| نویسنده |
پیام |
|
|
Azarin_Bal 
Quoting: Azarin_Bal mohsen_m275 دوست من ، فكر نميكنم شوخي خوبي كرده باشي ،... من تازه واردم و نميدونم اينجا كي با كي دوسته و كي با كي شوخي داره ، فقط همينو ميدونم كه بهتره يه مقداري حواسمون به شوخي هامون باشه !!
شما کارت درسته اخوی ..... ان شاالله یواش یواش بیشتر با محیط اینجا آشنا میشی 
اما و بقیه دوستان همه سرورای من هستن و مطمئناَ اگه قرار بود ناراحتی پیش بیاد من هیچ موقع اجازه زدن این حرفها رو به خودم نمیدادم
خوش باشی 
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
|
|
|
shiva_modiri
مرسي از اينكه اينجايي .
هميشه خوش باشي و شاد 
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
|
|
|
Quoting: mohsen_m275 اما و بقیه دوستان همه سرورای من هستن و مطمئناَ اگه قرار بود ناراحتی پیش بیاد من هیچ موقع اجازه زدن این حرفها رو به خودم نمیدادم خوش باشی
خيلي آقايي !!! 
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
|
|
|
|
|
# : 24 Apr 2008 12:25 | ویرایش بوسیله: Azarin_Bal
قسمت چهارم
ديگه ناا نداشتم. بايد Shave هم ميكردم. هر طوري بود سرو صورت و صفا دادم و دوش آخرو گرفتم ، يه حوله پيچيدم دور كمرم و يه حوله هم انداختم رو سرم و از حموم زدم بيرون. حموم تو اتاق خواب من بود، البته اتاق سوگند هم حموم داشت ، بزاريد يه شرحي از خونمون بهتون بدم. از در كوچه كه وارد ميشيم يه حياط به متراژ 200- 300 متر پر از گل و گياه و درخت ميوه و اينا رو ميبينيد ، خونه پيرو piero هم ديده ميشه ، ( جناب پيرو سگمونه، يه سگ خر كه قدش از من 2-3 سانت كوتاه تره!!! اما با مزه است، نژادش هم ژرمن شيپره ، به قول دختر خالم اينقده عسله!!! بعده ها از شاهكار هاش براتون تعريف ميكنم!) وقتي وارد در اصلي ساختمان ميشيم سمت چپ يه راه پله به سمت زير همكف هست كه اونجا استخر هستش، روبرو هم 2 تا پله ميخوره ميره بالا – يه دره ديگه – حالا وارد سالن اصلي ميشيم. سمت راست WC ، رو برو آشپزخانه ، سمت چپ پذيرايي بزرگ و مجلل كه چون View اون قسمت رو به باغچه حياط بود ، اون قسمت اصلا ديوار نداشت ، به جاي ديوار از شيشه هاي قدي استفاده كرده بوديم و همين نماي ساختمان رو خيلي خيلي زيبا ميكرد. سمت راست، نشيمن و 3 تا اتاق خواب و يه حموم (مثل طبقه بالا). از بقل آشپزخانه هم يه راه پله ميخوره ميره طبقه دوم. اتاق خواب من و سوگند طبقه دومه . بين اتاق خواب هاي ما قبلا يه حموم بزرگ بود كه درش تو اتاق من بود، ديديم اينطوري هم من هم سوگند در عذابيم، نصفش كرديم ، يه راه آب زديم، يه لوله كشيديم، يه وان ديگه گذاشتيم ، يه تيغه هم وسط كشيديم ، يه در ديگه هم تو اتاق سوگند زديم و خيال جفتمون راحت شد. همونطوري با حوله رو تخت ولو شدم و نفهميدم كي خوابم برد. با صداي در از خواب پريدم. - بله ؟ يهو در باز شد آرش اومد تو ، اصلا انتظار همچين حركتي رو نداشتم، يه ذره خودمو جمع و جور كردم اما لخت بودم ديگه ، كاريش نميشد كرد. - سلاااااااام ، اوه اوه چه سكسي شدي ، جوووون . اون حرف ميزد و نزديك من ميشد ، منم سعي داشتم عاليجناب رو بپوشونم - زهر ماااار، شعور نداري ديگه ، شعور يه چيزه ذاتيه كه تو ازش بهره اي نبردي. هرطوري بود پاشدم و خودمو جمع و جوور كردم ، رفتم سراغ كمد لباسها كه لباس تنم كنم، آرش هم داشت ميخنديد و چرت و پرت ميگفت - جدي جدي جريان پريودو كه گفتم ، حال كرديااا ، ببين ، ميدونستي دارم ميام ، واسم تيريپ لختي گذاشتيااا شيطون همونطوري كه داشتم شورتمو پام ميكردم با عصبانيت تمام گفتم - خفه شو آرش ، هنوز ياد نگرفتي هر جايي نميشه سر خرو كج كرد و رفت تو؟؟ - ااي بابا تو هم امروز سگ سگي ، يه سور به پيرو زدي. (قافيه رو داشتين) به دل نگير عزيزم، همچين ناراحت شده انگار من از ا وناا ندارم، ماله من كه گنده ترو خوشگل تر از ماله توئه. در بيارم ببيني؟ برگشتم نگاهش كردم ديدم دستش به كمربندشه، آماده بود اجازه صادر كنم و آقا لخت بشه. از حركاتش خندم گرفته بود، يه لبخند زدم و اونم ديد اوضاع رو به راهه، نشست رو تخت و زير لب گفت: - عجب ، جون من ، تو يه چيزيت ميشه ، تيريپ لختي كه ميزاري واسم ، عصبي كه ميشي ، گوشي كه قطع ميكني، به شعور خانوادگيم كه توهين ميكني، همه اش به كنار، خدايا تو كه شاهد بودي ، تا قبل اينكه پاي شومبولم بياد وسط ميخواست جرم بده، تا گفتم بيا بهت شومبولم و نشون بدم، برگشته لبخند ژكوند تحويلم ميده. ديگه نميشد نخندم، هم حرصم گرفته بود، هم نميتونستم جلو خندم رو بگيرم. شلوارمو كه پام كردم، حوله رو از دورم باز كردم و محكم پرت كردم سمتش ، خورد تو صورتش گفت : آخخخخ، خاك بر سرت ، تو اين فيلما ديدي دختره شورتشو ميندازه رو صورت پسره ، پسره حشري ميشه، حال ميكنه، مثلا خواستي اداي اونا رو در بياري؟ چشمام كور شد . عشوه خركي نيا ديگه جون من !! رفتم جلو آينه و با خنده داشتم موهام رو مرتب ميكردم - اينقدر چرت پرت نگو.... كي اومدي؟ - نيم ساعتي ميشه، زود باش به خودت برس كه كلي كار داريم - كار؟ باز داري چرت و پرت ميگي؟ - نه جون تو، نازي هم اومده ، ميخواهيم بريم گشت و گذار.. عشق و صفا .. حالي به حولي ، ددري دودور (DaDari DooDoor) تا اسم نازي رو شنيدم ، قلبم ريخت ، يهو آي – دي بلك بلك اومد تو ذهنم . از يه طرف دوست داشتم باهاشون باشم، از طرفي هم ميخواستم زنگ بزنم به پري برام دختر جور كنه. (پري : خانم 43 ساله ، كار چاق كن واسه سكس و عشق و حال و اين حرفها كه 3-4 سالي ميشد ، تو اين مواقع بهش زنگ ميزدم.) - اوكي تو برو پايين ، منم الان ميام. سريع آماده شدم و از پله ها اومدم پايين، نازي و سوگند رو ديدم كه جلو تلويزيون نشسته بودن و داشتن آب ميوه ميخوردن، نازي پشتش به من بود و سوگند روبروم بود ، اما حواسش اصلا به من نبود، با سلامي كه كردم ، جفتشون من و نگاه كردن ، نازي به احترامم از جاش پاشد و باهام دست داد. Wooow چقدر زيبا شده بود، چقدر سكسي شده بود. يه شلوار جين آبي تنگ پوشيده بود كه بد جوري پرو پاچه اش رو ريخته بود، يه بلوز چسبون سفيد هم پوشيده بود كه اگه نميپوشيد سنگين تر بود، همه چيش بيرون بود. از اون بلوزا كه بود ، اما انگار نبود، اينقدر تنگ بود كه سينه هاش ميخواست بپره بيرون، چاك سينه اش رو هم انداخته بود بيرون .... بيا و ببين .... ما كه حالمون بد بود، بدترم شد. موهاي بلندش رو هم خيلي ساده و قشنگ پشت سرش بسته بود، موهاش رو مش كرده بود؟ هاي لايت كرده بود؟ رنگ كرده بود؟ شينيون كرده بود؟ كوتاه كرده بود ؟ نكرده بود؟ نميدونم هر كاري كرده بود قشنگ شده بود. يه جورايي يكي در ميون طلايي و خرمايي بود. (خانم هاي محترم جمع ، اين حالت و بهش چي ميگن؟) خلاصه مراسم سلام و عليك و تعارفات معمول انجام شد. تا نشستم ، آرش رو ديدم كه با يه سيني بستني وارد سالن شد و با ورود اون ، خنده و شوخي هم اومد تو جمعمون. خيلي دوست داشتم يه دقيقه از اين محيط شوخي دور بشم و با نازي در مورد بلك بلك حرف بزنم ، اما مگه آرش ميزاشت؟ يهو دل و زدم به دريا و نازي رو مخاطب قرار دادم. - راستي اون كاري كه خواهش كرده بودم انجام بدين، انجام دادين؟ يه ذره فكر كرد.... - آهان اون آي-دي كه گفته بودي؟ با سر تاييد كردم. - راستش وقت نشد، اون موقع كه تماس گرفتي ، داشتم عرشيا رو ميبردم پيش باباش، بعدش هم كه اومدم اينجا، شرمنده، در اسرع وقت انجامش ميدم. حالا واسه چي اينقدر كنجكاو شدي ، چي ميخواهي ازش ؟ چشماي آرش و سوگند رو ميديدم كه پر از فضوليه و ميخوان ببينن جريان چي بوده و منتظرن من جواب بدم. منم اصلا از همچين مواقعي خوشم نمياد كه محور كنجكاوي چند نفر باشم ، سعي كردم خودم رو كنترل كنم و با حالتي كه نشون ميدادم كاملا خونسرد و بي تفاوتم گفتم: - كنجكاو كه نشدم، آخه امروز اومده بود تو رووم ، ميخواست تبليغ وبلاگشو بزنه، نميتونست، داشت جيغ و داد ميكرد. فقط خواستم ببينم كيه و چيه (يه ذره سرم رو اينور و اونور كردم و خواستم بحث رو عوض كنم) سوگند مامان كجان؟ بيرونن؟ - آره ، رفتن خونه خاله اينا ، شب بابا مير دنبالش. آرش معلوم بود هنوز قانع نشده اما چون اخلاق منو خيلي خوب ميشناخت و فهميده بود دارم از زير جواب دادن در ميرم ، از جاش بلند شد و گفت : - بچه ها پاشين جمع و جور كنيم بريم ديگه ، پاشين كه به يه جايي برسيم . منكه فكرم جاي ديگه بود و تنها ذوق و شوقم واسه ديدن اينها گرفتن خبري از بلك بود،از بين رفته بود ، با بي حوصلگي گفتم: - كجا ميخواهين برين؟ چه خبره كوچه خيابون؟ - (آرش) چي چيو ميخواهين برين ؟؟ بگو ميخواهيم بريم . تو اصل كاري هستيا ، پاشو برو لباس درست حسابي بپوش ، اشكان اينا منتظرن. تعجب كرده بودم (اشكان = پسر عموم، مجرد، 27 ساله ، خوش تيپ ، جذاب ، با معرفت (فقط واسه پسرا)، بكن در رو) با يه لحن سئوالي و كش دار گفتم - اشكان اينااااااا؟؟؟؟ يعني چي؟ چه خبره مگه ؟ - (آرش با لحن شوخي و چشم و ابرو و ايما اشاره ) ديديم به سن بلوغ رسيدي ، گفتيم واست جشن بگيريم. ديگه خانومي شدي واسه خودت. همينطوري كه داشت ميگفت و ميخنديد ، پاشدم افتادم دنبالش ، اونم پا گذاشت به فرار، سوگند و نازي هم با اينكه از ماجرا خبر نداشتن اما ميخنديدن. خلاصه نتونستم اين وروجك و بگيرم و از در حياط فرار كرد رفت تو كوچه ، منم تشنه ام شده بود ، برگشتم تو آشپزخونه و رفتم سراغ يخچال، سوگند و نازي هم داشتند ليوان ها و بستني خوري ها رو جمع ميكردند از رو ميز ، بلند گفتم: - سوگند جان ، شما جايي ميخواهين برين، برين ، من امروز نميتونم بيام ، به اشكان اينا هم سلام برسون از طرف من. نازي با يه سيني كه توش بستني خوري ها بود وارد آشپزخونه شد ، من پشتم بهش بود و داشتم از يخچال چيز ميز بر ميداشتم به من كه رسيد خيلي آرووم گفت - قرار داري با كسي؟ كه نميخواهي بياي؟ خودم رو مشغول كارم نشون دادم و بدون اينكه برگردم پاكت آب ميوه رو از يخچال برداشتم ، دريخچال رو بستم و رو صندلي نشستم ، داشتم آب و عصاره ميوه رو با هم قاطي ميكردم كه شربت درست كنم، هنوز هم پشتم بهش بود. - من ؟؟ نه بابا ، با كي مثلا؟ ( يه مكثي كردم و ادامه دادم) گذشت اون روزا كه ما هم قرار ميزاشتيم، ميرفتيم سر قرار، الان ديگه هيچكس واسه ما تره هم خورد نميكنه، چه برسه بخواهد بخاطرمن جايي بياد و منتظر باشه. خيلي بهم نزديك شد ، درست پشتم وايساد و دولا شد، طوري كه وقتي حرف ميزد نفس هاش به پشت گردنم ميخورد. خيلي آرووم تر از دفعه قبل و با لحني كه همه بدنم رو لرزوند گفت: - اما من بخاطر تو اينجام ، پس اذيتم نكن !!!!
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
|
|
|
Azarin_Bal 
Quoting: Azarin_Bal خيلي آقايي !!!
ما بیشتر !!! 
ممنون بابت قسمت جدیدت . خسته نباشی حاجی 
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
|
|
|
Azarin_Bal سلام عزیز واقعا قلم خوبی داری، خیلی خوب حس و منتقل می کنی ، اون تیکه هایی هم که وسطش میای جذابترش میکنه( مثلا در ورد مو)
Quoting: Azarin_Bal
ريعني همون كارهايي كه با من ميكرده با شوهرش هم ميكنه ؟ این قسمت من و یاد فیلم سنتوری انداخت
موفق باشی، قربانت علی
خانوم ببخشین چند کیلویین شما **خجالتی وای مامانم اینا ◄ خدایا سپاس... ►
|
|
|
Quoting: Azarin_Bal قسمت چهارم مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
*شجاعت واقعي زماني است كه شخصي بتواند از اعماق مشكلات به زندگي لبخند بزند.*
|
|
|
Quoting: Azarin_Bal مرسي Ema 87

Quoting: Azarin_Bal تقريبا هر تاپيكي كه سر زدم ، شما جزء يكي از خواننده ها بودين ، چه فعالين !!!

Quoting: Azarin_Bal خودتون تاپيكي نزديد تا به حال؟ تاپیک خاصی که نه . نزدم یکی دوتا زدم که همشم چرته. 
Quoting: Azarin_Bal اميدوارم همواره شاد و پيروز باشيد همچنین . 
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
|
|
|
|
|
mohsen_m275
Quoting: mohsen_m275 همین پست زدنو هم بچه ها یادش دادن . اونم بعد 4-5 سال اونوقت بیاد تاپیک بزنه ؟؟؟؟ به به . حاچ محسن خان . حالتون چطوره ؟؟؟ 
Quoting: Azarin_Bal mohsen_m275 دوست من ، فكر نميكنم شوخي خوبي كرده باشي ،... من تازه واردم و نميدونم اينجا كي با كي دوسته و كي با كي شوخي داره ، فقط همينو ميدونم كه بهتره يه مقداري حواسمون به شوخي هامون باشه !! عیبی نداره . این حاج محسن پسر خوبه و یکم شوخه . 
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
|
|
|
Quoting: Azarin_Bal قسمت چهارم

« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
|