صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
شبهاي تنهايي
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
21
.
22
.
>>
نویسنده
پیام
iden
اعضا
#
: 20 Mar 2008 03:25
سلام
عزیز بنویس البته اگر برای دلت مینویسی بنویس
خویش رادرجستنت رسوای مردم میکنم****چون توپیدامیشوی من خویش راگم میکنم
iden
اعضا
#
: 20 Mar 2008 03:32
سلام
عزیز بنویس البته اگر برای دلت مینویسی بنویس
خویش رادرجستنت رسوای مردم میکنم****چون توپیدامیشوی من خویش راگم میکنم
saedb
اعضا
#
: 20 Mar 2008 05:46
ای بابا چه گیره سه پیچی دادی سحر
اصلا میخوای من به عنوان اسپانسر داستانت برم تو تایپیکای دیگه تبلیغ کنم
ولی وجدانن مدیونی اگه تند تند آپ نکنی من یکی که هم شیفته قلمت شدم هم طلبه داستانت
یه سریم به تایپیکه من بزن
منم مخاطب کم دارم فقط رها تایپیکمو زنده نگر داشته
راستی عیدتم مبارک
و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
rahamatt
اعضا
#
: 20 Mar 2008 13:42
Quoting: arezouye_morde
اين كه گذاشتم قسمت چهارم بود نه سوم
Quoting: arezouye_morde
نميخواستم قسمت جديدو بذارم چون نظراتون كمه از نوشتن نا اميد ميشم ولي حالا كه ديگه گذاشتم
تو بيخود ميكني نذاري.خودم ميام مجبورت ميكنم آپ كني.دهه...زودي باش...
ميخوام ببينم چي ميشه.منكه خيلي خوشم اومده.زودي باش بذار...
به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
arezouye_morde
اعضا
#
: 20 Mar 2008 18:46
بچه ها عيدتون مبارك
اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
arezouye_morde
اعضا
#
: 20 Mar 2008 18:50
زود به زود آپ ميكنم
اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
arezouye_morde
اعضا
#
: 20 Mar 2008 19:02
قسمت پنجم:
قلبم تند تند ميزد نفس كشيدن واسم سخت شده بود داشتم نفسي تازه ميكردم كه موبايلم زنگ خورد .
_ بله بفرماييد
_ مثل بچه آدم بر ميگردي مياي تو ماشين ميشيني كارت دارم .
گوشيو قطع كردم و بعد خاموشش كردم . در بست گرفتم رفتم خونه . چرا دست از سرم بر نميداشت ؟ چي از جونم ميخواست . فردا دوباره با ترس به دانشگاه رفتم نميخواستم باهاش روبه رو بشم . ميترسيدم دوباره سر راهم سبز بشه . مژگان امروز با من كلاس داشت . كلاسمون كه تموم شد با هم از دانشگاه اومديم بيرون . ماشين سامانو از دور ديدم كه به طرف ما ميومد قلبم تند تند ميزد جلوي پامون نگه داشت . شيشه ماشينش پايين بود _ سلام دخترا
مژگان نگاهي بهش انداخت و با ديدنش گل از گلش شكفت و با خنده گفت : پري ببين كي اينجاست بعد به سمت ماشين رفت و كمي خم شد و با سامان احوالپرسي كرد.
_ تو اينجا چيكار ميكني؟
_ كار داشتم يكي از دوستام اين طرفا كار ميكنه اومده بودم ببينمش.
تو دلم حرص ميخوردم كارد ميزدن خونم در نميومد . آره جون عمش اومده دوستشو ببينه . ديدم خيلي جلوي مژگان خيلي ضايعه بهش بي محلي كنم مژگان از هيچي خبر نداشت يعني غير از مهتاب كسي نميدونست. رفتم جلو و آروم سلام كردم .
_ سلام پريماه خانوم كم پيدايي نميبينيمت .
دلم ميخواست با كيفم ميزدم تو سرش حيف كه مژگان اونجا بود . نيشش باز بود و داشت مثلا به من لبخند ميزد
_ بيايد بالا ميرسونمتون
قبل از اينكه مژگان حرفي بزنه گفتم : خيلي ممنون خودمون ميريم .
_ ما كه ديگه با هم تعارف نداريم بيايد بالا .
مژگان در ماشينو باز كرد و سوار شد و فقط گفت ممنون . من هنوز ايستاده بودم كه مژگان گفت پس چرا سوار نميشي؟
_ آخه من نميخوام برم خونه
_ كجا ميخواي بري؟
عجب فضولي بود آخه تو چيكار داري من كجا ميرم .
_ ميرم پيش مهتاب
سامان گفت : اتفاقا منم با علي كار دارم بيا بالا لا هم ميريم .
بد جوري گير كردم چارهاي نداشتم در عقبو باز كردم و سوار شدم . مژگان جلو نشسته بود . مژگان و سامان با هم حرف ميزدن ولي من ساكت نشسته بودم و به حرفاشون گوش ميكردم تا اينكه مژگان پياده شد و من و سامان تنها شديم .كمي جلوتر گفتم نگه دار.
_ كجا؟ حالا از دست من فرار ميكني؟
_ بهت گفتم نگه دار ميخوام پياده شم .
_ باشه حالا چرا داد ميزني؟
آرامشي كه داشت بيشتر عصبيم ميكرد اصلا انگار نه انگار اتفاقي افتاده . نگه داشت خواستم پياده شم كه گفت: من اون بچه رو ميخوام .
سر جايم خشكم زد . اون از كجا فهميده بود . خودمو جمع و جور كردم و با خونسردي گفتم:
_ كدوم بچه؟
_ خودتو نزن به اون راه من از همه چي خبر دارم ميدونم بارداري.
_ كي چنين حرفي زده؟
_ اينش مهم نيست تو حق نداري بندازيش اون بچه منم هست .
ديگه نميتونستم حاشا كنم از همه چيز خبر داشت. لعنتي از كجا فهميده بود. مهتاب كه دهن لق نبود .
_ حالا كي گفته بچه توئه؟
چنان با پشت دستش محكم زد تو دهنم كه تا چند لحظه تو شوك بودم .
_ خفه شو احمق . حتي نميفهمي چي ميگي . بلايي سر بچمون بياري ميكشمت ميدوني كه هميشه سر حرفم هستم پس خيلي مراقبش باش من اون بچه رو سالم ميخوام.
درو باز كردم كه پياده شم دستمو محكم كشيد و درو بست.
_ هنوز حرفم تموم نشده . امشب مامانم زنگ ميزنه خونتون قراره خواستگاري را بذاره جواب نه بشنوم همه چيزو به پدرت ميگم .
_ به درك هر غلطي ميخواي بكن.
از ماشين پياده شدم و درو محكم كوبيدم به هم و به سرعت دور شدم . رسيدم خونه حوصله نداشتم تو كيفم دنبال كليد بگردم زنگ زدم مريم درو باز كرد رفتم تو . مريم پاي تلويزيون نشسته بود سلام كردم .
_ سلام خوبي ؟
_ ممنون.
_ چرا رنگت پريده ؟ حالت خوبه؟
_ چيزي نيست يكم سرم درد ميكنه.
رفتم توي اتاقم يه سيگار روشن كردم . دور اتاق راه ميرفتم . مهتاب تنها كسي بود كه ميدونست حتما اون بهش گفته ولي چرا؟ شايد ... شايد با سامان دست به يكي كردن ...... نه مهتاب بهترين دوست من بود به من خيانت نميكرد ....ولي ... نه نميخواستم باور كنم ... پس چرا اون اتفاق تو جشن مهتاب افتاد؟ چرا مهتاب به سامان گفت كه من باردارم .
اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
shakiba56
اعضا
#
: 20 Mar 2008 21:50
سلام سحری سال نوت مبارک گلم. داستانت عالی پیش میره حتی اگر یک خواننده هم داشته باشی باید ادامه بدی چون حتی اگر یک نفر با نوشته تو روز یا شبی رو با آرامش سر کنه می ارزه اونم تو این دنیای بی آرامش. آسمان دلت بی ابر و چشم عشقت بی بغض باران باد
شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
rahamatt
اعضا
#
: 20 Mar 2008 23:41
Quoting: arezouye_morde
زود به زود آپ ميكنم
واي مرسي از اينكه ميخواي زود زود آپ كني.منكه خيلي دوست دارم بخونم.جدا ميگم...دستت درد نكنه...
به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
dokhte_iro0oni
اعضا
#
: 21 Mar 2008 00:28
سلام.سال نومبارک
داستان جالبیه منتظرادامه اش هستم.
موفق باشید.
از همانروزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل آدمیت مرد.
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
21
.
22
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB