صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / ««« بدترین بابای دنیا »»»
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 27 . 28 . >>
نویسنده پیام
# : 8 Apr 2008 01:16


میخونم بعد نظر میدم

<.....DooS-DarEi......>
# : 8 Apr 2008 01:29


توصیف کردنت خیلی عالیه. ادامه بده

J J J J I I I I N N N N G G G G I I I I L L L L
# : 8 Apr 2008 09:36


باید جالب باشه منتظریم خواهشن زودبه زود آپ کن

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 8 Apr 2008 14:05


دیشب سیو کرده بودم و امروز خواندم.. تا اینجاش که جالب بود .
خدا به اون بچه رحم کنه!!



امضا : گلبرگ
# : 8 Apr 2008 16:54


جون هرچی دوست داری به ما رحم کن

سکس خونوادگی تو بهشت زهرا نباشه

به این عاطی هم رحم کن نا سلامتی تو باباشی

یادت باشه نوشینم زن رفیقته

بقول کریزی همون یه منشی یه جوجی باردوی چیزی واسه خودت پیدا کنی بهتره

ساده بیا دست منو بگیرو ....ساده نگیر این همه سادگیمو ......ساده نگیر اگه هنوز میتونی ......پای همه سادگیات بمونی ....
# : 9 Apr 2008 04:10


خوب خدا رو شکر که بچه هایی هستن که هنوز مرام و خواهر مادر حالیشون می شه
کلی امیدوار شدم.
زنده باشید همتون

# : 9 Apr 2008 04:38


hamin ke baghie goftan !!
khanevadegsh nakon !


ghalame khubi dary

# : 9 Apr 2008 04:39


نمیدونم چرا این داستان منو یاد عشق ممنوع نوشته شیوا میندازه؟؟؟؟ فقط اونجا از زبون دختره هستش. اینجا از زبون باباهه.من هم امیدوارم این فقط یه داستان باشه.چون یه پدر واقعی اینکارو با دختر خودش نمیکنه.

# : 9 Apr 2008 14:33


بابا دمه همتون گرم

باکلاسا من گفتم الانه همگی میریزین سرم که نگو بزار کارشو بکنه

همگی نهار مهمون من مغز زبون .

ساده بیا دست منو بگیرو ....ساده نگیر این همه سادگیمو ......ساده نگیر اگه هنوز میتونی ......پای همه سادگیات بمونی ....
# : 9 Apr 2008 16:07


قسمت دوم

سرمو کردم زیر شیر آب ..آب سردبا فشار روی سرم میریخت ومثل آبی که روی آتش ریخته باشن آرومم میکرد ..احساس میکردم از سرم داره بخار در میاد ..دوست نداشتم سرمو از زیر شیر آب بیرون بیارم ..ولی چاره ای نبود ..بعد از مدتی کم کم تونستم به خودم مسلط بشم وبعد از اینکه نسبتا آروم شدم اومدم بیرون ..

.موهامو خشک کردمو لباسامو عوض کردم و به آشپزخانه رفتم ...عاطی مشغول چیدن میز ناهار بود ..با دیدن غذای روی میز خندم گرفت .
از رنگ قرمه سبزی روی میز راحت میشد حدس زد که غذای حاظریه ..با لبخند بهش گفتم

_داشتیم ..

_ چی را بابایی؟

_این همون غذاییه که قراره من همراه اون انگشتهای دست خودم وبعدش تو را بخورم .البته قسمت دوم را خودم اضافه کردم .. با این حرفم ناخودآگاه چشمم به انگشتهای ظریف و قشنگ عاطی که با لاک شیشه ای اکلیلی زینتش کرده بود افتاد ..

نمیدونم چه مرگم شده بود ..مثل اینکه قرار بود مورد آزمایشی سخت قرار بگیرم ..و خودم پیشاپیش حدس میزدم که بازنده این بازیم .
از دقایقی پیش که اون اتفاق افتاده بود به عاطیم به ثمره زندگیم به بهانه زنده موندنم به چشم دیگه ای مینگریستم .. خیلی کلافه بودم .نمیدونستم چکار کنم ...

ااااااااام..آخه نمیخواستم جلوی نوشی جون کم بیارم ..حالا بخور .زیادم بد نیست .
بابایی بخور دیگه ..اگه دوست نداری تا ...
نه عزیزم..همین خوبه میخورم ..ممنون
در حین خوردن غذا با خودم قرار گذاشتم که زیاد به این مسائل فکر نکنم و بقولی خودمو به دست باد بسپارم .

_بابایی راستی شب عمو فرهاد ایناها برای شام میان خونمون ؟؟
حتما .عموتوو زنشو که میشناسی ..احتیاج به دعوت شدن ندارن ..خودشون .خودشون را دعوت میکنن
_چی درست کنم برای شب ؟
تو فکرش نباش عزیزم..از بیرون غذای میگیرم ..تو به درسات برس ..چند روزه که بخاطر مراسم حسابی از درسات عقب افتادی

غذامو خوردمو رفتم توی بالکن ...یک نخ سیگار روشن کردمو و به بیرون خیره شدم ...نمیدونم من از سیگار کام میگرفتم یا اون از من ..
توی فکر اتفاقی بودم که افتاده بود.
داشتم دو حس کاملا متفاوت را تجربه میکردم ..از طرفی به خاطر این افکار خودم را نهیب میزدم و ازاین افکارپوچ خودم چندشم میشد و از طرفی دل توی دلم نبود .دوست داشتم هر چه سریعتر برگردم پیش عاطی .

سیگارمو نصفه خاموش کردم ... از همه چیز و همه کس کلافه بودم ..بیشتراز همه از پریسا شرمنده و خجل بودم ...
یاد روزهای آخری که روی تخت بیمارستان بود افتادم .زرد شده بود و لاغر ..مثل گل زیبایی که طراوت و تازگی را ازش گرفته باشند بی رنگ
و پژمرده شده بود ..

توی چشمام زل زده بود و ساکت بود ...ولی براحتی میتونستم حدس بزنم در درونش چی میگذره ..با صدایی لرزان و آروم دعوتم کرد تا روی صندلی کنار تختش بشینم ..
روشو برگردوند طرفم و دوباره زل زد تو چشمام ...

دستشو گرفتم ..یخ کرده بود ..لرزش را در دستش احساس میکردم .

-امید ..عاطی کجاست ؟حالش خوبه ؟؟
سر راه بردمش خونه عمه نسرینش ..بد نیست فقط دوری تو دوتامون را ...

-امید ..امید جان ...میخوام ازت یک قولی بگیرم ..راستش احساس میکنم زیاد فرصت ندارم ..
این چه حرفیه عزیزم ..تروخدا دوباره شروع نکن ..تو که اینقدر منفی باف نبودی ..همیشه به من و بقیه امید وانرژی میدادی ..حالا چی شده که اینقدر ضعیف شدی ؟؟

چونه اش میلرزید ..دانه های عرق روی پیشانی اش نقش بسته بود ..با همان صدای لرزان ادامه داد ..
-امید ..عاطیم را دست تو میسپارم ..
قطرات اشک از چشمانش سراریز شد ودیگه نتونست ادامه بده ..

با اینکه به شدت منقلب بودم ولی جلوی خودمو گرفتم ..فقط تونستم یک جمله بهش بگم
خیالت راحت باشه ...تا موقعی که زنده هستم جای تووعاطی درون قلبم ..مطمئن باش

صدای بلند تی وی منو به خودم میاره .. میرم تو ..عاطی روی مبل روبروی تی وی دراز کشیده و غرق تماشا بود ..نگاهی گذرا بهش انداختمو رفتم توی اطاق خواب و خودمو انداختم روی تخت . سرم بشدت درد میکرد .. چشمامو به سقف دوختمو و اتفاقات گذشته را در ذهنم مرور میکردم ..نمیدونم بعد از چقدر خوابم برد

- بیدار که شدم ..خونه در سکوت مطلق بود ..آبی به صورتم زدمو و لباسامو پوشیدم و آماده شدم که برم بیرون .
در اطاقو بستم ..

-بابایی بیدار شدی ؟؟
آره عزیزم.. دارم میرم بیرون چیزی لازم نداری ؟

-چرا بابایی کاغذ آ چهارم تموم شده لطفا یک پک 1000 تایی بگیر ..
باشه عزیزم ..از روی صدا فهمیدم تو اطاق خودشه ...

دیگه چیزی نمیخوای ؟؟...خشکم زد
تازه از حموم اومده بود بیرون ..حوله را دور خودش پیچونده بود وروبروی آیینه نشسته بود و داشت موهای بلندشو صاف میکرد ..

-سلام ..فقط بابایی هر جا میری زود برگرد ..یادت نرفته که امشب مهمون داریم ؟
حواسم فقط به عاطی بود .. جوری حوله را سفت دور خودش کرده بود که اندام فرشته گونه اش کاملا مشخص بود ..پاهاشوجفت کرده بود ..رون ها و ساق های زیباش منو یاد مجسمه های خوش تراش اروپایی مینداخت ..
براحتی از پشت حوله میتونستم قوص کمروو برآمدگی باسنش را ببینم ..

بهش نزدیک شدم .و کنارش ایستادم
-بابایی با شما بودم ها
جونم چی میگی ؟؟
-گفتم فراموش نکردی که امشب مهمون داریم ؟
مهمون ؟

-آره دیگه ..عمو فرهاد و نوشی جون
پاک یادم رفته بود ...باشه زود برمیگردم ..
انگار توی این عالم نبودم حواسم فقط به عاطی بود ... بوی خوبی میداد ..بوی گل ..سینه هاش هوش را از سرم برده بود ..با وجود حوله کاملا میتونستم سینه هاشو مجسم کنم .
بالای سینه اش هنوزکمی تر بود ..دوست داشتم همونطور محکم در آغوشش بگیرم و ببوسمش ..

رومو برگردوندم و زدم از خونه بیرون ..سوار ماشینم شدم و به سرعت از خونه دور شدم ..خیلی کلافه بودم ..اصلا حواسم به اطرافم و سرعت ماشین نبود ..

دائم سرعتم بیشتر میشد ..مثل اینکه نفس در سینه ام حبس شده بود .. چراغ قرمز را رد کردم ورفتم داخل اولین کوچه فرعی ..زدم روی ترمز

سرمو گذاشتم روی فرمون ..و به عاقبت خودم فکر میکردم ..خدایا چه بلایی داره سرم میاد ؟؟ یعنی من با ثمره زندگیم خودم !؟؟..یعنی با کسی که خودم به وجودش آوردم ..حتی فکر کردن به این موضوع هم عذابم میداد ....خدایا چرا اینقدر ضعیف شدم ؟؟
از طرفی به خودم دلداری میدادم ..ناگهان فکری به سرم رسید ..
- آره خودشه


ادامه دارد ...

<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 27 . 28 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB