صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
یک خانه - یک باغ
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
27
.
28
.
>>
نویسنده
پیام
Badetoofande
اعضا
#
: 8 Apr 2008 17:13 | ویرایش بوسیله: Badetoofande
دوستای خوب خوب
سلام منو بپذیرین !
مدتی بود که نبودم . دلم می خواست قبل از شروع یک سلامی عرض کرده باشم . دلم برای همتون تنگ شده بود .
قسمت 1 :
http://www.avizoon.com/forum/2_60007_0.html#msg1219210
قسمت 2 :
http://www.avizoon.com/forum/2_60007_2.html#msg1220987
قسمت 3 :
http://www.avizoon.com/forum/2_60007_3.html#msg1222897
قسمت 4 :
http://www.avizoon.com/forum/2_60007_4.html#msg1227277
قسمت 5:
http://www.avizoon.com/forum/2_60007_6.html#msg1231362
قسمت 6 :
http://www.avizoon.com/forum/2_60007_9.html#msg1236326
قسمت 7 :
http://www.avizoon.com/forum/2_60007_13.html#msg1259852
قسمت 8 :
http://www.avizoon.com/forum/2_60007_14.html#msg1262131
قسمت 9 :
http://www.avizoon.com/forum/2_60007_16.html#msg1263862
badetoofande@yahoo.com
mohsen_m275
اعضا
#
: 8 Apr 2008 17:22
Badetoofande
به به جناب باد توفنده
ازین ورا حاجی ..... راه گم کرده بودی ؟؟؟ ....... دیدم یهو هوا سرد شدا
خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
armin2007
اعضا
#
: 8 Apr 2008 17:29
باد توفنده عزیز سلام سال نو و تایپیک نو مبارک منتظر داستانت همینجوی همینجا نشسته ام و ..
sahar_topoli2
اعضا
#
: 8 Apr 2008 17:38
سلام . رسیدن بخیر . لطف کن و اون قبلی ها رو باز کن
منتظرم . با اینکه نیستم اما نمی شد از تو ....
خیلی خیلی خوش اومدی
♥♥ love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it ♥♥
sahar_topoli2
اعضا
#
: 8 Apr 2008 17:39
mohsen_m275
armin2007
♥♥ love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it ♥♥
Badetoofande
اعضا
#
: 8 Apr 2008 17:59
1
-فکر کردی من و بچه این جا تنها باید چی کار کنیم ؟
-یعنی چی چی کارکنیم ؟ برات همه چیز گذاشتم . توی یخچال پر پره نگاه کن . تا یه هفته هم نری شهر مهم نیست . ماهواره هم که به راست . تازه بی ماهواره هم می تونی روس رو بگیری . کلی هم سی دی داری .
-آخه
-آخه نداره دیگه . بهت گفتم که الان شرایط طوریه که باید چن وقتی از تهران دور باشین . خودت می فهمی شرایط رو ؟
روناک سرتکون داد .
-اخماتو دیگه باز کن . تا همین حالاشم قاچاقی موندم اینجا . زری بفهمه داستانم دوباره شروع میشه
روناک بچه را که خوابیده بود نگاهی کرد و ملافه را تا چانه اش کشید بالا و دوباره به حمید نگاه کرد که با عجله کاپشنش را تن میکرد . حمید نگاهی به روناک انداخت و در آغوشش کشیدش و از در ویلا بیرون رفت . روناک خودش را روی مبل انداخت و گوش سپرد به صدای استارت زانتیای حمید . صدای ماشین که دور شد بغض روناک ناگهان ترکید و زار زار زدزیر گریه . یه ربع گریه کرد تا سبک شد . از تهران تا اینجا خودش را نگهداشته بود تا جلوی حمید گریه نکنه ولی الان دیگه نمی تونست این همه فشار رو تحمل کنه . مخصو صا تنهایی رو که بعد از رفتن حمید بهش مثل بختک فشار می اورد . سکوت باغ عین صدای مهیبی بود که پرده گوشش را پاره می کرد . از پنجره نگاهی به برگهای زرد پاییزی که همه باغ را رنگارنگ کرده بود انداخت و پیشونی به شیشه که سرد بود چسبوند . گریه کمی سبکش کرده بود . دوباره نگاهی به کیان انداخت که هنوز خوابیده بود .
-مامان به قربونت بره الهی . بسه بسه . پاشو زن گنده خجالت بکش . باز هم خدا رو شکر کن . می تونست خیلی بدتر این باشه الان . پاشو یه نگاهی تو این خونه بنداز ببین چی داره چی نداره
شعله بخاری را کمتر کرد و لباسهای روییش را همه در آورد . یه تاپ موند به تنش به یه دامن . احساس گر گرفتگی میکرد .
-بد نیست یه دوش بگیرم و موهامو بشورم حالم فکر کنم بهتر بشه .
حمام و دستشویی را پیدا کرد که تو طبقه بالا بود . آب رو باز کرد و دستشو گرفت زیر شیر آب که گرم گرم بود . باقی لباسهاش رو هم در آورد و برهنه زیر دوش آب ایستاد . گرمای آب لذت بخش بود . از شامپویی که اونجا بود روی سرش ریخت و چنگ زد . موهاش بلند بود و آب کشیدنش طول می کشید . تو بار سوم که داشت آب می کشید . یهو صدای گریه کیان رو شنید . لای در حموم روباز گذاشته بود . اصلا نفهمید چه جوری پرید بیرون و از پله ها دوید پایین .کیان بیدار شده بود و بلند بلند گریه می کرد .
-مادر فدات شه عزیزم من پیشتم . گریه نکن بیا بیا
کیان که مادرو دید . گریه اش رو قطع کرد و لبخند زد
-قربون اون لبخند قشنگت برم عزیرم . تو دنیا فقط تورو دارم . بیا بیا بهت شیر بدم و کیان رو بلند کرد و در آغوش گرفت و نشست روی مبل . تازه متوجه شد که لباس تنش نیست و از موهاش هم آب می چکه . خواست بلندشه ولی کیان که پستان رو ازش گرفته بودند دوباره گریه کرد
روناک با خنده گفت – ای شکمو اقلا می ذاشتی لباس تنم کنم و بچه را به خوش فشرد و سر عقب داد وچشم بست . چند دقیقه به همون حالت موند احساس سکر آوری داشت . لبهای کیان نوک پستان رو با قوت تمام می فشردند و لذت عجیبی به روناک دست می داد . از این که شیره حیاتش رو به تنها امید زندگی اش میده شاد و سرخوش بود . چشم باز کرد و اول به کیان و بعد ناگهان چشمش به پنجره افتاد .ای وای دو تا چشم سبز داشتند نگاهش می کردند . . .
badetoofande@yahoo.com
silenceinstorm
اعضا
#
: 8 Apr 2008 18:30
باد عزیز خوشحالم که اومدی ! امیدوارم مثل همیشه با قلم گرمت به این انجمن حال و هوای دیگه ای ببخشی
با بهترین آرزوها
سروش
مهدي السروش همه كاره ي سايلنس استورمه آيدي ثانيه طوفان ساكته نايلون كن !!!!!
armin2007
اعضا
#
: 8 Apr 2008 18:40
بادی که می وزد بر کوه و دشت ؟ -------------
ادامه
King_PRS
اعضا
#
: 8 Apr 2008 18:58
سلام باد عزیز.
داستان قبلیت فوق العاده بود.تا آخرشو خوندم.
دمت گرم.
اینو ببینم چی کار میکنی...
هميشه خواب تو ديدن دليل بودن من بود...
Amir_blank7
اعضا
#
: 8 Apr 2008 19:19
باد عزیز سلام ، می دونم نمیشناسی منو ولی یکی از خواننده های پرو پا قرص تاپیکه قبلیت بودم ، منتها اون موقع عضو نبودم . راستی من اون آواتار قبلیت رو ترجیح می دم ، با اسمت هماهنگیه زیادی داشت . در هر صورت ، موفق باشی .........امیر
پ . ن : به تاپیکه منم سر بزنی خوشحال می شم : می نویسد ....... امیر !!
در حد داستان شما نیست ولی فکر می کنم چیزایی واسه گفتن داشته باشم .
تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا؟ ........ من اگر گوشه می خانه نشستم به تو چه؟
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
27
.
28
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB