صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / چت * عشق * دروغ....( فهرست در صحفه اول )
<< 1 ... 252 . 253 . 254 . 255 . 256 . 257 . 258 . 259 . 260 . 261 . 262 ... 735 . 736 . >>
نویسنده پیام
# : 8 Jul 2008 07:37


سلام سالار
خوبی؟
نگرانت شدم
کجایی حاجی؟
خبر سلامتیت رو بده
خیلی سالاری
سرافراز باشی و سربلند

# : 8 Jul 2008 08:30


Anti_love
Quoting: Anti_love
دوباره حرف بی ربط زد این سیسی
یعنی هر کی میاد اینجا بلد نیست مخ بزنه ....یا اینکه هر کی مخ میزنه نمیاد اینجا ....یا اینکه هر کی بلد نیست مخ بزنه و میخواد مخ بزنه میاد اینجا ...

اخه تو که نمیتونی حرف بزنی نپر وسط چیکن

Quoting: Anti_love
اینم بگم که فضول خودتی

خداروشکر قبول کردی فضولی

میگن دروغ بوده که تو تا آخرش مال منی *** چشمای رنگ عسلت دنبال چشمای دیگست..!
# : 8 Jul 2008 08:54




واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 8 Jul 2008 08:54


Quoting: semiramis5576
خبر سلامتیت رو بده

بادمجون بم آفت نداره

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 8 Jul 2008 09:19


گلو بلبلا! سسسسسسسسلام

Quoting: Azarin_Bal
الان اين شيخه كه گفتين . منم ؟

شما که نفتکشی ! اونم از نوع عظیم و بزرگش!
این عرفان کلی ریاضت کشیده تا به این جا رسیده ! سالهاست با جدیت تمام داره مرده خواری می کنه تا امروز که شده شیخ بزرگ!بله آقا.....چی فک کردی!

بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنن و اونها جدی جدی فحش خواهر مادر می دن!
# : 8 Jul 2008 09:23


سلام آقای آذی!

مرسی که جواب پستمو دادی!
راستش این فیلتر شکن جدیده که ازش استفاده میکنم سیستم کووت رو دیز-ایبل کرده و من نمیتونم (یعنی سخته )که بخوام کووت کنم

مرسی بابت قسمتهای جدید


I have realized that God owes US his life
# : 8 Jul 2008 09:44


قسمت چهلم
نور آفتاب ، مستقيم به صورت من ميتابيد و بد جوري چشمهام رو اذيت ميكرد ، يه غلتي تو جام زدم ، پشت به آفتاب و رو پهلوي چپم دراز كشيدم ، چشم هام رو باز كردم و تقريبا از خواب دل كندم ... محيط اطرافم كاملا برام ناشناس بود .. اينجا كجاست ؟ يه ذره بيشتر به اطرافم نگاه كردم و فكر كردم ... يادم اومد ديشب هم تو همين اتاق بودم ... آره .. همينجا بودم ... يه غلتي زدم تا خوب دورو اطرافم رو ببينم ، ديشب تاريك بود و نميتونستم چيزي ببينم ... وقتي برگشتم .. ديدم ترانه روبه روم نشسته و داره يه چيزهايي تو دفترش مينويسه ... يادم اومد ديشب ، وقتي از اتاق رفتم بيرون .. ترانه و 2 تا مرده ديگه رو ديدم ... بلند شدم ، نشستم رو تخت و به تاج تخت ،‌ تكيه دادم ... حركتم ، ترانه رو متوجه من كرد ... فهميد بيدار شدم .. لبخند زد ، از رو صندلي بلند شد و اومد سمتم
- سلام آقاي راد .. صبح دم ظهرتون بخير
خواستم بهش سلام كنم و صبح بخير بگم .. اما هر كاري كردم ، ديدم نميتونم حرف بزنم .... ئه .. چرا اينطوري شدم ؟؟ دوباره امتحان كردم ..... سعي كردم حرف بزنم .. اما نميتونستم .... يعني چي ؟؟ يادم اومد ديشب هم نميتونستم حرف بزنم ... اما چراا ؟؟؟ چه بلايي سرم اومده ؟؟ دستم رو گذاشتم رو لبم ، با تعجب ترانه رو كه داشت ميومد سمتم ، نگاه كردم و سرم رو به نشانه چرااا .. به چپ و راست حركت دادم !! ترانه كه متوجه دگرگوني حالم شده بود، با نگراني به سرعتش اضافه كرد و رسيد به لبه تخت ... بهم گفت
- خواهش ميكنم آقاي رااد .. آرووم باشين . الان عموم رو صدا ميكنم .. اون جواب همه سئوال هاتون رو ميده
همينو گفت و از در اتاق رفت بيرون ... پيش خودم حرفش رو مرور كردم .... " الان عموم رو صدا ميكنم " ... چه ربطي به عموش داره ؟ اصلا عموش كي بود؟ بيشتر كه فكر كردم ، يادم افتاد عموش يكي از دو مردي بود كه ديشب ، ديدمش ، اون يكي مرد هم پدر ترانه بود .. آره ... اما من اينجا چي كار ميكنم ؟ اصلا كي اومدم اينجا ؟ مامان و بابام كجان ؟ چرا اينقدر خوابيدم ؟ ملحفه رو از روم زدم كنار و خواستم اتاق و محيط اطرافش رو خووب وارسي كنم ، اما بلافاصله كه ملحفه رفت كنار و شلواركي كه پام بود ،‌ خود نمايي كرد، از پايين اومدن از تخت ، صرف نظر كردم و دوباره ، ملحفه رو كشيدم روم .... به لباسهايي كه تنم بود با دقت نگاه كردم ، لباس راحتي هاي خودم بود ، شلوارك و تي شرت خودم ، كه تو خونه ي خودمون ميپوشيدم تنم بود ....يعني چي ؟ يعني من تو خونه سعادت هم ،‌ لباس راحتي دارم ؟؟ خداياا چه اتفاق هايي افتاده ؟؟ اصلا اينجا خونه سعادته ؟
تو همين فكرها بودم كه عموي ترانه با يه سرفه منو متوجه خودش كرد و وارد اتاق شد ... خندان و پر انرژي بود ، يه پوشه و يه جعبه شبيه به كمك هاي اوليه پزشكي هم همراهش بود ... سلام و صبح بخير گفت و اومد وايساد كنار تختم ... خواستم به احترامش از جام بلند شم ، اما با به ياد آوريه شلواركم ، بي خيال پايين اومدن از تخت شدم و فقط يه تكوني ، تو جام خوردم و دستم رو با عجز ، رو لبهام گذاشتم و سرم رو به نشانه ي سلام ، پايين آوردم .
عموي ترانه ، كه سياوش نام داشت ، بي اعتنا به نگاه عاجزانه و حركت دستم ، شروع كرد به حال و احوال كردن
- خب آقاي رااد كوچك ، امروز حالت چطوره ؟
چيزي نگفتم و دوباره به لبم اشاره كردم .. انگار فهميد منظورم چيه .. اما باز هم به روي خودش نياورد .. دوباره ازم پرسيد
- جاييت كه درد نميكنه پسرم ؟
سرم رو به نشانه " نه " به چپ و راست بردم .. يه خنده اي كرد و گفت : " خب خدا رو شكر " صندلي اي كه ترانه روش نشسته بود رو آورد ، كنار تخت گذاشت و خودش نشست روش ... بهم گفت
- سامي جان .. ميشه از وسط تخت ، بيايي اينور تر ، نزديك من .. تا يه سري معاينات روت انجام بدم ؟
معاينات ؟ يعني چي ؟ مگه من چمه ؟ نگاه پر از پرسشم رو بهش دوختم و رفتم سمتش ... كاملا لبه تخت نشستم .. بهم گفت
- عزيزم ، پاهات رو از تخت آويزون كن
نگاش كردم و سرم رو به نشانه منفي ، به چپ و راست بردم ... انگار تعجب كرد ... پرسيد : "چرا؟" به زير ملحفه اشاره كردم ، فهميد منظورم چيه ... خنده اي كرد و گفت : " اوكي .. راحت باش " ... بلند شد ، ايستاد و دستش رو دو طرف سرم ، روي شقيقه هام گذاشت يه فشار همراه با ماساژ دوراني داد .... ازم پرسيد : " درد كه نداري؟ " سرم رو به نشانه : " نه " به بالا بردم .. گفت " خوبه " بعد يه گوشي طبي ، شبيه به همونهايي كه دكترها براي شنيدن صداي قلب ، ازش استقاده ميكنن ، از جيب رب دوشامبرش در آورد و به نوبت ، روي شقيقه ي چپ و راستم گذاشت و دوباره ماساژ داد شقيقه ام رو ... منم ساكت بودم و هيچ صدايي از خودم در نمي آوردم .. اما ذهنم ، پر از سئوال بود ... بعد از چند بار تكرار كردن اين كار، بهم گفت دراز بكشم و خودش هم رفت پايين تخت ، به حرفش گوش كردم ، ملحفه رو از روي پام زد كنار و يه خودكار كشيد كف پام ... انگار برق بهم وصل كردن ... سريع پام رو كشيدم كنار ... يه " اوكي " گفت و اومد سر جاي اولش ايستاد .. بهم گفت
- خب ، حالا پاشو بشين ، پات رو از تخت آويزون كن و پاي راستت رو بنداز رو پاي چپت
بهش نگاهي كردم و دوباره به ملحفه اشاره كردم ... خنديد و گفت
- اي بابا ، سخت نگير پسر ... خودم و خودتيم ، راحت باش ، اين يه معاينه رو هم انجام بدم ، ديگه فعلا باهات كاري ندارم
كاري كه خواسته بود ، با خجالت انجام دادم و اونم با چكش طبي ، چند باري عصب پاهام رو تست كرد و يه چيزهايي تو پوشه اي كه آورده بود ، نوشت .. در آخر هم يه نفس عميق كشيد و نشست رو صندليش ....
- خب ، خيلي عاليه ، خيلي خووب پيشرفت كردي ... فكر نميكردم بعد از اون جنجالي كه ديشب به راه انداختي ، به اين سرعت ، حالت خوب بشه
ما بين حرفهاش ، ترانه با يه سيني پر از خوردني ، وارد اتاق شد ... من بلافاصله پاهام رو آوردم رو تخت و ملحفه رو كشيدم رو پام ... از حرف عموي ترانه هم ، يه جورايي هم خجالت كشيده بودم .. هم ناراحت بودم ... سرم پايين بود و داشتم به كارهايي كه ديشب كرده بودم فكر ميكردم
- (سياوش) دستت درد نكنه عمو جون .. بزارش همينجا ... مرسي .... خودت هم رو اون مبل اونوريه بشين
سرم رو اصلا بالا نياوردم .. نميدونم از كار ديشبم خجالت كشيده بودم ؟ يا از اينكه نميتونم حرف بزنم و نميدونم كجام و چي به چيه ؟ با صداي سياوش ، كه منو خطاب ميكرد ، مجبور شدم ، سرم رو بيارم بالا
- ئه ئه .. نبينم تو خودت باشي ... ميدونم تو ذهنت ، كلي سئوال داري ... منم آماده ام تا همه اش رو جواب بدم ... اما اول حسابي صبحانه ميخوري .. بعد كامل برات ميگم كه تو اين 3-4 روزه كه اينجايي ... چي شده و چي نشده .. اوكي ؟
چشمام از تعجب ، داشت از كاسه ميزد بيرون ... 3-4 رووووز ؟ چه خبره ؟ اين 3-4 روز من اينجا بودم ؟ چرا هيچي يادم نمياد ؟ سياوش ، فهميد كه چي تو سرم داره ميگذره .. سيني اي كه ترانه آورده بود رو گذاشت رو پام و گفت
- شروع كن به خوردن ، تا همه چيو برات تعريف كنم
با دست ، سيني رو پس زدم ... سياوش يه نگاه اخم آلودي بهم كرد و بدون هيچ حرفي ، دوباره سيني رو گذاشت روي پام ... منم دوباره سيني رو پس زدم ...واقعا ميل نداشتم ... سياوش هم با يه لحن تحكم آميزي گفت
- ببين سامي .. نميخورم .. نميشه و نميتونم .. نداريم .. بايد بخوري .. اگه واقعا حالت بهتر بشه ، بايد بخوري
دوست داشتم ميتونستم حرف بزنم و بهش بگم ، بابا زوري كه نيست .. نميتونم بخورم .. دو كلمه حرف ميخواهد بهم بزنه ، چقدر نااز ميكنه ... اه ... بابا اين 4 روز مامان – بابام كجا بودن ؟ نازي چي شد ؟ اي وااااي عروسيه آرش و سوگند چي شد ؟؟!! خداي من ... چي به سرم اومده ؟؟ ديدم چاره اي جز قبول كردن پيشنهادش ندارم ... تو سيني اي كه رو پام بود ، چند تا ليوان نوشيدني بود ... من آب پرتقالش رو برداشتم و يه قلپ ازش خوردم و منتظر شنيدن حرفهاي سياوش شدم .. اما اون بي توجه به من ، داشت تو پوشه اش يه چيزهايي يادداشت ميكرد ... چند ثانيه صبر كردم .. تا بلاخره ، يه نگاه به من و يه نگاه به ليواني كه تو دستم بود كرد ... يه ابروش رو داد بالا
- الان مثلا سر منو كلاه گذاشتي و من فكر ميكنم تو صبحانه ات رو كامل خوردي و همه چيو برات تعريف ميكنم ... آره ؟
از حرفش و از خونسرديش عصبي شدم .. ميخواستم يه داادي سرش بزنم .. خدايا .. اين چرا منو درك نميكرد ؟؟ چرا نميفهميد كه من ، سرا پا سئوالم و اين وضعيت داره بيشتر و بيشتر ، عصبيم ميكنه ؟؟ چون هيچ حرفي نميتونستم بزنم و هيچ كاري نميتونستم بكنم ، همه فشارم رو ، روي ليواني كه تو دستم بود آوردم ... با همه وجود ، داشتم ليوان رو فشار ميدادم و عصبانيتم و روش خالي ميكردم ... چشم تو چشم سياوش بودم و دندونهام رو از عصبانيت به هم ميساييدم ، صداي ترانه كه داشت ميومد سمتم ، منو به خودم آورد
- آقاي رااد .. اين مربائه توت فرنگي ، خيلي خوش مزه است ، خودم درستش كردم ...
رسيد بالا سرم و يه تيكه نون تست از تو سيني اي كه روي پام بود ، برداشت و از مربايي كه گفت ، روش ماليد و گرفت سمتم
- امتحانش كنيد .. ضرر نميكنيد
با تعجب داشتم نگاهش ميكردم كه چطور برام لقمه گرفت ... اما جالب اينجا بود كه اون اصلا حتي يكبار هم نگاهم نكرد و خودش رو سرگرم جا به جا كردن ظرفهاي تو سيني كرده بود .. خدا رو شكر ، زبون هم براي تشكر كردن ، نداشتم ... دستم رو كه بردم جلو ، نون رو ازش بگيرم .. يه نگاه همراه با لبخند بهم كرد و نون رو به دستم داد و رفت نشست سر جاش ... همينطور داشتم نگاهش ميكردم كه صداي سياوش منو به خودم آورد
- خب ديگه .. لقمه اي كه ترانه برات گرفته رو نميشه نخوري ....بخورش تا بگم چي شده و چي نشده
بدون هيچ حرفي ... نگاهم رو از ترانه برداشتم و شروع كردم به خوردن لقمه ... با اينكه اصلا اشتها نداشتم .. اما حق با سياوش بود و نميشد از لقمه ي ترانه گذشت
- (سياوش) خب .. آقاي سام رااد .. من سياوش سعادت ، برادر سيامك ، عموي ترانه ، دكتر روانكاو هستم .. البته ، دكتراي افتخاريم روانكاويه ، اما تخصصم روانپزشكيه ...
من كه از خوردن لقمه فارغ شده بودم .. داشتم به حرفش گوش ميدادم .. كه يه دفعه سياوش حرفش رو قطع كرد و با لحن تند و عصبي گفت
- بگم باز ترانه برات لقمه بگيره ؟؟؟؟ خب خودت بخور ديگه .... چقدر ناز داري ... اگه نميتوني با نون بخوري .. مربا رو خالي بخور ... اما آب پرتقال هم بايد بخوري
يه جورايي خجالت كشيدم ، اما به روي خودم نياوردم و با خوردن آب پرتقال ... به اخم و تخمش ، پايان دادم ... اونم دوباره لحن آروومي به صداش داد و گفت
- شما الان .. دقيقا 4 روزه كه اينجايي .. بگو ببينم ، وقايع ديشب رو كه يادته ؟
من با خجالت و تكون دادن سر بهش فهموندم كه آره .... ادامه داد
- خب . آخرين چيزي كه غير از ديشب يادت مياد .. چيه ؟
يه ذره فكر كردم .. آخرين چيزي كه يادم اومد اين بود كه اومده بودم خونه ي سعادت ، تا نازي با سعادت ، در مورد عرشيا صحبت كنه ... وااي .. تو اين 4 روز ، چي به سر نازي و عرشيا اومده ؟؟؟ يادم اومد داشتم با ترانه حرف ميزدم كه سر درد بدي افتادم به جوونم .. سر دردي كه حتي با گذشت 4 روز . وقتي يادش افتادم ، مغزم تير كشيد ... با چشم و ابرو .. ترانه رو كه داشت منو نگاه ميكرد نشون سياوش دادم ... وقتي نگاهم با نگاه ترانه تلاقي پيدا كرد ، ترانه خيلي سريع ، نگاهش رو از نگاهم گرفت و با دستپاچگي ، عموش رو نگاه كرد ... سياوش خنديد و با تعجب گفت
- ترانه ؟؟؟ جدي آخرين چيزي كه يادت مياد .. ترانه است ؟
با سر ، حرفش رو تاييد كردم ... خنديد و گفت
- پسر ، بد جوري به برادر زاده ي من گير دادياااا ... اون از ديشب كه تا ترانه نيومد تو اتاق ،‌ نخوابيدي .. هر كي ميومد سمتت ، جيغ و داد راه مينداختي و فقط ترانه رو ميخواستي . اين از امروز كه تا ترانه برات لقمه نگرفت ، صبحانه نخوردي .. اينم از الان كه ميگي آخرين چيزي كه يادت مياد ترانه است ... كلك جريان چيه ؟؟!
من از حرفي كه زد خيلي شوكه شدم .. خواستم حركتي كنم تا از اشتباه درش بيارم .. كه ترانه ، با يه لحن متهمي كه داره از خودش دفاع ميكنه ... گفت
- نه عمو .. دارين اشتباه ميكنين .. آخه قبل از اينكه آقاي رااد ، حالشون بد بشه ، داشتن با من صحبت ميكردن . يعني نازي جون و پدر ، تو اتاق كار پدر بودن، من و آقاي راد هم تو پذيرايي داشتيم با هم حرف ميزديم ... فقط همين !
بعد با نگاه نگراني منو نگاه كرد .. منم با سر حرفش رو تاييد كردم .. سياوش خنديد و گفت
- خيلي خب عمو جون .. حالا كه چيزي نشده ... داشتم شوخي ميكردم باهاتون
ترانه بلافاصله بعد از اينكه حرف سياوش تموم شد .. يه " ببخشيد" گفت و از اتاق رفت بيرون ... سياوش خنده اش بيشتر شد ... من دليل خنده اش رو نفهميدم . اما ميدونستم كه كلي معني ، پشت اين خنده ي كشدار خوابيده ... سياوش يه " از دست شما جون ها " گفت و پاشد رفت سمت در .. در رو بست و يه خودكار و كاغذ از رو ميز برداشت و داد به من
- خب .. سامي جان .. شوخي بسه ، جدي باشيم .. ميدونم كه كلي سئوال تو ذهنت هست كه من الان جواب تك تكشون رو بهت ميدم .. اين خودكار و كاغذم بگير ... دونه دونه سئوال هايي كه داري رو بنويس .. تا جوابتو بدم ..
خودكار و كاغذ رو گرفتم .. اما قبل از اينكه چيزي بنويسم . با دست ، به لبم اشاره كردم ... سياوش فهميد منظورم چيه .. همونطور كه ميرفت سمت صندليش تا بشينه ، بهم گفت
- ببين آقاي رااد كوچك ... خيلي خلاصه بهت ميگم كه شما دچار حمله شديد عصبي شدي ... اين بند اومدن زبونت هم ، كاملا عادي و موقته ، يعني ممكنه تو همين الان ، نيم ساعت ديگه .. يا 3-4 روزه ديگه ، دوباره مثل قبل شروع كني به حرف زدن ...
انگشت اشاره اش رو آورد بالا و تكيه اش رو از صندلي برداشت و به سمتم خم شد ... با يه حالت تهديد گفت
- البته اگه خودت هم كمكم كني و بخواهي .... (بعد از چند ثانيه مكث .. دوباره تكيه داد به صندليش و با لحن عادي ادامه داد) با توجه به پرونده هاي پزشكيه سابقت ، كه تو اين چند روز مطالعه كردم و مقدار مواد مخدر و مشروبات الكي كه مصرف كردي . همچنين استرس زيادي كه اين چند وقته روت بوده ،‌ همينطور شوك ناگهاني اي كه بهت وارد شده ، اين امر كاملا طبيعيه ، حتي جيغ و داد و جارو جنجال ديشبت هم كاملا طبيعي بود.. خب منم اگه 4 روز بخوابم يا بهتره بگم بيهوش باشم . بعد نصفه شب با ضعف بدني ، تو يه خونه غريب از خواب بپرم و ببينم حرف نميتونم بزنم .. يا به قولي ، لال شدم .. خب معلومه كه قاطي ميكنم ...
يه ذره به حرفهاش فكر كردم ... سئوال هاي بيشتري تو ذهنم بود ، كاغذ و خودكاري كه سياوش به دستم داده بود رو برداشتم و براش نوشتم مامان و بابام كجان ؟
- پدر و مادرت تقريبا هر روز اينجا بودن .. آرش هم هر شب با صبح ، تو همين اتاق ،‌ پيش تو ميخوابيد . اما ديشب ، شانس بد ما ، كار خيلي مهمي براشون پيش اومده بود كه نتونستن بيان
نوشتم : چرا من خونه خودمون نيستم؟
- خب چون من شبانه روز اينجا هستم ، ترجيح دادم همينجا بموني
نوشتم : چقدر زمان ميبره كه دوباره بتونم حرف بزنم ؟ چي كار قراره بكنين برام؟
- با يك يا دو جلسه شوك و خواستن خودت ... فكر كنم ظرف يك هفته ، شروع به حرف زدن كني
نوشتم : با لكنت حرف ميزنم؟
- (خنديد ) نه عزيز من .. چرا لكنت ؟ بعد از اولين شوك ، مثل روز اولت ميشي ، اگه نشد ، شوك دوم ، حله ! هيچ مشكلي نخواهد بود .. حالا ميبني
براش نوشتم عروسيه آرش اينا چي شد؟
- برگزار نشد
خيلي تعجب كردم .. باورم نميشد بخاطر من عروسيشون رو عقب انداخته باشن ... اون ادامه داد
- خب گفتن ، نميتونن بدون سامي عروسي بگيرن . بخاطر همين برگزار نشد
نوشتم نازي چي شد ؟ با عرشيا چي كرد ؟
- فعلا كه هيچ كاري نتونسته بكنه و بعيد ميدونم كه بتونه كاري از پيش ببره .. در اين مورد ، از سيامك سئوال كن
چند ثانيه اي ساكت بودم .. داشتم جواب هاي سياوش رو تو ذهنم حلاجي ميكردم .. بيچاره نازي ... بيچاره آرش و سوگند ... كاش عروسيشون رو كنسل نميكردن ... اووو اااه .. اون همه كارت پخش كرده بودن .. اون همه تدارك ديده بودن ... وااااي ... همه اش تقصير منه ... بد جوري داشتم با خودم كلنجار ميرفتم ، كه صداي زنگ در اومد ... سياوش از جاش پاشد و گفت
- خب ، اينم خانواده ي اعظم رااد .... پاشو يه ذره سر و وضعت رو مرتب كن . بنده خدا ها با يه دنيا اميد اومدن اينجا .. اينطوري ماتم زده نشين ... پاشو ... لباسهات تو اون كمده ، بقل در اتاق هم دستشوييه ... ميتوني اونجا يه آبي به دست و صورتت بزني ... اون موهات هم درست كن ، جان من
اينو گفت و از اتاق رفت بيرون ... يه دستي به موهام كشيدم ... مگه چش بود كه اينطوري بهم گفت ؟؟ از رو تخت بلند شدم و رفتم سراغ كمدي كه سياوش گفته بود .. اااوو اااه .... 5-6 دست لباس راحتي داشتم اونجا .. اما لباس بيرون .. فقط هموني بود كه باهاش اومده بودم اينجا ... همونها رو برداشتم و پوشيدم و از در اتاق رفتم بيرون ... دو تا در بقل دست در اتاق من بود ... يه ذره نگاهشون كردم ... يعني كدومشون دستشوييه ؟ زياد وقت نداشتم فكر كنم ... در يكيشون رو زدم ، ديدم جوابي نيومد ،‌ بازش كردم ... خدا رو شكر ،‌ درست حدس زده بودم .. دستشويي همون بود ... خيلي سريع رفتم توش و دست و صورتم رو شستم و يه دستي هم به موهام كشيدم و امدم بيرون
صداي پچ پچ شنيدم .. از طبقه پايين بود ... كنجكاويم زياد شد ... نيم ست راحتي رو رد كردم و رفتم سمت نرده ها ، هرچي جلوتر ميرفتم ، صدا واضح تر شنيده ميشد.. پايين رو نگاه كردم ،‌ ديدم آرش و سوگند و مادرم وايسادن دارن به حرفهاي سياوش گوش ميكنن ... مخاطب سياوش مادرم بود
- خانم .. من عرض نكردم خدمتتون ، كه سياه نپوشين ؟ (رو كرد به سوگند) آخه اين چه ريخت و قيافه ايه كه درست كردي واسه خودت ؟؟ بابا اين بچه كه نيست ،‌ ميفهمه چي به چيه ... كلي سعي كرديم از اون محيط غم و عزا داري بكشيمش بيرون ، تا حالش بدتر نشه ، حالا كه خدا رو شكر به هوش اومده ،‌ حال جسميش هم از من و شما بهتره ، با اين قيافه هاي ماتم زده ، اومدين ببينينش ؟ آرش .. من نگفتم اين يه شوك ديگه تا سكوت ابدي فاصله داره ؟ ميخواهين لال بمونه تا آخره عمرش ؟؟؟
خدايا اينا چي دارن ميگن ؟ سياه ؟ عزا داري ؟ با دقت بيشتري نگاشون كردم .. باباااام ؟ چرا بابام نيست با ايناااا ؟؟ بابااام كووووش ؟؟؟؟!!!!

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 8 Jul 2008 09:45


به قول اما ..
آذی
آذ
آذر
آذری
آذرین
.
.
.
.
.
.
.

منو بشناس که همیشه نقش غصه ام روی شیشه
# : 8 Jul 2008 09:45


مرسی

منو بشناس که همیشه نقش غصه ام روی شیشه
# : 8 Jul 2008 09:58


Quoting: Azarin_Bal
سياه ؟ عزا داري ؟



منو بشناس که همیشه نقش غصه ام روی شیشه
<< 1 ... 252 . 253 . 254 . 255 . 256 . 257 . 258 . 259 . 260 . 261 . 262 ... 735 . 736 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB