صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / طوفان شن ( فهرست قسمتها در صفحه اول )
<< 1 ... 135 . 136 . 137 . 138 . 139 . 140 . 141 . 142 . 143 . 144 . 145 ... 249 . 250 . >>
نویسنده پیام
# : 7 Jul 2008 20:03


سلام به همه بروکز مهربون و دوست داشتنی .

این هم یه قسمت جدید .

منتها یه وقت فکر نکنید از ترس اینکه از استیک در بیام دارم تند آپ میکنم . اگر دوروی عشق یادتون باشه کم کمش هفته ای 5 بار رو آپ میکردم و البته قسمتها هم تپل تر بود .

به هر حال این هم قسمت جدید . تقدیم به همه دوستان گلم . .

حق نگهدارتون .

هر گاه اینده را طاقت فرسا دیدی.به خاطر داشته باش که تنها دقیقه ای از عمر خواهد بود.
# : 7 Jul 2008 20:04


طوفان شن – قسمت هفدهم


ک : اگر دختر داییم رو هم جزوشون حساب کنم 3 تا میشن . ( نمیدونم چی شد که راستش رو بهش گفتم )
آ : ماشالا . میخوای چیکار این همه رو ؟
ک : میخوام ترشی بندازم .
آ : اوکی . خوب کاری میکنی . حالا یه سوال دیگه .
ک : میشنوم .
آ : با کدوماشون سکس داری یا داشتی ؟
ک : هر سه شون .
آ : کامل ؟
ک : با یکیشون کامل .
آ : پس چرا دنبال دوست دختر جدید میگردی ؟
ک : من کی این حرف رو زدم ؟
آ : همون شبی که ازت پرسیدم چرا اومدی تو نتورک . صادقانه ترین جواب رو بهم دادی .
ک : اون قضیه شوخی بود ولی آره کیس دیگه ای هم به پستم بخوره حتما باهاش دوست میشم .
آ : چرا ؟
ک : نمیدونم چرا ؟ ولی فکر میکنم یه کرمه .
آ : با همه کسایی که میخوای دوست بشی باهاشون به سکسشون هم فکر میکنی ؟
ک : طبیعیه که آره . ( یه نخ سیگار دیگه برداشتم و روشن کردم . آفتاب هم همین کار رو کرد )


ک : اصلا این سوالها برای چیه ؟ نکنه فکر میکنی من هم یکی از مریضهاتم و داری از زیر زبونم حرف میکشی بیرون .
آ : نه ابدا اینطوری که تو فکر میکنی نیست .
ک : پس چی ؟
آ : هیچ چی . فقط تو نگاهت یه چیزی هست که فکر میکنم مربوط به من باشه .
ک : مثلا چی ؟
آ : نمیدونم . من هم میخوام از تو بپرسم .

با خودم داشتم به این فکر میکردم که ایندفعه با یه دختر احساسی و ناپخته طرف نیستم و آفتاب تقریبا میدونه که من چه فکر و خیالی دارم . تصمیم رو گرفتم که همه چیز رو بگم . نهایتش ناراحت میشد و من با شنیدن جواب نه و شرمساری از در خونه اش میومدم بیرون .

ک : راستش میخواستم بهت پیشنهاد دوستی بدم , ولی دو دل بودم که بهت بگم یا نگم . نتونستم عکس العملت رو حدس بزنم .
آ : میبینم که خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردم پررویی و البته رک حرفت رو میزنی .
ک : بار اولمه که اینطوری جلوی یه دختر دارم بلبل زبونی میکنم و پیشنهادم رو به این صراحت بیان میکنم . شاید به خاطر نوع خاص برخورده تو باشه .
آ : تو مگه 3 تا دوست دختر نداری ؟
ک : آره . چطور مگه ؟
آ : پس چرا به این قضیه فکر کردی که با من هم دوست بشی ؟
ک : خودم هم نمیدونم چرا ؟ ولی دنبال یه چیزی هستم که خودم هم نمیدونم چیه و توی هیچ کدوم از دوست دخترام نتونستم پیدا کنم. ولی توی دختر داییم تا حدودی دیده میشه که اون هم به خاطر وقفه ای که بین دیدارمون میافته خیلی نامحسوس هستش .
آ : چون ادم رکی هستی من هم رک بهت میگم . تو یه آدمی هستی که کمبود محبت داری و دنبال محبت میگردی . منتها هیچ کدوم از طرفهای مقابلت نمیتونن اینکار رو برات انجام بدن .
ک : تا قسمتی با حرفت موافقم . چون از وقتی که چشم باز کردم و خودم رو شناختم دنبال همین قضیه بودم و هستم . نه از سوی هر کسی . از سوی پدرم محبت دیدم و لی از محبت مادری محروم بودم و این یه معضل شده برام . البته این رو هم بگم من هم خیلی کم به دیگران محبت میکنم و در قبالش هم توقع محبت دیدن از جانب دیگران هستم .
آ : الان اگر من بهت جواب مثبت بدم چیکار میکنی ؟
ک : داری مسخره ام میکنی ؟
آ : نه اتفاقا جدی میگم .
ک : خوب معلومه خوشحال میشم .
آ : پس من هم بهت جواب مثبت میدم منتها یه شرطی برات میذارم .
ک : چه شرطی ؟
آ : ما دو تا با هم دوست میشیم . قول میدم بهت یه دوست خوب هم باشم برات منتها بدون روابط سکسی .
ک : قبوله .
آ : مطمئنی میتونی طاقت بیاری ؟
ک : آره . آره .
آ : پس از این به بعد من و تو با هم دوست میشیم . دو تا دوست خوب که از هم دیگه جدا نمیشن . فقط بدون دروغ .
ک : من تا حالا بهت دروغ نگفتم .
آ : میدونم ولی از این به بعد هم هواست باشه دروغ نگی .
ک : اوکی . یا علی . ( دستم رو به طرفش دراز کردم و اون هم با گفتن یا علی باهام دست داد )

اینجوری شد که من و آفتاب با هم دوست شدیم . نمیدونم چی شد ولی من از تنها کسی که حرف شنوی داشتم آفتاب بود و فقط در جلسات نتورک این من بودم که دستور میدادم و آفتاب اطاعت میکرد . کاملا استعمار شده بودم و حرف حرفه آفتاب بود . ولی خداییش هیچ وقت چیزی رو از من نخواست که به ضرر من باشه و یا بویی از سواستفاده کردن بده .


یه چای دیگه هم خوردم و بعد از کشیدن یه سیگار دیگه رفتم وسایلم رو بردارم و برم سمت خونه . داشتم لوازمم رو جمع میکردم که آفتاب اومد سمتم و مقداری تراول گذاشت روی میز .

ک : اینا چیه ؟
آ : پول نوت بوک و هزینه کارهای انجام شده .
ک : بردار بابا جان حالا بعدا ازت میگیرم .
آ : اصلا امکان نداره . حساب و کتاب فرق داره با همدیگه .
ک : اوکی . تعارف بیخودی نمیکنم .

دست انداختم تراولها رو برداشتم و به مبلغی که نوت بوک رو خریده بودم از روش برداشتم و باقیش رو گذاشتم سر جاش .

آ : چرا اینطوری میکنی ؟
ک : پول دستگاه رو برداشتم دیگه . ولی سود ازت نگرفتم . این هم هدیه من به تو بابت شروع دوستیمون .
آ : کامران یه بار دیگه از این لوس بازیا در بیاری میزنم تو سرت ها . مگه میشه جنسی رو فروخت و روش سود نکرد .
ک : آره . نا سلامتی من و تو با هم دوست شدیم دیگه . من نباید سود بگیرم ازت .
آ : پس دستگاهت رو بردار و ببر . من میرم از کس دیگه ای میخرم .
ک : ای بابا . تو چیکار داری به سود من . میگم هدیه است ؟
آ : هدیه رو بعدا هم میتونی بدی بهم . پولت رو بردار .


به هر زحمتی که بود پول نوت بوک و سود و هزینه تعمیر پی سیش رو بهم داد . من هم از روی اجبار قبول کردم .

وسایلم رو برداشتم و راه افتادم که برم سمت در .

ک : خوب دیگه کاری با من نداری ؟
آ : نه عزیز . مواظب خودت باش . فقط یه خواهشی که دارم ازت اینه که هیچ کس راجع به دوستیه من و تو هیچ چیز نفهمه . اوکی ؟
ک :خیالت راحت باشه . من دهنم قرصه .
آ : اوکی .


آفتاب اومد سمتم و خودش رو بهم نزدیک کرد . بعد از یه مکث که دلیلش فقط دو دل بودنش بود دستش رو انداخت دور گردنم و لبهای نازش رو گذاشت به روی لبهام و بوسه ای زیبا و دلنشین رو به من هدیه داد .

وای خدای من ؛ خوابم یا بیدارم ؟ یعنی من ؛ کامران صاحب این لعبت شدم و الان دارم ازش لب میگیرم ؟
میخواستم دو تا چک بزنم تو گوش خودم تا ببینم که خوابم یا بیدار . اینقدر ذوق مرگ شده بودم که نتونستم هیچ گونه حرکتی بزنم و همراهی کنم باهاش . همونجوری مثل چغندر قند واساده بودم سرجام . بیحرکت .

گرمی لبهای آفتاب که گم شد بهم فهموند که آفتاب لبهاش رو عقب کشیده . مست اون بوسه بودم . دوست داشتم تا صبح ادامه داشته باشه . تا ابد . تا وقتی که میخوام دار فانی رو وداع بگم . ولی حیف که تموم شد اون بوسه شیرین و گرم .


آ : چیه ؟ چت شده اینجوری نگاه میکنی ؟
ک : غافل گیر شدم . نه به اون شرطت و نه به این کارت .
آ : این که جزو سکس نیست . فقط ابراز علاقه است .
ک : پس از این به بعد سعی کن همیشه بهم ابراز علاقه کنی .
آ : اولا پر رو نشو . دوما سعی کن که همه چیز رو یه طرفه نخوای .
ک : ای به چشم .


دست انداختم دور گردنش و لبهام رو به لبهاش چسبوندم . ایندفعه دیگه شوک نبودم و میدونستم دارم چیکار میکنم . با تمام وجود ازش لب میگرفتم و اون هم باهام همراهی میکرد . یک دقیقه ای بود که تو همین حال بودیم . یه لحظه وسوسه شدم که دستم رو به اندام دیگه اش برسونم ولی بیخیال شدم . تو همین حین هم فکر کنم آفتاب هم متوجه افکار من شده بود . خودش رو ازم جدا کرد و گفت : بسه دیگه . شیطونیه زیاد هم عاقبت خوبی نداره .
ک : راست میگی . دوست ندارم جلوی تو عهدم رو بشکنم . من برم که دیر وقته .
آ : برو به سلامت . مواظب خودت باش .
ک : چشم حتما . تو هم همینطور . بابت پذیراییت هم ممنونم . ایشالا جبران کنم .
آ : ایشالا . قابل تو هم نداشت .
ک : از سرمم زیاد بود .


خدا حافظی کردم و از خونه زدم بیرون . سر خیابونشون یه آژانس بود یه ماشین گرفتم و به سمت خونه راه افتادم . هنوز مست لبهای داغ و آتشینش بودم و تو حال خودم بودم . یه شروع دیگه . یه دوستیه دیگه . البته این یکی فرق داشت با بقیه . بار سنگینی رو دوشم حس نمیکردم . چون به آفتاب دروغ نگفته بود م تا تصاحبش کنم . این یه حسن بود تو این رفاقت و من مجبور نبودم هی پشت سر همدیگه به آفتاب دروغ بگم تا دروغهای دیگه ام رو لاپوشونی کنم . حس خوبی داشتم . خیلی خوب .


رسیدم خونه . داشتم لباسام رو در میاوردم که تلفن زنگ خورد . به ساعت نگاه کردم . تقریبا 1.30 بود . یعنی کیه این وقت شب ؟

شماره غزاله بود . یاد میسد کالهاش افتادم . خدایا به خیر بگذرون .


ک : بفرمایید ؟
غ : کوفت و بفرمایید . معلوم هست کجایی ؟
ک : بیرون بودم . خونه مشتری . چطور مگه ؟
غ : کامی آخرش با این بیخیالیت من رو سکته میدی . میدونی چند بار بهت زنگ زدم . نمیتونستی یه بار جواب بدی تا من هم دیگه اینقدر شماره ات رو نگیرم .؟
ک : عزیزم گوشیم رو خونه جا گذاشته بودم . الان هم که اومدم دیدم زنگ زدی منتها چون دیر وقت بود دیگه بهت زنگ نزدم . ( آدم دروغگو رو گاییدم )


این حرف من باعث شد که غزاله آرومتر بشه .

غ : کامی من از دست تو چیکار کنم ؟ باهات دوست شدم که اینکارها رو باهام بکنی ؟
ک : چیکار کردم آخه ؟
غ : چیکار نکردی . از دوست پسر بودن فقط سکس کردن رو خوب بلدی . هیچ وقت نشده تو به من زنگ بزنی مگه اینکه کار داشته باشی باهام . خیلی وقته یه روز کامل رو در کنار هم نگذروندیم . همش میگی کار دارم و وقت ندارم . من نمیدونم کی کار کردن تو تموم میشه و من میتونم در کنارت یک ساعتی خوش باشم و این حس رو داشته باشم که من هم دوست پسر دارم . من هم کسی رو دارم که به فکرمه و در کنارمه .
ک : خوب عزیز دلم تو که خودت بهتر میدونی من چقدر گرفتارم .
غ : این دلیل محکمی برای کم محلی به من نیست . کامی تو اوایل بهتر از این بودی . اون موقع هم گرفتاریت همین قدر بود ولی مهربونتر بودی و بیشتر به من توجه میکردی . حتی شده روزی 5 دقیقه وقتت رو برای من میذاشتی . اما حالا چی ؟ من اگر بهت زنگ نزنم تو هم اینکار رو نمیکنی مگر اینکه برای دست مشکلی پیش بیاد . تو حتی دیگه برای سکس هم کمتر برنامه میزاری و این نوید خوبی برای من نیست و من حس میکنم که کس دیگه ای هم تو زندگیت وراد شده .
ک : همه چیز رو گفتی ؟
غ : نه همه چیز رو . ولی فعلا همین چیز هاست که من رو نگران میکنه .
ک : باید بگم که اشتباه میکنی . فقط همین . نه کسی اومده تو زندگیه من ( ارواح کونت ) ونه من فرقی کردم . تو اینجوری فکر میکنی و من از دستت ناراحتم که راجع به من اینجوری فکر میکنی .
غ : پس چی شده که اون کامی که روز اول تصمیم گرفته بود من رو برای خودش کنه الان اینقدر سرد و بی مسئولیت شده در قبال من و دیگه اون شورو هیجان روزهای اول دوستیمون رو نداره ؟
ک : دارم میگم این یه حسیه که تو داری . درسته که من چند وقتیه که توجه کمی بهت کردم ولی این به این دلیل نمیشه که نسبت به تو سرد شده ام و دیگه نمیخوام ادامه بدم . تو هنوز برای من همون غزاله روزهای اولی و تا آخرش هم همون غزاله میمونی . من بهت این قضیه رو ثابت میکنم . بابت این چند وقته هم ازت عذر خواهی میکنم و سعی میکنم که دیگه تکرار نشه .
غ : ایشالا . ببینیم و تعریف کنیم .
ک : قول میدم که همون کامی بشم . باور کن . ( بعضی دخترها واقعا مظلومن و آدمای لاشی صفتی مثل من به راحتی آب خوردن اونها رو از راه به در میکنن . البته لازم به ذکره که دخترهای این دوره زمونه برای خودشون گرگی هستن و با همسن و سالهای اونموقعشون فرق میکنن )
غ : کامی ؟
ک : جانم عزیز دلم ؟
غ : دلم برات تنگ شده .
ک : من هم همینطور . باور کن .
غ : میای ببینمت ؟
ک : کی ؟
غ : الان .
ک : الان ؟ این وقت شب ؟
غ : آره . عیبی داره .
ک : برای من که عیبی نداره .ولی برای تو چی ؟
غ : تو نگران من نباش . میای دم در خونه امون ؟
ک : آره . چرا که نه ؟
غ : پس منتظرم . خداحافظ .
ک : وایسا بینم . الو ؟ الو ؟


قطع شده بود . ای بمیری کامی با این آره گفتنت . خاک بر سر حمالت . اینقدر تابلو بودی که آخر ش بهت گیر داد و شک کرد . حالا این وقت شب تو میخوای بری کدوم گوری . الاغ ؛ خر . یه زنگ بهش بزن بگو شوخی کردی که میای و خلاص . بعدش هم بگیر بکپ که خواب به خواب بری ایشالا .

میخواستم گوشی رو بردارم و زنگ بزنم که پشیمون شدم . گفتم نهایت میرم 5 دقیقه میبینمش و میام دیگه . اون که نمیتونه تا صبح تو خیابونا باشه .

دوباره حاضر شدم و از خونه زدم بیرون .ای کیر تو این شانس . مردم دوست دختر دارن دکترای انرژی اتمی داره . ما هم دوست دخترمون ساعت 2 بعد از نیمه شب از خونه میکشتمون بیرون تو خیابونا آواره امون میکنه . آخرش هم من از دست اینها کارتن خواب میشم .

حس اینکه موتور رو از حیاط در بیارم رو نداشتم . رفتم سمت آژانس و یه ماشین گرفتم و آدرس رو دادم به راننده و خودم هم یه سیگار روشن کردم وبه فکر فرو رفتم . که چی میخواد بشه و من احمق به کجا میخوام برسم ؟

خیابونها خلوت بود و آرامشی خاصی تو شهر پر هیاهوی تهران حاکم بود . خیلی زود به آدرس رسیدیم . قبلا هم تا جلوی خونه غزاله رفته بودم . سر کوچه ای که منتهی میشد به خونه اشون پیاده شدم و به راننده گفتم که بمونه تا با هم برگردیم خونه .


گوشیو برداشتم و یه زنگ بهش زدم .

غ : اومدی ؟
ک : آره . مگه قرار بود نیام ؟
غ : چرا ولی فکر نمیکردم که بیای .
ک : من حرف میزنم رو حرفم هستم . خیالت راحت .
غ : میدونستم ولی میخواستم مطمئن بشم .
ک : اوکی . میای پایین یا من برم ؟
غ : اومدم عزیزم .


زمانی نگذشت که در خونه باز شد و غزاله با یه شلوارک و یه تاپ اومد جلوی در . با دست اشاره کرد که برم اونجا .

عجب خریه ها . الان باباش بیاد بیرون من چه گهی بخورم . دختره کس مغز . نصفه شبه میخواد کون مارو به فاک بده .

خوشبختانه کوچشون جوری بود که 3 تا خونه بیشتر توش نبود و همشون هم ویلایی بود و کسی متوجه حضور من تو اون وقت شب نمیشد . با ترس و لرز به سمت خونه اشون حرکت کردم و بالاخره بهش رسیدم .

غ : سلام عزیزه دلم .
ک : سلام به روی ماهت . الان که بابات اومد جرم داد اون وقت میفهمی که عزیز دل پرپر میشه میره پی کارش .
غ : به جای انشا خوندن بیا تو در رو ببندم .
ک : دیوونه شدی مثل اینکه .
غ : نترس بابا جان هیچ کس خونه نیست . فقط من و غزال هستیم .
ک : کجان پس .؟ یه وقت نیان ضایع بشیم ؟
غ : نه بابا . تازه امروز رفتن مسافرت . تا 3 روز دیگه هم نمیان .
ک : ِا چه خوب . چرا زودتر نگفتی ؟
غ : از بعد از ظهر تا حالا زنگ زدم بهت بگم که حضرت عالی گوشیتون رو خونه جا گذاشته بودین .
ک : اوکی پس من برم آژانس رو رد کنم بره و برگردم .
غ : در رو باز گذاشتم . خودم تو حیاط وامیسم تا بیای . فقط زود باش تا کسی ندیدتت .
ک : اوکی . الان میام .

رفتم سر کوچه و کرایه ماشین رو حساب کردم و فرستادمش رفت . تو کون خودم هم عروسی بود . اگر میرفتم داخل حتما یه سکس ناب محمدی میکردیم . بنده خدا از بعد از ظهر زنگ زده تا من بیام خونه اشون چتر بشم اونوقت من احمق گوشیم سایلنت بوده . خاک بر سرت کامی . چه شبی شود امشب .

هر گاه اینده را طاقت فرسا دیدی.به خاطر داشته باش که تنها دقیقه ای از عمر خواهد بود.
# : 7 Jul 2008 20:29


دمت گرم کامی جان
حالا اینجا جوجه کباب درست نکنی

کلاس کار ما در بیکلاسی است دمی خوش دار که بیکلاسی هم عالمی است biklass
# : 7 Jul 2008 20:51


kami danger
Quoting: kami danger
منتها یه وقت فکر نکنید از ترس اینکه از استیک در بیام دارم تند آپ میکنم

نه به جان تو اصصصصصصصصصصصصصلااااا

Quoting: kami danger
ما دو تا با هم دوست میشیم . قول میدم بهت یه دوست خوب هم باشم برات منتها بدون روابط سکسی .

ای بابا...یر خوردی که داش کامیییی
Quoting: kami danger
آدم دروغگو رو گاییدم )

بشمااااااااااااار
Quoting: kami danger
چه شبی شود امشب .

به به ...به به..چه شود واقعاااا
دستت درد نکنه کامی جووووووون......جووووون


خانوم ببخشین چند کیلویین شما **خجالتی وای مامانم اینا ◄ خدایا سپاس... ►
# : 7 Jul 2008 20:57


ایول داداش گل کاشتی . . .
خیلی باحال بود . . .
سکس ناب محمدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فقط میترسم باز دیر آپ کنی ؟

*** آخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي * * * * * چي ميشد اگه تو دست به ساختنش نميزدي ؟ ***
# : 7 Jul 2008 23:29


kami danger
مرسی از ادامه....
Quoting: kami danger
البته لازم به ذکره که دخترهای این دوره زمونه برای خودشون گرگی هستن و با همسن و سالهای اونموقعشون فرق میکنن )

شیطونه میگه.....

~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
# : 8 Jul 2008 01:31


kami danger


فدای دستت دادا. کارت درسته

خسته نباشی

نمی دونم که چى شد*یهو شدى عزیزم*تا به خودم اومدم*دیدم برات میمیرم
# : 8 Jul 2008 04:04


oh oh !!
eshgho hal ast o safaaaa
montazere ghesmate bad hastam kamiiiiiiiiiii

# : 8 Jul 2008 09:10


Quoting: kami danger
طوفان شن – قسمت هفدهم

مرسی کامی

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 8 Jul 2008 09:40


مرسی کامی خان.........

نه در رفتن حرکتی بود نه در ماندن سکونی
<< 1 ... 135 . 136 . 137 . 138 . 139 . 140 . 141 . 142 . 143 . 144 . 145 ... 249 . 250 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB