صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / محافظ
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 19 . 20 . >>
نویسنده پیام
# : 25 Apr 2008 20:46


Quoting: n1m4
اوووهوووم
فوق العادست

اره واقعا .. خدا نگهش داره ..
Quoting: n1m4
ای بابا

ایشالا هر جا هستی موفق باشی حامد جان

مرسی .. همچنین جیگر ..
Quoting: fireplace
آقا بدجوری وسوسه شدم یه دستی به قلم ببرم ... دیروز سامان امروزم تو

منم بدجوری وسوسه شدم تو این تاپیک شریکت کنم .. آخه داستان بعد جنایی و معمایی هم داره ..

دانلود بهترين آنتي ويروس دنيا به همراه آپديت ديتابيس اون ... صفحه 467 ........
# : 25 Apr 2008 20:48


قسمت سوم

بعد از کشیدن سیگار سوار ماشین شدند و حرکت به سمت خونه .. ساعت دو بود .. اما هوا نیمه ابری .. با نسیم خنک پاییزی .. شیشه ماشین رو داد پایین و سیگار می کشید و به مردم خیره بود ..


رو تخت دراز کشید و بازم نصیحت ها و بکن نکن های رضا .. سرش رو به نشونه تایید تکون داد
- چه عجب حداقل سرتو تکون دادی ! .. خب دیگه من رفتم .. شب نمیتونم بیام پیشت .. باید برم ماموریت .. یادت نره شام بخوری .. پنجره ها رو هم ببند .. شیر گاز یادت نره .. و ...
چشماش رو بست .. بازم نگاه پسرک ذهنش رو پر کرد .. سعی کرد بخوابه .. به کمک آرام بخش ..
ساعت حدودای 11 شب بود که از خواب بیدار شد .. هوا سرد بود .. پنجره ها همچنان باز .. باد هم پرده ها رو تکون میداد .. بلند شد و رفت کنار پنجره .. احساس میکرد یه چیزی کم داره .. انگار که از درون خالی باشه .. رفت سراغ یخچال .. فقط چند تا تیکه گوشت و سیب زمینی .. یه شیشه سس .. قوطی ودکا .. یه خورده میوه و نون .. چند تایی هم تخم مرغ و بطری آب .. اما نمی خواست غذا بخوره .. فقط ودکا میخواست .. برش داشت و دوباره رفت کنار پنجره .. سرش رو باز کرد و چند قلپ و رفتن تو فکر .. به بیرون خیره شد .. بازم چند قلپ ... سیگارش رو روشن رد .. اما نمی کشید .. شاید حواسش نبود اصلا .. و بازم ودکا .. نفهمید چقدر خورده .. فقط میخورد ..
از شدت گرسنگی از خواب بیدار شد .. نگاهی به ساعت قدیمی روی دیوار انداخت .. 11! چقدر خوابیده بود .. می خواست بلند شه اما احساس کرد که بدنش خشک شده .. آخه تموم شب رو روی صندلی خوابیده بود .. هر جوری بود بلند شد .. خواست چند تا شنا بزنه که بدنش باز شه اما نتونست ! رفت که دست و صورتش رو بشوره .. و بازم خشک نکردن صورت ... انگار تنها چیزی بود که بهش لذت میداد .. گوش و سیب زمینی ها و آب رو برداشت و نشت گوشه میز .. قوطی خالی ودکا رو که دید تازه فهمید دیشب چی گذشته ..
خیلی دلش هوای موسیقی کرده بود .. اونم صدای مایکل بولتون .. همیشه حال و هواشو عوض میکرد .. توی موسیقی غرق شد .. آهنگ ها پشت سر هم تموم میشدن و اون لذت می برد .. لذتی خاموش ..
ناگهان صدای موسیقی قطع شد .. چشماش رو باز کرد .. رضا بود .. بازم رضا ..
- آخه چی بهت بگم.. پنجره ها که بازه .. اون از شیر گاز .. اون قوطی ودکا .. آخه چرا اینجوری میکنی؟
احساس کرد خیلی وقته حرف نزده .. دلش میخواست با یکی حرف بزنه .. و کی بهتر از رضا؟ آخه هیچ کس دیگه ای که نداشت ! ..
-- سلام .. چطوری رضا ؟
- بهههههه .. زبون بچمون هم وا شد بالاخره .. اسپندها رو دود کنیم .. حیوونها رو سر ببریم ...
-- مسخره در نیار ..
- خب مگه دروغ میگم
متاسفانه رضا نفهمید که اون دلش میخواد حرف بزنه .. نا امید از رضا شد و دیگه حرفی نزد ...
- چی شد زبونت رو بریدن؟ پاشو پاشو کمک کن اینجا رو مرتب کنیم ..
متعجب به رضا نگاه میکرد .. رضا تازه یادش اومد که جریان رو به علی نگفته ...
- قراره امشب اون خانم دیروزی با شوهرش بیان اینجا ..
از کار رضا سر در نمی آورد .. ناراحت بود که آدرس رو داده ..
- خب مگه چیه؟ دیدی که ول نمیکرد ..
-- خیلی احمقی رضا ..
- بابا فقط یه تشکر خشک و خالیه .. پاشو دیگه لوس نشو ..
تو کار انجام شده قرار گرفته بود .. مجبور بود بمونه .. جایی نداشت که بره ..
رضا تخم مرغ ها رو پخت و با هم خوردن ..
ساعت حدودای 9 بود که اونا رسیدن .. زنگ خورد .. از تو پنجره نگاه کرد .. یه بی ام دبلیو 730 تو کوچه پارک شده بود ... رضا رفت و در رو باز کرد ..
یه مرد تقریبا 50 ساله .. همون زنه .. و پسرک .. با یه دسته گل و یه جعبه شیرینی ..
بعد از یه خوش و بش کوتاه زن و مرد نشستن روی یه کاناپه قدیمی .. پسرک هم که با ویلچر بود .. رضا و علی هم از صندلی های کهنه غذاخوری استفاده کردن ..
--- شیرین به من گفته که شما چه کار بزرگی کردین .. واقعا ممنونم بابت مردونگیتون ..
کار بزرگ! مگه اون چیکار کرده بود؟! شاید هم کارش بزرگ بود و خودش نمی دونست ..
رضا که اوضاع رو دید طبق معمول پرید وسط ..
- خواهش میکنم قربان .. وظیفه بوده ..
مرد که از سردی برخورد علی بهش برخورده بود رو به رضا کرد و گفت :
--- شما همیشه به جای ایشون صحبت می کنین؟
رضا که معلوم بود خجالت کشیده گفت :
- آخه میدونین علی خیلی کم حرف میزنه ..
مرد از جیبش چکهای خشک و تا نخورده رو بیرون آورد و گرفت جلوی علی ..
--- بفرمایید .. هرچند ناقابله در مقابل در مقابل کاری که کردین ..
حالا انگار نوبت علی بود که بهش بر بخوره ..
-- نخیر آقای محترم .. من این کار رو به خاطر پول نکردم ..
شیرین که اوضاع رو دید و متوجه حال علی شده بود رو به علی کرد ...
+ ببخشید علی آقا .. شوهر من منظوری نداشت .. همونطور که دیروز هم گفتم ما نمیدونیم چجوری از شما تشکر کنیم ..
-- مهم نیست ..
+ خب آقا رضا ما رو به یه چایی دعوت نمی کنین؟
اصلا نمیتونست قضیه رو هضم کنه .. این کارها و حرفها معنی نداشت واسش ..
- چرا چرا .. ببخشید .. پاک یادم رفته بود .. الان ..
تا رضا رفت که چایی بیاره سکوت همه جا رو گرفت .. نگاهش به پسرک افتاد ...انگار چشماش داشت باهاش بازی میکرد .. چشمانی آشنا ..
- بفرمایین ..
رضا چایی رو جلو تک تکشون گرفت ..
+ خب علی آقا شما کارتون چیه؟
شک تمام وجودشو گرفته بود .. احساس عجیبی بود .. دلیل این نوع رفتار رو نمی فهمید .. عادی نبود .. شایدم فقط واسه اون عادی نبود ..
- این علی آقای ما چند سال کماندوی ارتش بود .. به خاطر لیاقتش به استخدام پلیس در اومد .. البته الان دیگه بیکاره ..
نگاهی به رضا کرد .. دلیل حرفهای رضا رو هم نمیدونست ..
+ اه چه جالب .. دنبال کار نیستین ؟
شیرین بدون اینکه منتظر جواب بمونه رو به عباس کرد ..
+ نظرت چیه در مورد اینکه علی آقا رو به عنوان محافظ جدید در کنارمون داشته باشیم؟ دیروز که نشون داد از پسش بر میاد !! سابقه کاریش هم که دلیل بر این ادعاست ..
عباس با اینکه از طرز رفتار علی خوشش نیومده بود موافق نشون میداد .. شاید فقط ظاهری بود ..
--- چرا که نه .. خوشحال هم میشیم ..
همه نگاه ها به علی بود .. اما اون گیج شده بود .. دیگه نمی تونست تحمل کنه ..
- چه پیشنهاد جالبی .. چرا که نه .. اجازه بدین در موردش فکر کنیم ..
دیگه اعصابش از دست رضا هم خرد شده بود ..
-- رضا جان یه لحظه تشریف میاری تو آشپزخونه؟
رضا روشو برگردوند به سمت اونا ..
- ببخشید الان برمیگردیم خدمتتون ..
حرکت کردن به سمت آشپزخونه ..
-- هیچ معلوم هست اینجا چه خبره؟ معلومه چه غلطی داری میکنی؟
- یواشتر میشنون .. مگه چی شده؟ فقط پیشنهاد دادن .. ما هم که قبول نکردیم هنوز ..
آهی از حرفهای احمقانه رضا کشید و سرش رو برگردوند به سمت سقف ..
- زشته علی جان .. آبروریزی نکن .. خب بهشون میگیم نه .. اینکه غصه نداره .. جون من خرابش نکن ..
-- چی رو خراب نکنم؟ رضا تو چی میدونی به من نمیگی؟
- هیچی به جون لاله .. منظورم اینه که بزار این مهمونی کوچیک به خوبی تموم بشه .. بعدش میگیم فکرامون رو کردیم و جوابمون منفیه .. خب؟ باشه علی؟
سرش رو تکون داد و محکم نفسش رو داد بیرون ..
- بیا بریم زشته ..
و برگشت به سمت مهمونها ..
- خب ببخشید جناب ...
--- معصومی ...
+ خواهش میکنیم .. ما هم دیگه با اجازتون میریم ..
--- بله دیگه .. چه قبول کنین و چه نه ما سپاسگذار ما هستیم .. به خاطر لطفی که به ما کردین ..
+ و امیدواریم که قبول کنین ..
تازه متوجه نگاه سنگین شیرین شده بود ... بهش میخورد سی و خورده ای سن بیشتر نداشته باشه ! شایدم اینجوری نشون میداد ..
- خواهش میکنیم .. علی جان فکراشو میکنه فردا باهاتون تماس میگیریم .. راستی شماره تلفنتون؟
--- بفرمایین این کارت منه .. شماره هم روش هست ..
+ با اجازتون دیگه ..
- به سلامت .. خیلی خوش اومدین ....
رضا رفت که تا دم در همراهیشون کنه .. و رضا از پشت پنجه بیرون رو نگاه میکرد و تو فکر بود که صدای غرش انجین چند ماشین نظرش رو جلب کرد .. آخه همیشه عاشق صدای غرش انجین ماشین بوده ..

دانلود بهترين آنتي ويروس دنيا به همراه آپديت ديتابيس اون ... صفحه 467 ........
# : 25 Apr 2008 21:39


Quoting: Yohan
منم بدجوری وسوسه شدم تو این تاپیک شریکت کنم .. آخه داستان بعد جنایی و معمایی هم داره ..




فکر کنم با شرلوک هلمز اشتباه گرفتی جون داداش

i'm god's lonely man
# : 25 Apr 2008 22:05


Quoting: fireplace
فکر کنم با شرلوک هلمز اشتباه گرفتی جون داداش

نه دیگه تا اون حد .. در حد پلیس جوان !

دانلود بهترين آنتي ويروس دنيا به همراه آپديت ديتابيس اون ... صفحه 467 ........
# : 25 Apr 2008 22:49


Yohan
سلام.خوبین؟!
خیلی خوب شروع کردین.هرچند احتیاج به گفتن نداره.
منکه خیلی خوشم اومد.از داستانای معمایی و جنایی خوشم میاد.عاشق خون و ...آخ باز دهنمون آب افتاد...
آقا ادامه رو بیا...مشتاقیم

به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
# : 25 Apr 2008 23:28


Quoting: rahamatt
سلام.خوبین؟!
خیلی خوب شروع کردین.هرچند احتیاج به گفتن نداره.
منکه خیلی خوشم اومد.از داستانای معمایی و جنایی خوشم میاد.عاشق خون و ...آخ باز دهنمون آب افتاد...
آقا ادامه رو بیا...مشتاقیم

سلام رحمت جان .. به مرحمت شما ..
لطف دای شما ..
امیدوارم تا آخرش بمونی .. آخه اینجور که کل داستان تو ذهنم نقش بسته به ژانرهای دیگه مثل درام هم میرسه .. یه جورایی آش شله قلم کاره .. فقط امیدوارم بتونم خوب درش بیارم ...

دانلود بهترين آنتي ويروس دنيا به همراه آپديت ديتابيس اون ... صفحه 467 ........
# : 25 Apr 2008 23:29


به به...حامد هم داستان مینویسه نمیدونستم والا زودتر میومدم بهت تبریک میگفتم .

بهار من گذشته شاید...
# : 25 Apr 2008 23:49


Quoting: royale_korosh
به به...حامد هم داستان مینویسه نمیدونستم والا زودتر میومدم بهت تبریک میگفتم .

4 چرختیم رفیق ..

دانلود بهترين آنتي ويروس دنيا به همراه آپديت ديتابيس اون ... صفحه 467 ........
# : 25 Apr 2008 23:53


Yohan
ایول کاکو
ماشالا تو هم سرعتت بالاست ها
دستت درد نوکنه ...

# : 26 Apr 2008 00:00


بههههههههه داش حامد ترکوندیا ، میگم این طور که تو داری پیش میری به سلامتی تا صیح تمومه دیگه ایشالله

◄ خدایا سپاس... ►
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 19 . 20 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB