صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
آلزایمرگ ( moso )
.
1
.
2
.
3
.
>>
نویسنده
پیام
moso
اعضا
#
: 1 Apr 2008 01:57
سلام.
یه داستان طنز جدید نوشتم ( یعنی حدود 2_3 ساعت پیش شروع کردم و یک ساعتی هست که تموم شده )
اسمش هست آلزایمرگ _ یعنی آلزایمر + مرگ .
امیدوارم معدود افرادی که میخونن خوششون بیاد.
سعید/
وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
moso
اعضا
#
: 1 Apr 2008 02:00 | ویرایش بوسیله: moso
(( با بازنویسی جدید ))
آلزایمَرگ
_ ببخشید آقا ,... آقا ...هی آقا ....هوووی مگه با تو نیستم مردیکه .
عجب آدم های زبون نفهمی هستن ها . انگار نه انگار که داری باهاشون حرف میزنی . البته اینا همش به خاطر این دوره زمونه ست . بلا به دور آخر الزمونه . هر کس کلاه خودش رو چسبیده که باد نبره گور پدر بقیه رو هم کرده .
حالا چی کار کنم . اینجا هیلون و ویلون شدم . کاش حداقل یه نفر پیدا میشد کمکم کنه . . . ولی حالا که کسی نیست خودم باید یه خاکی توی سرم بریزم . صبر کن ببینم ... اصلا چرا تا حالا یادم نبود ... جیب هام ؛ شاید توی جیب هام چیزی باشه !
سریع دستم رو کردم داخل جیب هام ولی هیچ چی نبود ؛ دریغ از یه تیکه کاغذ یا حتی دو زار پول. حالا این بی پولی هم به مشکلاتم اضافه شده بود .
مخم دیگه کار نمیکرد ؛ نمی دونستم که چی کار باید بکنم که یکدفعه نگاهم افتاد به افسر راهنمایی و رانندگی که وسط خیابون وایساده بود و ماشین ها رو به سمت های مختلف هدایت میکرد . سریع خودم رو جمع و جور کردم و رفتم به سمتش .تا از خیابون رد شدم و رسیدم بهش پدرم در اومد ؛ این راننده های چلغوز انگار کور شده بودن و منو نمیدیدن ؛60 تا لایی کشیدم و 100 تا جا خالی دادم تو تونستم ازشون رد بشم .
_ سلام سرکار .... ببخشید مزاحمتون شدم !میخواستم یه لطفی در ... !!! سرکار... سرکار با شما هستم ها !هی گروهبان پوکیده دارم با تو حرف میزنم ها .
هر چی صداش میکردم مرتیکه قروم ساق جواب نمیداد انگار فکر کرده بود تیمساری ، چیزیه .
خلاصه از این یکی هم نا امید شدم و برگشتم و یه گوشه خیابون گرفتم نشستم . هنوز چند دقیقه نگذشته بود که یه نفر اومد از روم رد شد و رفت .
_ هوووی .... عوضی مگه کوری ؟!
ولی ... ولی
این یارو از روی من رد نشد از داخل من شد . خدایا به دادم برس ، این دیگه چه بلاییه که داره سرم میاد .( بعد از چند دقیقه که همین جوری گیج و منگ داشتم خودم رو وارسی میکردم یکدفعه چیزی به فکرم رسید ) نکنه ... نکنه من نامرئی شدم . سریع از جا پریدم و رفتم به سمت دیوار پشت سرم . کار سختی بود ولی تنها راهی بود که می تونستم بفهمم نامرئی هستم یا نه . چشمم رو بستم و رفتم توی دیوار !
هوووووه ؛ رد شدم .م .... م....من رد شدم . من نامرئیم .. من نامرئی هستم .
چند دقیقه ای بود که از سر شوق و ذوق داشتم همین طوری پشت سر هم یکی ، یکی دیوارها رو رد میکردم ؛ ولی بالاخره از این کار هم خسته شدم و برگشتم توی خیابون .
پس که این طور ؛ واسه همین بود که هیچ کس جوابم رو نمیداد .بیچاره ها تقصیر نداشتن ، آخه بنده های خدا اصلا منو نمیدیدن !
یه لحظه یه فکری زد به کله م . با خودم گفتم اینم خوبه ها . یعنی نامرئی بودن . هر کاری که دلم بخواد می تونم بکنم . ولی بازم یه مشکل بزرگ دیگه وجود داره . آخه هنوزم من نمیدونم کی هستم ؟
شب شده بود ولی من هنوز داشتم توی خیابون ها پرسه میزدم تا شاید یه چیزی یا یه کسی رو ببینم که بتونه کمکم کنه یا حتی چیزی رو به خاطرم بیاره ، ولی فایده ای نداشت . هنوزم گیج و منگ بودم
دیگه خیابون ها خلوت شده بود . به سختی میتونستم یه آدم زنده رو توی خیابون ببینم . خب منم که جایی واسه خوابیدن نداشتم و باید یه جایی پیدا میکردم . اولش می خواستم از دیوار یه هتل برم داخل و شب رو اون جا بمونم ولی بعدش وجدانم قبول نکرد و ترجیح دادم که برم توی پارک
تا الآن نشده بود که توی این ساعت از شب بیام توی پارک ؛ البته شایدم شده بود ، من که یادم نمی اومد ...! بر عکس چیزی که فکر میکردم خیلی شلوغ بود . در واقع پر بود از معتادها و کارتون خواب ها . تمام صندلی ها اشغال شده بود و هیچ جایی واسه من نبود ؛ ولی خب منم کوتاه بیا نبودم ، این قدر گشتم و گشتم و گشتم و گشتم تا .... ! نه فایده ای نداشت . انگار هیچ جایی واسه من پیدا نمیشه . همین طوری که به سمت آخر پارک میرفتم ؛ روی آخرین نیمکت یه پیرمرده با یه بطری که فکر کنم توش چیز بود ( یواش بخونید مشروب ) روی یک نیمکت خیلی بزرگ نشسته بود . منم که بدجوری خسته بودم رفتم و کنارش نشستم
همین که نشستم پیرمرده با درصد خشونت بالا داد زد _ با اجازه کی اینجا نشستی ؟
از جام پریدم و گفتم _ خاک بر سرم. ببخشید ، من الآن میرم گورم رو گم میکنم . بازم عذر میخوام که مزاحم شدم . دمم رو گذاشتم روی کولم ؛ دو تا پا داشتم دو تای دیگه هم قرض کردم د برو که .... . نه یه لحظه صبر کن ببینم . آقا این 2 تا پای شما که ازتون قرض گرفته بودم .صبر کن دمم رو هم بذارم زمین
وااااییییی خدا . این یارو منو دید . یعنی من دیگه نامرئی نیستم . خدایا شکرت
دوباره برگشتم به سمت پیرمرده و خیلی آروم ازش پرسیدم _ عذر میخوام از محضر عنبرتون . یه سوال فنی داشتم
پیرمرد _ بپرس
_ شما با اون 2 تا چشمم باباغوریِ خوشکلتون منو میبینید
پیرمرد _ آره نفله
پریدم و پیرمرده رو بغل کردم و 2 تا ماچ آبدار ازش گرفتم که یه آن حس کردم دارم خفه میشم و سریع خودم رو کشیدم عقب
_ اوه، اوه . پیف پیف . میگم شما چند وقته که حموم نرفتین
پیرمرد _ 20 سال . مگه چطور ؟
_ هیچی والا . ولی یکم ، فقط یکم ها . بوی کلاغ مرده میدین !
پیرمرد یه جرعه از محتویات داخل بطری را داد بالا و با پوزخندی جواب داد _ این بوی کلاغ مرده نیست. بوی مرگه
_ جونم ؟! حتما اونیم که داری میخوری جام شوکرانته ... !؟
پیرمرد _ یه جورایی آره ! آخه من 20 ساله که مرده ام
_ خدا مرگ بده . تو مردی . وااایییییییی
باز انگار یه چیزی محکم خورد پس کله م . خدا این چه مصیبتیه دیگه
_ خب اگه کاری ندارین من از حضورتون مرخص بشم . میترسم این مرگتون واگیر دار باشه
پیرمرد _ نه ، نترس . حداقل واسه خودت نترس چون کارت از این حرف ها گذشته
_ خاک تو سرت . یعنی منم میمیرم
پیرمرد _ نه بیچاره ؛ تو نمی میری .چون امروز صبح مردی
اینو که شنیدم 6 تا دور 360 درجه دور خودم چرخیدم و با دماغ ولو شدم روی زمین
پس چرا بی هوش نمیشم
پیرمرد _ خره تو مردی . تو دیگه نمی تونی بیهوش بشی
_ نه... نه ... من نمردم . خدا جون من نمردم . اصلا مگه من چند سالمه که بخوام بمیرم . حتما اشتباهی پیش اومده ! اصلا این عذرائیل که حواس درست و حسابی نداره احتمالا منو به جای یکی دیگه کشته . ها !؟
پیرمرد _ نه . هیچ اشتباهی وجود نداره
تقریبا 55 دقیقه ای زدم توی سرم خودم ولی آخرش هم دیدم فایده ای نداره. انگار راستی ؛ راستی مرده م
_ میگم پیری . اصلا قبول من مرده م . ولی آخه چرا هنوز اینجا هستم . مگه الان نباید نکیر و منکر بالای سرم باشن و چوب تو آستینم کنن و آتیش از یه جاهاییم بزنه بیرون
پیرمرد _ نمیدونم . شاید تو هم مثل من شدی
_ گوشت رو گاز بگیر؛ خدا نکنه مثل تو بشم ... !! اون وقت یعنی چی شدم که مثل تو شدم ؟
پیرمرد _ شاید رفتی توی کما . آخه من الان 20 ساله که توی کما هستم
_ ای بمیری ؛ سن پدربزرگ منو داری هنوز نمیخوای یقه این دنیا رو ول کنی. خب بیا بیرون برو گور به گور شو دیگه
خنیدید و گفت _ من که از خدامه . ولی زنم بی خیال نمیشه . میگه شاید یه روزی شفا پیدا کنم
_ اِ اِ اِ ، عجب زن سمجی داری ها ! حالا اون رو ولش کن ، من از کجا باید بفهمم که توی کما هستم ؟!
پیرمرد _ خب برو بیمارستانی که بستری بودی دیگه ؟
_ کجا ؟! بیمارستان ؟! بابا بیمارستانم کجا بوده . من از وقتی که یادم میاد وسط خیابون بودم . هیچ چیز دیگه ای هم یادم نمیاد
پیرمرده که قیافه ش شده بود عینهو علامت تعجب یکم مکث کرد و بعدش گفت _ خب این یکم کار رو مشکل کرد
_ چرا ؟
پیرمرد _ آخه این نشون میده که تو توی کما نیستی . ولی نمیدونم کجا هستی. بذار ببینم چی کار میتونم واست بکنم !( و پیرمرد حالت متفکرانه ای به خودش گرفت و بعد از چند دقیقه از هیجان دادی زد و گفت_) آها ... حالا یادم اومد . اداره ثبت احوال
_ جونم !؟ ثبت احوال واسه چی. مگه میخوام شناسنامه بگیرم
پیرمرد _ تو باید بری ثبت احوال. اداره ثبت احوال اموات !
_ ای بابام هِی . این دیگه کدوم جهنم دره ایه
پیرمرد _ اداره ثبت احوال رو بلدی . ثبت احوال زنده ها رو میگم
_ آره
پیرمرد _ تو هم باید بری همون جا . ولی به جای اینکه از پله ها بالا بری باید بری پایین . به سمت زیر زمین .آخر راهرو ؛ آخرین اتاق سمت چپ . اون جا بهت میگن که کدوم گوری هستی
_ مر30 پیری . قربونت برم الهی .ایشالا زود تر بمیری بری دنبال زندگیت... خب من برم دیگه
پیرمرد _ کجا ؟! الان که تعطیله . فردا صبح ساعت 8 میتونی بری
همون جا که وایساده بود گرفتم نشستم و از ته عمق وجودم ناله ای زدم _ ای خدا بعد از مردنمون هم باید بریم توی روال اداری
...
تا صبح همون جا نشستم و فکر کردم تا شاید چیزی یادم بیاد ولی مگه این مخ صاحب مرده کار میکرد . تازه اگرم میخواست یادم بیاد صدای خر و پف این پیرمرده که البته بیشتر به تنوره دیو شباهت داشت نمیذاشت که چیزی به خاطر بیارم .
با سپیده اول صبح از پارک زدم بیرون و راه افتادم به سمت اداره ثبت اموات . بالاخره بعد از 2 ساعت پیاده گز کردن رسیدم و با همون آدرسی که گرفته بودم از پله ها رفتم پایین و به سمت آخر راهرو حرکت کردم ؛ به آخر راهرو که رسیدم دیدم یه در چوبی قدمی با یه تابلو زپرتی تر از خودش که روش نوشته آبدارخانه تعطیل است جلوم ظاهر شد !
_ ای تف به گور پدرت پیری . مگه مریضی که من مرده رو آزار میدی . مثل بچه آدم میگفتی نمیدونم باید چی کار کنی چرا آدرس سرکاری بهم میدی ؟!
خواستم برگردم که یکدفعه یه مرد چاقالو و کله تاس از داخل در پرید بیرون و افتاد روم . بازم خدا رو شکر که مرده م وگرنه این جوری که این یارو افتاد روم حتما دست و پام میشکست
_ هی یارو . مگه کوری
یارو _ ببخشید . من نه که از پشت در اومد شما رو ندیدم
_ پشت در؟! پشت در چه غلطی میکردی . نکنه رفته بودی چایی درست کنی
یارو _ نه جانم . رفته بودم گواهی فوتم رو بگیرم .آخه نکیر جان گفته موقع مصاحبه باید گواهی فوتت همراهت باشه وگرنه پذیرشت نمیکنیم .( بعد یه اِفه سنگین اومد و ادامه داد ) آخه قراره منو ببرن بهشت
منم که دیدم این یارو داره میره بهشت گفتم شاید بعدا به دردم بخوره سریع خودم رو چسبوندم بهش و گفتم _ قربونتون برم . ببخشید که من کور بودم شما خوردین بهم . خاک گورت تو سرم . میگم اون وقت شما چی کار کردین که میخوان ببرنتون بهشت
یارو _ آخه من وقتی که زنده بودم کلی خدمات مفید داشتم
_ اِ اِ اِ ، ای ول ؛ میشه یه چند تا از این کارهاتون رو بگین
یارو _ البته حسابش از دستم در رفته . ولی مهمترینشون کشتن این عرب ها از جمله فلسطینی ها و لبنانی ها و کلا مسلمون ها بود . البته اگه دستم میرسید واسه تنوع هم که شده مسیحی ها رو میکشتم . یعدشیم خدمت به آژانس بود
_ کدوم آژانس . منظورت تاکسی تلفنیه ؟
یارو _ نه جانم . آزانس صهیونِ یهودی ها
_ هوووم . اسمت چی بود خیکی ؟
یارو _آریل هستم. آریل شارون
اینو که گفت هلش دادم اون طرف و خودم رو ازش جدا کردم _ اَه اَه . غسل واجب شدم . برو بیچاره , که نکیر و منکر اسکولت کرده . الآن که برگردی پیششون با تی پا میفرستنت تهِ جهنم که همچینی حالت جا بیاد . فعلا اینو از من داشته باش تا به وقتش خدا درست و حسابی بذار تو کاسه ت ...! ( و با یه لگد آبدار تا دم در اداره بدرقه اش کردم )
خلاصه از این یارو جدا شدم و از در چوبی گذشتم و وارد آبدارخونه ؛ یعنی اداره ثبت احوال شدم . بلا به دور ، این جا کجاست دیگه ؟! دور تا دورم پر بود از زن و مردهایی که هر کدوم یه پرونده دستشون بود و از این اتاق به اون اتاق میرفتن . انگار مرده ها از زنده ها مشکلات هویتیشون بیشتره . . .!
باجه اطلاعات همون جا جلوی در بود . رفتم به متش ولی انگار کسی داخلش نبود . سرم رو کردم داخل و داد _ کسی خونه نیست ؟
که یه اسکلت از پایین باجه پرید جلوم _ چرا هست . امرتون ؟
_ خدا مرگت بده . دیگه قشنگ تر از تو نبود که بذارن این جا ؟
اسکلت _ خدا که خیلی وقته مرگم داده . ولی منو به خاطر قشنگیم نذاشتن این جا . واسه سابقه م این جا هستم ( نیشش رو باز کرد و ادامه داد ) آخه من 20000 سال پیش مرده م
_ ببند فکت رو ؛ دندون هات ریخت بیرون . خب حالا من کجا باید برم
اسکلت _ کجا میخوای بری ؟
_ میخوام برم توی گورم . من مرده م ولی هیچی یادم نمیاد . همین طوری ولو شده م توی خیابون ها
اسکلت _ طبقه آخر بخش تشخیص هویت اموات بی سرپرست
_ اموات بی سرپرست . مگه یتیم خونه ست
دیگه منتظر جواب اون اسکلته نشدم و راهم رو کشیدم و رفتم به سمت طبقه آخر . بازم خدا رو شکر که این جا آسانسور داره و دیگه نمیخواد پله بالا و پایین کنم . یادش به خیر اون وقتا که زنده بودم چقدر پله بالا و پایین میکردم ولی خب حالا دیگه مرده م و جون سابق رو ندارم
جلوی آسانسور یه پسر خوشکل و مامانی با یه لباس فرم وایساده بود که احتمالا مسئول آسانسور بود . رفتم به سمتش رو بهش گفتم _ سلام خوشکله . من میخوام برم طبقه آخر
پسر بچه _ از اون جا برو . پله ها اون جاست
_ پله ها . خودم میدونم پله ها کجاست ولی میخوام با آسانسور برم
پسر بچه _ آسانسور خرابه
_ خب اگه خرابه پس تو این جا چی کاره ای ؟!
پسر بچه _ من مسئول آسانسور هستم
_ای بابا ! خب ولش کن . حالا این جا چند طبقه داره ؟
پسر بچه _ 148 تا
مخم سوت کشید داد زدم _ به عدد یا به حروف
چه میشه کرد ؛ راه رفتنی رو باید رفت . از سر جام بلند شدم و خواستم راه بیافتم که یه سوالی به ذهنم اومد . برگشتم به سمت پسربچه و ازش پرسیدم _ میبخشین ها یه سوالی داشتم. میگم تو هم مردی
پسر بچه _ آره
_آخی ؟! په جوری ؟
پسربچه _ یه آسانسور افتاد روم
_ اوه اوه . حتما خیلی هم درد داشت . نه ؟
پسربچه تخس _ نه
بلند شدم و راهم رو به سمت طبقه آخر یعنی طبقه صد و چهل و هشتم آغاز کردم
نمیدونم ؛ ولی فکر کنم یه 18 ساعت توی راه بودم ؛ البته این 18 ساعت جدا از اون 5؛6 ساعتیه که بین راه استراحت کردم تا بالاخره رسیدم به طبقه آخر
اتاق تشخیص هویت اموات بی سرپرست _
_ سلام خانم . من مرده م
خانم _ خدا بیامرزتت
_مر30 . خدا شما رو هم رحمت کنه
خانم _ شما هم مر30
_ خانم من چی کار کنم که مرده م
خانم _ متاسفانه دیگه هیچی . اون وقتی که زنده بودی و میتونستی همه کار بکنی باید فکر الان رو میکردی . یعنی کلا ما آدم ها هممون همین جوری هستیم ! تا وقتی که می تونیم و کاری از دستمون بر میاد بی تفاوت هستیم و تا دستمون از دنیا کوتاه میشه به فکر راه چاره می افتیم و ...
_ نه ، انگاری اشتباه شد . منظورم اینه که مرده م ولی نمیدونی چه طوری ؟! یعنی کلا هیچی یادم نمیاد !
خانم _ آها . پس شما هم آلزایمر گرفتین . این روزها بین مرده ها خیلی شایع شده . آخه نه که توی تصادف های سنگین مرده مد شده ؛واسه همون ضربه هایی که موقع تصادف میخورن دچار آلزایمر میشن . اصلا من نمیدونم این چه مدیه که درست کردن خب بگیر توی خونه ت بتمرگ و راحت بمیر . نه ؟
_ آره والا . حرف شما کاملا متینه ولی من باید چی کار کنم
خانم _ آها . شما باید برین بخش دی ان ای . اون جا بهتون میگن که شما کی هستین
_ خب این بخش دی ان ای کجا هست
خانم _ طبقه اول
_ نهههههههههههههههههههههه
....
بعد از شش دفعه پیاپی بالا و پایین کردن 148 طبقه بالاخره رسیدم به مرحله ای که می تونستم جواب بگیرم . دوباره رفتم پیش همون خانمه و با صدایی که از ته عمق وجودم بیرون میومد پرسیدم _ ببخشید ؛ این هویت ما چی شد
خانم _ شما ! شما که بی هویت هستین . اصلا چرا اومدین این بالا گفته بودم همون پایین بهتون بگن. آخه می دونی من عادت ندارم به ارباب رجوع خبر بد بدم ؛ واسم ایجاد استرس میکنه هیکلم خراب میشه !
_ چی ؟! هویت ندارم . آخه مگه میشه ؟
خانم _ حالا که شده !
_ خب حالا من باید چی کار کنم ؟
خانم _ والا کاری که از دستتون بر نمیاد؛ ولی خب اگه دلت بخواد می تونی بری پیش آقای رئیس .
_ این آقای رئیس کجاست . نکنه باز باید 148 تا طبقه رو برم پایین
خانم _ نه بابا , همین بغله . در روبه رو
سریع از همون دیوار رفتم تو اتاق رئیس و داد زدم
_ رئیس به دادم برس که بدبخت شدم , بیچاره شدم ، هویتم رو بردن ، زندگیم رو بردن ، دنیام رو بردن ، آخرتم رو بردن ... !
دور و ورم رو که نگاه کردم دیدم هیچی نیست . فقط 2 تا صندلی بود و یه آقای پیری که با یه لباس بلند سفید آخر اتاق رو به پنجره وایساده بود و داشت بیرون رو نگاه میکرد
آقای پیرمرد برگشت به سمتم و با متانت خاصی گفت _ چی شده پسرم ! چرا این قدر بی قراری ؟
_ آقای رئیس نوکرتم به مولا . فدات شم یه خاکی تو گور من ِ بدبختِ گور به گور شده بکن . من دیروز تا حالا مرده م ولی هویت ندارم . امروز هم رسیدم خدمت بر و بچه های زحمت کشِ شما ، ولی انگار این جا هم چیزی در مورد من نمی دونن
رئیس دستی به محاسنش کشید و جواب داد _ پسرم تو یه مورد خاص هستی . تو آلزایمرگ گرفتی و همین طور بدون اوراق هویتی هستی. حتی بخش ثبت احوال اموات بی سر پرست هم چیزی در مورد تو نمی دونه
_ قربونت برم اینا رو که خودمم می دونستم . حالا باید چی کار کنم ؟
رئیس _ کاری از تو ساخته نیست . در واقع از هیچ کس کاری ساخته نیست . تو باید سعی کنی که حافظه ت رو برگردونی وگرنه تا ابد سرگردان خواهی بود
_ نگو... نگو قربونت برم . نزن این حرف رو ! بالاخره حتما باید یه راهی وجود داشته باشه !
یه آن یه فکری زد به کله م . رفتم به سمت رئیس و گفتم _ ببخشید آقای رئیس من دو تا کلوم حرف خصوصی داشتم . میشه بیام جلوتر تا درگوشتون بگم
رئیس _ نه عزیزم . مشکل شما حاد تر از این حرف هاست که بشه با زیر میزی و پول چایی و این چیزها حل بشه
_ وااا . رئیس جون کی خواست این کارها رو بکنه
رئیس _ پس چی ؟
_ هیچی . راستش قصدم همون کارهایی بود که شما گفتین . خب حالا که نمیشه حتما نمیشه دیگه ! من برم شاید تونستم چیزی رو یادم بیارم
می خواستم از در برم بیرون که رئیس صدام کرد _ پسرم
_ جونم رئیس جون . راه حلی به نظرت رسیده ؟
رئیس - واسه اون مشکلت نه . ولی واسه راه پله ها آره
_ ای بابا ! خب ما نا شکر نیستیم ؛ فعلا مشکل پله ها حل بشه تا بعد ببینیم چی میشه .
رئیس _ راستش به جای اینکه این همه پله رو بری پایین میتونی از پنجره بپری پایین تا برسی طبقه اول
_ زکی .اگه 148 طبقه رو بپرم پایین که مخم کف آسفالت پیاده میشه !؟
رئیس _ احمق تو مردی ؛ هیچ طوریت نمیشه
_ آها از اون لحاظ . . .
از اداره ثبت اموات زدم بیرون و بازم راه افتادم توی خیابون ها . نمی دونستم باید کجا برم ؛ بی هدف جلو میرفتم تا اینکه یه دفعه بازم توی این مخم یه جرقه دیگه شد . این وسط حداقل مطمئن شده بودم که موقع زنده بودم خیلی آدم باهوشی بودم چون هر دقیقه دارم یه فکر خلاقانه ای از خودم بیرون میدم
سریع برگشتم به سمت اداره ثبت اموات و 148 طبقه رو رفتم بالا و از دیوار پریدم توی اتاق رئیس و داد زدم _ پیدا کردم ... پیدا کردم ... رئیس جون پیدا کردم . راه حلش رو پیدا کردم
رئیس با یه حرکت سریع اومد به سمتم و یقه ام رو گرفت و از زمین بلندم کرد و با لحن ترسناکی گفت_اگه یکدفعه ، فقط یکدفعه دیگه از دیوار بیای توی اتاق میدم بندازنت توی کوره روح پزی باهات صابون درست کنن , فهمیدی ؟
_ ای بابا . رئیس نکنه تو وقتی زنده بودی هیتلر بودی ؟
رئیس _ نه ؛ ولی از شخصیتش خوشم میومد . خب حالا راه حلت رو بگو
_ آها . ببین رئیس ؛ وقتی یه نفر شناسنامه ش گم میشه چی کار میکنه
رئیس_ المثنی میگیره
_ خب شما هم واسه من اوراق المثنی صادر کنین . ها ؟
رئیس _ نمیشه ؟
_ چرا ؟
رئیس _ آخه تو هیچ سابقه ای نداری. یعنی حتی اگه ما واست جواز دفن صادر کنیم اون ور مرز نکیر و منکر یقه ت رو میچسبن . چون توی سابقه ت هیچی نیست . اصلا معلوم نیست تو وقتی زنده بودی چه کارهایی کردی. آدم خوبی بودی یا آدم بدی بودی !؟
دیدم بنده خدا راست میگه ؛ ولی آخه من چه گناهی کردم که باید بیخودی پا در هوا باشم
_ رئیس شما یه لطفی کن و این اوراق ما رو صادر کن من خودم با نکیر و منکر کنار میام
رئیس یکم کله ش رو خاروند و بعد آروم گفت _ باشه . چون ازت خوشم اومده و دلم میخواد مشتری دائممون بشی کمکت میکنم ! ولی اگه اون جا ازت پرسیدن که چطوری این اوراق واست صادر شده پای ما رو وسط نکشی ها
_ قربونت برم . من غلط میکنم که پای نازنین شما رو وسط بکشم
با هر بدبختی که بود بالاخره اوراق هویتم صادر شد و راه مرز رو هم پرسیدم و راه افتادم به سمت مرحله بعدی
به مرز که رسیدم 3 , 4 تا اسکلت مسلح جلوی در بودن . با ترس و لرز رفتم به سمتشون و اوراقم رو بهشون نشون دادم. خدا رو شکر این جا هم مشکلی پیش نیومد و از در رد شدم . همین که پام رو گذاشتم اون ور دیدم یه مرده که نصف تنش اسکلت بود پرید جلوم و گفت _ سلام رفیق . کجا میری ؟ میری ستاد نکیر و منکر ؟
_ آره . تو رو سننم
با دست اسکلتیش مچ دستم و رو گرفت گفت _ خودم نوکرتم . بیا میرسونمت
و به زور منو سوار یه موتور قراضه کرد و راه افتاد . بین راه ازش پرسیدم ._ عزیزم . شما این جا چه کاره هستی ؟
مرد نیمه اسکلتی _ چاکر شما . رضا موتوری . با این سالارم مسافر کشی میکنم
_اون وقت چی کار کردی که این جوری مردی ؟
مرد نیمه اسکلتی _ راستش با همین سالارم توی تهرون داشتیم مسافر جا به جا میکریدم که تریلی زد بهمون
_ اوه اوه . خدا از سر تقصیر این راننده ترلی ها بگذره که ملت رو سرویس کردن
مرد نیمه اسکلتی _ نه بابا خدا از سر تقصیر ما موتور سوار ها بگذره . آخه من داشتم خلاف میرفتم تازه تک چرخ هم میزدم
دو دستی زدم توی سرش ( که البته کلاه کاسکت سرش بودها ) و گفتم _ پس خاک بر سرت !
به مقصد که رسیدیم پیاده شدم و گفتم _ خب آقا رضا موتوری . کرایه ما چقدر شد
مرد نیمه اسکلتی _ قابل شما رو نداره. شد 3 کورس هر کورس 30 تا روی هم رفته 90 تا ، حالا شما بگو 100 تا .
100 تا چی ؟!_
مرد نیمه اسکلتی _ 100 تا صلوات دیگه . با اجازتون
کرایه آقا رضا رو در دم پرداخت کردیم و راه افتادیم به سمت ساختمان ستاد نکیر و منکر
از اول در ورودی فلش زده بودن تا جلوی یه اتاق . با ترس و لرز در زدم ولی کسی جواب نداد . مجبوری در رو باز کردم و رفتم داخل. توی اتاق هیچ کس نبود .فقط 3 تا صندلی بود و یه میز و یه چراغ سقفی . عینهو اتاق بازجویی فیلم های پلیسی
روی یکی از صندلی ها نشستم که دیدم دو نفر از دیوار پریدن تو و روی صندلی ها نشستن و شروع کردن به حرف زدن
من نکیر هستم اینم منکره . تو حرف نمیزنی فقط جواب میدی اگر هم دروغ بگی اجزای بدنت دروغت رو به ما میگن . حالا هم شروع میکنیم
نکیر _ چرا وقتی زنده بودی گناه میکردی ؟
منکر _ چرا مال مردم رو می خوردی ؟
نکیر _ چرا دزدی میکردی ؟
منکر _ چرا مشروب می خوردی ؟
نکیر _ چرا نماز نمی خوندی ؟
منکر
نمی دونم اگه این 2 تا باطری مصرف میکردن چقدر خرج روی دست خدا میذاشتن. 2 ساعت تموم یه ریز سوال کردن بدون حتی یک لحظه استراحت
نکیر _ خب حالا نوبت تو که جواب بدی !
راستش هر چی فکر کردم چیزی یادم نیومد که بخوام جواب بدم واسه همین تصمیم گرفتم سکوت کنم . این جوری حداقل چیزی نداشتن که بر علیه م استفاده کنن
منکر _ پس چرا جواب نمیدی . آها انگار نمی خوای همکاری کنی
و داد زد _ آتیش بیارین
از در و دیوار همه نوع سلاح آتشین اومد به سمتمون . از کبریت و فندک گرفته تا شعله افکن
نکیر یکاره دست برد سمت شعله افکن و روشنش کرد و گرفت جلوی صورتم و گفت _ حرف میزنی یا نه ؟
نکیر میخواست عملیاتش رو شروع کنه که یکدفعه یه نور عجیب همه جا رو گرفت و صدای عجیبی گفت _ نه . این بنده رو بفرستین پیش من .نکیر و منکر سریع خودشون رو جمع و جور کردن و به من گفتن _ انگار پارتی خیلی بزرگی داری . از در برو بیرون سمت راست دو تا دیوار رو رد کن تا برسی جایی که باید بری
انگار خود خدا به دادم رسیده بود . سریع بلند شدم و مسیری رو که گفته بودن طی کردم تا رسیدم به
یه جای عجیب . جایی که توصیفش واسم مشکله . مشکل نه ؛ غیر ممکنه .شاید فقط همین رو بتونم بگم _ نور , روشنایی ؛ و زیبایی مطلق
صدایی زیبا از جایی که مکان نداشت بلند شد _ سلام بنده من
_ س...س....سلام عرض شد
*_ من میدونم که تو چه مشکلی داری !
_ خدا رو شکر . یعنی شما رو شکر که حداقل شما خبر دارین .
*_ شاید یه اشتباه از طرف دیگر بنده های من باعث شد که تو توی این وضع گیر بیافتی . ولی عیبی نداره اینم امتحانی شد واسه تو . حالا هم می تونی بری !
_ برم ؟!قربونتون برم . اون وقت الآن من کجا برم ؟!
*_ به سمت روشنایی . تو بنده بدی نبودی . با چند درجه تخفیف میتونی وارد بهشت بشی !
_ نههههههه . یعنی من میرم بهشت . خدا جون , خودت وکیلی شوخی نمیکنی .
*_ نه بنده . برو . تو لیاقتش رو داری .
_ خدایا نوکرتم به مولا . به خدا خیلی آقایی ، فدای اون بزرگیت بشم ... !
با خوشحالی راه افتادم به سمتی که خدا نشونم داده بود ولی یه دفعه یه چیزی یادم اومد . برگشتم و پرسیدم _ خدا . یه سوالی داشتم
*_ بپرس بنده ؟
_ میگم من زنده که بودم چی کاره بودم ؟
*_ تو مثلا , ارواح عمه ت نویسنده بودی ! ولی این قدر چرت و پرت نوشتی که به این روز افتادی . حالا هم دیگه حرف اضافی نزن برو همون جایی که بهت گفتم
_ هااان . باشه خدا جون . اصلا هر چی شما بگین . . .
.
سعید _ پنجاه و نه دقیقه بامداد 13 فروردین 1387.
وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
moso
اعضا
#
: 1 Apr 2008 02:00 | ویرایش بوسیله: moso
اینجا قبلا قسمت دوم داستان بود _ ولی همه رو توی یه پست فرستادم.
وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
mashgholam
اعضا
#
: 1 Apr 2008 02:25
Quoting: moso
خدا رو شکر . یعنی شما رو شکر که حداقل شما خبر دارین .
Quoting: moso
خودت وکیلی شوخی نمیکنی.
سعید جون دمت گرم .
حسابی ما را خنده رفت . مارو شاد کردی . خدا شادت کنه !
کسی چه میداند ، شاید این جهان جهنم عالمی دیگر باشد
saedb
اعضا
#
: 1 Apr 2008 03:03
moso
خوب بود
و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
Amir_ho
اعضا
#
: 1 Apr 2008 03:07
moso
سلام سعید جون
حتما داستان جالبی میشه _ سیو کردم میخونم _ مرسی
بمیرد آنکه میخواهد تو را گریان ببیند...
behzad_freedom
اعضا
#
: 1 Apr 2008 03:33
Quoting: moso
من دیروز تا حالا مرده م ولی هویت ندارم . امروز هم رسیدم خدمت بر و بچه های شما ولی انگار این جا هم چیزی در مورد من نمی دونن .
Quoting: moso
بعد از شش دفعه پیاپی بالا و پایین کردن 148 طبقه بالاخره رسیدم به مرحله ای که می تونستم جواب بگیرم .
Quoting: moso
ه 18 ساعت توی راه بودم ؛ البته این 18 ساعت جدا از اون 5؛6 ساعتیه که بین راه استراحت کردم
یک بار بالا رفتی از راه پله 18 ساعت طول کشید بعد همین راه پله رو شش دفعه رفتی پایین و برگشتی بالا اونوقت چطوری وقتی رفتی اتاق رئیس هنوز تو همون روز بودی
حس امضا ندارم انگشت می کنم
goldor
اعضا
#
: 1 Apr 2008 04:01
سلام به موسو جان عزیز
آقا نگی که این رفیقمون چقدر بی معرفت بود
خیلی قشنگ بود . کلی خندیدم
ممنون که هستی و ادامه میدی
بخوان ای آشنا بلبل
طبیعت نو بهار گردید
زمستان مرد ...
کوه ، دره ، طبیعت
سراسر لاله زار گردید
بیدار شد نرگس شهلا
رز ، یاسمن ، رعنا
شاد باش ای بلبل شیدا
چون زمستان تار و مار گردید
شکفت گل در گلستان
آراست کوه ، دره ، طبیعت را
فشاند عطر خود را در طبیعت
جهان مست و خمار گردید
تحفه ی بهار آمد
کهنه شد بازار زمستان
لباس تازه پوشیده طبیعت
مارال ، آهو ، جیران
درنا ، بلبل ، ترلان
خندان شدند از فصل تازه
جهان گر نو بهار گردید
عجب خوش روزگار گردید
دوستدار همه بچه های گل آویزون
قلدر
سکوت آخرین فریاد من
youngblood
اعضا
#
: 1 Apr 2008 12:23
man ke mordam az khande
dada keili bahal bood
It doesn't matter
dariushagha
مدیر
#
: 1 Apr 2008 12:46
Quoting: moso
آلزایمرگ
من این فیلم دیدم...به اسم Invisiable همینطوریه.
اگر بهترین دوستم نیستی لااقل بهترین دشمنم باش اگرغمخوارم نیستی لااقل بزرگترین غمم باش هرچه هستی همیشه بهترین باش چون بهترینه
.
1
.
2
.
3
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB