کردیت

پرهام

# : 30 Sep 2008 11:31




مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم ..... مرگ آن است که با همه ی خاطره ها از خاطر تو محو شوم
# : 30 Sep 2008 12:24


پدر

نامش را میشناسید .من هم نامش را میشناسم نامی به بلندای اسمان نامی به بزرگی دنیا . نامی به استواری کوه

هر جا که میمانیم هر جا که رانده میشویم هر جا که دل میشکند ارامگاهی داریم که نامش پدر است

من هم او را میشناسم اما تا امدم حضورش را حس کنم یادش را حس کردم اما یادش هم برای من گواراست چون او هم به مانند مادر نامش برایم مقدس است

در اوان جوانی که می امدم که هم پای پدر باشم عصای دستش باشم امیدش باشم طوفان زندگی وزید و او را با خود برد
بیراهه رفتم به پروردگاری که دنیایی را افرید تاختم گلایه هایم را به او گفتم بر سرش فریاد زدم که چرا با من این کار را کردی چرا پدرم را از من گرفتی جوابی نیامد اما در درونم گفت که تنها تو نیستی که پدر نداری یا از دست داده ای .
ارام ارام میگریستم نوجوانی در اوان راه درمانده بود به که پناه میبرد مادرش را مینگریست اما او هم همراه خود را میخواست
پروردگارا من چه کنم به که پناه ببرم توانم ده بتوانم مادرم را ارام کنم
با هزاران فکر چشمهایم بسته شد به خوابی رفتم اما هیچ خوابی ندیدم شاید خواب هم میدانست که هیچ چیزی مرحمی بر دلم نخواهد بود .
صبح چشماهیم را گشودم مادر با لباسی سیاه من با لباسی سیاه عکس پدر با روبانی سیاه دیوارهای خانه هم با پارچه های سیاه تسلیت پوشانده شده بود
دنیا به اخر نرسیده بود راه به پایان نرسیده بود من باید میرفتم نبردی در کار نبود جنگی در پیش رو نبود
زندگی در مقابلم بود
من وارث زندگی بودم.
وارث نام یک مرد بودم.
وارث ابرو و احترام یک مرد بودم و ان کسی جز پدرم نبود
سخت بود اما باید میشد باید نشان میدادم که فرزند همان مرد هستم
اما مرد بودن مرد میخواهد

در این دنیای نامردمی مرد بودن سخت است حتی واژه هایش را هم به یدک کشیدن سخت است

.............................................

پرهام

<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 .
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB