صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
خاطرات خانم مهندس روشنک
<<
1
...
36
.
37
.
38
.
39
.
40
.
41
.
42
.
43
.
44
.
45
.
46
...
71
.
72
.
>>
نویسنده
پیام
akh2010
اعضا
#
: 18 Jun 2008 03:36
بابا پس چی شد ما چیزمون خابید
کمرمون خالی شد
دیگه هم هوس داستان خوندن از سرمون پرید
kam_kaar
اعضا
#
: 18 Jun 2008 04:47 | ویرایش بوسیله: kam_kaar
منوچ جان سلام.بالاخره منم وقت كردم و اومدم داستانت را خوندم.
خودت ميدوني كه من تو آويزون جايي پرسه نميزنم ببينم چه خبره؟ و از تجربه داستان خوندنهاي سالهاي اول تاسيس آويزون هم هر چي بگم كمه. داستانشون صفر بود و مقدار استفاده از كلمات كير و كس بينهايت.
تا اينكه منوچ جان از بچههاي اون تاپيك دعوت كرد بيان خوندن داستان آرش .و بعدم شد نوبت روشنك.
اول از همه بهت تبريك و خسته نباشيد ميگم.اين داستانت خيلي بهتر شده.شايد علتش اين باشه كه به گفته خودت چند بار مينويسي و اگر پسندت شد ميذاري اينجا.
كار شايستهاي ميكني كه دير ولي با دقت مينويسي.نتيجه اديت كردنهاي چند بارهات خودش را نشون داده و سطح كارت بالاتر رفته.
ميدونم كه منتظر بهبه و چهچه شنيدن نيستي و دوست داري نقد ادبي بشنوي ولي سواد ادبي من اونقدر نيست كه چيز بهدردخوري بشنوي.ولي ايراد زيادي نميشه به اين داستانت وارد كرد و تازه نقد كردن كه به معني ايراد گرفتن نيست و ميتونه فقط تعريف باشه.
حتما يك فهرست از مكان قسمتها توي پست اول صفحه 1 بذار
شروع داستانت با مقدمهچيني مناسبي همراه بود.ولي باور كن بهرام هر چقدر خر بود ديگه
فرق ولت را از آمپر تشخيص ميداد
بهتر بود كه يك مثال الكتريكي
دهن پر كن تر
ميزدي.مثلا فرق سيم كشي 3 فاز از يك فاز و يا هر مثال ديگه.
تازه اين بهرام با اين پشتكارش در مخ زني نشون داد كه از بهره هوشي بالايي برخورداره.
به نظرم كمي عجيب بود كه روشنك هم خانم مهندسه و هم (اوپن شده،سيگاري،اهل كون دادن و ...).البته اين موارد اصلا مهم نيست ولي توي ايران كمي غير مرسومه.
روشنك بعد از سقوطش از صخره يا همون داربست استخر( آخه اونجوري كه روشنك لحظه به لحظه حالش بدتر ميشد طوري كه حتي نميتونست شورتش را دوباره بپوشه بايد از دره پرت ميشد) بايد رفته رفته حالش بهتر ميشد نه بيحالتر مگر اينكه خونريزي داخلي ميكرد كه نكرد .پس لابد حالش خوب بود و خودش دلش ميخواست كه برا بهرام ساك بزنه و ليس زده بشه.
(كه تو تمام اين شرايط را خوب توصيف كردي ولي همراه با ناتواني روشنك)
-مهندساي مرد معمولا خودشون بالاي داربست نميرن و يك عملهاي ،كارگري،كسي ميفرستن ولي روشنك حس مسئوليتش خيلي بالا بود و خودش ميرفت بالا حتي از كير بهرام.
مي گم بهرام طفلك اگر راست مي كرد كه يك واكنش غير ارادي است اسمش مي شد
بي جنبه بازي
ولي روشنك كه دم به دم اين بينوا را كير جنبونك ميكرد ببينه راست كرده يا نه كه يك امر ارادي است اشكالي نداشت به اين ميگن
فمينيستي
.
به نظر من اين مورد از موارد قوت اثر تو است چرا كه از نگاه يك ضعيفه داشتي مينوشتي و نشون ميده خوب خودت را جاي روشنك فرض كردي.
طلا فروشي را ميشناسم كه قزويني نيست ولي قزوينيها را دوست دارد و خودش يك پا بچهباز است.اين آدم وقتي ميخواست مخ يك بچه را بزنه براي رفع نگراني اطفال بشون ميگفت:
آدم با يك بار دادن كوني نميشه
!!!!!!.
حكايت بهرام و روشنك هم مشابه همينه.بهرام چندين بار براي راضي كردن روشنك ميگفت همين يك دفعه.البته من توي سكس صفر كِلوين هستم ولي اين درست كه دخترا ممكنه يك كم ساده باشن ولي بعيده خر كردنشون اينقدر راحت باشه.اگر اينقدر راحته پس واي بر من كه هيچ تلاشي نكردم.
ميگم مگه بوي آب بهرام چه جوري هست كه اگر روشنك دوش نگرفته ميرفت خونشون همه ميفهميدن خبري بوده؟؟( برام جالب بود آخه آب خودم اونقدر بويي نداره كه من از 1 متري در كف دستم بفهمم ولي مال بهرام توي داستان مثل اودكلن پر بو بود)
نميدونم فيلم Sleuth( بازرس) با بازي مايكل كِين را ديدي يا نه.
چون هم سنيم احتمالا ديدي چون در عهد عتيق فيلمها به كرات از تلويزيون پخش ميشد و سرگرمي ديگهاي هم نبود.توي فيلم گفته شد
يك ايده عالي را هم نبايد چند بار تكرار كرد
بهرام هم براي اينكه به خواستههاش برسه فقط از يك روش و اونم جندين بار استفاده كرد ( قول ميدم ،فقط اينبار ، يك ذره) و موفق هم بود!!!!
شوخيهاي سكسي بين روشنك و بهاره به نظر من خيلي خوب بود مخصوصا پايان قسمت قبليت( كس فيل)
تشريح صحنههاي سكسيات هم خوب بود نه كم بود و نه زياد.
بهتر بود مينوشتي بهاره با
موبايل
شروع كرد به فيلم گرفتن آخه با دوربين ديجيتال كه فيلم بگيري بعدا بايد كانوِرتش بكني تا آماده بشه براي بلوتوث
داستانت خيلي آموزنده است و دختر بازي عملي را به خوبي آموزش ميده فقط خدا كنه به همين راحتي كه كار بهرام راه افتاد!!! نصيب ملت هم بشه.
6 سال اختلاف سني بين 21 تا 27 اونقدر نيست كه روشنك همش به بهرام ميگه
بچه
و يا نگران نگاههاي مردم است و لابد بر ميگرده به خود بزرگ بيني زنونه روشنك.
معمولا تمام ساختمان هاي در حال ساخت نگهبان شب دارن تا مصالح و يا چيزي به سرقت نره ولي استخر اين داستان فن جاكشي بود و اِند مكان.
اول گفتي كه قسمت آخرته
بعدش گفتي آخر را 2 قسمت كردي و نصفش مونده
حالا ميخواي حداقل 3 قسمت ديگه اضافه كني.
منوچ جان هر كاري ميكني مال خودته و صاحب اختياري ولي بهت ميگم داستانت توي اوجه و اگر ايدهاي نداري الكي كشش نده و تو اوج تمومش كن مثل توتي فوتباليست كه در اوج و با قهرماني جهان خداحافظي كرد.
منوچ جان به احتمال 100% من تا 15 تير ديگه رفتم و نيستم كه ادامش را بخونم ولي مطمئنا خوب خواهي نوشت.
از همه مهمتر چشم من را توي اين تاپيكت دور ديدي بازم گفتي بعد از 7 سال!!!!!!! فقط 5 سال بود
خدايا منوچ را برخلاف امضاش به راه راست كه پرسپوليسه هدايت كن
اگر يك وقت خواستي كتابت را چاپ كني وزارت ارشاد ممكنه به اسم
خاطرات خانم مهندس روشنک
گير بده اسمش را بذار
پسر خر شانس
راستي بهاره را كه نميخواي مثل onee chan هاي داستانهاي كميك بكني؟ اگر بكني قشنگ ميشه.
داستانت تا حالا قشنگ بوده و حتما بازم خواهد بود.ميزان علاقه من را كه به تايپ كردن ميدوني؟؟؟؟؟؟؟پس ببين چقدر برام عزيزي
baranba
اعضا
#
: 18 Jun 2008 14:22
mohsen_m275
ديگر اين پنجره بگشاي كه من، بستوه آمدم از اين شب تنگ
Ema87
اعضا
#
: 18 Jun 2008 17:48
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
akh2010
اعضا
#
: 19 Jun 2008 03:44
چه فايده اين داستان هم داره ميشه مثل بقيه داستاناي اي سايت
بدون پايان
بابا پس بقيش كو؟
Manooch
اعضا
#
: 19 Jun 2008 13:55
کم کار جان واقعا خیلی لطف کردی که نظراتت رو برام
نوشتی. خودم می دونم که تایپ کردن فارسی برات
سخته برای همین خیلی ازت ممنونم.
بیشتر حرفایی که زدی منطقی و درسته. ولی اون قسمت
پرت شدن روشنک دقیقا اتفاقی بود که واسه خودم افتاد.
باید توی اون لحظه قرار بگیری تا بفهمی چی می گم.البته
یه مقدار آب و تابش که داده بودم. واقعا آدم انقدر دیگه داغون
نمیشه.
در کل کشته ی این ریز بینی و تیز بودنتم
راستش خودمم نمی خواستم دیگه کش بدمش ولی دو تا
موضوع جدید خوب به ذهنم رسید گفتم بنویسم.
بازم ازت ممنونم کم کار جان. یه دونه ای.
خدایا لطفا هیچ وقت منو به راه راست هدایت نکن
Manooch
اعضا
#
: 19 Jun 2008 14:13
Quoting: akh2010
بابا پس چی شد ما چیزمون خابید
کمرمون خالی شد
دیگه هم هوس داستان خوندن از سرمون پری
دوست عزیز من که گفتم نمی تونم تا 15 تیر بنویسم.
آخه هر قسمت یه داستان 2 یا 3 ساعت به علاوه ویرایش
کردن وقت میگیره. تازه گاهی اوقات بیشتر هم میشه.
فکر نکن داستان نوشتن آسونه. البته داستان های من که
عددی نیست ، نه زود به زود آپ میشه و نه کیفیت داره.
ولی بدون نویسنده های خوبی مثل شکیبا و پرنیا و ...
چه زحمتی برای داستان هاشون می کشن.
به هر حال سعی می کنم این تاخیرم رو با داستان های بهتر
جبران بکنم. از شما هم ممنونم که برای تاپیک ارزش قائلی و
هنوز داستان رو دنبال می کنی.
Quoting: dadasaheb
دادا منوچ
15 تير امسال كه سهله
برات تا 15 تير 88 هم صبر مي كنيم
خوش باشي دادا
قربانت دادا ، مرسی از لطفت.
اِما هم که دیگه به جای گل فقط اخم می کنه.
خدایا لطفا هیچ وقت منو به راه راست هدایت نکن
dariushagha
مدیر
#
: 19 Jun 2008 14:24
Quoting: Manooch
Manooch
ببین آقا منوچ جان... بهتره پروژه فعلا تعصیل کنی...اول این پرژه داستان تمامش کن بعد آزادی...من خودم واسات 20 تا پرژه میدم...اگه زود تمامش کنی برات با احمدی حرف میزنم دوتا پروژه هسته ای هم برات جور میکنم.
اگر بهترین دوستم نیستی لااقل بهترین دشمنم باش اگرغمخوارم نیستی لااقل بزرگترین غمم باش هرچه هستی همیشه بهترین باش چون بهترینه
Ema87
اعضا
#
: 19 Jun 2008 16:06
Quoting: Manooch
اِما هم که دیگه به جای گل فقط اخم می کنه.
خب بنویس دیگه .
« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
Sixa
اعضا
#
: 20 Jun 2008 02:37
اگه همه ی نویسنده ها یه خواننده ی توپ مثل کم کار داشتن دیگه غمی نداشتن.
منوچ خان برو حالشو ببر
ما هم چنان تا روز موعود (15 تیر) منتظریم
سینا فقط یک نام نیست
<<
1
...
36
.
37
.
38
.
39
.
40
.
41
.
42
.
43
.
44
.
45
.
46
...
71
.
72
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB