| نویسنده |
پیام |
|
|
مهندس کجایی؟
<.....DooS-DarEi......>
|
|
|
بهترین نویسنده این سایت تویی
|
|
|
سلام منوچهر نمیخوای ادامه بدی؟ فکر کنم همه مشتاقن بدونن روشنک چی دیده 
شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
|
|
|
|
|
به نظر من اگه با موبایلت ازشون فیلم میگرفتی خیلی باحال بود بعش میتونستی فیلمو بزاری اینجا
|
|
|

« در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه »
|
|
|


پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعد از هر زمين خوردنی برخيزی
|
|
|
قسمت دوم
صدای ناله به خوبی شنیده میشد ، سرمو بردم جلوتر که ببینم چه خبره ولی حواسم هم بود که یه وقت بهرام منو نبینه. فقط سایه بهرام روی دیوار چوبی سونا دیده می شد.جلوتر رفتم ، بهرام رو دیدم. پشت به من ایستاده بود ، شلوارش تا نصفه پایین اومده بود. پاهای شیوا رو هم با دستش بالا گرفته بود. نمی تونستم شیوا رو ببینم اما با اون ناله هایی که می کرد می تونستم احساسش رو خوب درک کنم. احساس وقتی که با هر عقب جلو توی دل آدم انگار داره خالی میشه. اون لذت رو با هیچ چیزی توی دنیا نمیشه عوض کرد. نمی خواستم زیاد نگاهشون کنم چون خودم رو خوب میشناختم و می دونستم که ممکنه حالم خراب بشه ولی دوست داشتم صورت شیوا رو توی اون لحظه ببینم. برای همین لای در رو یخورده بیشتر باز کردم ، صدای قیژ قیژ لولاهای در با صدای آه و ناله های شیوا مخلوط شد و به گوش بهرام رسید. یهو برگشت و منو دید. زود خودم رو عقب کشیدم ، نمی دونستم چی کار کنم ، نکنه شیوا هم فهمیده باشه؟ خیلی زشت شد. اگه خودم هم بودم خیلی ناراحت میشدم که یکی فضولیم رو بکنه. با همون حس بد پشیمونی رفتم سر کارم. پیش خودم همش فکر می کردم اگه بهرام بیاد چی باید بهش بگم. تو این فکرا بودم که دیدم بهرام و شیوا در حال کر کر و خنده اومدن تو محوطه استخر. معلوم بود شیوا تازه صورتش رو آرایش کرده ، بهرام هم چیزی به روم نیاورد و ماجرا رو عادی جلوه داد. اومدن پیشم.سرم رو پایین انداختم و خودم رو مشغول کارم کردم. از خجالت نمی تونستم حرفی بزنم تا اینکه بهرام گفت روشنک خانوم همه جا رو نشون شیوا دادم. خوشش اومد از کارمون ، شیوا هم با سر و لبخند تایید می کرد. گفتم اِ ؟ چه خوب. بعد بهرام اومد پیشم و گفت میشه سوییچ ماشین رو بدید من اینو ببرم برسونمش؟ منم سوییچ رو دادم و گفتم زود برگرد چون کارم داره تموم میشه و باید بریم خونه. اونم یه لبخندی زد و گفت جیک ثانیه دیگه بر میگردم. تقریبا 20 دقیقه بعد بهرام برگشت ، حتما خونه دختره نزدیک بود. انتظار نداشتم بهرام چیزی به روم بیاره ، چون کار خودش از کار من اشتباه تر بود ولی حداقل انتظار داشتم حالتش ناراحت باشه. اصلا اینجوری نبود و خیلی عادی رفتار می کرد. کارمون که تموم شد بهرام رو رسوندم خونشون.. توی راه یک کلمه هم حرف نزدیم. وقتی رسیدم خونه از خستگی داشتم بیهوش می شدم ولی فکر اتفاقات اون شب نمیذاشت راحت بخوابم. با اینکه می دونستم بهرام خیلی دختر بازی می کنه ولی نمی تونستم باور کنم به این راحتی میتونه دخترا رو بخوابونه. اون که فقط یه بچه هستش ، دختره هم از اون بچه تر. شاید حسودیم میشد بهشون. اونا به این راحتی می تونن با هم باشن ولی من چی؟ فردا صبحش هر چی خواستم جلوی خودم رو بگیرم نتونستم و زنگ زدم به بهاره (خواهر بهرام) و کل قضیه دیشب رو براش گفتم. نمی دونم چرا این کارا رو می کردم ، شاید دوست داشتم از بهرام بیشتر بدونم. بعد از صحبت های من، بهاره خندید و گفت ببخش روشنک جون. این داداش من شعور نداره، به خدا دست خودش نیست. تو خونه هم زیاد از این کارا می کنه. هر چی هم بهش میگم انقدر خره که حالیش نمیشه. دیگه بریده بودم. بهرام دخترا رو خونه خودشون هم می بره و تازه خواهرش هم میدونه. عصر رفتم دنبال بهرام و با هم اومدیم سر کار. مثل همیشه من لباس کارم رو پوشیدم و بهرام با همون لباس های خودش بود. من معمولا زیر لباس کارم چیزی نمی پوشم. یه لباس کار آبیه یه سره. قرار بود امشب پروژکتور های بالای استخر رو وصل کنیم. استخر رو هم برای آب بندی پر از آب کرده بودند تا ببینن نشتی داره یا نه. پروژکتور ها دقیقا بالای استخر بود و با وجود آب توی استخر نمیشد از نردبون یا بالابر استفاده کرد برای همین به بهرام گفتم تو اینجا بمون و کلید ها رو تست کن و خودم هم با بدبختی رفتم بالای میله های متصل به سقف تا از اونجا پروژکتور ها رو ببندم.ارتفاعش از زمین زیاد بود. حداقل 7 متری بود ، از ارتفاع ترسی ندارم ولی واقعا وقتی از اون بالا پایین رو نگاه می کنی و میدونی هیچ حفاظی هم نداری ته دلت خالی میشه. با طناب یکی از پروژکتور ها رو بالا کشیدم و بستمش، ولی موقع سفت کردم یکی از پیچاش تعادلم به هم خورد. دستم رو به هر جا که می تونستم انداختم اما همه چی توی دستم سر می خورد و آخرش هم نتونستم خودم رو نگه دارم. وقتی آخرین امیدم هم از دستم سر خورد و مطمئن شدم دارام میافتم توی آّب تمام بدنم سست شد ، هیچ حسی نداشتم دیگه ، تقریبا داشتم از ترس بیهوش میشدم. سوزش بدنم از برخورد با آب رو احساس کردم ولی باز توی همون حالت نیمه هشیاری بودم و نمیتونستم تکون بخورم. دستای بهرام که منو از آّب بیرون میکشید رو به خوبی حس میکردم.حتما وقتی دیده من افتادم اونم پریده توی آب. کاری از دست خودم بر نمیومد ، انگار قفل کرده بودم و فقط چشمام کار می کردن. بهرام منو از آب بیرون کشید و روی زمین به حالت دراز کش گذاشت. می دیدم که بالای سرمه و داره صحبت میکنه ولی حرفاش گنگ بودن و نمی شنیدم.کاملا توی شوک بودم. دیدم داره بدنم رو ماساژ میده که حالم سر جاش بیاد. کارش بی تاثیر هم نبود. کم کم بدنم شلتر شد و بهتر می تونستم حرفای بهرام رو بشنوم. - روشنک خانوم؟ تروخدا یه چیزی بگو؟ میخوای زنگ بزنم اورژانس؟ پس چرا هیچی نمی گی؟ حالا می تونستم بدنم رو تکون بدم ، بهرام وقتی دید دارم تکون می خورم ذوق زده شد و گفت بهتری؟ انگار شوکه شدی ، زنگ بزنم اورژانس بیاد؟ با اینکه بدنم تکون میخورد ولی نمی تونستم حرف بزنم ، زبونم گرفته بود ، با دست بهش اشاره کردم که لازم نیست زنگ بزنی.بعد خودم رو کشیدم سمت دیوار و تکیه دادم. پاهام رو توی شکمم جمع کردم. سردم شده بود و تمام بدنم از سرما می لرزید. بهرام جلوم دو زانو نشست و گفت روشنک خانوم سردته؟ با سر تایید کردم که آره. اینور اونور رو یه نگاهی کرد که ببینه چیزی گیر میاد روم بندازه ولی اونجا جز گچ و سیمان و بیل و وسایل کار چیز دیگه ای نبود. گفت اینجا چیزی نیست بندازم روتون تا گرم بشید ، لباسای خودم هم که خیس شده ، یه خورده تردید کرد و بعد ادامه داد باید لباسای خیستون رو در بیارید وگرنه زاتوریه می کنید، میخواید حداقل لباس کارتون رو در بیارم؟ عین بید داشتم می لرزیدم، خودم که قدرتش رو نداشتم لباس رو در بیارم از طرفی هم توی اون وضعیت اصلا واسم مهم نبود که بهرام بدن لختم رو ببینه ، فقط می خواستم زودتر گرم بشم ، واسه سرما خوردن هم اصلا وقت نداشتم چون باید زودتر کار رو تحویل می دادم. بهرام هم فکر می کرد من زیر لباس کارم تی شرتی ، چیزی تنمه. سرم رو به علامت تایید تکون دادم که لباسم رو در بیاره. دستش رو آورد جلو و یخورده از زیپ لباس رو پایین کشید که چشماش گرد شد ، تا دید چیزی زیرش نپوشیدم دوباره زیپ رو بالا کشید و گفت ببخشید انگار همنجوری سر جاش باشه بهتره.
ادامه دارد منوچهر
خدایا لطفا هیچ وقت منو به راه راست هدایت نکن
|
|
|
از همه دوستان که نظر دادن ممنونم. ببخشید اگه ادامش ندادم. کارم زیاده و وقت نمی کنم بنویسم. حالا چند قسمت آماده کردم که زود زود آپ کنم.
خدایا لطفا هیچ وقت منو به راه راست هدایت نکن
|
|
|
|
|
لطفا ادامه بدید.مرسی.
رودها آوازشان را از دست خواهند داد اگر سنگها را از پیش راهشان برداریم.
|
|
|
Manooch چه عجب !!!! 
« در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه »
|