صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
طوفان شن ( فهرست قسمتها در صفحه اول )
<<
1
...
126
.
127
.
128
.
129
.
130
.
131
.
132
.
133
.
134
.
135
.
136
...
252
.
253
.
>>
نویسنده
پیام
Anti_love
اعضا
#
: 29 Jun 2008 19:48
niloofar14
Quoting: niloofar14
آشنا دراومديم اونم چه آشنايي!!ديگه خدا به بقيه رحم كنه
خدا ارحم الراحمین...نگران نباش
...البته مطمئنی خدا به من هم باید رحم کنه
Quoting: niloofar14
راستي كامي باز ناپديد شده جريان چيه؟ تينا هم كه نيستش
دیگه عادی شده...این دو تا که آبرو حالیشون نیست که..... حرف بزرگتر هم که گوش نمیدن
Quoting: Amir_blank7
منم با معرفتم به خدا با منم دوست شو
خالی میبنده....یک آدم...بعدش....سپس...زنهار
....
Amir_blank7
Quoting: Amir_blank7
تو هم میومدی دم شهروند ؟
نه این هنوز شهروند و نمیدونه
◄ خدایا سپاس... ►
Amir_blank7
اعضا
#
: 29 Jun 2008 22:05
Quoting: Anti_love
نه این هنوز شهروند و نمیدونه
بگو دیگه
بگو بخندیم همگی
تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا؟ ........ من اگر گوشه می خانه نشستم به تو چه؟
asal_nanaz
اعضا
#
: 29 Jun 2008 22:24
amin_60
Quoting: amin_60
كجايي پسر دوباره داري غيبت ميكنياااا. اگر بخواي همينطور ادامه بدي مجبورم با برو بچز (علي2 محسن اما عسل و ...) 1 برنامه بچينيم و
ترتیبتو بدیم
!!!
جان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
kami danger
اعضا
#
: 29 Jun 2008 22:50
سلام به همه دوستان گل
این هم قسمت جدید .
ببخشید دیر شد .
هر گاه اینده را طاقت فرسا دیدی.به خاطر داشته باش که تنها دقیقه ای از عمر خواهد بود.
kami danger
اعضا
#
: 29 Jun 2008 22:51
طوفان شن – قسمت پانزدهم
موبایلم زنگ میخورد . جلوی در مغازه بودم و داشتم با یکی از همسایه ها صحبت میکردم .
ک : ببخشید امیر جان .
ا : برو داداش به کارت برس . من هم میرم یه سر در مغازه ببینم چه خبره .
ک : اوکی میبینمت .
گوشی رو از روی میز برداشتم و به شماره ای که افتاده بود نگاه انداختم . غریبه بود . دکمه answer رو زدم .
ک : بفرمایید ؟
# : آقای ... ؟
ک : بعله خودم هستم .
# : خوب هستید آقا کامران . من ... هستم . آفتاب , به جا آوردید ؟
ک : سلام خانم ... حال شما ؟ چه عجب یادی از فقیر فقرا کردید ؟
ا : اختیار دارید . شما جزو اشراف هستید .
ک : خوب پس بعد از یه عمر اشتباه معنیه لغوی اشراف رو هم فهمیدم . یعنی پا برهنه .
ا : اختیار دارید . از این حرفها نزنید خواهش میکنم .
ک : خوب حال خودتون چطوره ؟
ا :خدا رو شکر . بد نیستم .
یه چند دقیقه ای صحبت کردیم و تعارف تیکه پاره کردیم . چند روزی از ماجرای رفتن به خونه اش میگذشت و راستش رو بخواید اصلا یادم رفته بود که قراره زنگ بزنه بهم . بعد از تعارف تیکه پاره کردن و البته کمی هم شوخی کردن رفت سر اصل مطلب .
ا : آقا کامران اونشب گفتید باید یه کاری رو کامپیوترم انجام بدم که سرعتم کمی بهتر بشه .
ک : بله . الان شما پشت دستگاهتون هستید ؟
ا : بعله .
دفرگمنت کردن رو بهش یاد دادم و گفتم که شاید یک ساعت یا بیشتر طول بکشه که بستگی به حجم اطلاعات روی هار دیسک درایوش داره . قرار شد که اگر دفرگ کردن هم جواب نداد بهم زنگ بزنه تا یه خاکی به سرش بزنم .
ک : خوب دیگه امری با من ندارید ؟
ا : نه . خوشحال شدم صداتون رو شنیدم . ببخشید مزاحم شدم .
ک : خواهش میکنم این حرفها چیه شما مراحمید . راستی اجازه دارم شماره اتون رو سیو کنم تو گوشیم ؟
ا : که چی بشه ؟ ( لحن جدیش باعث شد یکمکی برینم به خودم ولی باز پررو بازی به دادم رسید )
ک : چیز خاصی که قرار نیست بشه . منتها گفتم بعضی وقتها حوصله ام سر رفت زنگ بزنم فوت کنم .
ا : اگر فقط فوت میکنی ایراد نداره سیو ش کن .
ک : حالا شاید در کنار فوت کردن خواستم دو کلمه صحبت هم بکنم ایراد داره ؟
ا : نه ایرادی نداره شوخی کردم باهاتون .
ک : پس شوخی بود .
ا : بعله شوخی بود .
ک : اوکی پس من هم به صورت جدی پاکش میکنم و سیوش نمیکنم .
ا : هر جور راحتی . راست گفتن از قدیم به بچه نباید رو داد . ( تیکه خفنی بود . تمام شخصیتم رفت زیر سوال . سن خودش رو به رخم کشیده بود )
ک : واقعا راست گفتن . من از این به بعد حتما رعایت میکنم و به بچه ها رو نمیدم .
ا : والا تا اونجایی که من میدونم شما سنت از من کمتره .
ک : به سن نیست . به معرفته . خیلی چیزای دیگه هم بزرگه .
ا : ماشالا کم هم که نمیاری .
ک : تا الان یادم نمیاد کم آورده باشم .
ا : خدا رو شکر .
ک : همینو بگو . خوب دیگه امری با من حقیر ندارید .؟
ا : نه عرض نیست . فقط بابت شوخیهام ناراحت نشید .
ک : نترسید من پررو تر از این حرفهام .
ا : میدونم . شماره ام رو هم سیو کنید مشکلی نداره .
ک : نمیگفتید هم سیو میکردم مطمئن باشید . آخه امشب میخوام زنگ بزنم فوت کنم .
ا : خیلی خوبه . خوشحالم میکنید . فعلا خدا نگهدار .
ک : خدا نگهدار . ببخشید جسارتی کردم .
ا : خواهش . بای .
ک : بای .
داشتم با خودم فکر میکردم که چه جوری دهنش رو آسفالت کنم .
کارهام رو کردم و رفتم به سمت خونه . روز خسته کننده ای بود برام .
شام رو حاضر کرده بودم ولی میلی به خوردن نداشتم . داشتم بازی بازی میکردم . موبایل آفتاب رو گرفته بودم خاموش کرده بود گوشیش رو . تو همین فکرا بودم که موبایلم زنگ خورد . شماره باز هم غریبه بود .
ک : بفرمایید ؟
$ : فوت .
ک : بفرمایید ؟
$ : فو فو .
ک : مرض . مگه زبون نداری بچه پررو .
$ : فو فو فو .
ک : مثل اینکه باید دهنم رو باز کنم ها . ( حدس میزدم که باید آفتاب باشه ولی باز هم شک داشتم .)
$ : فو فو فو فووووووووووووووووووو.
ک : جاییت سوخته ؟
$ : فوفوفو .
گوشی رو قطع کردم . یک دقیقه بعد دوباره زنگ خورد .
ک : بله ؟
$ : فو فوفو .
ک : ای درد بی درمون . ( خودم خنده ام گرفته بود . )
ا : به خودت بچه پررو .
ک : آهان بالاخره به حرفت آوردم . راستی سلام علیکم .
ا : بعد از این همه فحش که دادی علیک سلام .
ک : من واقعا شرمنده ام .
ا : خودت اگر زنگ میزدی این کار رو میکردی و من بهت این فحشها رو میدادم ناراحت نمیشدی .؟
ک : چرا ناراحت نشم . حتما میشدم .
ا : پس دیگه اینکار رو به کسی یاد نده خودت هم انجامش نده .
ک : چشم .
ا : آفرین پسر خوب .
ک : بعله . حتما . زنگ زدم بهتون ولی خاموش بود گوشیتون . گفتم شاید مهمون داشته باشد نباید کسی مزاحم بشه .
ا : نترس کسی خونه من مهمونی نمیاد البته با اون حالتی که شما فکر میکنید . من چند تا دونه دوست بیشتر ندارم که همشون هم دختر هستن .
ک : من هم قصد جسارت نداشتم .
ا : میدونم . زنگ زدم بگم سرعت دستگاهم یکم بهتر شده ولی باز هم پایینه .
ک : پس باید هاردتون رو یه خونه تکونی بکنید .
ا : من که بلد نیستم .
ک : اوکی یه نفر رو میفرستم براتون اینکار رو انجام بده .
ا : ممنون میشم ازتون . باعث زحمته .
ک : نه بابا این حرفها چیه . خوشحال میشم بتونم کاری براتون انجام بدم .
ا : مرسی نظر لطفته . راستی یه سوال .اصلا برای همین بهت زنگ زدم .
ک : در خدمتم .
ا : راستش این کامپیوتری که میبینی هم برای کارم استفاده میکنم و هم برای استفاده شخصی . نظرت چیه یه نوت بوک بگیرم برای کارم این رو هم بزارم برای کار شخصی .
ک : اگر بتونی هزینه کنی که خیلی کار خوبیه .
ا : هزینه اش مهم نیست . فقط به مشکل نخورم .
ک : نه بابا چه مشکلی . چقدر میتونی هزینه کنی ؟
ا : چقدر هزینه کنم معقوله ؟
ک : 1200 میتونی هزینه کنی ؟
ا : آره . مشکلی نیست .
ک : اوکی هر وقت تصمیم گرفتی که بخری بهم بگو یدونه ردیفش رو برات بیارم .
ا : باشه پس یدونه بیار برام .
ک : بیخیال . نمیخوای فکر کنی بعد تصمیم بگیری ؟
ا : نه . من اینجوریم . هر کاری رو همون دقیقه انجام میدم .
ک : خدا کنه جاهای دیگه هم اینقدر زو د جواب مثبت بدی . هر هرهرهر هر .
ا : اونم به وقتش و جاش .
ک : فکر بد نکن . منظور بدی نداشتم .
ا : میدونم . خیالت راحت . من تو رو بهتر از خودم میشناسم . هر یه کلمه حرفی که میزنی میفهمم منظورت چی بوده و هست .
ک : عمرا . خدا هم هنوز من رو نشناخته .
ا : اوکی اگر دلت به این خوشه من هم میگم که نشناختمت .
ک : اعتراف میکنی چرا منتش رو سر من میگذاری .
ا : تو فکر کن که من اعتراف کردم .
ک : یقین دارم .
ا : باشه بابا . کم هم که نمیاری ماشالا .
ک : خصلتمه .
ا : سعی کن ترکش کنی . یه جایی به ضررت تموم میشه ها .
ک : هواسم هست خیالت راحت .
ا : ایشالا که همینطور باشه . پس قرارمون فردا ساعت 7 به بعد . منتظر نوت بوکم هستم . چک بهت بدم یا پول نقد که میخوای بیای آماده کنم .
ک : حالا بعدا حساب میکنیم .
ا : از تعارف خوشم نمیاد . بگو دیگه ؟
ک : فرقی نمیکنه هر جور راحتی .
ا : اوکی پس منتظرم .
ک : چه رنگی باشه ؟
ا : چه رنگی دارید ؟
ک : قرمز , سورمه ای و نقره ای .
ا : نقره ای .
ک : اوکی . تا فردا خدا نگهدار .
ا : خدا نگهدار . خوش باشی .
ک : همچنین شما . شب خوش .
ا : شب خوش .
گوشیو گذاشتم رو میز و رفتم تو فکر . آخه یه زن تنها از کجا این همه پول آورده که اینجوری ول خرجی میکنه . خیر سرمون کاسب بازاریم , خایه نمیکنیم یه جفت جوراب اضافه بر سازمان بخریم برای خودمون . اونوقت 1200 پول بی زبون رو این سلیطه یک ثانیه ای به فاک داد . ای خواهر و مادر اون مریضهات رو گاییدم که به امثال تو پول ویزیت کلون میدن و آخرش هم همون کس مغز میمونن .
از این فحشم خودم هم خنده ام گرفته بود . روغن غذا دیگه حسابی ماسیده بود . گذاشتم تو مایکرو تا گرم بشه . بعد از گرم شدن بشقاب غذا رو برداشتم و رفتم تو هال جلوی تلویزیون نشستم و همزمان با غذا خوردن کانالهای ماهواره رو بالا پایین میکردم . مولتی ویژن داشت یه فیلم ترسناک و چندش آور نشون میدا برای تسریع در هضم غذا گذاشتم همونجا بمونه و مشغول خوردن غذا شدم . فیلم که تموم شد رفتم سر وقت یه کتاب که چند روزی بود داشتم میخوندمش . شروع کردم به خوندن نفهمیدم کی خوابم برد . نصفه شب از خواب بیدار شدم و بعد از کشیدن یه سیگار رفتم تو تختم و دوباره به خواب رفتم . ( این هم شده زندگیه ما . کار , خوردن و خوابیدن)
صبح که از خواب بیدار شدم رفتم حمام و یه صفایی به سرو صورتم دادم . آخه نمیخواستم دیگه بیام خونه و از در مغازه میرفتم اون سمتی راحت تر بودم . یه دست لباس اسپرت پوشیدم ,به همراه تی شرتی که المیرا برام خریده بود . راستش یکم از خودم بدم اومد . یه چند تایی به خودم فحش دادم که آخه لاشی یه دختر دیگه برات تیشرت میخره اونوقت تو لاشی میپوشی میری سراغ یکی دیگه . بعد از چند تا فحش به خودم قبولوندم که فرقی نمیکنه . خیانت خیانته چه با تیشرت چه بی تیشرت . با همون تیشرت از خونه زدم بیرون .
تو کل روز تو فکر این بودم که آفتاب امشب چه برخوردی میکنه و از این حرفها . یاد حرفهای شب قبلش افتادم که میگفت من رو بهتر از خودم شناخته . نکنه راست میگفت . خاک بر سرت کامی اینقدر کس و شعر میگی که هر خری میفهمه تو مغز پوکت چی میگذره چه برسه به این که روانشناس هم هست . تا بعد از ظهر تو این فکر بودم . از طرفی هم تفاوت سنی بین من و آفتاب بهم این اجازه رو نمیداد که بخوام خیلی رک و صریح بهش پیشنهاد بدم . میترسیدم بزنه تو برجکم و با خاک یکسانم کنه . اونوقت کی میخواست من رو با کاردک از روی زمین جمع کنه خدا عالمه . بالاخره وقت رفتن شد . وسایل مورد نیاز رو برداشتم و به همراه نوت بوک آفتاب از در پاساژزدم بیرون . سی دی هام رو هم برداشته بودم که که ویندوز و بقیه یوتی لیتیهاش رو تو خونه اش بریزم . تا هم اینکه هر چی میخواد رو براش نصب کنم و هم اینکه وقت تلف کنم و بیشتر بمونم تو خونه آفتاب . البته مطمئن نبودم که سر خری چیزی تو خونه اش هست یا نه . ( نوت بوکهایی که میفروختیم بیشترشون تحت Dos کار میکردن و باید ویندوز رو خود کاربر نصب میکرد ) یه ماشین دربست گرفتم و آدرس رو دادم بهش که بره به سمت خونه آفتاب . توی راه با راننده که یه پسر جوون بود گپ زدیم و حسابی حال کردیم با همدیگه . به مقصد رسیده بود م و باید پیاده میشدم . با هزار زحمت کرایه ماشین رو دادم به پسره . کسخل تیریپ رفاقت برداشته بود و کرایه نمیگرفت . بعد از تقلای زیاد پول رو بهش دادم و باهاش خداحافظی کردم . رفتم جلوی در خونه و زنگ طبقه دوم رو زدم . بدون اینکه سوالی از پشت آیفون بشه در باز شد . وارد شدم و در رو بستم . از در آسانسو ر که اومدم بیرون در آپارتمان باز بود ولی آفتاب طبق معمول همیشه که جلوی در وامیساد اونجا نبود . وایسادم پشت در و منتظر شدم . تقریبا یکک دقیقه ای گذشت که در کامل باز شد و آفتاب توی چهارچوب در نمایان شد .
ا : وا . چرا اینجا وایسادید ؟
ک : گفتم حتما کاری داشتید که جولی در نیستید برای همین به دور از ادب بود که بدون اجازه وارد بشم .
ا : اینجا خونه خودتونه . راحت باشید . بفرمایید داخل .
ک : یا ا... کسی بی حجاب نباشه .
آفتاب خنده اش گرفته بود . از در رفتم داخل و به محض اینکه به مبل رسیدم وسایل رو ول کردم رو زمین و منتظر تعارف آفتاب هم نشدم .
ا : ببخشید دیگه . مزاحمتون شدم .
ک : نه بابا این حرفها چیه . برای ما باعث افتخاره که به هر بهانه ای شما رو زیارت کنیم و البته گذرمون هم به بالا شهر بیافته و تو خونه های اعیانی رفت و آمدی داشته باشیم .
ا : اوه . کی میره این همه راهو . اینجا کجاش اشراف نشینه و کجاش بالا شهر که ما خودمون خبر نداریم .
ک : نسبت به آلونک ما که زیر پونز واقع شده اینجا بالا شهره .
ا : بیخیال کم مسخره کن ضعیفتر از خودتو . ( با هزار زحمت جلوی خنده ام رو گرفتم . لحنش یه جوری خیلی باحال بود موقع گفتن این جمله )
ک : بله . معنی ضعیف رو هم فهمیدم .
ا : خوب حالا بسه دیگه . ولتون کنم تا صبح میخواید مدح و ثنا بگید و من رو مسخره کنید . نوشیدنیه سر میخورید یا گرم ؟
ک : کدومش ارزونتره ؟
صدای قهقهه آفتاب به هوا بلند شد . یه برمودا پاش کرده بود با یه تاپ آستین حلقه ای که هردوشون به رنگ آبی بود منتها تاپش یه پرده تیره تر بود رنگش . دستهای سفید و کشیده اش حسابی خوش میدرخشید و مچ پای خوش تراشش که برق میزد . خدا پدر مادر مخترع این دستگاه های اپیلاسیون رو بیامرزه . من نمیدونم زمان عصر حجر مردها یا زنها چجوری دلشون میومد با اون همه مو که تو بدنشون بود با هم همبستری کنن . به نظر من بیچاره ها هیچ لذتی از روابط زناشویی نبردن و مردن .
آفتاب فهمیده بود که درام با چشمای هیزم قورتش میدم .
ا : خوب از شوخی گذشته گرم یا سرد ؟
ک : فرقی نمیکنه هر چی که زودتر حاظر میشه و دم دست تره .
ا : اوکی . الان برمیگردم .
آفتاب به سمت آشپزخونه حرکت کرد . ولی من محو تماشای اون دو تا تپه ماهور زیبا بودم که با دقت و وسواس خاصی به حرکت در اومده بودن . دوست داشتم صورتم رو بزارم وستشون و از دنیا برم . صد در صد جام تو بهشت بود .
هر گاه اینده را طاقت فرسا دیدی.به خاطر داشته باش که تنها دقیقه ای از عمر خواهد بود.
asal_nanaz
اعضا
#
: 29 Jun 2008 22:52
kami danger
اول
~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
asal_nanaz
اعضا
#
: 29 Jun 2008 23:04
kami danger
ممنون از قسمت جدید
...
~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
Anti_love
اعضا
#
: 29 Jun 2008 23:06
kami danger
Quoting: kami danger
من نمیدونم زمان عصر حجر مردها یا زنها چجوری دلشون میومد با اون همه مو که تو بدنشون بود با هم همبستری کنن
مرسی کامی جوووووووووون
◄ خدایا سپاس... ►
niloofar14
اعضا
#
: 30 Jun 2008 07:07
Amir_blank7
Quoting: Amir_blank7
منم با معرفتم به خدا با منم دوست شو
در اين كه با معرفتي كه شك نيست ولي اگه باهات دوست شدم واسم چي ميخلي؟؟
Quoting: Amir_blank7
تو هم میومدی دم شهروند ؟
شهروندو كه ظاهراً پاتوق علي و كامي و ... ساير دلالان
بن
بوده ولي ما تو شهر خودمون فقط فروشگاه
رفاه
داشتيم .
يادش بخير
mohsen_m275
Anti_love
amin_60
*** سير نميشوم ز تو ... نيست جز اين گناه من!! ***
nazjigili
اعضا
#
: 30 Jun 2008 07:12
:
merC kamiiii
<<
1
...
126
.
127
.
128
.
129
.
130
.
131
.
132
.
133
.
134
.
135
.
136
...
252
.
253
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB