صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / چت * عشق * دروغ....( فهرست در صحفه اول )
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 736 . 737 . >>
نویسنده پیام
# : 26 Apr 2008 14:11 | ویرایش بوسیله: SACRIFICE


Quoting: Azarin_Bal


mohsen_m275

خوبي برادر؟ مرسي بابت حمايتي كه ميكني و مياي (تاپيك داري؟)



mohsen_m275
آذرین این کو گورش که کفن داشته باشه از اون حرفای غیر ممکن زدیا درست میگم محسن

بابت قسمتای جدید هم ممنون عالی بود کم هم نبود

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 26 Apr 2008 14:30


Quoting: mohsen_m275
استعدادش اگه بود حتماَ اینکارو میکردم


نميخواهي ما رو از خاطراتت بهره مند كني ، اون امريست جداگانه،‌چرا پاي استعداد رو ميكشي وسط؟؟

Quoting: SACRIFICE
آذرین مطمئن این حرفو نزن این یکیو حداقل شک کن آقا کجا بود؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!


عجب
خوشحالم كه كم نبوده

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 26 Apr 2008 14:31


قسمت پنجم
همين و گفت و از آشپزخانه رفت بيرون.
وااااي تو اون لحظه قيافه ام ديدن داشت، قدرت حركت كردن ازم صلب شده بود، اصلا باورم نميشد نازي.... ،‌نازي بخواد همچين حرفي بهم بزنه . نازي و سوگند بيشتر از 10-12 سال بود كه با هم دوست بودند و توي اين 10-12 سال ، بجز يك سالي كه با شوهرش رفته بود آلمان ، بقيه اش خونه ما بود. نميگم برام مثل سوگند بود، نه ، اما خب هيچ وقت بهش به چشم دوست دختر يا همچين چيزايي نگاه نكرده بودم. سرجام نشسته بودم و حرفش رو 100 بار 1000 بار پيش خودم حلاجي كردم. نه نميتونست يه حرف زدن عادي باشه ، يه تعارف ، .... نه ... لحن صداش ، حركتش ، واااي ......... قيافه اش رو مجسم ميكردم، نازي خيلي زيبا بود اما ... نه واسه من .....
صداي آرش رو شنيدم كه سوگند رو مخاطب قرار داده بود و داشت خودشو لوس ميكرد.
- سوگندم ، اين فاميل پيرو هنوز اينجاست؟ بابا خسته شدم به خدااااا.. برو بگيرش من بيام تووو
- (من): آرش بيا تو، مسخره بازيم بذار كنار.
پاشدم از آشپزخانه اومدم بيرون و رفتم تو اتاقم .
- (سوگند) سامي ، زود بپوش كه دير شده هااااا، نميام و نميخوام و نميشه هم نداريم.
عين بچه هاي خوب و حرف گوش كن لباس هامو عوض كردم و اومدم پايين ، سوگند و آرش و نازي هم آماده بودند، نازي سرش رو انداخته بود پايين و داشت با گوشيش بازي ميكرد، اصلا هم به من نگاه نكرد.
- (آرش) خب حالا چطوري بريم؟ نميشه كه 3 تا ماشين قطار كنيم . من و سوگند با ماشين من ميريم ، تو هم نازي رو با خودت بيار. (برگشت سمت نازي و گفت) هان؟ خووب نيست؟
- (نازي) من شب ميخوام برم خونه خودم و ماشينمو فردا صبح زود لازم دارم ،‌ من با ماشين خودم ميام.
- (سوگند) خب يه كاري ميكنيم، ما كه ميخواهيم بريم دربند، تو با ماشين خودت بيا ،سامي هم با ماشين خودش مياد، سر راه برو ماشين رو بزار خونه، از همونجا هم با سامي بيا، شب هم سامي ميزارتت خونتون؟ ( همزمان من و نازي رو نگاه ميكرد كه بببينه نظرمون چيه؟) هان؟؟ بهتر نيست؟
- (آرش) آره اين بهترين راهه
همينو گفتن و مسئله رو با خودشون حل كردن ، من هم يك كلمه حرف نزدم ،‌يعني ميخواستم ببينم عكس العمل نازي چيه. نازي هم ، هيچي نگفت و مثل اينكه حرفشون رو قبول كرده بود، بريدن و دوختن و رفتن سمت حياط. من و نازي هم آرووم مثل بچه هاي خووب پشت سرشون حركت كرديم. همونطوري كه برنامه ريزي كرده بودن، نازي ماشينش رو گذاشت خونه شون و اومد سوار ماشين من شد، دل تو دلم نبود، ميخواستم حرف بزنه ، دوست داشتم ببينم چيزايي كه فكر كرده بودم درسته ، يا نه؟ اما اون يك كلمه هم حرف نميزد، ماشين ساكته ساكت بود ، همين نشون ميداد كه اشتباه فكر نكردم و تو كله نازي يه خبرهايي هست،آرش بهم زنگ زدومحل دقيق قرار رو بهم گفت و گفت كه با اشكان و الي (الميرا = دخترعموم ، شوخ ، با حال ، دانشجو، 21 ساله) هم هماهنگ كرده ، اونا هم نيم ساعت ديگه ميرسن.
سر قرار رسيديم ، اشكان و الي هم اومدن و طبق معمول بگو بخند و شوخي شروع شد، من و نازي هم همپاي بقيه شده بوديم ، اما توي اون 2-3 ساعت اصلا همديگرو مخاطب قرار نداديم و هر كدوممون سعي ميكرديم حضور اون يكي رو نديده بگيريم. ولي زيرچشمي همديگرو ميپاييديم. كاملا ميتونستم بفهمم وقتي كه الي بهم نزديك ميشه و طبق عادت هميشه اش از سر و كولم بالا ميره ، چهره نازي در هم ميشه ، يه جورايي خوشم ميومد ، سعي ميكردم بيشتر از قبل به الي نزديك بشم و عكس العمل هاي نازي رو ببينم ، از طرفي هم دوست نداشتم رابطه خاصي ، غير از دوستي خانوادگي با نازي داشته باشم، نازي بچه داشت ، از من بزرگتر بود، وااااي اگه سوگند ميفهميد ، چه فكري در مورد من ميكرد؟ با نازي چي كار ميكرد؟؟ تمام فكرم مشغول همين چيزا بود .
شاام تموم شد و رفتيم واسه قدم زدن و گشتن . آرووم آرووم بخاطر اينكه عرض جاده رو نگيريم، 2 تا 2 تا راه ميرفتيم، سوگند و آرش با هم ، الي و اشكان با هم ، من و نازي هم با هم................... بار هم نازي ساكت بود و هيچي نميگفت..........
موقع خداحافظي رسيد و اشكان و الي رفتن ، آرش و سوگند هم رفتن كه سوار ماشين بشن، به سوگند گفتم ، ممكنه بعد از اينكه نازي رو ميرسونم خونشون ، برم پيش يكي از بچه ها، آرش اومد سمتم و آروم گفت
- كدوم بچه ها ؟؟؟ ( با نيش باااازز و چشم و ابرو ) خانم بچه ها؟؟!
- زهر مااار، آره ، شايد. شايدم شب نيام، شايدم بيام، نميدونم . خودت يه جوري خونه رو راست و ريست كن.
خداحافظي كرديم و سوار ماشين شديم... وااااااااي، نازي چرا لال شده بود؟؟ هيچي نميگفت و همين بدجوري كلافه ام كرده بود. سكوت رو شكستم
- خوش گذشت
- (خيلي آرووم و بي تفاوت) اوهوم، بد نبود، مخصوصا حضور الميرا خانم فضا رو نوراني كرده بود.
هيچي نگفتم، دوباره سكوت تو ماشين حاكم شد، بازم داشت كلافه ا م ميكرد،‌ يه جورايي ميترسيدم از اينكه بخوام سر صحبت رو باز كنم، ميترسيدم ، چون اگه اعتراف ميكرد، ديگه نميتونستم روابط رو عادي كنم، اما از طرفي هم دوست داشتم اعتراف كنه، نميدونم چرا ؟ شايد غرورم ارضا ميشد.... بلاخره حس اينكه بدوني يكي دوستت داره ، اونم كسي مثل نازي ، به اين زيبايي ، به اين با شخصيتي ، كسي كه حتي با داشتن يه بچه ، كلي خواستگار داره و همه رو رد ميكنه ، خيلي باحاله ، اما نه واسه من. بايد حد و حدود رو رعايت ميكرديم. ... سعي كردم عادي باشم و نزارم رابطه به بيراهه كشيده بشه. رسيديم دم در خونشون كه خودش به حرف اومد:
- پيش كي ميخواهي بري؟
- هيچكس ، يعني نميدونم
- جدي؟
- اوهوم
- ( يه لحظه مكث كرد ، دستش رو برد سمت دستگيره در ماشين و حالت پياده شدن به خودش گرفت و خيلي مصمم و با لحن تحكم آميزي گفت ) پس ماشين و بزار تو پاركينگ
صبر نكرد كه جوابش رو بدم ، از ماشين پياده شد و رفت در پاركينگ رو باز كرد، جايي براي اعتراض نزاشته بود. منم به حرفش گوش كردم و ماشين رو گذاشتم تو پاركينگ و به همراهش رفتم بالا. (خونه اش طبقه 2 اون ساختمان بود) وارد آپارتمانش كه شديم، مانتو و روسريش رو در آورد و رفت سمت اتاق خوابش و گفت " راحت باش ، بشين الان ميام ،‌اگه چيزي هم ميخواهي برو از يخچال بردار"
هيچي نگفتم و رفتم رو مبل جلو تلويزيون نشستم، من تو خونه نازي ، ساعت 12 و نيم شب ، تنها ، چه غلطي ميكنم؟؟ تنها ........ وقتي كلمه " تنها " رو پيش خودم مرور كردم ، نا خود آگاه هيكل نازي اومد تو نظرم ، به عنوان يه زن ،‌محشر بود، بلافاصله عاليجناب راست شد..... لم دادم رو مبل و سعي كردم به هيچي جز نازي فكر نكنم .... اما مگه ميشد ؟ فكر سوگند اومد تو ذهنم ، خودم و جمع و جوور كردم .... سرم رو چرخوندم كه ببينم نازي اومد بيرون از اتاق يا نه كه چشمم افتاد به قاب عكس هاي رو شومينه ، كه نصفش عكس هاي تكي عرشيا بود، وااي عرشيا ..... من عرشيا رو خيلي دوست داشتم، اونم منو خيلي دوست داشت، به عرشيا كه فكركردم، پاشدم از رو مبل ، تصميمم رو گرفتم ، بايد از اونجا ميرفتم.. خواستم نازي رو صدا كنم و باهاش خداحافظي كنم كه خودش از اتاق اومد بيرون .......
..............................................................
فكر كنم حدس ميزنيد كه چه شكلي شده بود ................... يه شلوار جين كوتاه كه تا روي زانوش بود و يه تاپ مشكي نيم تنه، روي تاپ هم يه بلوز پوشيده بود كه مثل كت بود اما كاملا توري بود.... يعني راحت ميشد نافش و بازوهاش و حتي زير بغلش رو وقتي دستشو بالا ميبرد ديد. زير تاپش هم معلوم بود كه سوتين نبسته........ موهاش رو باز كرده بود و ريخته بود دورش و با لوندي خاصي حركت ميكردو به من نزديك ميشد ، همزمان با نزديك شدنش بوي عطرش پيچيد تو خونه ..... WooooooW!! مطمئنم هر كسي جاي من بود ، همونجا لختش ميكرد...
- (نازي با يه لبخند عشوه گرانه ) كجا ؟؟ چرا سرپايي؟
- (لال شده بودم ، اما سعي كردم خودمو جمع و جور كنم و قافيه رو همونجا نبازم) گفتم ديروقته، برم خونه ديگه ، تو هم استراحت كن ، گفتي فردا جايي كار داري.
حالا ديگه با من 2 قدم بيشتر فاصله نداشت و چشمهاش رو دوخته بود به چشمام ، باور كنيد اگه جاي من بوديد ، توان نگاه كردن تو چشمهاش رو نداشتيد، نفسم داشت بند ميومد ... طوري نگام ميكرد كه انگار ميخواهد از عمق چشمام بفهمه كه تو فكر و دلم چه خبره ،‌نميدونم به چه نتيجه اي رسيد كه از كنارم رد شد و رفت سمت آشپزخونه " ويسكي ؟ ودكا؟ آبجو ؟ جين ؟ "
آب دهنم رو قورت دادم ، نفس تازه كردم و برگشتم سمت آشپزخونه ، ميديدمش كه داره تو يخچال دنبال يه چيزي ميگرده ،گفتم " يعني چي ؟ "
در يخچالو بست و اومد سمت اپن آشپزخونه و خيلي آرووم گفت " يعني كدومشو الان بيارم برات ؟ يعني ميخوام باهمديگه بخوريم، (يهو لحن صداش تند شد و با حالت عصبي سرش و به چپ و راست چرخوند ) يعني اينقدر خنگ بازي در نيار ساميييييييي!"
هيچي نگفتم و رفتم سمت مبل ، صداش رو شنيدم " من آبجو ميخورم ، واسه تو هم آبجو ميارم " چند لحظه بعد با سيني آبجو و پسته اومد ، سيني رو گذاشت رو ميز و نشست رو كاناپه مشغول باز كردن آبجو ها شد و گفت " چيپس و ماست موسير تو يخچال هست، ميدونم با همه چي تو فقط چيپس ماست موسير ميخوري، ميخواهي الانم برات بيارم؟" از جام پاشدم و گفتم" خودم ميارم"
- نگران چي هستي ؟ من ساقي خوبيم ....
بازم هيچي نگفتم، حالا ديگه عاليجناب سيخه سيخ شده بود و ميدونست كه خبراييه ! ته دلم ناراضي بودم ، اما دست خودم هم نبود، تصميم گرفتم اختيارم و بدم دست نازي و ببينم اون منو كجا ميبره.
چيپس و ماست موسير و آوردم و نشستم كنارش ، بوي عطرش داشت ديوونم ميكرد، خودش ميدونست چه تيكه اييه و با ادا و ناز و عشوه هايي كه ميومد داشت ميكشت منو ....
- بريزم؟
- نيكي و پرسش؟
ليوان و برام تقريبا تا نصفه پر كرد و داد دستم " دوست ندارم همه اش رو برات يه جا بريزم ، (صداش رو آرووم تر كرد سرش رو آورد نزديك تر مثل همون موقع كه تو خونه ما بوديم، نفس هاش ميخورد زير گوشم) ميخوام دائما ازم بخواهيييي تا برات بريزم "
ليوان و ازش گرفتم و گفتم " پس واسه خودت كوش؟ "
- تو بخور ، بلاخره ته ليوانت يه چيزي واسه من ميمونه ، مگه نه؟
قلبم داشت از حلقم ميزد بيرون ، دو سه قلپ خوردم ، 2 تا پسته برداشت گذاشت تو دهنم ، انگشتش و اينقدر كرد تو دهنم كه وقتي خواست بياره بيرون خيس شده بود ، ليوان و دادم دستش ، ازم گرفت ، داشت تو چشام نگاه ميكرد، زبونش و آورد بيرون ، كشيد همونجايي كه من ازش خورده بودم .... ليوان و كج كرد ، يه ذره ازش خورد ، دوباره زبونش و ميكشيد به دهانه ليوان ، همينطوري داشت نگام ميكرد، نفسم بند اومده بود، اون يكي دستش و گذاشت رو روون پام ، فشار داد ، نا خود اگاه يه آه كشيدم ، ليوان و كج تر كرد ، كش دار و بلند بلند نفس ميكشيد، يه ذره آبجو از كنار لبش ريخت رو چونه اش ، ديگه طاقت نياوردم ، خيلي سريع، بغلش كردم و لباش و كردم تو دهنم ، آآآخخخخخخ ، لباش و ميخوردم ، زبونم و ميكردم تو دهنش ، جفتمون ديونه شده بوديم ، دست و پاهامون خيلي سريع حركت ميكرد، ليوان و ول كرد رو زمين و چسبيد بهم ، انگشتاشو ميكرد لاي موهام ، زبونشو ميكرد تو دهنم ، لب بالاشو گرفتم بين دندونام گازش ميگرفتم ، لباشو ول كردم ، چونه اش رو ليس ميزدم ، حالا ديگه نازي بود كه نفسش در نميومد
- آخخخخخخخ آررررههههه ، سااممميييي ، بخور گردنمو ، وااااااااااااااااييي ، كشتي منووووو
كارام دست خودم نبود، همه جاشو ليس ميزدم ، ميك ميزدم ، بلوز توريه كه تنش بودو پاره كردم ، وااااااااااااااي سينه هاشو ميخواستمممممممم ، خودش كمكم كرد تاپشم در آوردم ، از رو كاناپه اومديم پايين ، رو زمين دراز كشيد، با يه حركت تي شرتي كه تنم بود رو در آوردم و افتادم روش، دستاشو بالا سرش گرفته بودم و از زير بغلش ميليسيدم و ميك ميزدم و ميومدم سمت سينه اش ، اما نوك سينه اش رو نميخوردم ... همه دور تا دور سينه اش رو ميليسيدم ، اما نوكشو نه!! دوست داشتم زجرش بدم ، كش و قوص ميداد به بدنش تا نوك پستونش بره تو دهنم ، اما من نميخوردمش، نفساش به ناله تبديل شدو وقتي ديد نميخورمشون ناله اش به دااااد
- آااااااااااااخخخخخ ساممممممييي ، ديوونه ام نكنننن، لعنتييييي بخورررر پستونمووووو ، بخورششش ، واااااااااااااااي
سرشو بين دستهاش كه محكم بالا سرش گرفته بودم تكون ميداد ، واقعا داشت ديوونه ميشد، كيرم حسابي شق شده بود ، پاهاشو ميزاشت زمين و كمرشو مياورد بالا تا پستونش به دهنم نزديك شه ، منم داشتم نافش رو با حرص و ولع ميخوردم
- سامممممييييييييي ، تورو خداااا پستونمو بخووووررر ، كشتي منوووو لعنتيي ... آاااااااااااخخخ
اومدم بالا و يه دفعه نوك پستونشو كردم تو دهنم و شروع كردم به خوردن
- واااااااااااااااااااايي، آررررهههههه، بخورششش، گازش بگيرررررررررر،، آآآآخخخخخخخخ... ساامميي ، گازز بگير ، لعنتيييي..
هر كاري ميگفت ميكردم ، دستاشو ول كرده بودم و جفت پستوناش و گرفته بودم تو دستم ، از بغل چسبوندمشون به همديگه ، تند تند به نوبت ميكردمشون تو دهنم ، ميك ميزدم ،‌گاز ميگرفتم ، زبونمو ميكشيدم روشون . با دستاش كمرم و سفت بغل كرده بود و با ناخوناش ميكشيد رو پشتم... همزمان خودمم ميماليدم بهش ، كيرم بدجوري راست شده بود... 2 برابر هميشه شده بود.
- واااايي ساممميي ، كيرت چه سفت شده، بسهههه، بسسههه، پستونم ول كن‌، كيرتو ميخواممم ، در بيار شلوارتو ....
به حرفاش اعتنا نميكردم و پستوناشو ميخوردم
- سااااممميي كيييررر ميخوااااااااااام. پاشووو لعنتيي... آآآآآيييييييي
پاشدم ، شلوارم و در آوردم ، اونم شلوار خودشو در آورد ، سر كيرم از شورتم زده بود بيرون ، واااايي تا حالا اينطوري ديوونه نشده بودم، تا كيرم و ديد ، پاشد شورتمو كشيد پايين و كيرمو گرفت تو دستش
- واااايييي ، ساااممميييييي ، چه كيرييي دارييي
اينو گفت و كيرم و كرد تو دهنش ، وااااايي حالا من بودم كه بد جوري آمپر چسبونده بودم ، خيلي باحال كيرم و ميخورد ، محكم و تند ميك ميزد ، طوري كه آبم و از كمرم ميكشيد بيرون ، سرش و گرفتم تو دستم ، نميدونيد چه حالي ميكردم. كيرم و ول كرد ، به كمر خوابيد ، شورتشو در آورد و پاهاشو داد بالا
- ساممي بكن كوسمو ، ديگه طاقت ندارم ، بكن كه دارم ميميرم
- جووووون ، چه كوسسسييي
دولا شدم بخورمش ( معمولا اهل كوس ليسي نيستم ، اما اون لحظه بدجوري دااغ بودم) نذاشت بخورمش ، سرم و گرفت بالا و منو كشوند رو خودش
- نهههههه، سااامميي دارم ديونه ميشم ، فقط كييررر ميخوامم، كيرر بده به كوسمم
- جووووووووووووووون ، ميكنم كوس نازتووو
يه دست به كوس نازش كشيدم، Wow خيس خيس بود، تا بقل روونش هم خيس شده بود، كيرم و ميزون كردم لبه كوسش و با يه فشار همه كيرم رفت تووووووشش
آآآآآآآآآآآآآآخخخخخخ ، چي بوددددد،. دااااااغ ، مكنده ، وااااييييي، كيرم كه رفت توششش ، دااااد نازي بلند شد، آرووم شروع كردم تلنبه زدن ،
- وااااييي ماماااااااااننن، كوسم داره جررر ميخورههه ، ساااميي جرررم بدهههه ، تند تررررر
پاهاشو دور كمرم حلقه كرده بود و فشار مياورد بهم كه تند تر تلنبه بزنم. خيلي داشت بهم حال ميداد ، كوسش تنگ تنگ بود ، ‌اصلا قدرت فكر كردن نداشتم ، همه وجودم داشت لذت ميبرد، با حرفهاايي هم كه نازي ميزد، اين حال كردن و لذت بردن و 10 برابر ميكرد. نازي به خودش ميپيچيد و آه و ناله ميكرد، يهو صداي ناله هاش رفت بالا و محكم منو گرفت ، بريده بريده حرف ميزد
- ساااامي ، سااامي ، دارم آب ميدم ، آآآآآخخخ ، بكن ، بكن ،‌تند تر ، سامي ،..... سامي ، فشارررر ، فشارر بدهههه ..واي ، واي ، كوسم .....، كوسم آب ميدهههههه ، آخخخ ، آخخخ ، آاااااااهههههههههههههههههه .....
با همين آاااهه كشداري كه كشيد ، منو محكم گرفت تو بغلش طوري كه نميتونستم تكون بخورم، بدنش ميلرزيد ، كيرم تو كوسش بي حركت مونده بود، نبض كوسش رو دور كيرم احساس ميكردم . وااااااايي چه حاله باحالي بود. ( خدا نصيب همتون بكنه )
يه ذره آرووم شد، چشماشو باز كرد و لبامو بوسيد،
- وايييي ساامي مرسي ، خيلي وقت بود اينطوري حال نكرده بودم ، ميخواهي حالتمون رو عوض كنيم؟
- نووش جونت ، آره پاشو ، مدل سگي هم امتحان كنيم ببينيم كوست اونجا چطور جواب ميده ...
- (همونطور كه داشت بلند شد ، تا اسم كوس رو شنيد انگار دوباره حشري شد) آخخخخ ،‌جوووون ، يه حالي بهت بده كوسم كه هر شب بيايي بكنيشش.
برگشت و منم از پشت كيرمو ميزون كردم دم كوسش و فشار دادم تو
- آخخخخ ، سامي چه كيري دارييي، واااايي
همونطور كه تلنبه ميزدم پستوناش بالا پايين ميپريدند، دولا شدم پستوناشو گرفتم تو دستم و فشار ميدادم.... وااي چه حالي داشت، نازي هم با حرفهاش بيشتر تحريكم ميكرد
- كيرتو تا ته بكن تو كوسم ، آااااخخخخ ... سامي كوسم و پاره كن ،‌ آبتو ميخوااام،‌آبتو بريز تو كوسمممم
اينارو كه ميشنيدم با قدرت بيشتري تلنبه ميزدم ، زدم و زدم ، يهو احساس كردم همه جونم داره از كيرم ميزنه بيرون
- واي ،‌ناززززيي ، نازيي آبم داره ميادددد، كوست آبم و آورد ، آخخخ
- بريز توش ، سامي، تو كوسم بريزشششش ، بريززززززز
- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ يييييييييييييييييييييييييييييييي، آخخخخخخ
آبم با فشاااار ريخت تو كوسش ... وااااااااااااي ، چه حالي كردم ..........................
برگشت ، دراز كشيد ، ‌منم بقلش دراز كشيدم ، سرشو گذاشت رو بازوم و داشت با موهاي سينه ام بازي ميكرد، هيچي نميگفتيم ، هنوز نفس نفس ميزدم ....
من چي كار كردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 26 Apr 2008 14:55


Azarin_Bal

بازم عالی بود دستت دردنکنه . خوب داری پیش میری ..... خدا قبول کنه ان شاالله

خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
# : 26 Apr 2008 15:02


Quoting: mohsen_m275
خدا قبول کنه ان شاالله


چيو قبول كنه ؟ گناهي كه داريم ميكنيم؟؟؟

mohsen_m275

پس پورنو نويس خوبي هم ميتونم بشم؟

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 26 Apr 2008 15:08


Azarin_Bal

Quoting: Azarin_Bal
چيو قبول كنه ؟ گناهي كه داريم ميكنيم؟؟؟


از اینکه مینویسی داری کار ثواب میکنی دیگه .... خدا خیرت بده جوون
Quoting: Azarin_Bal


پس پورنو نويس خوبي هم ميتونم بشم؟


ای ول داری n تا

خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
# : 26 Apr 2008 15:08


دوستان ....

كسي خانم بهناز كه نويسنده داستان دو نيمه سيب هست رو ميشناسه ؟؟

ميشه اگه دسترسي به ايشون داريد، از طرف بهشون بگيد كه بي صبرانه منتظر ادامه داستانش هستم؟

محشر مينويسند......

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 26 Apr 2008 15:12


Quoting: Azarin_Bal
ميشه اگه دسترسي به ايشون داريد، از طرف بهشون بگيد كه بي صبرانه منتظر ادامه داستانش هستم؟

سلام آذرین بال جان( چقدر سختههههه)
بابا داستان بهناز که تموم شده عزیز ، ادامه چیه؟

◄ خدایا سپاس... ►
# : 26 Apr 2008 15:12


Quoting: Azarin_Bal
از شما هم ممنونم كه اينجايين و سر ميزنين



Quoting: Azarin_Bal
‌دوست دارم آدرس تاپيكتون رو داشته باشم ، تو كدوم انجمنه؟

گفتم که تاپیکه خاصی نیست ولی اگه خیلی مایلی بری میتونی روی لینک اعضا زیر آواتورم کلیک کنی . پروفایلم که باز شد جلو قسمت آخرین تاپیکهای ارسالی سه تا لینکش هست که هموناست .

« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
# : 26 Apr 2008 15:14


Quoting: Azarin_Bal
قسمت پنجم

مرسی .

« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 736 . 737 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB