صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / خدا حافظ ایتالیایی % فهرست در صفحه اول %
<< 1 ... 135 . 136 . 137 . 138 . 139 . 140 . 141 . 142 . 143 . 144 . 145 ... 181 . 182 . >>
نویسنده پیام
# : 5 Jul 2008 12:45


قسمت دوازدهم

ساعت 10 صبح بود تو ماشين داشتم به سمت مغازه ميرفتم . فكر صحنه ديشب ولم نميكرد ،رويا جون منو نجات داده بود نا خود آگاه يك قطره اشك از گوشه چشمم سرازير شد فانگشتمو آروم از زير شيشه عينكم بالا بردم و پاكش كردم . گوشيمو درآوردم يه اس ام اس زدم به عسل (سلام صبح بخير عزيزم ) طولي نكشيد كه جواب اومد صبح تو هم بخير عزيز .
يه لبخند روي ليام نقش بست .
.............
نزديكاي ظهر بود يه نخ سيگار آتيش كردم سينم يه كم ميسوخت يه تنگاه تو مغازه انداختم رضا داشت با موبايلش حرف ميزد و كانتر بازي ميكرد ،ميدونستم داره با فرشته صحبت ميكنه ولي نگرانش بودم ،از كار بي كار شده بود ،بدهي پشت بدهي بود كه به كوله بارش اضافه ميشد .
چشمامو تنگ كردم يه كام از سيگارم گرفتم دردي وهشتناكتر از درداي ديروز پيچيد توي سينم ،نفسم بالا نميومد با يه سرفه خودمو از خفه شدن نجات دادم بعد از چند سرفه شديد آب دهنمو انداختم روي زمين اين بار ديگه لخته خون نبود خوده خون بود.
سرمو آوردم بالا صورت نگران رضا رو روبروم ديدم فبا يه لبخند مسخره گفتم چيزي نيست دادا بعد يه كام ديگه از سيگارم گرفتم و انداختمش كنار .
رضا _ پسر ميزوني ؟
من _ آره چيزي نيست داداشي .
رضا _ خون چي بود ؟
من _ زبونمو گاز گرفتم .
رضا _ اوكي . بچه كوني ترسيدم .
يه چشمك زدم براش و اشاره كردم به موبايلش كه دم گوشش بود . يه لحظه رنگش پريد . يه لبخند زد و گفت :
_ ببين دهن آدم و باز ميكني عزيزم معضرت ميخوام ....
يه خنده اي بهم كرديم من رفتم تو مغازه تا يه آبي به صورتم بزنم .
.............................
توي ايستگاه وايساده بودم منتظر اومدن عسل ، اين بار تنها اومد جلو خيلي آروم سلام كرد منم با يه لبخند جوابشو دادم .
من_ خوب چه خبر ؟
عسل_ خبري نيستش ،امروز با بچه ها ميخوايم پياده بريم خونه پايه اي ؟
من _ آره عزيزم بريم .
منو عسل جلو را افتاديم دوستاشم از پشت سر با ما ميومدن . طي مسير از همه چيز صحبت كرديم ،من كل خونوادمو براش توضيح دادم ،از همه كس و همه چيز گفتم بجز رويا ، با خودم گفتم كه راز رويا با من تا روز آخر ميمونه و به هيچكس نميگم.
سر يه كوچه رسيديم دوستاش از من خدا حافظي كردن و رفتن من موندمو عسل .
عسل _ اين جا بايد از هم جدا بشيم .
من _ خوب عزيزم برو به سلامت .
عسل _ باشه فقط يه چيزي
من _ جانم ؟
عسل _ ميشه موهاتو كوتاه كني ؟ من از موهاي بلند بدم مياد ،يعني حالم بهم ميخوره .
در حالي كه شكه شده بودم سعي كردم صورتم رو به همون شكل خندون نگه دارم و حرفي نزنم .
من _ ولي موهاي من كه بلند نيست ،ايتالياييه
عسل _ باشه من بدم مياد .
من _ باشه عزيز يه خورده كوتاهش ميكنم .
عسل_ در حد يك سانت بشه كافيه
من _ باشه عزيزم حالا برو تا ديرت نشده .
از هم جدا شديم و اون رفت منم گوشيمو در آوردم يه وقت آرايشگاه از مصطفي گرفتم برا فردا ظهر .
................
نميدونم چم شده بود ولي مسخش بودم ،عاشق اين بودم وقتي با من صحبت ميكرد به صورتم نگاه نميكرد به سينه من نگاه ميكرد.
ماساژي كه مجيد داشت موقع خشك كردن سرم بهم ميداد باعث شده بود به يه آرامش برسم چشمامو بسته بودم يه خورده گذشت دو تا دست داشت روي سرم و موهام تكون ميخورد ،مصطفي بوده حتما داره ژل ميزنه .
مصطفي _ پاشو پسره ديونه گمشو برو بيرون
من _ چرا خوب ؟
مصطفي _ ريدي به كلت
چشمامو باز كردم با ديدن پسر بچه اي كه روبروم توي آيينه بود دلم ريخت پايين ،مثل شيري كه يالاش ريخته داشتم به خودم ميپيچيدم .
از جام بلند شدم به موهاي كوتاه يك سانتيم نگاه كردم آروم با خودم گفتم تموم شد .
پول آرايشگاهو حساب كردم و زدم بيرون تنها نقطه اتكام كه موهام بودو خيلي راحت از دست دادم سرمو تكون دادم ،عادت داشتم برا تكون خوردن موهام اينكارو انجام بدم ولي الان كه مويي توي سرم نداشتم گردنم درد گرفت از انجام اين كار .
غروب وقتي منتظر عسل بودم كه بياد حرف 2 تا دختر نظرمو به خودش جلب كرد .
يكيشون آروم به اون يكي گفت : اين همون پسرس كه هر روز مياد ها خاك بر سرش كنن موهاشو زده .
دومي گفت :آره بابا همچين تيكه اي هم نبوده موهاش قشنگش كرده بود .
صداي خنده چند نفر منو به خودم آورد ،عسل بود با دوستاش داشتن خيره به من نگاه ميكردن .
من _ سلام خانوما
عسل _ سلام خوبي ؟
من _ ممنونم
مهناز _ سلام آقا سعيد
غزاله _ سلام
مهناز دستشو دراز كرد جلو عسل گفت بزن قدش فردا ظهر زنگ تفريح باختمو ميدم . بعد زير زير خنديد با يه نگاه موذيانه با غزاله رفتن ما هم دنبالشون پياده به سمت خونه عسل ،
آره شرط بندي بود كه من موم شدم تو دست عسل ،بهم بر خورده بود ،ولي دليل خنده مهناز چي بود ؟ يعني عمدي ميخواسته كاري كنه كه من كچل بشم ؟ با خودم يخورده كلنجار رفتم اصلا نفهميدم كي رسيدم سر خيابونشون و از هم جدا شديم .
..........................................
ظهر توي مغازه نشسته بودم و به خوشحالي ديشب مامانم و بابام فكر ميكردم ،چقدر شاد بودن از موهاي كوتاه من ،خلاصه اونا اين چيزارو بد ميدونن ديگه ،مامانم بيشتر بخاطر درآوردن پيرهن مشگيم شاد بود ،قرار گذاشتيم رويا برا هميشه اسمش روي زبونمون نياد .
رضا _ سلام
در حالي كه روي صنليم نشسته بودم پشتم به درب ورودي مغازه بود
من _ سلام
رضا _ آقا سعيد نيستن ؟
چرخيدم سمتش
من _ كون گشاد حالا مارو نميشناسي ؟
با چشايي گرد اومد جلو زد تو سرم .
رضا _ خاك تو سرت موهات كوششششششش
من_ خسته شده بودم زدمشون .
رضا_ ميگم كم داري ميگن نه
من _ بابا يه مو زديم حالا ما
رضا_ آخه مثل كيره بعد از جق شدي .حالا بي خيال مهمون داريم اجازه ميدي بيان تو ؟
من _ آره دادا قدمشون سر چشم .
رضا _ بچه ها بيايد تو .
فرشته با آنيتا دم درب مغازه نمايان شدن ، با نگاه هايي پر از تعجب به من خيره موندن
فرشته _ پس چرا اين ريختي شدي ؟
آنيتا _ سلام سعيد .
من _ سلام ،دهناتونو ببندين مگس ميره تو دهنتونا
فرشته _ خفه شو داداشيه ديونه
آروم با آنيتا اومدن جلو با هم دست داديم و نشستيم به حرف زدن
با آمارايي كه رضا داد فهميدم كه مثلا آنيتا اومده اينجا تا دوباره با هم حرف بزنيم . منم پر رو پر برگشتم سمت فرشته
من _ آبجي رضا گفت زن داداش دار شدي ؟
فرشته در حالي كه چشماش برق شداي ميزد جيغ كشيد
_ وايييي راست ميگي داداشي ؟ كار خوبي كردي كلي به فكرت بودم حالا خيالم راحت شد .
آنيتا _ تبريك ميگم سعيد جون
من _ ممنونم بچه ها ،ممنونم كه تو اين مدت منو تحمل كردين و به فكر من بودين .
رضا بهم اشاره كرد كه برا چي اينو گفتم منم شونه هامو انداختم بالا .
اونروز ناهار رو با هم خورديم ،و با هم خدا حافظي كرديم موقع رفتم آنيتا دستمو يه پنج ثانيه اي فشرد و گفت :
_ هميشه برات آرزوي خوشبختي ميكنم ،عملي كه اگه من باهات بودم سعي ميكردم برات رقم بزنم .
من _ ممنونم عزيزم . ولي اينبار بايد بگم كه چه زود دير شد .

پايان قسمت دوازدهم

tanhatarin bikas mardi az hichestan
# : 5 Jul 2008 13:05


hichestan_tanha
سلام سعید ایتالیایی,سالار آلمانی هستم کل نوشته هات رو خوندم ازشون خوشم اومد امیدوارم حالت خوب باشه و بیشتر ببینمت اینجا

نجات من به دست توست...
# : 5 Jul 2008 13:15


hichestan_tanha
مرسی داداش سعید

~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
# : 5 Jul 2008 13:35


Quoting: hichestan_tanha
قسمت دوازدهم

به داش سعید رسیدن به خیر

اونم ای به چشم

ممنون بابت جدید عالی بود طبق همیشه

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 5 Jul 2008 15:26


Quoting: hichestan_tanha
قسمت دوازدهم

یه عالمه مرسی

*شجاعت واقعي زماني است كه شخصي بتواند از اعماق مشكلات به زندگي لبخند بزند.*
# : 5 Jul 2008 15:44 | ویرایش بوسیله: hichestan_tanha


قسمت سيزدهم

جريان اونروزو رضا تلفني برام توضيح داد ، كي باورش ميشد سعيد ايتال موهاشو بزنه ولي زده بود . بخاطر عشق جديدش .
روزها ميگذشتن و به گفته بچه ها سعيد هر روز كارش اين بود كه مسير خیابون معلم تا دماوند رو پياده طي كنه براي با هم بودن با عسل . يه مریضیه كوچيكه ريوي هم پيدا كرده بود كه با ترك كردن سيگار و مصرف دارو تغريبا روبراه شده بود .
ديگه تقريبا شب عيد بود، اونا از دهم آذر ماه هشتاد و چهار با هم بودن ، سعيد كارشو عوض كرده بود سمت افسريه توي يه مغازه تعميرات موبايل و كامپيوتر مشغول شده بود و بخش تعميرات رو به عهده گرفته بود تا اينكه بتونه درآمد بيشتري داشته باشه ،مثل اينكه تصميماتي داشت ميگرفت كه ما ها بي خبر بوديم . دوريه را باعث شده بود كه يك هفته اي بشه كه عسل رو نديده باشه من اومده بودم برا تعطيلات تهران اونروز با هم تماس گرفتيم قرار گذاشتيم سعيد غروب بياد سمت ما تا هم يه سر به عسل بزنه هم شب رو با هم باشيم .
......................
توي مغازه تلفنم با ميلاد تموم شد . خانوم احمدي شب عيديه با شوهرش دعواش شده بود ناهار مونده بود تو مغازه و نرفته بود خونه .
من _ خانوم احمدي ناهار چي ميخوري ؟
احمدي_ هيچي سعيد جون مگه اين عوضي ميزاره آب خوش از گلوم بره پايين . شما بخور نوش جونت . بعد گوشي تلفن رو برداشت خوابيد رو تلفون و بگو بخند .
با خودم گفتم اين منشيا هم يه تختشون كمه ها ،همشون يجورايي ميشنگن . از در زدم بيرون يه فلافل زدم به بدن و برگشتم سمت مغازه با خودم حرف ميزدم و ميخنديدم ،خوشحال بودم از اينكه ميخوام امروز عسلمو ببينم ،از درب مغازه رفتم داخل ديدم احمدي با يه دختره دارن حرف ميزنن و ميخندن . يه سلام كردم رفتم پشت ميزم و مشغول به كار شدم .
احمدي _آره تينا جون اين همون سعيده خودمونه كه برات ميگفتم .
با شنيدن اسم تينا سرمو آوردم بالا ،نه بابا اين اون تينا خودمون نيستش يه خوشبختم خوشكو خالي گفتم و غرق در افكارم شدم .
الان تينا كجاس ؟ چرا تا به امروز به يادش نيوفتاده بودم ؟ اي روزگار واقعا كه چه زود دير شد . همه اومدنو رفتن من موندمو عسلم . زنجير و ان يكاديو كه داده بود بهم درآوردم يه بوس كردم و انداختمش توي گردنم .
احمدي _ آقا سعيد با شما هستما ،كجايي؟
من _ همين اطراف بفرماييد
احمدي _ خوب اين دوست ما ميخواد بيشتر با شما آشنا بشه .
من _ خوب باشه برا فردا چون الان رئيس مياد نميشه كه دعوامون ميكنه .
احمدي _ اوه اوه راست ميگه . تينا جون پاشو بريم اين شريعتي الان مياد زر زر ميكنه .
تينا هم با اون دهن گشادش اومد جلو و با خنده خدا حافظي كرد و از مغازه زدن بيرون .
دختره خيكيه احمق با اون كون گشادش ،اون صورت پف كردش كه با يك كيلو آرايشم قابل تحمل نيستش ،يكي نيستش بگه آخه بند انگشتي اون شوهرت گناهي نداره ها كه هر شب بايد تورو تحمل كنه بعدشم هي ناز كنيو قهر و .... دختره ديوونه اين خاله غورباغه كي بود آوردي بندازي به ما از لاغريو درازي داشت ميشكست ،بايد بالا سرش چراغ نصب ميكردي هوا يما نزن بهش .
از فر و حرفاي خودم خندم گرفته بود ،خودمو مشغول كار كردم ساعت نزديكايي پنج بود بلند شدم دخل رو برداشتم ،درصد رئيسس رو دادم ( صاحب مغزه دوست بابام بود ،به شوخي بهش ميگفتم رئييس) وسايلمو جمع كردم گوشيمو برداشتم و هندزفري بلوتوثشو گذاشتم تو گوشم يه كم به لباشم دست كشيدم و مرتب كردم از در مغازه زدم بيرون يه پيرهن سفيد تنگ ،با يه كاپشن كوتاهه مشگي با شلوار پارچه اي مشگي ، عاشق يقه كاپشنم بودم وقتي ميكشيدمش بالا تا روي گوشم ميومد . خلاصه حركت كرديم سمت خيابون حاج خانوم .
چون تعطيل شده بودن قرار بر اين بود كه به بهونه جزوه از خونه بياد برون موبايلمو در آوردم و شمارشو گرفتم وقتي بوق خورد گذاشتمش تو جيبم . كنار خيابون وايساده بودم منتظر تاكسي . بعد از چند تا بوق برداشت .
من _ سلام عزيزم
عسل _ سلام عزيزم
من _ كجايي ؟
عسل _ خونم عزيزم ،كي مياي .
در حالي كه داشتم سوار ماشيني ميشدم كه با اشاره مستقيم من نگه داشته بود ميشدم جواب دادم
من _ عزيزكم ميرسم فكر كنم 30 دقيقه ديگه پيشت باشم .
عسل _ به مامان گفتم كه تو مياي گفت بيشتر از 10 دقيقه طول نكشه زودي بياي خونه .
من _ باشه عزيزم
عسل_ فقط حسين خونس بايد يواشكي به همون بهونه بيام بيرون .
من_ باشه عسلم مواظب خودت باش .
عسل _ ماني
من _ جونم
عسل _ دلم تنگ شده زودي بيا باشه ؟
من _ باشه عزيز دلم .
تلفن رو قطع كردم فبا خودم گفتم ماني دستي توي موهاي كوتاهم كشيدم كه مدتها بود ديگه ژل نميخورد ،با خودم گفتم پاك عوضمون كرده . موهامون كه اين شد ،اسممونم شده ماني فيه زهر خند زدم يه فاتحه براي رويا خوندم كه خيلي وقت بود نديده بودمش .
رسيدم دم مغازه كه قبلا توش بودم . رضا رو گذاشته بودم اونجا با ديدن من اومد جلو بعد از رو بوسي با رضا سيل بچه هاي گيم نت بود كه مثل گنجيشكي كه مادرشونو ديده ريختن سر من . بعد از چند دقيقه كلنجار رفتن باهاشون قول دادم كه برگردم به رضا آمار دادمو رفتم .
سر خيابونشون رسيدم گوشيمو در آوردم زنگ زدم بهش و قرار شد كه بياد .
برا خودم داشتم قدم ميزدم كه اومد نزديكم و من براي اولين بار با مانتو و روسري ديدمش ،آخه تا اونروز هميشه با لباس مدرسه ميديدمش ، اومد جلو سلام كرد و دستش رو حلقه كرد تو دستم ،دلم ريخت پايين ،انگار ورياي من بود كه با من داشت قدم ميزد ،براي بار اول بود كه با هم تماس بدني داشتيم ، آروم شروع به راه رفتن كرديم با هم آرامشي سنگين بر روي ما حاكم بود ، داشتم حرفمو كه ميخواستم بزنم بهش مزه مزه ميكردم كه با ديدن يه پسري با يه كار شكاري روبروم به خودم اومدم ،
عسل _ يا حضرت عباس حسين
آروم اومد جلو 5 يا 6 تا از دوستاشم پشتش بودن محكم خوابوند زير گوش من ، بعد كارشو بر بالا كه دستشو عسل گرفت و داد زد ماني فرار كن ،ولي من نميتونستم از اونجا برم ،نميخواستم عسل رو تنها بزارم ،رفتم جلو تا كاردو ازش بگيرم كه يكي از دوستاش با چوب گذاشت تو كمرم و ريختن سر من ،تنها چيزي كه يادم مياد حرف عسل بود كه بلند داد زد : بچه كونيا ولش كنيد
تو اون حال كلي شاكي شده بودم كه عسل من برا چي فوش بد داده بين اين همه پسر . بعد همه با ديدن دست خوني عسل و شنيدن اين حرف بيخييال من شدن حسين يه لگد زد توي سينه من كه روي زمين بودم . توي پهلوم ميسوخت ،هنوز گيج بودم ،يه پسره اومد دستمو گرفت بلندم كرد و گفت شانس آوردي دست دختره بريد ،وگرنه بيخيالت نميشدن ،پاشو سوار متور شو فراريت بدم ،سوار متورش شدم و با هم رفتيم سمت مغازه ، ازم معضرت خواهي كرد و گفت شرمنده بچه محلاي ما كلي جو گيرن داداشي شرمنده .
با دور شدن اون رضا بود كه به من نزديك شد ،
رضا _ داداشي چي شده تصادف كردي چته تو ؟
من _ هيچي دادا فقط آروم منو ببر سمت پله مغازه بشينم روش .
نشستيم رو پله براش توضيح دادم چي به چي شده
رضا _ تو هم وايسادي بزنت ؟
من _ پس چيكار ميكردم ؟ ميزدمش ؟ نميشد كه زشت بود جلو عسل داداششو بزنم ، اگرم منظورت اين بود كه در ميرفتم اونم نامردي بود ،بايد كتكرو ميخوردم .
رضا _ خري تو به مولا يه دقيقه بشين تا من برم و بيام داد اين جونورا در اومده .
يه سري براش تكون دادم شمار عسل رو گرفتم خبري از هنذزفريم نبود پس بايد با خود گوشي حرف ميزدم ، بعد از چند تا بوق :
من _ الو خوبي عسلم دستت چي شده ؟
عسل _ ماني عزيزكم خوبم تو چطوري ؟ چيزيت نشوده ؟
من _ نه خانومي تو چي ؟ دستت بريده ؟
عسل _ آره ولي يه خوردس پسره احمق ديونه خل و چل به گوه خوردن ميندازمش بزار برسم خونه
من _ عسل كجايي الان
عسل _ بيمارستان بخيه زدن دارم ميرم خونه زنگ زدم شبنم اومده
تورو خدا مواظب خودت باش ، باشه ؟
عسل _ ماني جونم تو هم مواظب باش عمرم .
گوشيو قطع كردم دستمو كردم تو كمرم خيس شد آورم بيرون ديدم خونيه ،سينمو كتفم درد ميكرد ،تنم كامل كوبيده شده بود .
رضا اومد سمتم بهش گفتم بره از دكه روبرو سيگار بگيره برام يه كم ويز ويز كرد كه دكتر گفته نكشيو و ... از اين حرفا ولي بالا خره وقتي ديد خودم ميخوام برم رفت خريد آورد .
يه نخ گذاشتم گوشه لبم دست كردم جيبم حالا خدا بده فندك ، من كه تو ترك بودم رضا هم كه سيگاري نبود ،به هر زحمتي بود با آتيش سيگاره يه ره گذر روشنش كردم و شروع كردم به كام گرفتن ، اولين كام منو برد به گذشته ،عطر سيگاري كه عاشقش بودم ولي الان يه 2 ماهي بود ترك كرده بودم ،با بازگشت دوبارش منو برد به قديما جاهايي كه خيلي دوسشون داشتم ولي حالا نبودن .
تا رضا رفت توي مغازه منم از جام بلند شدم حركت كردم سمت خونه ، نميخواستم با اون وظعيت برنامه شب بچه ها بهم بخوره بخاطر من ،ميلاد بعد از چند ماه اومده بود ،حالا هم قرار نبود پرستار من بشه دوباره و بازم تو دلش بهم فوش بده .
.................................
رسيدم خونه رفتم تاوي حموم لباسمو در آوردم متوجه شدم كه پهلوم بريده برا همينم خونيه ،خيلي عميق نبود ولي با ريختن آب بروي زخمم تنم سوخت از حموم اومدم بيرون يه باند بستم دور كمرم و گرفتم دراز كشيدم يه اس ام زدم براي عسل منتظر جواب شدم چشمام داشت گرم ميشد كه با صداي اس ام اس به خودم اومدم . عسل بود جواب داده بود ،بعد از چندتا اس ام اس دلمو زدم به دريا و حرف دلم رو كه ميخواستم بهش بزنم زدم
Asal zane man mishi
بعد از چند دقيقه كه گذشت جواب اومد
Be nazaret zod nist ? senemon kheyli kame
از جوابش شاكي شدم ،ولي من بدم ميومد با يه دختر باشم بعدشم همينطوري از هم جدا شيم ،حالا كه عسل تمام اون معيارهاي خوب رو داشت منم ميخواستمش براي هميشه .
Chera azizam kheyli zode dorost migi man bacham
جواب
Azizakam chera shaki mishi mikhastam behem begi ken a zod nist .mani manam mikhamet to avalino akharin eshghe mani pas be pat vay mistam tabiay
انگار يه خرو تو كار خونه تيتاب ول كردن ف برا خودم ميخنديدم ،تا اونروز ميدونستم دوسم داره ولي نه دراين اندازه كه بخواد به پام صبر كنه .
بعد از يخورده اس ام اس بازي گرفتيم خوابيديم شب عشقم ابديم بعد از مدتها به خوابم اومد ،با يه لباس عروس دست منو با عسل رو گرفت برد توي خونه بابا بزرگم اونم از پنجره خونشون داشت منو نگاه ميكرد و ميخنديد .بعد خودمو كنار ديگ سمنو ديدم كه اون خدا بيامرز هر سال ميپخت و كلي آدم خونشون جمع ميشدن و حاجت ميگرفتن .
از خواب پريدم ،بي تاب بودم خيلي بي تاب دلم ميخواست همون شب عسل رسما زن من بشه از اين كه اونايي كه دوسشون داشتمو رفتن به ديار ابدي هم شادن از اين اتفاق توي پوستم نميگنجيدم .................

پايان قسمت سيزدهم

tanhatarin bikas mardi az hichestan
# : 5 Jul 2008 16:06


Quoting: hichestan_tanha
قسمت سيزدهم

سعید می بینم اکتیو شدی
توهم زدی
قرصی چیز ی خوردی 2 2 بار آپ در یک روز

ایول.........................

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 5 Jul 2008 16:12


حالا زنت شد عسلی؟

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 5 Jul 2008 16:45


Quoting: hichestan_tanha


قسمت سيزدهم

آخ جون...........مرسی.مرسی.مرسی

*شجاعت واقعي زماني است كه شخصي بتواند از اعماق مشكلات به زندگي لبخند بزند.*
# : 5 Jul 2008 20:27 | ویرایش بوسیله: Dele_Divooneh


hichestan_tanha



نه پای رفتنم اکنون نه بال پروازاست....................... از این چه سود که بر من در قفس باز است
<< 1 ... 135 . 136 . 137 . 138 . 139 . 140 . 141 . 142 . 143 . 144 . 145 ... 181 . 182 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB