صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / قصه ی مرد منتظر
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . >>
نویسنده پیام
# : 2 May 2008 17:31


مادر قسمت سوم و اخر
سهراب منو از مادرم خواستگاری کرد خودم نمیدونستم . وقتی بعد از حرفای سهراب رفتم تو مادرم اینو بهم گفت داشتم از تعجب میمردم که نه به اونجا که میخواست منو جلو کافه پیاده کنه نه به این که تو خونشون و تو راه یک کلمه با من حرف نمیزد نه به این که منو خواستگاری کرده تا اومدم بفهمم چی شده سهراب رفت اونقدر گیج بودم که رفتن سهراب زیاد تاثیری واسم نداشت تردید نداشتم چون جوابم مثبت بود فقط نمیدونم چرا نمیتونستم بگم موافقم شب شده بود که صدای در درومد درو که باز کردم دیدم سهراب .تعارف کردم اومد تو وقتی رفتیم تو اطاق با هم مشغول حرف زدن شدیم مامانو هم مثل خروس بی مهل گفت دخترم سهراب اومده واسه جواب چی میخوای بهش بگی منتظره من نگاهی به صورت بابات کردم و گفتم موافقم فکر نکردم ولی جوابم همونی بود که میخواستم فکر کنم بگم سهراب نگاهی بهم کرد و تو چشماش علاقه ی مردی به زنش رو دیدم سهراب همون شب قرار عروسی رو واسه هفته دیگه گذاشت و همون شب راه افتاد واسه کرمانشاه ازش خبری نداشتم ولی دلم داشت واسش پر میکشید ما تلفن نداشتیم که خبری بهم بده یا من خبر بدم واسه همین کاری جز انتظار کشیدن نداشتم بد از یک هفته سهراب با مادرش و خواهرش اومدن تهران و ظرف 2 روز من زن بابات شدم .
همش میگفتم خدایا سهراب که حرف نمیزنه من با کی حرف بزنم وقتی صیغه ی عقد رو خوندن و من جواب دادم بابات دستمو تو دستش گرفت بدنم لرزید اشکم ریخت با خودم گفتم خدایا مهر دست یه مرد واقعی کجا دست یه مرد هرزه کجا و خدا رو شکر کردم
اومدیم خونمون با سهراب رفتیم تو اطاق خودمون اولین کلامی که بابات گفت این بود (( زن حاضری پا به پام راه بیای و تا اخره خط زندگیمو دست بسپارم )) با این کلام خودمو تو بغل بابات انداختم و با گریه گفتم کلفتیتو میکنم سهراب بابات منو از خودش جدا کرد و نگاهی بهم انداخت گفت تو زن من هستی من کلفت نیاوردم به خونه ام در پیشگاه خداوند زن با مرد برابره و تو با من برابری وقتی بابات اینطوری حرف میزد شک میکردم که خدایا یه راننده و این حرفا چه ربطی به هم دارن .
اون شب تا همه خوابیده ساعت 3 شب شد سهراب نشست رو زمین و منم رفتم تو بغلش نشستم منتظر بودم که شروع کنه نمیدونم چرا ولی فکر میکردم شب اول همه باید وقتی میرن به حجله باید کاری بکنن سهراب منو تو بغلش فشار داد و من به اوج لذن رسیدم که تو بغل مرد زندگیم هستم سهراب حرف زد با صدای سهراب رو اسمونا پرواز میکردم صدایی مردونه سنگین ولی سرشار از عشق اروم دستمو رو سینه پر موی بابات کشیدم و با موهای سینش بازی میکردم تا اینکه واسه اولین بار لبای سهراب رو تو لبام گرفتم و همه چی شروع شد اره شب حجله خودتم که نخوای کاری رو باید انجام بدی سکس من و بابات شروع شد و سپیده که سر زد بابات بهم گفت میخوام امشب با این کار اولین فرزندم به دنیا بیاد که منم خندیدم و گفتم سهراب خان 9 ماهه دیگه اولیشو تحویل بگیر .
مامانم کامل داستانشو واسم تعریف نکرد ولی میتونستم حدس بزنم که چی گذشت اون شب منم به رو خودم نیاوردم و به حرفای مادرم گوش میکردم
مادرم میگفت بعد از چند روز واسه همیشه به کرمانشاه کوچ کردیم و زندگیه تازه من شروع شد با بابات بیشتر اشنا شدم که من با مردی زندگی میکنم که یه شهر به حرفش به غیرتش به مردونگیش قسم میخورن مردی که وقتی تو محلشون راه میره مردم به خاطر مردونگیش بهش احترام میزارن چیزی که واسم جالب بود این بود که بابات سواد داشت و شبا واسم شاه نامه میخوند با صدایی که بابات داشت احساس غرور میکردم که زن همچین مردی هستم که کامل و تمام . روزهای خوشبختی با مرد زندگیم شروع شده بود با ادما و زنهای اون محله اشنا شدم و میدیدم که دخترای اون محله چطوری واسه یه نگاه بابات میمیرن ولی مرد من کسی نبود که نگاه به صورت کسی بکنه بابات مهربون ترین ادمی بود که تا به اون روز دیده بودم نمیذاشت هیچ کدوم از ادمای اون خونه کاری سنگین انجام بدن مثل غلامی بود که تو خونه کار میکرد همیشه پاشو که تو خونه میذاشت زودتر از همه سلام میکرد بیشتر روزا شبا دست من یا مادرش رو میبوشید وقتی میگفتم سهراب چرا این کارارو میکنی میگفت من بوسه بر دست شیر زن میزنم با این حرف مادرم اشکم سرازیر شد و تو دلم گفتم کجایی اسطوره ی زندگیم
مادرم گفت دوران بارداری من شروع شده بود بابات دیگه رو ماشین کار نمیکرد و چون گاراژ داشت تو گاراژش کار میکرد وقتی شنید که من حامله هستم مثل پروانه بالای سرم بود تا اینکه روز بدنیا اومدن بچه فرا رسید وقتی مامان اینطوری حرف میزد فکر کردم یکی دیگه بوده بجز من تو همین فکرا بودم که مامان ادامه داد که روز به دنیا اومدنت بابات سر از پا نمشناخت با این حرف مادرم اروم شدم که خودم بودم نه کسه دیگه .
بابات همه چی رو اماده کرد که بریم یه زایشگاه ولی چون از مادرش شنیده بودم که سهراب هم تو همین خونه به دنیا اومده و تو همین اطاق ازش خواستم بزاره که تو هم همین جا بدنیا بیای بابات زیر بار نمیرفت که خطر داره واسم و از این چیزا که سر اخر قسمش دادم به جون خودم که دیگه بابات لام تا کام حرف نزد و با کمک مادرش و یه زائو و هزار درد و بدبختی من تو رودر تاریخ 6 شهریور 1354 به دنیا اوردم با صدای گریه تو بابات اومد تو رو بغل کرد و برد تو حیاط خونه رو دو دستش بلند کرد رو به اسمون و حرف زد با کسی که تو رو بهش هدیه داده با کسی که دنیا رو افریده بعدشم تو رو تو بغل من گذاشت منو بوسید و مثل همیشه ازم مراقبت کرد تا جبران سختیهای به دنیا اوردن تو بشه .
اسمتو بابات انتخاب کرد که تو زمان خودش یه کمی عجیب غریب بود اخه اون روزا اسمارو طوره دیگه انتخاب میکردن وقتی ازش پرسیدم چرا اسمش اینه معنیشو نگفت تا خودم بفهمم ولی گفت بچه من ایرانیه و اسمش باید اسمی از سرزمین خودش باشه تا بهش افتخار کنه . چه مکافاتایی داشتیم با هم سایه ها سر اسم تو که میگفتن سهراب خان اسم بچشو فرنگی گذاشته
مادرم از خوبیهای بابام گفت از مردونگیهاش تا روزی که زنده بود و اینکه هیچ وقت با صدای بلند نه با من نه با کسی حرف نمیزد از خوبیهاش گفت از کمک کردنش به همه ادما گفت و من بازم به خاطر از دست دادن اسطوره ی زندگیم بارها و بارها گریستم .

دوستای خوبم

از پدرم هم در لابلای داستان زندگی خودم میگم واستون تا امروز که هستم و منتظر
قسمتهای بعدی از زندگی خودم هستش


پرهام

# : 2 May 2008 17:37


درودی گرم به تمامی شما دوستان

از اینکه دیر مینوسم و کم از شماها عذر خواهی میکنم

چند روزی برای پیدا کردن دختر 3 ساله ی گم شده ام به یکی از شهرهای ایران زمین میروم تا نشانی از یادگار همسرم بیابم

پیش از این خواستم از شماها دوستان گرامی پوزش بخواهم و چند روزی فرصتی به من بدهید

سپاسگذارم

پرهام


# : 2 May 2008 23:13


Quoting: mosafere_gharib
درودی گرم به تمامی شما دوستان

از اینکه دیر مینوسم و کم از شماها عذر خواهی میکنم

عزیز اشکال نداره.شما بنویس.ممنونیم
Quoting: mosafere_gharib
چند روزی برای پیدا کردن دختر 3 ساله ی گم شده ام به یکی از شهرهای ایران زمین میروم تا نشانی از یادگار همسرم بیابم

ایشالا پیداش کنی
Quoting: mosafere_gharib
پیش از این خواستم از شماها دوستان گرامی پوزش بخواهم و چند روزی فرصتی به من بدهید

منتظریم

به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
# : 3 May 2008 05:26


پرهام جان اسی نه عاصی و واسته = واسطه. ببخشید ولی من روی املآء حساسم. قسمت اولو خوندم میرم تا بقیه رو بخونم. راستی به جمع داستان نویسان خوش آمدی.

شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
# : 3 May 2008 05:33


Quoting: mosafere_gharib
بابات چرخ جدید رو گذاشت کنار ماشین و گفت جاش بنداز تا من بند بارا رو محکم کنم

Quoting: mosafere_gharib
بهم تشر زد که بار اخرت باشه که این طوری حرف میزنی لاتی حرف زدن مال مردای.............. یه زن با وقار حرف میزنه

خوب بود ولی فکر نمیکنی این دو تکه با هم متناقضه؟ اول پدرت از مادرت کاری رو میخواد که واقعا نه در شان یک خانومه نه در توانش و گذشته از اینها این کار خشن بوده ولی جای دیگه میگه باید زن نرم و لطیف باشه .خوب یک کم باید بیشتر دقت کنی پرهام جان. ولی خوبه.

شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
# : 3 May 2008 05:39


انشاء الله که دخترتو پیدا میکنی. داستانی که نوشتی خوب بود پرهام ولی خیلی سریع پیش رفتی انقدر سریع که غیر واقعی به نظر میاد نمیگم همه یداستانها باید واقعی باشه ولی حداقل باید واقعی به نظر بیاد ببخش من زیاده از حد انتقاد کردم ولی قلم برام مهمه . منتظر ادامه ی داستانت هستم

شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
# : 5 May 2008 09:46


mosafere_gharib

دمت گرم حاجی کارتو ادامه بده . ان شاالله مشکلت حل بشه

shakiba56
rahamatt
mohsen_m275



خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
# : 5 May 2008 10:27


Quoting: mosafere_gharib
مادر قسمت سوم و اخر


خیلی عالی بود و ممنون


ادامه ادامه

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 5 May 2008 11:04


mosafere_gharib
تاپیک جدید مبارک.امیدوارم دخترتو پیدا کنی

~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
# : 5 May 2008 22:18


mosafere_gharib
Quoting: mosafere_gharib

چند روزی برای پیدا کردن دختر 3 ساله ی گم شده ام به یکی از شهرهای ایران زمین میروم تا نشانی از یادگار همسرم بیابم

پیش از این خواستم از شماها دوستان گرامی پوزش بخواهم و چند روزی فرصتی به من بدهید

ایشالا پیدا میشه دعا میکنیم

نمی دانم آخر این دیوانگی تا کجاست ... و باز خنده ایی مستانه سر می دهم شاید به جنس نیاز ...
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB