صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / ««« بدترین بابای دنیا »»»
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 27 . 28 . >>
نویسنده پیام
# : 11 Apr 2008 08:03


Quoting: ttsonamy
صدای عاطی منو به خودم میاره : بابایی تورو خدا دیگه بس کن پاشو بریم .مطمئن باش اگه مامانی هم زنده بود هیچ وقت راضی نمیشد که اینقدر خودتو داغون کنی .ببین عمو فرهاد هم داره صدات میکنه ..جون من پاشو دیگه .

ttsonamy ..

داداش قلم قشنگی داری.. تبریک میگم بهت .
راستش من زیاد ازاین داستانها نمیخونم.. ولی خاطره شما رو نمیتونم دنبال نکنم .
آفرین.. آفرین .. طرز آپ کردنت هم خیلی حرفه ایه .. دمت گرم .



# : 11 Apr 2008 12:06


سلام آقای تت سونامی.لطفا" زودتر بنویسید ممنون. ترانه

# : 11 Apr 2008 16:39 | ویرایش بوسیله: ttsonamy


با تشکر از تمام دوستانی که نظر دادند .. نظرات شما را حتما در تایپ های آینده در نظر خواهم گرفت ..

بابت دیر آپ کردنم هم عذر خواهی میکنم انشالله اگر عمری بود من بعد زودتر بروزخواهم کرد
پیروز باشید

تسونامی

# : 11 Apr 2008 16:52


قسمت سوم



جمعه بود و بیشتر مغازه ها تعطیل بودند ..به هر جون کندنی بود خریدهامو کردمو سوار ماشین شدم ..تو راه برگشت بودم و تصمیمی را گرفته بودم در ذهنم مرور میکردم .

درسته ..هرکس دیگه ای هم جای من بود اگه سه سال با کسی هم بستر نشده بود مجنون میشد ..چه برسه به منکه ...صدایی منو از افکارم دور میکنه ..خوابی یا نشئه ای داداش ؟؟ اینو پسر جوانی که سرش را از ماشینش بیرون آورده بود میگه و از کنار ماشینم رد میشه ..حرکت میکنم ..با اینکه بعد از ظهره ولی هوا خیلی گرمه ..شیشه را میدم بالا و کولر را روشن میکنم .. شعله ای در درونم روشن شده که گرما را دو چندان کرده ..درونم بلبشویی به پاست .

ای کاش اون اتفاق نیوفتاده بود ..ای کاش عاطی ناهار را رفته بود خونه فرهاد..ای کاش ..ای کاش

زنگ تلفنم به صدا در میاد ...شماره ، شماره یوسف خلیلیه.. چقدر حلال زاده !! ...خودم میخواستم بهش زنگ بزنم . یوسف نمایشگاه دار بود ..نمایشگاه ماشین داشت و سالها بود که با من و فرهاد رفاقت داشت .. البته یک پای ثابت دوره هایی بود که دو هفته یکبار میزاشتیم .

سلام .. آقای خلیلی ، چه عجب ؟
-سلام امید جون خوبی ؟

خوب که ...زنده ام ، شکر..
-آقا میخواستم راجب به مهمونی بپرسم ..برگزار میشه یا نه ؟؟راستش چون نزدیکای سال خانمت بود ( خدا رحمت کنه پریسا خانم را )..گفتم شاید حوصلشو نداشته باشی
ممنون ..خدا همه رفتگان را ببخشه و بیامرزه ..اتفاقا خودم میخواستم باهات تماس بگیرم یوسف ...
-چطور؟

هیچی ..میخواستم این مهمونی حتما برگزار بشه ..
-کلک نکنه تو هم هوایی شدی ...هر کی با فرهاد بپره بهتر از این نمیشه ..صدای خنده اش گوشمو خراش میداد

نه ولی نمیخواستم بخاطر من مهمونی بهم بخوره ..حالا کیا هستن ؟؟
-خوب معلومه دیگه .. طبق معمول من و تو و فرهاد والبته ایندفعه یک مهمون هم داریم ، سهراب ..
سهراب ؟
- بهت که گفتم باجناقمه ..کارش درسته حالا میاد می بینیش
موردی نداره فقط فکر نکنم این هفته فرهاد بتونه بیاد ..احتمالا مسافره ...خوب دیگه کیان ؟
-دوباره خندید ..از اون خنده هایی که منو حسابی کفری میکرد .امید خدابگم چکار نکنه ؟؟ از اول میرفتی سر اصل موضوع ..چرا منو میپیچونی ..
-چی شده .. نکنه ایندفعه میخوای افتخار بدی و ...؟
حرفشو قطع کردم .میدونستم اگه بهش رو بدم سریع میخواد پسر خاله بشه .

اوکی ..یوسف جان من الان نمیتونم ادامه بدم ..شب خودم بهت زنگ میزنم
فعلا امری نداری ؟؟

- پس منتظرم ها ..قربانت ..

گوشی را قطع میکنم ..دستم میلرزه .. نمیدونم چقدر کارم درسته و چقدر اشتباه ... ولی تصمیمی بود که گرفته بودم ومصمم بودم که اجراش کنم

..به در خونه میرسم ..نگاهی به خونه فرهاد میندازم ..دم غروب بود و چراغ هاشون را روشن کرده بودن ..سایه ای را از پشت پنجره شون میبینم ..خیالم راحت میشه که هنوز نیومدن ..ماشینو میزارم تو پارکینگ و میرم بالا ..به زحمت زنگ میزنم

چشمم را به چشمی در دوختم ..بلاخره میاد و از چشمی نگاه میکنه .
از پشت در صدای ملیحش را میشنوم .
-مگر کلید نداری بابایی ؟؟
چرا عزیزم دستم بنده ..در را که باز میکنه .به استقبالم میاد و کمک میکنه تا خرت و پرت ها را ببریم تو ..وسایل را میزارم روی کابینت و همونجا روی صندلی میشینم ..

-خسته نباشی ..گرفتی ؟
آره عزیزم ..

-دستت درد نکنه ..شربت یا دلستر ؟
همون شربت بهتره ..

میره سمت یخچال ..
از پشت سر نگاهی به سرتا پاش میندازم .. دامن تنگ و کوتاهی به پاکرده بود،و قسمتی از پاهای بلورینش را از چاک دامنش به نمایش گذاشته بود .. باسنش را به خوبی میتونستم مجسم کنم ..انگاردامنش باسن گردش را درآغوش گرفته بود و به هم میفشرد ... موهای بلندش را به زیبایی هر چه تمامتر بافته بود ..بوی عطرش مدهوشم کرده بود ..

-کجایی بابایی ؟ اینم یک شربت خنک برای بابای خشکل خودم ..
ممنون ، شربت را یک ضرب سر میکشمو لیوان خالی را میزارم روی میز .

دوباره بهش خیره میشم ..مشغول بازرسی خرت وپرت هاییه که گرفته بودم ..دوباره همون فکرها بهم هجوم میارن ..
عطش شدیدی دارم بلند میشم و از یخچال یک آبجو برمیدارم و میرم روی مبل لم میدم ...هنوز نصف آبجو را نخورده بودم که صدای زنگ بلند میشه ..و بعد از اون صدای عاطی

-بابایی مثل اینکه مهمونا اومدن..
از اف اف نگاهی میکنم و نوشی و فرهاد را میبینم ..در را میزنم ومیان بالا ..

سلام امید جان ..ببخشید مزاحم شدیم
این چه حرفیه ...بفرمایید نوشین خانم

نوشی حسابی خودش را آراسته ..هیچ وقت نوشی را اینقدر لوند و خوشکل ندیده بودم ..با عاطی روبوسی میکنه وبا من دست میده .. مانتو و روسریش را در میاره ..اولین چیزی که خودنمایی میکنه سینه های بلورینشه .. سینه هایی سفید و نسبتا بزرگ .

کنار عاطی روبروی من و فرهاد میشینه ..و با عاطی مشغول صحبت میشه

لباس بازش سینه هاشو به زیبایی به نمایش گذاشته .. چاک لباسش تا امتداد رونش میرسه ...خلخال پاش بیشتر از هر چیزدیگه ای توجه ام را جلب میکنه مثل اینکه متوجه شده زیر نظرش دارم ..ولی هیچ عکس العملی نشون نمیده ..پاشو روی پاش انداخته و قسمتی از رونش از چاک دامنش بیرون زده ..حالت گرگی گرسنه ای را داشتم که به گوشت گرم و تازه رسیده ولی اجازه دست زدن و خوردن را نداره ..

امیدجان تی وی را روشن کن امشب فینال جام باشگاههای اروپاست ..
نگاهی به ساعت میندازم ...چقدر حولی فرهاد هنوز دو ساعت مونده ..کو تا بازی

کنترل ها را از روی میز بر میدارمو میدم دستش ..کانال سه را نگاهی میندازه و میره سراغ کانالهای ماهواره
منم میرم سراغ کار خودم ...
مثل اینکه زیر چشمی زیر نظرم داره .شایدم اشتباه میکنم .

دوباره نگاهش میکنم ..هیچ وقت نوشی را به چشم خریدار ندیده بودم .سینه هاش هوش را از سرم برده بود..وای که چه هلویی کنارم بوده و بی خبرم بودم ..

عاطی و نوشی بلند میشن و به طرف آشپزخانه میرن .. از پشت سر نگاهی به نوشی میندازم ..اولین چیزی که چشمم را نوازش میده کمر و باسنشه ..
نصف کمرش از لباسش بیرون بود و براحتی میتونستم نصف دیگه را در ذهنم مجسم کنم ..باسن خوش نقشش بهم چشمک میزد ..با عشوه ای خاص راه میرفت و با هر قدمش قلب من هم تندتر میزد ..

راستی امید چکار میکنی ؟.. توهم میای دبی یااین سفر هم باید تنها باشم ؟؟
نه فرهاد جان ..جوابمو که میدونی پس چرا دوباره میپرسی ؟ میدونی که عزیز ، کارها حسابی رو هم تلانبار شده .. کلی ازحساب کتابها مونده ..کارای شرکت و انبارها ..از اونطرف صدای طلبکارها هم دراومده .. حالا منم با تو بیام ..پس کی به کارای اینجا برسه ؟؟
-حق باتوه ..
این سفر را هم تو تنها برو ..به امید خدا از سفر بعد با هم میریم ..
راستی بلیط را اوکی کردی ؟؟
-نه فردا صبح اول وقت اوکی میکنم ..

باشه ..فقط رفت و برگشت بگیر ..با اولین پرواز بروسریع هم برگرد ..

بفرمایید شربت عمو فرهاد ..بابایی شما ؟
شربت را برمیدارم و به فرهاد میگم برای حساب و کتابها به اطاقم بریم ..

هنوز ننشسته ام که صدای نوشی را میشنوم که صدام میکنه ..
از لبخند فرهاد که روی مبل توی اطاقم لم داده میفهمم که اونم در جریانه .

-امید خان ..امیدخان ..میشه تشریف بیارید
از اطاق میام بیرون ..میبینم که روبروی اطاق توی راهرو منتظرم ایستاده ..نزدیکش میشم ..

عطرش مستم میکنه ..ناخودآگاه و خیلی آهسته میگم جونم عزیزم
توی چشمام زل میزنه وبا تعجب میگه ..میخواستم ازتون یک خواهشی کنم ..قول میدید نه نگید ؟
نگاهم را از چشمام میگیرم و خیره میشم به سینه هاش ..حالت عجیبی دارم ..مثل اینکه اکسیژن هوا در حال تموم شدنه ..کم کم نفسم داره بند میاد
به سختی میگم : بفرمایید .قبول هر چی باشه قبول میکنم ..
از برق چشماش و حالت نگاهش احساس میکنم که انگار این حالت دو طرفه است .
-میخواستم خواهش کنم که این چند روزی که فرهاد سفره و خونه نیست اجازه بدید عاطی جون شبها بیاد پیش من ..و با شیطنتی خاص ادامه میده :روزها را یکاریش میکنم ولی شبها از تنهایی میترسم ...راستش نمیخوام مزاحم داداش فرهاد بشم از طرفی فرهاد هم خودش زیاد راضی نیست .

توی دلم گفتم اگه منم جای فرهاد بیچاره بودم راضی نمیشدم زنم با یک جوان کیر به دست چند روز را تنهایی سر کنه ..
راستش توی چشم نوشی چیزی بود که نتونستم بهش نه بگم ..

باشه نوشین جان موردی نداره ..ظمنا روزها هم هر وقت دوست داشتی و عاطی خونه بود میتونی بیای پیشش ..
-با لبخندی خاص و شیطنت آمیز گفت ..ممنون امید خان حتما مزاحمتون میشم .. لطف کردید

طبق معمول سالن انتظار فرودگاه خیلی شلوغ بود ..سرو صدای چند تا بچه که دنبال هم گذاشته بودند و بقولی بچگی میکردن کلافه ام کرده بود .
بلاخره خلاص میشم .. از بلندگو مسافرین را به مقصد دبی پیج کردن و موقع خداحافظی فرا رسید ..

با فرهاد روبوسی کردمو و یکبار دیگه کارهایی را که در دبی می بایست انجام بده را مرور کردم ..

نوبت نوشی رسید ..
-فرهاد یادت نره چیزهایی را که خواستم ..سفر به سلامت ..رسیدی حتما تلفن کن ..نگرانم ها ..

از فرودگاه میاییم بیرون و به طرف پارکینگ ماشینراه می افتیم ..نوشی خیلی ساکته ..مثل اینکه به چیزی فکر میکنه
سوار ماشین میشیم و به طرف خونه حرکت میکنیم .. دل توی دلم نیست ..دلشوره عجیبی دارم ..مثل اینکه اتفاقی میخواست بیفته ..



ادامه دارد

# : 12 Apr 2008 00:58


تشکر

<.....DooS-DarEi......>
# : 12 Apr 2008 01:54


ttsonamy

آفرین داستان خیلی خوبی است.

# : 12 Apr 2008 10:55


ttsonamy

خیلی عالیه بازم ادامه بده

خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
# : 12 Apr 2008 12:20


این را خوب بخونید
من مهسا 16x هستم
ولی اون ادیم و خیلی از ادی هامو یک نفر هک میکنه؟
نمیدونم چرا نمیدونم چه جوری ولی واقعا توش موندم
کمترین اسیبی که به من میرسه همین فحش هاست که کار پسراست
ادی mahsa16x من یک جا نوشته بود مرد روانشناسم
ولی درست زیرش نوشته شده بود کهمیخوام با بابا سکس کنم
منرا از دسترسی محروم کردن اما یک دقیقه کسی فکر نکرد که اگر روانشناسم چرا زیره یک جملم دوباره با 181 درجه عکسش را گفتم تا محروم بشم؟؟؟؟
بابا جان من را یک کثافتی هی هک میکنه خواهش میکنم تو اون تاپیکه مهسا هم ای ها را بذارید
و این خواهش را از مدیریت دارم که تا کسی را بن نکنه تا بتونه از خودش دفاع کنه
میلم و تمامی داستانای رسیده به من در اختیار اون کثافتیه که منو هک کرد
خواهش میکنم اگر کسی بلده هکش کنه و ادی mahsa16x را بهم برگردونه
در هر حال من با ادی mahsa17xx هستم
و همیشه میگم نمیخوام کسی که دوست نداره به داستاننویسی من اذیتش کنم هیچ اجباری نیست
فدای همه مهسا

mahsa17xx=id
# : 12 Apr 2008 13:18


من منتظرم

mahsa17xx=id
# : 12 Apr 2008 15:44


MahsaJon17XX

بابا شورشو از بی نمکیش در اوردی

خوب اگه سکس می خوای که پارتنر اینجا به وفور ریخته

اگه هم می خوای کرم بریزی که مراجعه کن به تاپیکه کرمکی ها

ساده بیا دست منو بگیرو ....ساده نگیر این همه سادگیمو ......ساده نگیر اگه هنوز میتونی ......پای همه سادگیات بمونی ....
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 27 . 28 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB