صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
محافظ
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
19
.
20
.
>>
نویسنده
پیام
Yohan
اعضا
#
: 25 Apr 2008 15:11 | ویرایش بوسیله: Yohan
این داستان صرفا زاده تخیلات ذهنی خودمه و هیچ ربطی به دنیای واقعیم نداره .. شایدم در اثر فیلمهایی که دیدم .. نمی دونم .. فقط میدونم که میخوام بنویسم .. مطمئنا قلم خوبی نخواهم داشت اما داستانش یه جورایی متفاوت به نظرم میرسه .. و یه تمرین نویسندگی هم واسه خودم .. به خوبی خودتون ببخشید ...
قسمت اول --- صفحه یک
قسمت دوم --- صفحه سه
قسمت سوم --- صفحه چهار
قسمت چهارم --- صفحه شش
قسمت پنجم --- صفحه هفت
قسمت ششم --- صفحه ده
قسمت هفتم --- صفحه دوازده
دانلود بهترين آنتي ويروس دنيا به همراه آپديت ديتابيس اون ... صفحه 467 ........
Yohan
اعضا
#
: 25 Apr 2008 15:12
قسمت اول :
- کمک .. کمکککک .... بابا نه .. کمک ...
-- هی جلو نیا آشغال عوضی ... با خودم میبرمش .. جلو نیا ..
چشماش داد میزد که اینجا نیست .. میشد شیطان رو در وجودش دید ..
--- هی مرد صبر کن ... باشه باشه .. هی عوضی برگرد .. قول میدم کمکت کنم ...
-- گفتم جلو نیا .. می کشمش .. برو عقب .. برو عقب عوضی ...
-بابا ... بابا .. نه بابا .. کمک .. نهههههه ...
لحظه آخر بود .... نگاه خاصی رو تو چشمای پسرک دید ... یه معصومیت خاص .. اون این وسط بی گناه بود ... اما باید می بود .. تقدیر بود که تو این بازی شرکت داشته باشه .. و سقوط ..
-------------------
تمام صحنه مثل برق از جلو چشماش میگذشت ... این فکر عذابش میداد .. خودش رو مقصر میدونست .. شاید اگه چند قدم جلوتر نرفته بود اون الان زنده بود .. نمی تونست تحمل کنه ... سخت بود .. خیلی سخت ...
چشماش رو بست .. با خودش خداحافظی کرد و پاهاش رو تکون داد تا صندلی از زیر پاش افتاد .. نفسهای آخر بود .. همه جا تار بود .. فقط چشمای پسرک رو میدید ...
ناگهان در باز شد .. دوست قدیمی بود .. تنها دوست ..
- هی علی چیکار میکنی؟
توی اون تاریکی .. توی اون سنگینی نگاه .. رضا رو می دید که سریع به طرفش میاد ...
و انگار نباید می مرد .. انگار هنوز وقتش نبود ..
با آبی که به صورتش پاشیده میشد چشماش باز شد .. رضا رو دید که فریاد میزنه ... نفس عمیقی کشید .. ناراحت بود از اینکه بازم نتونسته بود ...
- هی مرد چرا این کار رو میکنی .. چرا خودت رو مقصر میدونی .. چرا
اشکای رضا رو میدید ..
- مطمئن باش اگه تو هم جلو نمیرفتی اون عوضی پسرش رو با خودش پرت می کرد ..
حرفی نمیزد .. فقط ناراحت بود .. ناراحت ..
بلند شد و رفت کنار پنجره .. آسمون می بارید .. اما واسش مهم نبود ... خیلی وقت بود که بوی خاک بارون خورده رو احساس نمی کرد .. به روبرو خیره شده بود .. چند دقیقه تو همین حال بود که دستی رو روی شونش احساس کرد ...
- بیا مرد .. بیا بشین ..
نشستن سر میزی که تو حال بود ... یه میز و چند تا صندلی کهنه ..
- یه کار واست جور کردم .. میدونم که جوابت منفیه ... اما نمیتونم این وضعت رو ببینم .. خواهش میکنم قبول کن ...
سرش پایین بود و به دستش که روی میز بود تکیه داده بود ..
رضا فهمید که اصلا اینجا نیست ..
- علی تو رو به خاک لیلا به حرفام گوش کن ..
با سیلی رضا به خودش اومد ... تازه یادش اومد که رضا هم اونجاست ...
- هی مرد اینقدر خودتو اذیت نکن .. این افکار رو از خودت دور کن ..
- نمی تونم رضا .. نگاه اون پسر همش جلو چشمامه .. می خواست به من چیزی بگه .. ازم کمک میخواست رضا .. ولی من نتونستم ..
- تو این کار از این اتفاق ها زیاد می افته .. باید باهاش کنار بیایی .. تو که اینقدر ضعیف نبودی .. ماموریت اولت که نبود .. تو که مدال شجاعت گرفتی علی . چت شده ..
تو دلش به حرفهای احمقانه رضا .. به مدال .. به کارش .. لعنت میفرستاد .. اما به روی خودش نیاورد و و فقط به رضا نگاه می کرد ..
- باید خودتو سرگرم کنی .. با افکارت مبارزه کن .. یه کار برات جور کردم .. تو رو به خاک لیلا رد نکن .. اینطوری هم تو سرگرم میشی هم خیال من راحت میشه ...
با چشماش به رضا فهموند که حرفی نزنه ..
رضا نا امید دستی تو موهاش کشید و به اطراف نگاه میکرد و زیر لب با خودش حرف میزد ..
یهو چشماش به جعبه های پیتزا افتاد که آورده بود واسه شام ... بلند شد و رفت که بیارتشون .. اما کاملا سرد شده بودن ..
- اَه .. با این کارای تو .. شام هم از دهن افتاد .. اما اشکال نداره .. میشه خوردش ...
قصد داشت جو رو عوض کنه ...
شام رو توی سکوت کامل علی و چرت و پرتای رضا خوردن .. اما علی به زور رضا فقط دو تکشو خورد ..
و بازم همون حرف ها و دلسوزی های رضا .. و چند قرص آرامش بخش و خواب ...
دانلود بهترين آنتي ويروس دنيا به همراه آپديت ديتابيس اون ... صفحه 467 ........
Anti_love
اعضا
#
: 25 Apr 2008 15:14
به به داش حامد
اینوراااااااااااااا میبینم که دست به قلم شدییییی
تبریکاااااات
◄ خدایا سپاس... ►
SiYaVaSh_BiRoNi
اعضا
#
: 25 Apr 2008 15:15
سلام دوست عزیز
تاپیک جدیدت مبارک
می خونم میام نظر می دم
SiYaVaSh_BiRoNi
اعضا
#
: 25 Apr 2008 15:21
از شروعش معلومه که داستان غم انگیزیه.خدا به خیر کنه
ولی دست مریزاد..نوشته ی کامل و بدون نقصیه.
Anti_love
اعضا
#
: 25 Apr 2008 15:22
خوب خوب خوندمش
آره ایول حامد همونطور که گفتی موضوش متفاوته
با اجازه اگه جسارت نباشه چند تا پیشنهاد داشتم:
یه خورده بیشتر بنویس که آدم بره تو حس، بعدش هم کلمه
هی مرد
و زیاد استفاده نکردی
◄ خدایا سپاس... ►
Amir_blank7
اعضا
#
: 25 Apr 2008 15:27
سلام حامد جون ، چطوری پسر ؟ تاپیکه جدید مبارک ...... ONLY JUVE
تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا؟ ........ من اگر گوشه می خانه نشستم به تو چه؟
sexnasa2008
اعضا
#
: 25 Apr 2008 15:28 | ویرایش بوسیله: sexnasa2008
Yohan
به به ......ایول کاکو
میگم حامد بر و بچ گفتگوی ازاد و شوخی و سرگرمی همه دارن میان اینور
ولی خوب بود...ادامه بده ...متظریم
Yohan
اعضا
#
: 25 Apr 2008 15:32
Quoting: Anti_love
به به داش حامد
اینوراااااااااااااا میبینم که دست به قلم شدییییی
تبریکاااااات
چاکریم برادر یا خواهر آنتی لاو ... شرمنده اسمت رو نمیدونم ..
Quoting: Anti_love
یه خورده بیشتر بنویس که آدم بره تو حس، بعدش هم کلمه هی مرد و زیاد استفاده نکردی
چشم .. اما در مورد اصطلاح هی مرد منظوری دارم .. داستان که بره جلو متوجه میشی ..
دانلود بهترين آنتي ويروس دنيا به همراه آپديت ديتابيس اون ... صفحه 467 ........
silenceinstorm
اعضا
#
: 25 Apr 2008 15:35
باریک الله عمو یوهان ! دمت گرم و قلمت شیرین
برو که رفقا پشتتن !!!
یعنی پا به پات میان
مهدي السروش همه كاره ي سايلنس استورمه آيدي ثانيه طوفان ساكته نايلون كن !!!!!
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
19
.
20
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB