صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / یک خانه - یک باغ
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 27 . 28 . >>
نویسنده پیام
# : 9 Apr 2008 13:24


2

چشم باز کرد و اول به کیان و بعد ناگهان چشمش به پنجره افتاد .ای وای دو تا چشم سبز داشتند نگاهش می کردند . درحرکتی غیر ارادی دولا شد وپستانهایش را بادست پوشاند وقتی چند ثانیه بعد سر بالا کرد و به قاب پنجره نگاه کرد چیزی پشت پنجره نبود
-یعنی چی ؟ خیالاتی شدم؟
آروم آروم از جاش بلند شد و در حالیکه سعی داشت با دست خودش را بپوشونه به پنجره نزدیک و نزدیک تر شد . وقتی به بیرون نگاه کرد چیزی ندید .
-یعنی چیزی نبود ؟ ولی خودم دیدم یه آدم بود انگاری .
برگشت و با بچه رفت بالا و توی تخت گذاشتش و مشغول خشک کردن خودش شد .
-بی خودی وهم برم داشته . مگه حمید نگفت که این جا کسی نیست فقط خودمم ؟ پس هیچ کی پشت در نبود . بی خودی دل نگرانی دارم . نباید از این افکار مزخرف به خودم راه بدم . ولی ته دلم یه جوریه . بذار موهامو خشک کنم . برم بیرون ببینم کی بوده . آره تا نرم بیرون دلم آروم نمیگیره . خوبه کیان هم شیرش رو خورده و آرومه .
از پله ها آروم پایین اومد در ویلا رو باز کرد و نگاهی به دور بر کرد . سرمای هوا اومد به استقبالش . در را پشت سرش بست و وارد باغ شد . دور تا دور ویلا رو گشت ولی کسی رو پیدا نکرد .
- خب خیالم کمی راحت تر شد ولی تا همه باغ رو نگردم تخت تخت نمیشه .
از ویلا دور شد و رفت و رفت تا رسید به دیوار باغ که بلند بود و دور از دسترس . سرشو بالا کرد .
-فک نکنم کسی بتونه از این بالا بپره تو . خیلی بلنده
خیالش راحت تر شد برگشت سمت ویلا دوباره .
-اصلا خیالاتی شدم . تنهایی وهم برم داشته پرنده پر نمی زنه . اون وقت فکر کردم کسی داره منو می پاد .
به زور خنده ای کرد و در ویلا رو باز کرد و رفت تو و پشت سرش بست . صدای قان و قون کیان از طبقه بالا به گوش می رسید .
بلند داد زد – مامانی خوبی ؟ الان اجازه بدی یه نگاهی تو این یخچال بکنم ببینم بابا حمید برامون چی گذاشته یه ناهاری درست کنم و بخوریم . راه زیاید اومدی خسته شدیم و در یخچال رو باز کرد و نگاه کرد . راست گفته بود حمید . هر چیز که می خواست تو یخچال بود . یه مقدار مواد خارج کرد و شروع به درست کردن یه غذا کرد.
-مرغ و زرشک پلو . چیز خوبه . گرچه اصلا حوصله ندارم و لی بخاطر کیان هم که شده باید به خودم برسم . مگه نه مامان ؟
قان و قون کیان بلند بود
-جالبه بچه داره حسابی کیف می کنه . شاید هوا خوب و تمیزه وگرنه هیچ وقت تنها می ذاشتمش این قدر سر حال نبود .
مرغ رو پاک کرد و گذاشت تو قابلمه و روش آب ریخت . زیر شعله را که کم کرد
-خب برم یه سر به قند عسلم بزنم ببینم خودشو خیس نکرده ؟
ولی ... ولی ... وقتی از پله رفت بالا و وارد اتاق شد چیزی رو که می دید رو نمی تونست باور کنه . کیان تو بغل یه مرد دم پنجره بود و مرد با دستهای کشیده داشت کیان رو به سمت پنجره که باز بود می برد . روناک بی اختیار جیغی زد و به سمت پنجره دوید ولی قبل ازاین که به پنجره برسه . مرد اول کیان رو پرت کرد و بعد خودش از پنجره پرید پایین . روناک جیغ دلخراش دیگه ای کشید و دیگه چیزی نفهمید و نقش بر زمین شد . . .

badetoofande@yahoo.com
# : 9 Apr 2008 14:44


Quoting: Badetoofande
2

عالی بود
ولی جناب باد کم مینویسی تنبیه میشی از ما گفتن بچه ها میدونن دست به چوب بودن منو مخصوصاَ حاجیت محسن

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 9 Apr 2008 14:55


سلام سلام سلام

خوندم خوب بود .

به نظرت خیلی کوتاه نیست

شبیه پاورقی روزنامه می مونه تا داستان

موفق باشی

ساده بیا دست منو بگیرو ....ساده نگیر این همه سادگیمو ......ساده نگیر اگه هنوز میتونی ......پای همه سادگیات بمونی ....
# : 9 Apr 2008 15:10


سلام باد
خوش اومدي پسر
از ديدنت خوشحالم
... چه سخته بي تو بودن ....

# : 9 Apr 2008 17:27


درد بر شما

سلام دارم خدمت دوست عزیزم باد .در ضمن سال نو مبارک.

خب طبیعیه منم مثه باقیه’ دوستان خیلی خوشحال شدم دیدم تاژیک جدید زدی.البته همین حالا فهمیدم و هنوز نخوندم.

راستی شما یه نظر به من برا تمام شدن روزان ابری بدهکای

امیوارم که موفق باشی.



داروک.....

darvack
# : 9 Apr 2008 17:46


باد عزیز ممنون از اظهار لطفت
با این همه دوست ورفیق اول باید فکر فهرست درست کردن باشی

دکتر سامان به جمع گوش درازان خوش آمدی

# : 9 Apr 2008 20:46


چرا لفتش میدی؟
ادامه اش را بنویس

# : 9 Apr 2008 22:13


Badetoofande

sahar_topoli2


نمی دانم آخر این دیوانگی تا کجاست ... و باز خنده ایی مستانه سر می دهم شاید به جنس نیاز ...
# : 9 Apr 2008 22:42


Badetoofande
سلان باد عزیز
من از طرفدارای پرو پا قرصه نوشته هات بودم
همیشه می خوندمشون به محض این که آپ می کردی
واقعا خوشحالم که برگشتی
جمعه خیلی خوبی هم که تو تاپیک جمع شدن
شما و حامی و کتی و ارا و فرهاد واقعا اون موقع ها با تاپیکاتون می ترکوندین خدایی
هر دو قسمت رو خوندم
عالی بود
ضمیر غلفلگیریه آدم ارضا می شه با خوندنه نوشتت
بازم مرسی

esi_mdk
SACRIFICE
Badetoofande


غم نان هرگز عذری برای فاحشگی هنر نیست
# : 10 Apr 2008 11:56


n1m4


نمی دانم آخر این دیوانگی تا کجاست ... و باز خنده ایی مستانه سر می دهم شاید به جنس نیاز ...
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 27 . 28 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB