| نویسنده |
پیام |
|
|
عالی بود منوچ عزیز
|
|
|
منوچ جان دمت گرم رسیدن بخیر چه عجب یادت افتاد تایژیکی داری که بقیه رو گذاشتی سرکار: منتظریم بابا زودتر و کاملتر 
|
|
|
Manooch 
می بینم که راه گم کردی اینوراااااا!!!!!!!!!!!!!!!! 
ممنون عالی و کم بود
واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
|
|
|
|
|
Manooch 
دم منوچ خان گرم با داستان باحالش 
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
|
|
|
سلام خیلی زیبا مینویسی مرسی
کلمات عمق وجود است به بازيچه جان
|
|
|
خوب و روان می نویسی.... ادامه بده لطفا".
|
|
|
منوچهر عزیز عالی بود ولی تو رو خدا سریعتر آپ کن من بیچاره سر داستانهای آویزون پیر شدم همه ی داستانها رو قاطی کردم. 
شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
|
|
|

« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
|
|
|
|
|
قسمت سوم باز با دست اشاره کردم که عیبی نداره درش بیار. بهرام یخورده نگام کرد و با تردید دستش رو به زیپ لباسم رسوند و آروم کشیدش پایین. تا چشمش به سینه هام و سوتینم افتاد روش رو برگدوند تا نبینه.بعد از اون کاری که ازش دیده بودم فکر نمی کردم انقدر پسر با حیایی باشه. زیپ رو تا آخر پایین کشید و با دست یقه لباس رو گرفت که از تنم درش بیاره. بالا تنه لباس در اومد. رفت پایین تر و پاچه های لباس رو گرفت که از پام درش بیاره ، باسنم رو یخورده بالا آوردم تا راحتتر در بیاد. چشماش رو میدیدم که چجوری به شرتم خیره شده ، یه دست شرت و سوتین نارنجی تنم بود. باز به خودش اومد و سرش رو برگردوند و کاملا لباس رو در آورد. هنوز داشتم می لرزیدم ، دوباره پاهام رو توی شکمم جمع کردم و دستام رو دور زانوهام به صورت قلاب انداختم. بهرام هم پاشد و رفت بیرون محوطه استخر. خودم بازوهام رو ماساژ می دادم که یخورده گرمم بشه ، تقریبا از اون حالت شوک داشتم بیرون میومدم. چند تا سرفه شدید کردم ، صدام هم داشت باز میشد. بهرام رو دیدم که مانتوم دستش بود و داشت میومد سمت من. برای اینکه من از نگاه کردنش به بدن لختم ناراحت نشم زمین رو نگاه میکرد و گفت روشنک خانوم فعلا اینو روی خودتون بندازید تا بدنتون خشک بشه و بعد لباساتون رو بپوشید. مانتو رو دور خودم پیچیدم. گفتم دستت درد نکنه. با خنده گفت انگار صداتون هم باز شده. منم یه لبخند شول و ول زدم و سرم رو تکون دادم که یعنی آره. گفت منم لباسام خیس شده و می ترسم سرما بخورم ، واسه همین میرم اتاق کارگرا و لباسام رو اونجا در میارم تا خشک بشن. اگه کاری داشتید فقط صدام کنید. بعد از چند دقیقه که حالم بهتر شد مانتو رو پوشیدم و از جام بلند شدم ، تمام بدنم درد می کرد ولی اگه همینطوری هم می شستم بدنم خشک میشد و استخون درد می گرفتم. دستام میلرزیدن و نمی تونستم دکمه های مانتو رو ببندم واسه همین فقط یکیش رو به زور بستم و تلو تلو خوران رفتم سمت اتاق کارگرا که ببینم بهرام کجاست. یه اتاق کثیف و گچی با یه زیر انداز و لباسای خاکی کارگرا بود.دیدم بهرام لباساش رو در آورده تا خشک بشن و فقط شرتش پاشه. داشت با موبایلش حرف میزد. حتما همون دختره شیوا بود. نمی تونستم زیاد روی پاهام وایستم ، دستم رو تکیه دادم به چارچوب در و گفتم بهرام میشه منو برسونی خونه؟ سرش رو برگردوند و منو دید ، از هولش پرید شلوارش رو انداخت رو پاش و گفت ببخشید حواسم نبود اومدید اینجا. به اونی هم که پشت خط بود گفت عزیزم بعدا بهت زنگ میزنم و قطع کرد و دوباره روش رو به طرف من برگردوند و گفت حالتون خوب نیست؟ فکر نمی کنم انقدر هم حالتون بد باشه ها ، فقط افتادید توی آب ، همین ، یخورده دیگه هم که خشک شدین حالتون میاد سر جاش ، تازه منم لباسام خیسه هنوز. گفتم باشه تا لباسای تو خشک بشن منتظر میمونیم ، اگه منم بهتر شدم که کارو ادامه میدیم اگرم که نه میریم. نمی تونستم دیگه سرپا وایستم ، همون دم در نشستم رو زمین و به دیوار تیکه دادم. دقیقا روبروی بهرام. زانوهام رو هم خم کردم تا راحتر باشم. بهرام گفت راستی روشنک خانوم ، فلاسک چای یادمون رفت. چای حتما گرمتون میکنه. اومد پاشه که یادش افتاد شلوارش رو پاشه و هنوز نپوشیده ، خواست اون شلوار خیس رو پاش کنه که گفتم نمی خواد بهرام ، راحت باش ، اونو اگه پات کنی کلیه هات سرما می خورن ، گفت آخه اینجوری جلوی شما زشته ، گفتم عیبی نداره ، تو هم مثل برادرمی. یخورده مردد بود ولی آخر پاشد رفت تا فلاسک چای رو از محوطه استخر بیاره. من که خودم عاشق چای هستم ، بعدش هم باید یه سیگار بکشم.سیگار بعد از چای یه چیز دیگست. فلاسک رو آورد و یخورده برای خودش و من چای ریخت و رفت سر جاش نشست. روبروی من. داشتم لیوانم رو فوت میکردم که دیدم بهرام زول زده به وسط پای من. حتما چون دکمه های مانتوم رو نبسته بودم و زانوهام رو هم خم کرده بودم وسط پاهام معلوم شده بود. گفتم اِوا ؟ بهرام؟ کجا رو نگاه میکنی؟ هول شد و سرش رو بالا آورد و گفت هیجا به خدا. رنگش پریده بود. گفتم پسر جون حیا هم خوب چیزیه و پاهام رو بستم. گفت ببخشید ولی به خدا منظوری نداشتم. نمی دونم چرا باز یاد دیشب و کارای بهرام افتادم. گفتم اون دختره چند سالشه؟ گفت کدوم دختره؟ گفتم همون دوست دخترت. گفت شیوا رو میگین؟ هم سن خودمه. 21 سالشه ، چطور مگه؟ گفتم هیچی، همینطوری. چقدر زمونه عوض شده ، از دختر 21 ساله بعدیه این کارا. گفت روشنک خانوم حالا ما یه اشتباهی کردیم ، لابد تا آخر شما هی میخوای اینو چماغ بکنی توی سر ما. گفتم نه فقط واسم جالب بود ، به من ربطی نداره که تو و دوست دخترت چی کار می کنید. دوباره فضای اتاق ساکت شد. نمی دونم چرا کرمم گرفته بود بیشتر در مورد بهرام و کاراش بدونم. شاید حسودیم میشد. نمی دونم. از طرفی هم نمیخواستم بهرام بفهمه من در موردش کنجکاوم و یه وقت روش به روم باز بشه که خود بهرام به حرف اومد و گفت روشنک خانوم میشه یه سوالی بکنم؟ گفتم تا چه سوالی باشه؟ گفت شما در مورد این چیزا تجربه دارید؟ خیلی جدی گفتم منظورت چیه؟ گفت منظوری ندارم به خدا ، آخه ما یه مشکلی پیدا کردیم. گفتم چه مشکلی؟ گفت شیوا از دیشب که رفته خونه کمرش درد میکنه ، میگه مامانم شک کرده ، خواستم ببینم شما میدونید از چیه؟ یا چه جوری میشه کمر دردش بهتر بشه؟ گفتم نه من از این چیزا هیچی نمیدونم ، تو هم به جای این حرفا کمک کن من لباسام رو بپوشم که یواش یواش داری مشکوک میشی. شلوار و پیرهنم رو آورد که بپوشم. چشمم افتاد به شرتش و بر آمدگی پشتش ، بیشتر دقت کردم که ببینم یه وقت بی جنبه بازی در نیاورده باشه ولی نه ، عادی بود ، از اون پشت که به نظر بزرگ می رسید ولی معلوم بود راست نشده. خواستم مانتو رو خودم در بیارم ولی دستام قدرت نداشتن ، گفتم بهرام کمک میکنی درش بیارم؟ همونجور با شرتش اومد جلوم ، متوجه نگاهم به شرتش شد ، گفت ببخشید الان میرم شلوارم رو می پوشم ، گفتم نمیخواد ،اگه کمک کنی من زودتر لباسام رو بپوشم مشکلی پیش نمیاد ، گفت چه مشکلی؟ بهش چشم غره رفتم و خودش فهمید. مانتوم رو آروم در آورد و دوباره خیره شد به بدن لختم و سینه هام. گفتم به چی نگاه میکنی؟ زود باش پیرهنم رو بیار ، تا خواست پیرهن رو تنم کنه گفت اون چیزتون که خیسه ، لباستون خیس میشه ها ، بعدشم ممکنه سرما بخورید. فهمیدم منظورش شرت و سوتینم هستش. راست میگفت. موندم چی کار کنم. گفتم خوب برو بیرون تا من اینا رو در بیارم ، خودمم یه جوری لباسام رو میپوشم. بعد از رفتنش اول شرتم رو به زور در آوردم ولی موقع در آوردن سوتین هر چی زور زدم نتونستم. دستم درد میگرفت و به پشتم نمیرسید ، حتی نمی تونستم دستم رو بالا بیارم. عضله هام کاملا گرفته بود. خواستم بهرام رو صدا کنم ولی دیدم شرت پام نیست و نمی تونم دوباره پام بکنمش. مانتوم رو انداختم روی پام و گفتم بهرام میشه یه لحظه بیای اینجا؟ با همون شرتی که پاش بود اومد تو. گفتم ببین این بندش رو از پشت باز میکنی و بدون نگاه کردن زود میری بیرون. از اینکه انقدر راحت جلوی هم نیمه لخت بودیم و هیچ کدوم هم حسی بهمون دست نمی داد خوشم اومده بود. یه احساس راحتی و آزادی داشتم. تا بند رو باز کرد نتونستم با دستم بگیرمش و سوتین افتاد و سینه هام معلوم شد. بهرام با تعجب به سینه هام نگاه میکرد. یه لحظه جفتمون شوکه شدیم. با دست جلوی سینه هام رو گرفتم و گفتم به چی نگاه می کنی؟ زود برو بیرون. بهرام همینطور که چشمش به سینه هام بود آروم از اتاق رفت بیرون. حس بدی نبود ، گاهی اوقات آدم خوشش میاد یه پسر رو ببینه که اونجوری با حسرت بهش نگاه میکنه ولی به شرط اینکه پسره هم با جنبه باشه. انگار مشکل من حل نشدنی بود ، حالا درد دستام و بازوم اجازه نمی داد که پیرهنم رو بپوشم. دستام رو روی سینه هام گذاشتم و بهرام رو صدا کردم. تا اومد تو و منو توی اون حالت دید سرش رو پایین انداخت که به من نگاه نکنه. گفتم من نمی تونم پیرهنم رو تنم کنم ، میشه کمک کنی؟ گفت باشه و پیرهن سفیدم رو آورد جلوم ، یخورده نگاه کرد ، گفتم چی شد؟ بجنب دیگه ، گفت آخه باید آستینش رو اول بپوشید. منظورش این بود که دستات رو باید از روی سینت برداری و آستین لباس رو تنت کنی. گفتم باشه ، نگاه نکنیا. دست راستم رو آروم برداشتم و بهرام دوباره زول زد به سینه هام ، چشمم افتاد به شرتش ، انگار مثل چند دقیقه قبل نبود و یه چیزی داشت زیرش وول میخورد.
ادامه دارد منوچهر
خدایا لطفا هیچ وقت منو به راه راست هدایت نکن
|
|
|
پس چي شد بقيش زود باش ما مرديم از حشر
|