صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / خاطرات خانم مهندس روشنک
<< 1 ... 36 . 37 . 38 . 39 . 40 . 41 . 42 . 43 . 44 . 45 . 46 ... 71 . 72 . >>
نویسنده پیام
# : 1 Jul 2008 21:41


مرسی بچه های کمیک استریپ

# : 2 Jul 2008 02:05


قسمت دوازدهم

اون شب آخرش با کل کل های منو بهاره تموم شد. نه چیزی به من رسید و نه چیزی به بهرام. بعد از اون قضیه هم فقط یه بار توی همون استخر کاراپتیان (صاحب استخری که کارش رو انجام می دادیم) با بهرام برنامه داشتیم.
کار استخر تموم شد، کاراپتیان هم پول خوبی داد که نصفش رو به بهرام دادم. بعد از اون کار هم دیگه کاری نگرفتم و می خواستم یه مقدار استراحت کنم. با بهرام هم فقط از طریق اس ام اس در ارتباط بودم.
تقریبا دو هفته ای گذشته بود که یه روز بهاره زنگ زد. بعد از کلی احوال پرسی و شوخی کردن گفت پنج شنبه تولد کاوه ست ، زنگ زدم که دعوتت کنم.
کاوه پسر عمه بهاره بود. یه پسر هم سن خودمون ، خیلی پسر با شخصیت و جذابیه. از وقتی من با بهاره دوست شدم کاوه رو هم شناختم، آخه همیشه هر جا میرفتیم بهاره پسر عمش رو با خودش میاورد. یه مدت هم عاشق هم شده بودند که آخرش به هم خورد.
گفت میای؟ گفتم اگه تولده کاوه ست پس چرا خودش زنگ نزد دعوتم کنه؟ گفت اتفاقا می خواست خودش دعوتت کنه ولی چون خیلی وقته که ندیده بودت فکر کرده درست نیست مستقیم به خودت زنگ بزنه برای همین از من خواست، حالا تو هم خودتو چس نکن دیگه.
گفتم بگو خودش زنگ بزنه، من اینجوری جایی نمیرم. گفت از تو چس کلاس تر تا حالا تو عمرم ندیدم ، نصف دخترای این شهر آرزوشونه تولد کاوه دعوت باشن بعد تو که مهمون افتخاری هستی اینجوری کلاس میذاری، الان میگم خودش زنگ بزنه. خندیدم و گفتم تقصیر من نیست ، اینجوری بهم بر میخوره.
چند دقیقه بعد گوشیم دوباره زنگ خورد، مطمئن بودم کاوه ست ولی شمارش نا آشنا بود، حتما خطش رو عوض کرده بود. تا گوشی رو برداشتم و گفتم بله یه صدایی از اونور گفت سلام خانوم مهندس. صدای گرم کاوه بود. بعد از کلی احوال پرسی گفت زنگ زدم که واسه تولدم دعوتتون بکنم. بهش گفتم خیلی ناراحت شدم که خودش زنگ نزده. بابت این قضیه خیلی ازم عذر خواهی کرد.
چند روزی که تا مهمونیش مونده بود رو با بهاره رفتیم خرید کردیم. هر چی از این کاراپتیان گرفته بودم رو توی اون چند روز خرج کردم. بهاره یه مزون میشناخت که از دوستای خانوادگی شون بود. قرار شد لباس شبمون رو از مزون دوستشون بخریم. یه ساختمون سه طبقه توی ظفر بود که طبقه اول و دوم مسکونی بود و طبقه سوم رو مزون کرده بودن. وقتی رفتیم دیدم بهاره حق داشت که اصرار میکرد بیاییم اینجا.
همینطور مشغول نگاه کردن لباسا بودیم که یکی زنگ خونه رو زد و بعد از چند لحظه خانم نوری (صاحب مزون) گفت اینجا کسی رونیز نقره ای داره؟ یهو بهاره نگام کرد و گفت خاک تو سرت ماشینو گذاشتی جلوی پارکینگ مردم؟ تازه دوزاریم افتاد، سریع رفتم بیرون. بببببله نصف پارکینگ خونه روبرویی رو گرفته بودم ، از در پارکینگ هم یه آزرای مشکی نصفه بیرون اومده بود. تا خواستم برم سمت ماشین یکی از پشت سرم گفت خانوم کجایی شما؟ سه ساعته من اینجا علاف شما شدم. برگشتم دیدم یه پسر 29 یا 30 ساله بود. قیافه و هیکل جالبی داشت، با موهای جوگندمی و قدی حدود 180 یا 185. با تعجب نگاهش کردم و گفتم آقای محترم من هنوز ده دقیقه نیست ماشینم رو خاموش کردم بعد شما سه ساعت منتظری؟ با خنده گفت حالا پنج دقیقه اینور اونور فرقی نمی کنه مهم اینه که زودتر برش دارید، دیرم شده.
دوست نداشتم ازش عذر خواهی کنم با این حال گفتم ببخشید الان برش میدارم. وقتی ماشین رو روشن کردم دیدم اومد کنارم و آروم زد به شیشه. شیشه رو پایین دادم. با دستش به لاستیک عقبم اشاره کرد و گفت انگار لاستیکتون خیلی کم باد شده. سرم رو بیرون آوردم ولی خوب نمی تونستم ببینم برای همین گفتم عیبی نداره بعدا میدم درستش بکنن. با حالتی جدی گفت من خودم قبلا رونیز داشتم. این ماشین همینجوریش هی میکوبه و کمر آدم رو داغون میکنه چه برسه که باد لاستیکاش نا میزون هم باشه. تا خواستم جوابش رو بدم روش رو به طرف در پارکینگ خونشون برگردوند و داد زد آقا عین الله. چند لحظه بعد یه پسر افغانی بیرون اومد و گفت بله آقا امید؟ انگار اسم پسره امید بود. گفت آقا عین الله، خانوم پنچر کردن میشه کمکشون کنید لاستیکشون رو عوض کنن؟ سریع پریدم وسط حرفش و گفت این کارا برای چیه؟ نیازی نیست، الان میبرم میدم درستش کنن. پسره با دستش به افغانیه اشاره کرد که لاستیک رو عوض بکنه و بعد به طرف من برگشت و با لبخند گفت چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه، فکر می کنم به کمر درد نگرفتن میارزه.
با اینکه می دونستم میخواد یه جوری باهام ارتباط برقرار بکنه و مخم رو بزنه ولی از رفتارش خوشم اومد. مخصوصا که قیافه و تیپ جذابی هم داشت. اونطور هم که با سرایدارشون حرف میزد معلوم آدم با شعور و با شخصیته. پسرای این دوره با باباشون هم انقدر با احترام صحبت نمی کنن.
از ماشین پیاده شدم و گفتم آخه راضی به زحمتتون نیستم. لبخندی زد و گفت من که کاری نمی کنم همه زحمتش رو آقا عین الله میکشن. خواست حرفش رو ادامه بده که گوشیم زنگ خورد. بهاره بود که داد میزد پس کدوم گوری هستی؟ زود باش بیا دیگه. گفتم الان میام. گوشی رو که قطع کردم امید گفت مشتری خانم نوری هستید؟ با تعجب گفتم بله، شما از کجا می دونید؟ گفت آخه روزی چند بار ما با مشتری های خانم نوری مشکل پارک کردن جلوی پارکینگ رو داریم، تازه مادر خود منم مشتری ایشونه. گفتم شما برای همه مشتری های خانم نوری پنچری میگیرید؟ یه مقدار هول کرد، اون لحظه نفهمیدم برای چی هول کرد ولی بعدا فهمیدم که اون روز وقتی من ماشین رو پارک کردم منو دیده و بعد خودش اومده باد لاستیک رو خالی کرده تا بتونه فردین بازی در بیاره و بقیه ماجرا.
خودش رو جمع و جور کرد و گفت نه اصلا اینطوری نیست ، این اولین باره که اینجوری شده. همین موقع دوباره گوشیم زنگ خورد ، شماره کاوه بود، عین اوتوبوس جهانگردی، فقط سالی یه بار به من زنگ میزنه اونم باید دقیقا همین الان باشه. اون پسره هم با یه حالت نگرانی زول زده بود به من. گوشی رو برداشتم و گفتم جانم؟ از اونور کاوه گفت سلام خانوم مهندس ، زنگ زدم که بگم یه وقت برای تولد کادو نخرید ، همین که خودتون تشریف بیارید کلی منت گذاشتید. گفتم این چه حرفیه وظیفمونه. کاوه چند تا چیز دیگه هم گفت و سریع خداحافظی کرد. آخرش هم نفهمیدم برای چی سر همچین موضوع مسخره ای زنگ زده بود بهم.
تا گوشی رو قطع کردم پسره خودش رو خیلی خونسرد نشون داد و همزمان که با دستش به گوشیم اشاره میکرد با خنده گفت انگار ناموس مردم هستید ، اگه میدونستم هیچ وقت جسارت نمی کردم مزاحمتون بشم.
مثلا میخواست بدونه من دوست پسر دارم یا نه. یه ابروم رو بالا دادم و گفتم اولا من ناموس کسی نیستم بعدش هم شما مزاحم نشدید، من مزاحمتون شدم و جلوی پارکینگتون پارک کردم. گفت اختیار دارید کاش همیشه از این مزاحمت ها باشه. خندیدم و چیزی نگفتم. همین موقع افغانیه گفت آقا امید تمام شد. از افغانیه تشکر کردم و در کیفم رو باز کردم تا بهش پول بدم. تا پول رو جلوش گرفتم یه جوری نگام کرد انگار که بهش برخورده باشه. حق هم داشت، بیچاره فقط خواسته بود کمک کنه. نمی دونم چرا ما انقدر با افغانی ها بد برخورد می کنیم در حالی که اونا هم مثل ما هستند و فقط چوب حماقت حاکماشون رو میخورن، البته به لطف جرج بوش داره وضعشون بهتر میشه.
از پسره تشکر کردم و خواستم برم که گفت راستی من اسم شریفتون رو نمی دونم. گفتم من روشنکم. دستش رو جلو آورد و با لبخندی گفت منم امیدم. باهاش دست دادم و گفتم مرسی امید جان.
وقتی سوار ماشین شدم دستش رو از پنجره به طرفم آورد. یه کارت دستش بود. گفت روشنک خانوم هر وقت پنجر کردید خوشحال میشم کمکتون کنم. خیلی زشت بود کارت رو نمی گرفتم. ازش گرفتم و گفتم من که به اندازه کافی مزاحم شدم. بعد سریع ماشین رو روشن کردم و رفتم اونور خیابون یه مقدار جلوتر پارک کردم. وقتی به طرف ساختمون بر میگشتم دیدم بهاره از در اومد بیرون و گفت کجایی پس؟ گفتم ماشین پنچر شده بود که اون آقا کمکم کردن لاستیک رو عوض کنیم. همون موقع امید سوار اون آزرای مشکلی شد و از پارکینگ اومد بیرون ، موقع رفتن سرش رو هم با لبخند تکون داد. بهاره همینطور که نگاهش میکرد گفت چقدر فردینای این دوره زمونه خوش تیپ شد.
موقع بالا رفتن از پله ها اون کارتی که بهم داده بود رو نگاه کردم. نوشته بود شرکت "جوان سازه" زیرش هم نوشته بود " امید جوان" با شماره تلفن شرکت و شماره موبایل خودش. فهمیدم شرکت ساختمون سازی دارن. اولین چیزی که به ذهنم رسید گرفتن یه عالمه پروژه های برق کشی ساختمون هایی بود که این آقا میسازه.
اون روز دو تا لباس و یه کیف از خانم نوری خریدیم و شب هم بهاره رو شام مهمون کردم، البته بهرام هم مثل همیشه خودش رو به شام رسوند و آویزون من شد تا شاید دوباره چیزی بهش بماسه.
صبح پنج شنبه با بهاره رفتیم آرایشگاه و عصرش هم بهرام و بهاره اومدن دنبالم تا بریم خونه کاوه اینا. خونشون رو عوض کرده بودن منم آدرس جدیدشون رو نمی دونستم برای همین قرار شد با بهاره اینا بریم.
من همون لباسی که گرفته بودیم رو پوشیدم و روش هم یه مانتو. یه لباس شب مشکی بود که پشتش فقط تا بالای باسنم میومد و بقیه پشتم معلوم بود، یخورده اذیتم میکرد چون باسنم رو زیادی معلوم میکرد. از جلو هم بنداش سینم رو میپوشوند و دور گردنم بسته میشد. البته یه مقدار از سینم از زیر لباس بیرون زده بود. حالا نمی دونم سینه های من گنده شده بودن یا این لباسه زیادی سکسی بود. از پایین هم یه چاک تا رونم داشت که وقتی راه میرفتم چاکش انقدر باز میشد که تمام پام و رونم مشخص میشد. یه روسری نازک هم طوری انداختم روی سرم که موهام رو خراب نکنه. مامانم که منو توی این لباس دید با خنده گفت با این وضعی که درست کردی انگار امشب بابات به آرزوش میرسه و یه داماد خوب گیرش میاد. مامانم که از لباسه خیلی خوشش اومده بود.
وقتی رسیدم جلوی ماشین دیدم بهرام عقب نشسته بود تا من جلو پیش بهاره بشینم. تا منو دید داد زد وای بهاره ببین چه کسی شده این. سرمو بالا آوردم و با تعجب گفتم بهرام؟ خاک بر سرت این چه طرز حرف زدنه؟ بهاره گفت راست میگه دیگه بچه. امشب خدا به دادت برسه. معلوم نیست چند نفر قراره بریزن سرت.
توی راه ملت همینجور زول میزدن به من و بهاره. با اون وضعیتی که مال خودمون رو درست کرده بودیم حق داشتن ولی من اصلا خوشم نمیاد که اینجوری تو خیابون جلب توجه بکنم، به نظرم فقط آدمای عقده ای یا اونایی که کمبود دارن دوست دارن جلب توجه بکنن. از نظر من سادگی همیشه بهترین مد هستش. تازه وقتی پسرا آدم رو نگاه میکنن معلوم نیست چیا پیش هم میگن. لابد یه چیزایی تو مایه های حرف های بهرام.
توی کوچه کاوه اینا که رسیدیم جایی برای پارک کردن پیدا نمیشد. غیر از جای پارک یه مایشن زیر 70 – 80 میلیون هم پیدا نمیشد. فکر کنم اون شب چند میلیارد تومن ماشین اونجا پارک بود. به بهاره گفتم هر احمقی الان از اینجا رد بشه میفهمه اینجا مهمونیه ، امشب هممون وزرا خوابیدیم.
آخر ماشین رو کوچه بقلی پارک کردیم و رفتیم در خونشون. یه خونه ویلایی بود. از بیرون که شیک به نظر می رسید ولی برق کارش حتما یه عمله بوده.
وقتی وارد حیاط ویلا شدیم خود کاوه اومد استقبالمون، با منو بهاره دست داد و روبوسی کرد، یه پس گردنی هم به بهرام زد و گفت این چه وضع گره زدنه کرواته؟

ادامه دارد
منوچهر

خدایا لطفا هیچ وقت منو به راه راست هدایت نکن
# : 2 Jul 2008 02:08


آدم خوش قول به من میگن. از موعد مقرر هم
زودتر آپدیت کردم
از همه معذرت میخوام که انقدر طول کشید.
امیدوارم این سری جدید که می نوسیم دوستان
رو راضی کنه.
بابت اینکه توی این مدت غیبتم هم نظر دادید و
ابراز لطف کردید خیلی ممنونم

راستی فهرست قسمت ها به همراه اطلاعات
بر اساس فیپا توی صفحه نخست اضافه شد.

خدایا لطفا هیچ وقت منو به راه راست هدایت نکن
# : 2 Jul 2008 09:02


مرسي من نفر اول و اول صبح خوندم
بد نبود

ديگر اين پنجره بگشاي كه من، بستوه آمدم از اين شب تنگ
# : 2 Jul 2008 09:13


Quoting: Manooch
قسمت دوازدهم

منوچ عالی بود طبق معمول ممنون
ولی نری یه ماهه دیگه بیای زوذ به زود آپ کن
حیف این داستانه که از صفحه اول بره به صفحات بعدی

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 2 Jul 2008 13:48


من داستان خواهر و برادر تو قبلا خونده بودم اونموقع عضو نبودم برا همین نمیتونستم نظر بدم
عالی بود اینو سیو کردم سر فرصت میخونم نظرم میگم
در ضمن مرسی که فهرست گذاشتی
توی تاپیک کمیک استریپ منتظر کارهات هستم

# : 2 Jul 2008 16:58


بابا آقا منوچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ
قافلگیر کردی همروووووووو
ممنون

<.....DooS-DarEi......>
# : 2 Jul 2008 19:15


درود بر تو منوچهر عزیز خوشحالم که باز هم حضورت گرمی بخش محفل آویزونه و بیشتر خوشحالم که مشکل خاصی نداشتی و سلامتی. منتظر ادامه ی داستانت هستم.

شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
# : 4 Jul 2008 04:42


آقا منوچ لطفا زود به زود آپ کن

esteghlal ahwaz
# : 4 Jul 2008 10:12


مرسی انتظار به پایان رسید

منو بشناس که همیشه نقش غصه ام روی شیشه
<< 1 ... 36 . 37 . 38 . 39 . 40 . 41 . 42 . 43 . 44 . 45 . 46 ... 71 . 72 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB