| نویسنده |
پیام |
|
|
مادر روزی که داستان زندگی مادرم رو از زبون خودش شنیدم خوب یادم میاد مادرم بعد از مرگ پدرم خیلی تنها شده بود هر چند که منم خیلی سعی میکردم یه جورایی این تنها بودناشو پر کنم اما به ظاهر میشد ولی در درون نه. مادرم هم راه خودشو میخواست یه شب که خونه خیلی ساکت بود کنار مادرم نشستم اونو تو اغوش خودم گرفتم وقتی مادرم رو تو اغوش گرفتم احساس کردم که از انرژی تهی شده اون ظاهرش رو خوب حفظ کرده بود تا ثمره ی زندگیش سر پا باشه اما در درون خالی میشد از مادرم داستان اشنایی با بابا رو پرسیدم که واسم بگه اونم بدون هیچ حرفی شرو ع کرد . مادرم : بچه یکی از لاتای تهرون بود که یه جورایی مردم اون منطقه از دستش اسی بودن مادرم یه کمی که بزرگتر میشه از کسی خوشش میاد که جرات نمیکنه چیزی بگه و همراه اون پسر فرار میکنه به یکی از شهرهای غرب ایران چند ماهی رو با هم زندگی میکنن که روزی باباش اونا رو پیدا میکنه و به اصطلاح انتقام دزدیدن ناموسش رو میگیره و اون پسر رو میکشه که خود باباش هم تو همون درگیری کشته میشه مادرم با کوله باری از غصه بر میگرده به تهران و با مادرش توی یه محله جدید ساکن میشه اما زندگی خرج داشت و برای ادامه دادنش باید کار میکرد مادرش به کلفتی تو خونی یکی از این قاجارزاده ها مشغول میشه و خودشم رقاصه یه کاواره تو یکی از کافه های سر راه عبوری از تهران میشه چند شب اول واسش خوب بوده ولی کم میاره و واسه ادامه دادن باید مشروب میخورده و واسه اولین بار اولین پیک مشروب رو سر میکشه که تنش داغ بشه و بتونه برقصه اما همین اولین پیک باعث میشه که دستای ادمهای مختلف تنش رو لمس کنه توی شبای بعد هم به خاطر مصرف زیاده مشروب بعد از اینکه کارش تموم میشه حال و هوای خودشو نمیدونسته و لب به لب یه غریبه و جسم به جسم اون مسپاره اری برای اولین نه که اخرین بار همبستر با مرد میشه اولش لذت بوده ولی بعدش عادت مادرم میگفت دختری اروم بودم که هرگز با کسی بد صحبت نمیکردم ولی راهی رو که انتخاب کرده بوده از اون یه رقاصه یه فاحشه ساخته بوده و مثل ادمای اون موقع اونم لاتی حرف میزده تا اینه یه روزی یه راننده جاده واسه اولین بار به اون کافه میاد پیک عرقشو سر میکشه یه کمی به رقص مادرم نگاه میکنه و بلند میشه میره اون شب اولین شبی بوده که مادرم پدرم رو دیده بوده از اون شب به بعد مادرم همیشه منتظر میشه که سهراب راننده جاده رو ببینه اما همیشه میگن وقتی منتظری باید زجر بکشی تا چند ماهی هیچ خبری از سهراب نبوده و مادرم میشنوه که سهراب همون شب ماشینش چپ شده و پاهاش شکسته مادرم با یک بار دیدن عاشق شده بوده اما خودشم نمیدونه واسه چی و اصلا اون ادم کی بوده تو همون روزا مادرم میگفت از بس با این مردو اون مرد خوابیده بوده به یه فاحشه تبدیل میشده که بیشتر راه درامدش از همین راه بوده و گذران زندگی میکرده که یه شب وقتی اماده میشه که با یکی دیگه سکس کنه سهراب رو میبینه اینقدر جذب وقار سهراب میشه که سکسشو به هم میزنه اما به همین راحتی ها نبوده اون یارو که زیر بار نمیرفته دست مادرمو میکشه و میبره تو اطاق و همه ی این کارا جلوی سهراب بوده همون لحظه فکر کردم که الان مامان میگه بابام جلوی اون مرد در اومده و مامانمو از دستش نجات داده ولی چیزی که شنیدم غیر از این چیزا بود مادرم گفت وقتی اون یارو منو برد تو اطاق با چشمام طوری ملتمسانه از بابات خواستم که نجاتم بده ولی اون این کارو نکرده وقتی در اطاق بسته میشه مادرم میبینه که همه چی تموم شده و امشبم باید اون یارو رو راه بندازه دیگه اروم میشه و رو یه تشک میخوابه و خودشو بدون هیچ صدایی در اختیار اون مرد میزاره همون اول کار در باز میشه و بابام میره تو اطلق اون یارو بابام رو میشناخته و بهش میگفته سهراب خان و به بابام کس مامانمو تعارف میکنه که بابام میگه راحت باش کارتو بکن و اونم جلوی بابام حسابی از مامانم حال میگیره سکسشون تموم میشه و مامانم مات و مبهوت به کار بابام فکر میکرده که چرا تو اون زمان غیرت بازی بابام این طوری بی غیرت بوده از بابام سوال میکنه که چرا جلوشو نگرفتی که بابام جواب نمیده مامانم اصرار میکنه که بابام میگه واسه این که من امشب میتونستم جلوی اون مرد رو بگیرم بقیه شبا چی ادمای دیگرو کی میخواد جلوشونو بگیره مامانم از حرف بابام شکه میشه بابام بهش میگه تا خودت نخوای هیچی درست نمیشه بابام پا میشه که بره در رو که باز میکنه مامانم صداش میکنه سهراب خان بابام مکث میکنه و چیزی نمیگه مامانم میگه سهراب خان کلفتیتو میکنم بزار پا به پات بیام که بازم بابام چیزی نمیگه و از در میاد بیرون مادرم دنبالش راه میوفته و تا دم در ماشین میاد بازم میگه کلفتیتو میکنم میرم امام زاده توبه میکنم پاک میشم بزار کنارت باشم بابام یه نگاهی به مادرم میکنه که مامانم میگفت ارزوی هر دختری هستش که یه مرد یه مرد واقعی بهش نگاه کنه نگاه یه مرد خوشبختی میاره بابام بهش میگه خودت با خودت عهد ببند امام زاده و این چیزا واسه من معنی نمیده اعتقادی ندارم به این چیزا که مامانم تعجب میکنه که تو اون زمان ایران با اون همه اعتقادات سهراب چرا این طوری حرف میزنه بابام سوار ماشین میشه مادرم اشکاش در میاد و یه بار دیگه با زار زدن میگه سهراب خان کلفتیتو میکنم بزار تا عمر دارم سایه یه مرد بالا سرم باشه بابام جوابی نمیده ماشینو روشن میکنه راه میوفته که مامانم دنبالش راه میوفته با پای پیاده بابام چند صد متری راه میره ترمز میکنه تا مامانم بیاد از ماشین پیاده میشه یه نگاهی به مامانم میکنه مامانم که خونش به جوش اومده بوده به بابام نگاه میکنه و میگه سهراب خان به همون زبون لاتی خودش میگه از مرد کمترم اگه زار بزنم میخوام پا به پات بیام تا اخر دنیا بابام که این چیزا رو میبینه بهش میگه واسه ماشین یه شاگرد میخوام میتونی مامانم که هم خوشحال بوده هم عصبانی جوابش میده که تا اخرش هستم سهراب خان بابام سوار ماشین میشه در واسه مامانم باز میکنه و مامانم سوار میشه اولین چیزی که مامانم میبینه یه نوشته بوده که با هزار بدبختی میخوندش هرگز نخواهم لطف خدا با واسته
ادامه دارد
|
|
|
mosafere_gharib
Quoting: mosafere_gharib مادر

نمی دانم آخر این دیوانگی تا کجاست ... و باز خنده ایی مستانه سر می دهم شاید به جنس نیاز ...
|
|
|
خیلی خیلی قشنگه امیدوارم تا پایان موفق باشی 
mosafere_gharib esi_mdK


|
|
|
|
|
delbigharar

Quoting: mosafere_gharib برای اولین نه که اخرین بار همبستر با مرد میشه اولش لذت بوده ولی بعدش عادت مادرم میگفت دختری اروم بودم که هرگز با کسی بد صحبت نمیکردم ولی راهی رو که انتخاب کرده بوده از اون یه رقاصه یه فاحشه ساخته بوده و مثل ادمای اون موقع اونم لاتی حرف میزده تا اینه یه روزی یه راننده جاده واسه اولین بار به اون کافه میاد پیک عرقشو سر میکشه یه کمی به رقص مادرم نگاه میکنه و بلند میشه میره اون شب اولین شبی بوده که مادرم پدرم رو دیده بوده از اون شب به بعد مادرم همیشه منتظر میشه که سهراب راننده جاده رو ببینه اما همیشه میگن وقتی منتظری باید زجر بکشی

نمی دانم آخر این دیوانگی تا کجاست ... و باز خنده ایی مستانه سر می دهم شاید به جنس نیاز ...
|
|
|
Quoting: mosafere_gharib با درود فراوان که در همین اغاز راه با من هستید منتظر نخواهید ماند با هم میرویم راهی تازه را پرهام پرهام جان میشه خودمونی باشی.به خدا اینجوری میحرفی انگار آدم میمونه چی میگه.
به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
|
|
|
Quoting: mosafere_gharib تا خودت نخوای هیچی درست نمیشه
 mosafere_gharib اخ خوش به حال مامانت.شد شاگرد بابات.یه حالی میده تو جاده باشی همینجوری بنویس که خوبه.خوشمان آمد
به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
|
|
|
rahamatt
 mosafere_gharib عزیز منتظریم 
نمی دانم آخر این دیوانگی تا کجاست ... و باز خنده ایی مستانه سر می دهم شاید به جنس نیاز ...
|
|
|
Quoting: mosafere_gharib مادر خیلی عالی بود ممنون 
Quoting: mosafere_gharib هرگز نخواهم لطف خدا با واسته

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
|
|
|
|
|
Quoting: delbigharar خیلی خیلی قشنگه امیدوارم تا پایان موفق باشی
درود به دوست خوبم
این نظر لطف شماست
امید وارم که همیشه تازگی داشته باشه و شما دوست گرامی لذت ببری
پرهام
|
|
|
Quoting: rahamatt پرهام جان میشه خودمونی باشی
Quoting: rahamatt اخ خوش به حال مامانت.شد شاگرد بابات.یه حالی میده تو جاده باشی همینجوری بنویس که خوبه.خوشمان آمد درود به تو دوست عزیز
چشم خودمونی حرف میزنم که اسوده باشی و ارام
سعی میکنم روان بنویسم که برای شما هم لذت بخش باشه خوندن داستان
سپاسگذارم
پرهام
|