صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / طوفان شن ( فهرست قسمتها در صفحه اول )
<< 1 ... 126 . 127 . 128 . 129 . 130 . 131 . 132 . 133 . 134 . 135 . 136 ... 252 . 253 . >>
نویسنده پیام
# : 5 Jul 2008 17:31


Quoting: Anti_love
عزیز برو تو تاپیک مدیران ..مشکلتو مطرح کنن تا ببین و حل کنن برات

ممنونم از راهنمایییت

عينكي را ديدم كه زير پا له شده بود چون نديدن را تقليد نكرده بود
# : 5 Jul 2008 17:32




« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
# : 5 Jul 2008 22:19


سلام به همه دوستان گل خودم .

بابت تاخیرم من رو ببخشید .

این هم از قسمت جدید .

ایشالا که خوشتون بیاد .

حق نگهدار همتون .

هر گاه اینده را طاقت فرسا دیدی.به خاطر داشته باش که تنها دقیقه ای از عمر خواهد بود.
# : 5 Jul 2008 22:20 | ویرایش بوسیله: kami danger


طوفان شن – قسمت شانزدهم



آفتاب برگشت و من همچنان تو فکر بودم و داشتم تو خیال خودم مخ آفتا ب رو میزدم .

آ : زیاد بهش فکر نکن ؛ یا خودش میاد یا نامه اش .

از حال و هوای خودم دراومدم و به زمان حال برگشتم . خاک برسرت کامی که همش در حال فکر جوجه ای کردن هستی .

ک : نه بابا . جدیدا این اداره پست نامه ها رو دیر میرسونه . من هم که شش ماهه به دنیا اومدم عجولم .
آ : حالا کی هست این کسی که برات نامه نگاری میکنه ؟
ک : یه بنده خدایی هست دیگه . بریم سر اصل مطلب .
آ : اول پذیرایی بعد کار .
ک : ای به چشم .

فنجان نسکافه رو برداشتم و یه نفس رفتم بالا منتهی به معنی وحده کلمه به گا رفتم . دیگه راه برگشتی نبود باید قورتش میدادم . لامصب اینقدر داغ بود که تا چند رو ز سقف دهنم پوسته پوسته شده بود و میسوخت .

آفتاب با تعجب نگاهم کرد . بنده خدا نمیدونست که خودم هم تعجب کردم که چه جوری این مایه جوش رو خوردم . ازجام بلند شدم .وسایل رو برداشتم و به همراه آفتاب رفتیم داخل اتاقی که کامپیوترش داخلش بود . اصولا وقتی که سرم به کارم گرمه دیگه محیط اطراف مورد توجهم قرار نمیگیره و 6 دانگ رو کارم متمرکز میشم . بسته سیگارم رو برداشتم و بهش گفتم : میتونم اینجا سیگار بکشم ؟
آ : چرا که نه ؟ راحت باش . بذار برم جاسیگاری هم بیارم برات . نسکافه میخوری یا چای ؟
ک : چای ؛ البته اگر با آتیش جهنم درستش نکرده باشی .
خنده ای کرد و پرسید : چطور مگه ؟
ک : آخه سوزش نسکافه هه هنوز خوب نشده .
آ : دیدم رنگت عوض شد . پس حسابی سوختی . راستش تو دلم گفتم این چه جونوریه که نسکافه به این داغی رو یه دفعه سر کشید .
ک : آره . خداییش نابود شدم .

آفتاب همونطور که خنده رو لبای نازش نقش بسته بود از در اتاق رفت بیرون .

آ : بفرمایید . این هم یه چای دیشلمه مخصوص جناب مهندس تا خستگیش دربره .
ک : چوبکاری نکن خواهشا ؛ من عمله هم نیستم . چه برسه به مهندس .
آ : اتفاقا بهت میاد که مهندس صدات کنن .
ک : آره برای مسخره کردن خوبه . بد نیست .
آ : بابا من شوخی ندارم که جدی میگم .
ک : اوکی . تسلیم . تو هر چی دوست داری من رو صدا کن .
آ : آفرین پسر خوب . همیشه همینجوری حرف گوش کن باش .
ک : چشم , کدوم پوشه ها مربوط به کارتون میشه و کدوم خصوصیه ؟
آ : اطلاعات کاریم تو درایو E هستش . باقیه اطلاعاتم شخصیه .
ک : اوکی .

همزمان با اینکه روی نوت بوکش داشتم ویندوز و درایورهاش رو نصب میکردم اطلاعات کاریش رو هم روی هارد اکسترنالم کپی میکردم که به نوت بوکش انتقال بدم . البته یواشکی چند تا پوشه هم که جزو اطلاعات شخصیش بود رو هم کپی کردم که ببینم چه خبره .

ویندوز نوت بوک تموم شده بود و نرم افزارهاش رو هم نصب کرده بودم . اطلاعات و نرم افزارهای کاریش رو هم جابه جا کردم و نوت بوک رو برگردوندم به سمت آفتاب که در کنارم نشسته بود و بدون هیچ سر و صدایی به کار کردن من نگاه میکرد یه نگاهی به نوت بوک و نرم افزارهاش انداخت و گفت : خیلی عالی شد . مرسی . الان دیگه سرعت این یکی کامپیتورم هم درست شده دیگه ؟

ک : یکم بهتر شده . ولی اگر بخوای خوبه خوب بشه به نظر من باید یه بار از اول پارتیشن بندی کنم هاردت رو و بعدش ویندوز جدید بریزم . سی دی های درایورش رو که داری ایشالا ؟
آ : آره . توی کشوی اول داخل یه کیف سی دی هستش برشون دار . من هم برم یه چای دیگه برات بیارم تا خستگیت در بره .
ک : مرسی .

شروع کردم به بک آپ گرفتن از اطلاعاتش تا هاردش رو کامل از اول پارتیشن بندی کنم و یه ویندوز جدید بریزم براش .آفتاب هم با یه استکان چای اومد تو اتاق و بعد از چند دقیقه دوباره رفت بیرون .

من هم سر گرم کارم بودم و داشتم رو دستگاهش کار میکردم . دوباره برگشت و نشست کنار دستم . اصولا وقتی دارم کار میکنم کسی کنار دستم بشینه موذب میشم ولی این یکی فرق داشت آفتاب خانم بود و نمیشد دکش کرد . کار نصب ویندوز داشت تموم میشد که زنگ خونه به صدا در اومد . تو دلم گفتم : معلوم نیست کدوم سر خریه که پیداش شد .

آفتاب از اتاق رفت بیرون و بعدش صدای یک مرد از اونور شنیده شد که داشتن با آفتاب حرف میزدن .
داش کامی به گارفتی ؛ صفر زنش اومد امشب باید کونرو بدی . رد خور نداره . تو همین فکرو خیالها بودم که اومد تو اتاق .

آ : آقا کامران چقدر دیگه از کارت مونده ؟
ک : چیز زیادی نمونده . یک ربع دیگه تمومه و من رفع زحمت میکنم ( خوارکسده میخواد کله من رو بکوبه تو طاق و به عشق و حالش برسه . )
ا : اوکی . یعنی تا میز شام رو بچینم شما کارتون تموم شده دیگه .
ک : آره . سعی میکنم قبل از شام خوردن شما رفع زحمت کنم .
آ : کجا با این عجله ؟
ک : برم که شما هم به مهمونتون برسید دیگه .
آ : کدوم مهمون ؟ ( تعجب تو چهره آفتاب مشهود بود )
ک : همون که الان اومد دیگه .


صدای قهقهه آفتاب به آسمان برخاست . اینقدر خندید که اشک از چشماش سرازیر شده بود . یه لحظه یاد کارتون پریه دریایی افتادم اونجایی که اون هشت پائه داشت کشتی رو غرق میکرد و بلند بلند میخندید . ا زاین فکرم خنده ام گرفت .

راستی علی 2 هم شبیهه اون خرچنگه است که آشپزه کلید کرده بود روش تا بپزتش .

ک : نمیخواید بگیدبه چی خندیدید؟
آ : از دست تو کامی . مهمون کجا بود پسر خوب ؟ این پیک رستوران بود ,غذایی که سفارش داده بودم رو آورده بود .

تازه دوریالیم افتاد که چی به چیه . یه دستی به پشت موهام کشیدم و به این که فکرم چقدر کس و شعر بوده خندیدم .

ک : چرا زحمت کشیدید . من شام میرم خونه .
آ : این وقت شب ؟
ک : مگه ساعت چنده ؟ ( تیز یه نگاه به گوشیم انداختم .اوپس .... ساعت 9:45 بود + تقریبا 10 تا میسد کال . آخه سایلنت بودم )

ک :نه دیگه دیر وقته مزاحم نمیشم . دیرم هم شده .
آ: مزاحم چیه ؟ نکنه چشم انتظار داری ؟ ( حرفش بوی طعنه میداد )
ک : چشم انتظار ؟ اونم برای آدم کلنگ خورده ای مثل من ؟
آ : پس برای چی میگی دیرم شده ؟
ک : همینجوری تعارف کردم .
آ : دیگه با من تعارف نکن . اوکی ؟
ک : چشم .
آ : حالا بیا بریم شام رو بخوریم بعدش بشین بقیه کارهات رو انجام بده .
ک : اگر ایراد نداره کارم که تموم شد بیام برای شام . چون اونجوری اصلا نمیفهمم که شام رو چه شکلی خوردم ؟
آ : اوکی پس من میرم میز رو میچینم تا شما بیاید .
ک : شما اگر وقت غذاتون دیر شده مشغول بشید تا من هم بیام .
آ : نه صبر میکنم تا شما بیاید .
ک : مرسی . الان دیگه تمومش میکنم . زیاد طول نمیکشه .
آ : ایراد نداره .


آفتاب از اتاق رفت بیرون و من هم سریع به کارم مشغول شدم تا بعد از این همه کار برم در کنار این لعبت بشینم و با همدیگه شام بخوریم . یه نگاه هم به میسد کالها انداختم . وای خدای من غزاله . برای این چه دلیل موجهی بیارم . به بقیه میگفتم جلسه نتورک بودم اما این یکی آمار همه جلسات رو داشت . نمیشد بهش کلک زد . با خودم گفتم ولش کن . حالا یه بهونه ای جور میکنم دیگه .

کارم که تموم شد یه بررسی کلی کردم و بعد از اطمینان از خوب انجام شدن کار از در اتاق زدم بیرون . آفتاب تو آشپزخونه بود .

ک : یا ا...
آ : بفرمایید . نامحرم نیست .
ک : بله 100% .


نشستم پشت میز و به روی میز یه نگاه اجمالی انداختم . بابا این دیگه کیه ؟

تا اونروز اگر حوصله امون نمیگرفت که از توی آشپزخونه قاشق بیاریم به قول صمد آقا با چنگالامون غذا میخوردیم . حالا این بنده خدا یه عالمه قاشق و کارد و چنگال و کس شعر جات چیده بود رو میز کنار بشقاب که من به غیر از یه مدل طرز کار هیچ کدومشون رو اصلا بلد نبودم . خنده ام گرفته بود . نمیدونستم چیکار باید بکنم .

روی میز دو دست ظرف برای غذا خوردن گذاشته شده بود به همراه دو تا گیلاس مشروب خوریه پایه بلند . یه گلدون کریستال باریک که یه شاخه مریم داخلش بود . به همراه یه شمعدان برنز که یه شمع از این کلفتها که به قول بهروز تو ممل آمریکایی مصرف پزشکی هم داره توش روشن بود .

یه لحظه نور کم شد و بیشتر نور میز رو همون شمع تامین میکرد . فضای رمانتیکی بود و داشتم با این فضا به قول قدیمیا حال میکردم .
تو دلم گفتم : این برای من غریبه این کار رو میکنه برای دوست پسرش چیکار میکنه .

یه دیس کریستال اومد روی میز که داخلش دو تا استیک مشتی قرار داشت و یه دیس دیگه که توی اون هم چند تیکه فیله مرغ بود . چه تحویل بازی ای بود . من هم که اینگار به خر تیتاب دادن اونم با آب طالبی ؛ ذوق مرگ شده بودم . تو همین حین یه ظرف دیگه هم حلیم بادمجون اومد رو میز .

یه نگاه به آفتاب کردم . چشامون افتاد تو هم .

آ : چیزی میخوای ؟
ک : نه . ولی اینا کمه ها من سیر نمیشم .
آ : سیر نشدی باز هم هست ها .
ک : نه بابا شوخی کردم . مگه میخوای لشگر 27 محمد رسول ا.. رو غذا بدی این همه غذا میذاری روی میز ؟
آ : آهان . تازه فهمیدم . راستش نمیدونستم از کدومشون خوشت میاد برای همین چند نوع سفارش دادم .
ک : آخه زیاد میاد اصراف میشه . حیفه .
آ : نترس . هم من مجردم و هم تو . اضافه اش رو تقسیم میکنم برای ناهار فردامون .
ک : بابا دمت گرم . با مرام .

خنده اش گرفته بود . اومد و با یه پارچ نوشابه نشست سر میز .

آ :خوب شروع کن دیگه سرد شد . حوصله ندارم دوباره داغشون کنم .
ک : خیلی دوست دارم شروع کنم ولی یه مشکلی هست .
آ : چه مشکلی ؟
ک : من تا حالا از این غذا ها نخوردم میترسم بخورم معده ام تعجب کنه .

دوباره صدای خنده آفتاب بلند شد و از ته دل میخندید .

آ : خدا نکشتت کامی . خیلی وقت بود اینقدر از ته دل نخندیده بودم .
ک : بعله . باید هم به من بخندی . فرق من فقیر با تو پولدار همینه دیگه .
آ : لوس نشو غذات رو بخور . هی فقیر و پولدار میکنه واسه من . فعلا که تو از من پولدارتری .
ک : بعله 100% .

ک : بخوریم دیگه سرد میشه . بسم ا...


آفتاب یه نگاهی به من کرد و بعدش شروع کرد به خوردن . طرز نگاهش یه جوره دیگه ای بود . ( بعدا گفت که از من یکی توقع نداشته که موقع غذا خوردن یادی از خدا کنم )

شام رو در سکوت کامل خوردیم . محیط رمانتیکی بود و فقط یه موزیک لایت کم داشت ولی دیگه روم نشد بهش بگم . چون میگفتم تو دلش میگفت : بچه پررو فکر کرده اومده کافی نت ...............................................................( همون کافی شاپ شماها )

تنها صدای موجود تو فضا صدای خوردن کارد و چنگال ها به هم بود . میخواستم نوشابه بریزم که آفتاب پیش دستی کرد و برام ریخت تو یدونه از گیلاسهای مشروب خوری .

ک : حیف اینها نیست توش نوشابه میریز ی ؟ کلاسش میاد پایین به خدا .
آ : پس چی بریزم توش ؟ ( با یه لحنی گفت که من مجبور بشم حرفم رو یا کامل بزنم و یا خفه بشم )
ک : من منظورم این بود . نوشابه ضرر داره . توی اینها دوغی , شربت سکنجبینی , عذق نعنایی , کشمشی چیزی باید بریزید .
آ : آهان فکر کردم منظورت مشروبات الکلیه .
ک : خوب راستش اونها که باشه چه بهتر .
آ : شراب هست میخوری ؟
ک : من غلط بکنم شراب بخورم . میگن نجسه . حالا نمیشه به جای شراب ویسکی بیاری ؟
آ :چه فرقی میکنه ؟ جفتش هم به قول تو نجسه .
ک : نه بابا . زمان پیغمبر فقط شراب بوده . ویسکی که نبوده نجس اعلام کنه .

دیگه ترکیده بود از خنده . هر چی شام خورده بود هضم معده اش شد با این خنده .

خنده آفتاب که تموم شد . با کمک هم میز رو جمع کردیم و هر چی اصرار کرد که خودش جمع میکنه من قبول نکردم . رفتم سر وقت ظرفها و شروع کردم به شستن . آفتاب هم ظرفها رو خشک کرد و گذاشت رو کابینت تا بعدا بچینه سر جاش .

آ : جای یا نسکافه ؟
ک : دیگه مزاحم نمیشم . میرم خونه میخورم .
آ : گفتم با من تعارف نکن .
ک : باشه بابا . چای اونم تو لیوان ترکی .
آ : آهان حالا شد .
ک : میشه سیگار کشید ؟
آ : آره . چرا که نه ؟
ک : مرسی .

رفتم از توی اتاق زیر سیگاری نسبتا بزرگ و سنگین کریستالی که آورده بود رو آوردم تو آشپزخونه و نشستم همون جا پشت میز . یه نخ سیگار روشن کردم و شروع کردم به کام گرفتم . آفتاب هم با یه لیوان و یه استکان چای خوش عطر و خوشرنگ اومد نشست پشت میز . یه نخ سیگار از توی پاکت سیگارم برداش . من هم براش فندک زدم تا روشن کنه . به علامت تشکر زد روی دستم و شرع کرد به کام گرفتن .

داشتم با سیگارم حال میکردم که آفتاب پرسید : کامران یه سوال ؟
ک : امر بفرمایید ؟
آ : چند تا دوست دختر داری ؟

بد جوری جا خوردم . اصلا انتظار طرح یه همچین سوالی رو نداشتم ازش . خیلی رک و واضح . یه لحظه هنگ کردم . بعد از یه مکث نسبتا طولانی خودم رو جمع و جور کردم .

ک : راست بگم یا دروغ ؟
آ : هرکدوم که صلاح میدونی ؟

هر گاه اینده را طاقت فرسا دیدی.به خاطر داشته باش که تنها دقیقه ای از عمر خواهد بود.
# : 5 Jul 2008 22:41


kami danger
به به...مشتاق دیدار
مرسی از ادامه
Quoting: kami danger
اینگار به خر تیتاب دادن اونم با آب طالبی

این تیکش خیلی باحال بود...با آب طالبیش جدید بود

~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
# : 5 Jul 2008 23:06


dash kami kheyli top bod
zodtar edame bede
damet garm

# : 6 Jul 2008 02:33


به این زودی نمیگم ادمه بده چون به خاطر مشکلاتت نتونی بنیویسی ولی منتظر ادمه هستیم . خیلی عالی بود (تو کف ادامش موندم خدایی) موفق باشی (پسر اریایی)

تو خیابون پر پلیس اژیر قرمزو میبینی در میری * پس لاشخور نباش * ما همیشه تو خیابون با ادمای لاشخور درگیریم * پس لاشخور نباش
# : 6 Jul 2008 06:15


forsex1000
Quoting: forsex1000
ممنونم از راهنمایییت

خواهش
kami danger

Quoting: kami danger
طوفان شن – قسمت شانزدهم



مرسی داش کام کام

◄ خدایا سپاس... ►
# : 6 Jul 2008 07:38


kami danger

سلام كامي جون
تو رو خدا تندتند آپ كن يه وقت از استيكي در نياي كه من خيلي دلم ميگيره‌ها

Quoting: kami danger
طوفان شن – قسمت شانزدهم

مرسي... هميشه عالي مينويسي

*** سير نمي‌شوم ز تو ... نيست جز اين گناه من!! ***
# : 6 Jul 2008 07:40


Quoting: kami danger
راستی علی 2 هم شبیهه اون خرچنگه است که آشپزه کلید کرده بود روش تا بپزتش


كامييييييييي؟؟؟ چطور دلت اومد آخه؟؟؟
Anti_love


*** سير نمي‌شوم ز تو ... نيست جز اين گناه من!! ***
<< 1 ... 126 . 127 . 128 . 129 . 130 . 131 . 132 . 133 . 134 . 135 . 136 ... 252 . 253 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB