صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / شبهاي تنهايي
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 21 . 22 . >>
نویسنده پیام
# : 19 Mar 2008 02:40


اگه قرار باشه نظر نديد و هميشه اينقدر نظراتتون كم باشه داستانمو ادامه نميدم

اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
# : 19 Mar 2008 02:49


Quoting: arezouye_morde
اگه قرار باشه نظر نديد و هميشه اينقدر نظراتتون كم باشه داستانمو ادامه نميدم

اوا چرا داغ میکنی..
ادامه رو بیا ناز نکن

به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
# : 19 Mar 2008 02:50


بابا این همه نظر
بیا اینم چند تا گل
خوب شد
حالا آپ کن

و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
# : 19 Mar 2008 03:15


قسمت سوم:
پدرم منو پيش بهترين روانشناسا ميبرد ولي فايده نداشت پدر بهشون ميگفت وقتي از مادرش جدا شدم و مادرش از ايران رفت همينطور شده بود ولي خوب شد ولي دوباره مثل قبل شده . هيچكس نميتونست واسم كاري انجام بده چون هيچكس نميدونست من چمه. دوباره شروع كردم به سيگار كشيدن بد تر از قبل . به خاطر پوريا ترك كرده بودم ولي حالا.........
شبيه دودكش شده بودم . مهتاب آمد در را باز نكردم نميخواستم ببينمش از همه بيزار بودم . دو ماه گذشت از اتاق آمدم بيرون يك راست رفتم آزمايشگاه آزمايش دادم نگران بودم حدسم درست بود جواب مثبت بود . گيج بودم نميدونستم بايد چيكار كنم رفتم سراغ مهتاب تنها كسي بود كه ميتونست بهم كمك كنه هرچند تصميم گرفته بودم راجع به اتفاقي كه افتاده بود به كسي چيزي نگم ولي ديگه چاره اي نداشتم.مهتاب از ديدن من ذوق كرد.
_ سلام پري خانوم ! تو دو ماهه كجا غيبت زده؟ تحويل نميگيري دوباره تارك دنيا شدي . بي معرفت نميگي دلم واست يه ذره ميشه نگرانت ميشم. الان خوبي؟
_ بد نيستم.
تعارف كرد رفتم تو روي مبل روبه روش نشستم.
_ تنهايي؟
_ميبيني كه. با با مامان كه سر كارن علي با بچه ها رفتن لواسون .
_ چه خبره اونجا؟
_ گود باي پارتيه ندا
_ كجا ميخواد بره؟
_ كانادا
_ واسه هميشه؟
_ نه بابا دو سال ديگه برميگرده . بازم آويزون خودمونه. راستي دو هفته ديگه عروسي الهامو اميره
_ راست ميگي يا باز سر كارم؟
_ نه به خدا راست ميگم .
_ اينا كي ريختن رو هم كه من نفهميدم.
_ تو اصلا از چي خبر داري؟ دو ماه خودتو گمو گور كردي از همه جا بيخبري.
_ راستي تو چرا نرفتي لواسون؟
_ بدون تو؟ كي تا حالا بدون تو جايي رفتم ؟ اصلا بگو ببينم تو چت شده؟ بعد تولدم كجا غيبت زد بي خدافظي رفتي؟ چرا ديگه منو تحويل نميگيري ؟
تازه يادم افتاد واسه چي اومده بودم اينجا . سيگارمو روشن كردم.
_ مگه ترك نكرده بودي؟ چرا به من نميگي چي شده؟
همه چيزو واسش گفتم از اون شب تولد از اتفاقي كه واسم افتاده بود . عصبي بودم راه ميرفتم سيگار ميكشيدم و همه چيزو واسه مهتاب توضيح ميدادم .
_ الاغ اينم ناراحتي داره كه به خاطرش دو ماه خودتو حبس كردي به كسي محل نميدي؟ تازه بايد كلاتو بندازي هوا كه سامان پردتو زده. خوب منم پرده ندارم حالا بايد خودمو بكشم؟
_ خاك بر سره بي جنبه ات كنم . نتوستي خودتو نگه داري؟
_ من ديگه زن آرشم . چه فرقي ميكنه رسمي يا غير رسمي. تو هم اينقدر غصه نخور اتفاقي نيفتاده.
_ قضيه من با تو فرق ميكنه داشتن پرده يا نداشتنش واسه من فرقي نميكنه .
_ خوب واسه تو نبايد فرق كنه كه ! مهم شوهرته. در ضمن ميخواستي جلوي شكمتو بگيري آب پرتقال مسموم نخوري . عوضش تجربه خوبي شد كه ديگه از دست سامان چيزي نگيري بخوري.
حرفايش بيشتر عصبيم ميكرد نميدونم چرا فكر ميكرد تو اين وضعيت بايد شوخي كنه .
_ ميشه كمتر چرتو پرت بگي . به من تجاوز شده اينو ميفهمي؟ شخصيتم خرد شده غرورم شكسته مثل يك حيوون با من رفتار شده.
برگه آزمايشو گرفتم طرفش.
_ اينم نتيجش. نميدونم با اين گندي كه زده چيكار كنم.
_ اين چيه؟
_ جواب آزمايشمه. مثبته.
چشمهايش از تعجب گرد شده بود و داشت به من نگاه ميكرد . _ يعني .... يعني تو الان حامله اي؟ سرمو به علامت مثبت تكون دادم ديگه نتونستم تحمل كنم شروع كردم به گريه كردن . اومد كنارم نشست سرمو گذاشت روي سينش توي بغلش گريه ميكردم.
_ پري گريه نكن . حل ميشه . يه جاي مطمئن پيدا ميكنيم ميندازيش . تو چرا اين همه وقت لال بودي؟ اينقدر غريبه بودم كه اين همه حرفو تو دلت نگه داشتي؟ آروم باش كمكت ميكنم اتفاقي نميفته فقط بايد تحمل دردشو داشته باشي. اونم زود خوب ميشه.
ده دقيقه تو بغلش گريه كردم آرومتر شده بودم . بلند شدم كه برم.
_ كجا؟
_ برم خونه .
_ به اين زودي؟ لازم نكرده ميري ميشيني فكر و خيال ميكني حالت بدتر ميشه. با هم ميريم بيرون يه دوري ميزنيم حالت جا مياد . اصلا ميخواي بريم لواسون؟ بچه ها دلشون واست تنگ شده با ندا هم خدافظي ميكني .
_ نه . حوصلشو ندارم. سامانم حتما هست نميخوام باهاش رو به رو شم.
_ اوكي . پس ميريم دركه ناهارو با هم ميخوريم خوش ميگذره . نه نميگيا!
قبول كردم با هم ناهارو خورديم يه چرخي تو خيابونا زديم . مهتاب همش در حال خندوندن من بود تا از اون حالو هوا در بيام موفقم شد. حالم خيلي بهتر بود . ساعت هشت شب بود كه برگشتم خونه.

اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
# : 19 Mar 2008 03:44


arezouye_morde
وای وای.دوست دارم ببینم چی میشه.
ادامه رو بیا...
زودی باش

به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
# : 19 Mar 2008 03:49


چه قد مغرور
به نظرم از خداش باشه تو ای کپک شوهر یکی پیدا شده پیش خرید کرده

این قسمتم عالی بود
arezouye_morde


و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
# : 19 Mar 2008 04:28


Quoting: saedb
چه قد مغرور
به نظرم از خداش باشه تو ای کپک شوهر یکی پیدا شده پیش خرید کرده

بذار برسی خونه میگم بهت

به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
# : 20 Mar 2008 02:43


قسمت سوم :
تو خونه كسي منتظر من نبود . كسي نگران من نبود نه پدري نه مادري نه خواهري نه برادري. پدر هنوز بر نگشته بود عادت نداشت زود بياد خونه مريم زن پدرم حتما با دوستاش در حال خوش گذروني بود . زن بدي نبود . كاري به كار هم نداشتيم . زن خوش برخورد و خوش مشربي بود ولي من خيلي باهاش راحت نبودم. به اتاقم رفتم غباري از غم چهره اتاقمو پوشونده بود نگاهم به عكس پوريا افتاد روي ميز كنار تختم بود . چهره آرومي داشت ديدن عكسش بهم آرمش ميداد . دلم ميخواست بهش زنگ بزنم باهاش حرف بزنم سنگ صبورم بود تنهاييهامو باهاش قسمت كرده بودم هميشه باهاش درد و دل ميكردم و اون هميشه با حرفهايش آرومم ميكرد عكسشو برداشتم و بهش خيره شدم . گوشيمو برداشتم ميخواستم بهش زنگ بزنم ترديد داشتم دلم براي شنيدن صداش پر ميكشيد اما ميترسيدم اگه جوابمو نميداد اگه زنش پيشش بود اگه ....
گوشيو گذاشتم سر جاش ميخواستم بخوابم . خيلي خسته بودم چشمهايمو كه روي هم گذاشتم خوابم برد. صبح با صداي زنگ گوشي از خواب بيدار شدم مهتاب بود.
_ تويي مهتاب الان چه وقت زنگ زدنه؟
_ پاشو تنبل خانو ساعت نه تو هنوز خوابي؟
_ چيكار داري؟
_ پاشو بيا درو باز كن پشت در موندم هيچ كس نيست درو باز كنه تو هم كه اينقدر خوابت سنگينه صداي زنگ درو كه اصلا نميشنوي به موبايلتم ده دفعه زنگ زدم تا برداشتي .
_ صبح به اين زودي اينجا چيكار داري؟
_ تو درو باز كن بهت ميگم.
با اينكه دوازده ساعت بود خوابيده بودم هنوز خوابم ميومد بلند شدم رفتم درو باز كردم بعد رفتم سمت دستشويي تا يه آبي به دستو صورتم بزنم وقتي از دستشويي آمدم بيرون مهتاب آمده بود بالا .
_ سلام صبح بخير مامان خانوم .
_ دهن گشادتو ببند .
_ اين صبح بخير به روش ماماناست؟
_ خفه نشي خودم خفت ميكنم سعي كن زياد زر زر نكني.
_ خيلي خوب بد اخلاق خانوم . اخلاقت مثل پسراست . تو چرا اينقدر سگي؟ دختر بايد لطيف باشه ملايم باشه مهربون باشه فقط دو دفعه اينطوري به شوهرت صبح بخير بگي سه طلاقت ميكنه.
_ مهتاب بس كن صبح به اين زودي اومدي اين چرتو پرتارو تحويلم بدي؟
_نه اومدم با هم بريم دانشگاه.
_ دانشگاه؟
اصلا يادم رفته بود كه دانشجو بودم. معماري ميخوندم . مهتابم تو همان دانشگاه درس ميخوند ولي كامپيوتر. با الهام و مژگان همكلاس بودم .
_ حتما همه درسارو حذف شدم .
_ همشونو كه نه الهام و مژگان بعضي كلاساتو حاضر زدن ولي فكر كنم دو سه تارو حذفي. پاشو حاضر شو .
_ ولش كن ديگه حوصله دانشگاهو ندارم شايد انصراف بدم .
_ كدوم احمقي ترم شش انصراف ميده كه تو ميخواتي دومي اش باشي زده به سرت؟ اصلا مگه دست خودته كه انصراف بدي ؟ من نميذارم
_ گير نده مهتاب . ميخوام بهش فكر كنم.
_ لازم نكرده پاشو حاضر شو بريم.
هرجوري بود منو تا دانشگاه برد . ديدن دوستام روحيمو عوض كرد . با الهام و مژگان و مهتاب رفتيم كافي شاپ نزديك دانشگاه هرچند خيلي خوب نبودم ولي آنقدر مسخره بازي در آوردن و شيطوني كردن و سر به سر هم گذاشتن كه باعث شدن براي لحظاتي هرچند كوتاه به هيچ چيز فكر نكنم .
به دانشگاه برگشتم . با درس خودمو مشغول كردم . مهتاب بيشتر از هميشه هوامو داشت هرچند هنوز حال روحيم خوب نبود و نگران بچه اي بودم كه هر روز در من رشد ميكرد اما مهتاب با حرفهايش دلگرمم ميكرد . بايد زودتر فكري براي اين بچه ميكردم . قرار بود مهتاب يك دكتر مطمئن پيدا كنه ومن فقط منتظر بودم . صبح زود بيدار شدم حوصله دانشگاه رفتنو نداشتم ماشينم تعميرگاه بود دو روز قبلش مهتاب با ماشين من تصادف كرده بود عادت نداشت درست رانندگي كنه ماشين خودش كه هميشه تعميرگاه بود همه ميدونستند كه چقدر خركي رانندگي ميكنه كسي ماشينشو دستش نميداد آرشم دو دفعه داد هر دو بار پشيمون شد. منم دوست نداشتم روشو زمين بندازم نتيجشم اين بود كه بايد با تاكسي يا با آژانس ميرفتم دانشگاه. حاضر شدم زنگ زدم به آژانس ماشين نداشتن بايد خودم ميرفتم . آنروز فقط يه كلاس داشتم با يه استاد گند دماغ كي ميخواست اونو تحمل كنه هرجوري بود بالاخره كلاس تموم شد . از دانشگاه اومدم بيرون منتظر تاكسي بودم كه يه زانتياي نقره اي جلوي پايم زد رو ترمز . به اين كارها ديگه عادت داشتم هميشه از اينكه بخوام تو خيابون منتظر ماشين وايسم متنفر بودم . بدون اينكه به رانندش نگاه كنم رفتم كمي آنطرفتر ايستادم . دنده عقب آمد شيشه ماشينو داد پايين _ سلام پريماه
با شنيدن اسم خودم نگاهي به درون ماشين انداختم . سامان بود . بدون اينكه جوابي بدم شروع به دويدن كردم به سمت ديگر خيابون رفتم . خيابون شلوغ بود تا بخواد دور بزنه دور ميشدم . بايد فكرشو ميكردم كه به اين راحتي دست بردار نيست . كمي كه دور شدم ايستادم. قلبم تند تند ميزد نفس كشيدن واسم سخت شده بود داشتم نفسي تازه ميكردم كه موبايلم زنگ خورد .

اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
# : 20 Mar 2008 03:00


اين كه گذاشتم قسمت چهارم بود نه سوم

اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
# : 20 Mar 2008 03:07


نميخواستم قسمت جديدو بذارم چون نظراتون كمه از نوشتن نا اميد ميشم ولي حالا كه ديگه گذاشتم

اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 21 . 22 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB