صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / شبهاي تنهايي
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 21 . 22 . >>
نویسنده پیام
# : 17 Mar 2008 01:34


قسمت اول:
بارون نم نم ميباريد داشتم از پنجره بيرونو نگاه ميكردم. همه جا خيس شده بود همه چراغهارو خاموش كرده بودم و از تاريكي لذت ميبردم منتظر نبودم خيلي وقت بود كه ديگه منتظر اومدنش نبودم صبح زود ميرفت و شبا دير وقت ميومد بعضي شبها كه اصلا نميومد ديگه به تنهايي عادت كرده بودم از كنار پنجره اومدم كنار بسته سيگارو از رو ميز برداشتم و رفتم تو حياط هوا كم كم داشت سرد ميشد با اينكه فقط تاپ تنم بود با شلوار برمودا احساس سرما نميكردم چشمامو بسته بودم سرم رو به آسمون بود قطره هاي بارون صورتمو نوازش ميكرد برگشتم به سمت خونه بالاي پله ها نشستم بارون نتونسته بود آنجا رو خيس كنه سيگاو از تو جيبم درآوردم و با فندكم روشنش كردم تو اين هواي عالي ميچسبيد كم كم داشتم احساس سرما ميكردم به دود سيگار خيره شده بودم در حياط باز شد و يك 206 مشكي وارد حياط شد نور چراغهاي ماشين مستقيم ميخورد تو چشمهايم دستمو گرفتم جلوي صورتم تا اينكه چراغهاي ماشين خاموش شد و سامان از ماشين پياده شد و چترشو باز كرد چطور دلش ميومد زير اين بارون با چتر راه بره اومد سمت من. منو كه ديد لبخندي گوشه لبش نشست و گفت : سلام جوجو چرااينحا نشستي ؟ نميدونم همه مردا وقتي 7 صبح ميرن بيرونو ساعت 1 شب برميگردن خونه اينقدر سر حالن يا فقط اين اينجوريه . نميخواستم هيچ فكري در موردش بكنم فقط سعي كردم بهش اطمينان داشته باشم . سوئيچ ماشينو روبروي صورتم حركت ميداد پرسيدم اين چيه؟_ سوييچ ماشينته مگه نگفته بودي 206 دوست داري؟ _ خوب كه چي؟ _ اينم همون چيزيه كه دوست داري . سوييچو داد دستم _چطوره؟ _ خوبه ممنون. ولي مگه قراره من هر چي دوست دارم تو بخري؟ _ نميشه حالاپاچه نگيري بد اخلاق! اصلا ميدوني چيه خوبي به تو نيامده . سيگارم به آخرش رسيده بود يك سيگار ديگه برداشتم با سيگار قبلي روشنش كردم . _ اين چيه ميكشي؟ جلوم سيخ وايساده بود و با عصبانيت اين جمله را گفت سرمو بلند كردم و به چشمهايش زل زدمو گفتم : سيگار _ كور نيستم دارم ميبينم . بسته سيگارو گرفتم طرفش _ميكشي؟ بسته سيگارو از دستم كشيد . _ هزار بار بهت گفتم بدم مياد سيگار بكشي چترشو بست . _ بيا تو تا سرما نخوردي . بعد صداي درو شنيدم كه محكم به هم خورد.
بلند شدم كام آخرو از سيگار گرفتمو رفتم تو . داشت لباساشو عوض ميكرد منو كه ديد خنديد _ نگاش كن مثل موش آبكشيده شده از همه جات داره آب ميچكه . رفت و چند دقيقه بعد با يك حوله برگشت حوله را انداخت روي سرم خودشم جلوم وايساده بود موهامو خشك ميكرد كارش كه تموم شد گفت : برو لباساتو عوض كن تا مريض نشي بيفتي رو دستم. از پله ها رفتم بالا و وارد اتاق خواب شدم لباسامو عوض كردمو روي خت دراز كشيدم. يك سيگار ديگه الان ميچسبيد ولي حوصله بحث و دعوا نداشتم پس بي خيال شدم نميدونم چرا اينقدر رو سيگار كشيدن من حساس بود.در اتاق باز شد .
_ قرار داد جديد بستم يك پروژه تو شمال . هفته ديگه ميريم شمال تو هم مياي؟
_ نه
_ چرا؟
_ حوصله مسافرت ندارم.
_ همه بچه ها هستن الهام اميرندا حميد و مژگانم ميان به مهتاب زنگ زدم اونم قبول كرد. علي و آرشم ميان.
_ اين همه آدم داريد واسه كار ميريد ديگه؟
_ كنايه ميزني؟ خيلي وقت بود با بچه ها جمع نشديم قرار بود فقط منو امير بريم واسه پروژه امير گفت بدون الهام نميام ميدوني كه چقدر زن ذليله من گفتم تو هم مياي الهام گفت همه بچه هارو جمع كنيم با هم بريم خيلي وقته با هم مسافرت نرفتيم.
_ كي قراره بريد؟
_ يكشنبه اگه كاري چيزي داري تا اون موقع انجام بده
_گفتم كه نميام
_ چرا؟ بخاطر اون اتفاقي كه تو شمال افتاد دوست نداري بياي شمال؟
_ به اون قضيه ارتباطي نداره
_ پس چي؟ چرا نمیخوای بياي؟
_ گفتم كه حوصله ندارم
_ دروغ ميگي تو هنوز با اين مسئله كنار نیومد هنوز به اون شب فکر ميكني نميخواي از ذهنت پاكش كني
_ اگه تو بذاري فراموش ميكنم اگه هر چند وقت يك بار منو ياد اون روز نندازي و با ياد آوريش عذابم ندي فراموش ميكنم
_ خيلي خوب معذرت ميخوام ديگه در موردش حرفي نميزنم
روي تخت دراز كشيد و چشماشو بست خيلي زود خوابش برد. ساعت 3 شده بود ولي من هنوز بيدار بودم . نميخواستم به گذشته فكر كنم ولي انگار نميشد . از اتاق رفتم بيرون سردم بود جلوي شومينه نشستم پاهامو جمع كردم به شعله هاي آتش خيره شده بودم نميخواستم گريه كنم ديگه اشكي نداشتم كه بريزم واسه چي بايد گريه ميكردم اصلا دليلي واسه گريه نداشتم همه چيز خوب بود يك زندگي آرام كه هر چيزي سر جاي خودش بود ولي من چرا خوشحال نبودم . چرا مثل بقيه نبودم چرا مثل قبل نبودم چقدر تغيير كرده بودم ولي نه تغييري نكرده بودم فقط خودم شدم حالا دقيقا همانطور نشان ميدادم كه بودم ولي كاش ميتونستم مثل قبل لبخندهاي مصنوعي بزنم و خوم را خوشحال نشان بدهم ولي نميشد.


نويسنده: سحر

اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
# : 17 Mar 2008 02:37


هر دم از این باغ ....
عالی بود
فقط یه سوال نویسنده خودتی یا از سحر کش رفتی
خلاصه هر چی !! منتظر ادامش هستم
موفق باشی

و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
# : 17 Mar 2008 02:44 | ویرایش بوسیله: goldor


سلام دوست عزيز
خوشحالم که از اولين خواننده های داستانتم . خوب شروع كردي عزيز اما اگه ميشه هم زودتر آپ كن هم يكم زيادتر بنويس در ضمن از نظر كمي كه بچه ها مي دن دلسرد نشو چون هنوز شناختي ازت ندارن و اين طول مي كشه
اگه دوست داشتي يه سري هم به من بزن . خوشحال ميشم تو تاپيكم ببينمت

عشق و سکس و بازی های روزگار (روزگاری نامروت ، مردمانی ناسازگار ) ........
http://avizoon.com/forum/2_54974_0.html

دوستدار همه بچه های گل آویزون
قلدر

سکوت آخرین فریاد من
# : 17 Mar 2008 03:59


saedb مرسي از نظري كه دادي . نويسنده داستان خودم هستم نه كس ديگه اي

اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
# : 17 Mar 2008 04:05


قسمت دوم:
4سال پيش بود تولد مهتاب بهش پيشنهاد كردم جشن تولدشو شمال برگزار كنه . يك اكيپ ده نفره بوديم هميشه و همه جا با هم بوديم . از بين همه بچه ها با مهتاب بيشتر صميمي بودم. من و مهتاب چند روز قبل رفتيم شمال تا همه چيز را آماده كنيم بقيه بچه ها قرار بود 1 روز قبل از تولد بيان هر كسي را هم كه دوست داشتن ميتونستن با خودشون بيارن حسابي شلوغ ميشد بخصوص اينكه آرش با دوستاش مي امد. دوستاش خيلي شر و شيطون بودن . صبح زود با مهتاب راه افتاديم نزديك ظهر بود كه رسيديم .
_ چايي ميخوري درست كنم مهتاب؟
_ نيكي و پرسش؟ زرنگ شدي بلا!
_ بودم خبر نداشتي
صداي زنگ موبايل مهتاب بلند شد . من رفتم آشپزخانه چايي درست كنم چند دقيقه بعد مهتاب آمد نشست روي اپن نيشش تا بنا گوشش باز بود
_ ميدوني كي بود؟
_ نه ولي با اون لبخند مليحي كه گوشه لباته حتما آرش بود
_ سامان بود
تعجب كردم ولي اصلا به روي خودم نياوردم .
_ ميخواست ببينه رسيديم يا نه نگران شده بود
_ آخي بچه ام مهربون شده
_ نه الاغ جون عاشق شده
_ عاشق تو شده؟ اگه آرش بفهمه يك حال اساسي به جفتتون ميده
_ ميگم هنوز بچه اي عقلت نميرسه ميگي نه . نگران جنابعالي بود كه يك وقت آب تو دلتون تكون نخورده باشه . روش نشد به خودت زنگ بزنه سراغتو از من ميگيره.
_ غلط كرده . خوبه تا همين دو روز پيش داشت خودشو واسه مهسا خفه ميكرد به اين زودي فراموشش كرد؟
_ فكر كردي همه مثل تو احمقن؟ 1سال گذشته هنوز داري به پوريا فكر ميكني شرط ميبندم هر شب به عكسش نگاه ميكني بعدش مثل بچه ها گريه ميكني ! اه اه حالمو بهم ميزني . دختر كه نبايد اينقدر رمانتيك باشه نگاهش كردم و يك لبخند تحويلش دادم چقدر خوب منو شناخته بود.
_ خوب كه چي؟ نميتونم فراموشش كنم هنوزم دوسش دارم
_ تقصير خودت بود كدوم دختري واسه كسي كه دوسش داره آستين بالا ميزنه كه تو اين كارو كردي؟ حالا بايد تاوانشو پس بدي تقصير خودت بود.
_ بالاخره با ساناز ازدواج ميكرد چه من كمكش ميكردم چه نميكردم . اون از من خواهش كرد منم نخواستم روشو زمين بزنم دوست داشتم واسش يك كاري ميكردم.
_ بابا با معرفت . خوب الاغ جون اگه بهش گفته بودي دوسش داري شايد اونم نظرش عوض ميشد.
سه سال با پوريا دوست بودم واسه هم دوستاي خوبي بوديم تو اون سه سال دو يا سه بار بيشتر همديگر را نديديم سرش خيلي شلوغ بود دانشجو بود خيلي خر ميزد از اول با من طي كرده بود كه بهش وابسته نشم ولي نتونستم آنقدر خوب و مهربان بود كه هر كسي را شيفته خودش ميكرد با ادب منطقي صبور اخلاقش حرف نداشت قيافشم بد نبود با نمك بود شبيه بچه مثبتا بود دوستاي خوبي بوديم تا اينكه عاشق شد ساعت دوازده شب بود كه زنگ زد با هم حرف زديم سر حال نبود واسم تعريف كرد به كسي علاقمند شده ولي آن دختر بهش جواب رد داده از من كمك ميخواست آن شب بدترين شب زندگيم بود به ساناز زنگ زدم خودمو دختر خاله پوريا معرفي كردم متقاعدش كردم بيشتر فكر كنه حدوده سه ساعت واسش فك زدم تا راضي شد تو دلم خدا خدا ميكردم جوابش دوباره منفي باشه . يك هفته بعد پوريا زنگ زد شام دعوتم كرد . خيلي تعجب كردم چون زياد همديگرو نميديديم ارتباطمون بيشتر تلفني بود ساعت 9 قرار داشتيم توي رستوران تو پارك وي . وقتي رسيدم يك گوشه روي صندلي نشسته بود دل تو دلم نبود نگران بودم نشستم رو به روش خوشحال بود خيلي زياد گفت ساناز بهش جواب مثبت داده صداي شكستن قلبمو شنيدم يك چيزي توي دلم فرو ريخت شكستم خرد شدم ولي لبخند زدم و تبريك گفتم به بهانه شستن دستهايم بلند شدم ميدونستم اگه آنجا بمونم نميتونم جلوي سرازير شدن اشكامو بگيرم رفتم دستشويي يك آبي به سر و صورتم زدم آرايشمو درست كردمو برگشتم باز هم لبخند زدم ميدونستم آخرين باريه كه ميبينمش بهم يك بسته داد بازش كردم يك خرس پشمالوي با نمك با يك شيشه عطر دستامو توي دستاش گرفت
_ ازت ممنونم پريماه تو خيلي دوست خوبي هستي
_ تو هم بهترين دوست مني
ساعت يازده بود كه از هم جدا شديم ازش خداحافظي كردم واسه هميشه و من هيچوقت بهش نگفتم چقدر دوسش دارم آن شب تا صبح گريه كردم .
_ كجايي پري؟ باز رفتي تو فكر ولش كن لياقتتو نداشت . سامانو درياب دير بجنبي از دستت رفته ميدوني كه چقدر كشته مرده داره .
_ آره ميدونم يكيشم تويي
_ مگه بده ؟ اگه آرش نبود تا حالا صد دفعه مخشو زده بودم
_ خاك بر سرت . يك كم احساس داشته باشي بد نيست به دردت ميخوره اون آرش بدبختو بگو دل به كي داده
_ حالا نميخواد غصه آرشو بخوري فكر خودت باش تا كي ميخواي ناله باشي تا چشم رو هم بذاري ميبيني ده سال گذشته ولي هنوز داري به پوريا فكر ميكني يه چيز را از من قبول كن پوريا تموم شد رفت ديگه هم بر نميگرده سعي كن فراموشش كني .
چطوري؟
_ فقط كافيه به سامان جواب مثبت بدي بهش فكر كن نتيجه ميده
غروب با مهتاب رفتيم خريد كيكم سفارش داديم هوا تاريك شده بود كه خسته و كوفته برگشتيم . خريد ها را از صندوق عقب در آورديم برديم توي ويلا من همان جا روي كاناپه ولو شدم نفهميدم كي خوابم برد . ساعت ده بود كه از خواب بيدار شدم خبري از مهتاب نبود صدايش كردم .
_ من اينجام بيا بالا
از پله ها رفتم بالا مهتاب توي اتاق خواب بود.
_ سلام صبح بخير.
_ عليك سلام چه عجب بيدار شدي مثلا با من اومدي دست تنها نباشم .
_ ببخشيد خيلي خسته بودم . داري چيكار ميكني؟
_ ميبيني كه دارم اتاقارو واسه مهموني آماده ميكنم .
يك چشمك به من زد .
_آرش اومده؟
_آره از كجا فهميدي؟
_از تجهيزاتي كه داري به كار ميبري . چون تو عقلت نميرسه فردا شب مهمان هايي كه دعوت كردي به كاندوم و اسپري احتياج پيدا ميكنند . حتما اينارو آرش آورده
_ خودم بهش سپرده بودم بياره چون ميدونم فردا شب بهش احتياج پيدا ميكني.
_عمرا من كه مثل تو نيستم هر شب برنامه داشته باشم
_غلط كردي وقتي فردا شب صداي ناله هايت بلند شد نشونت ميدم
_خودت بهتر از هر كسي ميدوني كه با كسي نيستم.
_ شايد فردا شب كسي را پيدا كرديو كارتو ساخت كلي پسر قراره بياد اينجا دوستاي آرش هستن علي با دوستاش مياد بالاخره يك پسر بين اين همه پيدا نميشه دل تو را ببره؟
_دوستاي داداشت كه همشون مثل خودش عتيقه اند دوستاي آرشم كه همشون با دوست دختراشون ميان اگه يك وقت آرشم با يك دختر ديگه ديدي اصلا خودتو ناراحت نكن
_ هر چي من هيچي نميگم تو پرروتر ميشي .
همين موقع آرش صدامون كرد: دخترا كجاييد؟ يكي بياد كمك من رفتم پايين . كلي وسيله دستش بود خودش پشت اون همه وسيله بود و صورتش به زور پيدا بود .
_ سلام
_ سلام پريماه خانوم
رفتم چند تا وسيله را ازش گرفتم بقيه را هم گذاشت زمين كه مهتاب آمد پايين نه گذاشت نه برداشت صاف رقت تو بغل آرش منم وسيله ها را بردم آشپز خانه وقتي برگشتم هنوز تو بغل هم بودن و لباشون تو هم بود يك سرفه كوتاه كردم و گفتم : راحت باشيد اصلا فكر نكنيد من اينجام . هردوشون به سمت من برگشتن با هم زدن زير خنده آرش مهتابو روي دستاش بلند كردو برد طبقه بالا .
منم رفتم تو حياط كمي قدم بزنم حيط كه نه در واقع باغ بود . توي باغ كمي چرخيدم و زير درخت روي علفها دراز كشيدم آسمان آبي بود شاخه هاي درخت سايه باني شده بود كه نميذاشت آفتاب به صورتم بتابد . ارديبهشت بود و بوي شكوفه همه جا پيچيده بود هوا بهاري بود درخت ها سبز بودند آسمان آبي دريا آرام ولي توي قلبم پر از غم بود . يك سيگار روشن كردم به حرفاي مهتاب فكر ميكردم شايد حق با مهتاب بود بايد بهش ميگفتم دوسش دارم اما نگفتم خوب اون هميشه بهم ميگفت نبايد بهش وابسته بشم شايد بيش از حد مغرور بودم
موبايلمو از تو جيبم در آوردم و نگاهي بهش انداختم نه كسي زنگ زده بود نه اس ام اسي داشتم . اين كار واسم عادت شده بود روزي صد بار به گوشيم نگاه ميكردم كه نكنه يك وقت زنگ بزنه يا اس ام اس بده و من متوجه نشم. بلند شدم رفتم لباس پوشيدم سوييچو برداستم رفتم بيرون به اولين تلفن عمومي كه رسيدم نگه داشتم و از ماشين پياده شدم . كارت و گذاشتم و شماره گرفتم صداي بوق توي گوشم پيچيد يك ....دو ....سه..... .گوشي را برداشت _ الو بفرماييد
ساكت بودم و حرفي نميزدم
_ الو .. بفرماييد .... الووووو
قطع كرد . چقدر دلم براي صدايش تنگ شده بود . بايد فراموشش ميكردم.

نويسنده: سحر

اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
# : 17 Mar 2008 07:07


Salam Sahar khanoom,
kheili ghashang minivisi.Tabrik
in majera vagheyi hast?

# : 17 Mar 2008 13:29


سلام من sacrifice
عالی بود ممنون
بقیش کو؟؟؟؟

واسه من که عاشقم همین بسه : ~ " هر کی عاشقه به عشقش برسه"~!
# : 17 Mar 2008 13:40


عالی

نکته های کوچک زندگی http://avizoon.com/forum/1_53112_0.html
# : 18 Mar 2008 00:14


از نظراتتون ممنون . اين فقط يه داستان . بعد از تموم كردنشخاطرات خودمو مينويسم

اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
# : 18 Mar 2008 00:19


قسمت سوم:
همه چيز آماده بود كم كم بچه ها پيداشون شده بود تو حياط ويلا كيپ تا كيپ ماشين پارك شده بود. حسابي شلوغ بود . منم ميخواستم امشبو با بي خيالي سر كنم . كيكو آوردن مهتاب بيستا شمع را فوت كرد و همه واسش دست زدند . بعد از خوردن كيك همه وسط بودن داشتند يك قري به كمراشون ميدادند من گوشه اي نشسته بودم . سامان با يك ليوان آب پرتقال آمد كنارم نشست حق با مهتاب بود خيلي دختر كش بود تا حالا بهش دقت نكرده بودم هم خوشگل بود هم خوشتيپ. سامان پسر ي قد بلند با چشم و ابروي مشكي بود موهاي بلندي داشت كه هميشه ميبست . سامان پسر مغروري بود كمي هم بد اخلاق تا وقتي همه چيز مطابق ميلش بود خوب بود ولي اگه همه چيز آنطور كه ميخواست پيش نميرفت هيچكس جرئت نميكرد حتي باهاش حرف بزنه .با دختري به اسم مهسا دوست بود ولي مهسا به اون خيانت كرد و همه چيز بينشون خراب شد. چند وقتي بود پاپيچ من شده بود . آب پرتقالو به من تعارف كرد منم اهل تعارف نبودم ازش گرفتم . همه ميدونستند اهل مشروب نيستم فقط يك بار امتحان كرده بودم.
_ امشب بي نظيري خيلي ناز شدي.
_ از تعريفت ممنون ولي من هميشه بي نظيرم.
_ بله درسته ولي امشب از هميشه زيباتري.. لباس مشكي خيلي بهت مياد .
_ ممنون
يك پيراهن مشكي بلند پوشيده بودم كه پشتش كاملا باز بود و از جلو دو تا بند تا پشت گردنم ميرفت و آنجا بسته ميشد ولي موهاي لخت و خرمايي ام كه تا پايين باسنم بود كمرم را پوشانده بود. بدن مثل برفم توي آن لباس مشكي خيلي خودنمايي ميكرد . آرايشم تيره بود و چشم هاي آبي كه داشتم جلب توجه ميكرد. سامان هنوز كنارم نشسته بود و به من نگاه ميكرد. شربتي كه برايم آورده بود خوردم .
_ چيه ؟ به چي زل زدي تا حالا دختر نديدي؟
_ دختر چرا ولي فرشته نديده بودم .
_ خوب حالا كه ديدي پاشو برو .
_ اگه نخوام برم؟
_ من ميرم
از جايم بلند شدم كه برم ولي سرم گيج رفت داشتم مي افتادم كه سامان منو گرفت .
_ حالت خوبه؟
_ آره خوبم . دوباره بلند شدم و به سمت پله ها رفتم حالم خيلي بد بود سرم گيج ميرفت ميخواستم برم كمي استراحت كنم ولي نميتونستم از پله ها بالا برم .
_ميخواي كمكت كنم
_ نه خودم ميرم
دوباره داشتم مي افتادم . سامان كمكم كرد تا از پله ها برم بالا.
_ چته ؟ چرا اينجوري شدي؟
_نميدونم
سامان زير بغلم را گرفته بود تا اتاق خواب منو برد روي تخت دراز كشيدم . احساس سر درد شديد ميكردم بدنم بي حس بود حتي نميتونستم بدنم را حركت بدم . سامان به سمت در رفت فكر كردم ميخواد بره بيرون ولي نرفت در را قفل كرد و به سمت من برگشت.لب تخت كنارم نشست دستم را توي دستاش گرفت.توي چشمهايم خيره شد. از نگاهش ميترسيدم ولي توان هيچ حركتي را نداشتم حتي نميتوانستم دستهايم را از توي دستهايش بيرون بكشم. صورتش را آورد جلو و لبهايم را بوسيد.
_ متاسفم نميخواستم اينجوري بشه تقصير خودت بود.
همه انرژي ام را جمع كردم با صدايي كه از ته چاه ميآمد گفتم : ولم كن.
خنديد : ولت كنم؟ تازه گيرت آوردم كجا ميخواي بري حالا حالاها باهات كار دارم.
پيراهنم و از تنم در آورد سوتين نبسته بودم فقط يك شرت مشكي پايم بود . شرتمم پاره كرد حالا لخت لخت بودم ولي كاري از دستم بر نمي آمد. لباسهايش در آورد و روم دراز كشيد سنگيني بدنش را روي خودم حس ميكردم. آرام شروع كرد به بوسيدن صورتم همه جا را بوس ميكرد لبهايم گونه هايم چشمهايم يكي از سينه هايم توي دستش بود و آرا م ميماليد رفت پايين تر گردنم را ميبوسيد رفت سراغ سينه هايم نوكشو گاز ميگرفت مك ميزد دستشم روي كسم بود انگشتاشو آرام ميكشيد لاي كسم . از روي من بلند شد و رفت سراغ كسم با دستاش لباي كسمو از هم باز كرد.
_جووون چه كسي داري عزيزم امشب ميخوام جرش بدم.
با دقت داشت به كسم نگاه ميكرد .
_حدسم درست بود هنوز دختري ولي امشب خودم خانومت ميكنم از امشب ديگه مال مني.
چقدر چندش آور بود ميخواستم خودمو از دستش خلاص كنم هيچوقت اينطوري نديده بودمش از روم بلند شد انگار چيزي يادش آمده باشه رفت از روي ميز كاندوم برداشت فرصت خوبي بود تا از شرش خلاص بشم با همه تواني كه داشتم بلند شدم دو سه قدم بيشتر نرفتم كه نقش زمين شدم . از روي زمين بلندم كرد و خوابوند روي تخت .
_ كجا ميخواي بري عزيز دلم من تازه به تو رسيدم امشب مال مني پريماه . تا صبح تو بغل خودم ميخوابي نميدوني چقدر منتظر اين لحظه بودم دختره مغرور فكر كردي به همين سادگي دست از سرت برميدارم؟
پاهامو از هم باز كرد كيرش را روي كسم تنظيم كرد و روم دراز كشيد دستاشو برد زير كمرم محكم بغلم كرد و يكدفعه كيرش را تا ته توي كسم فرو كرد حس كردم جر خوردم درد شديدي را احساس ميكردم اشك از گوشه چشمهايم سرازسر شده بود.
_ گريه نكن گلم الان دردش تموم ميشه . با انگشتهايش اشكامو از گوشه چشم هايم پاك كرد . چند دقيقه توي همان وضعيت بود هيچ حركتي نميكرد . پاهامو با پاهايش جمع كرد دردم شديد تر شد آرزو ميكردم كه بميرم ناله ضعيفي كردم .
_ هنوز درد داري ؟ خوب زن من شدن كه به اين سادگي نيست . خيليا آرزوشونه كه فقط يك شب با من باشن
آنوقت تو واسه من ناز ميكني جواب سر بالا ميدي؟ ولي ديگه مهم نيست مهم اينه كه از حالا به بعد مال مني .
وقتي برگشتيم تهران ميام خواستگاريت جوابتم فقط بايد مثبت باشه .
ديگه چيزي نفهميدم از حال رفتم . چشمهايمو كه باز كردم داشت با دستمال كسمو پاك ميكرد . بعد روتختي را جمع كرد پر از خون بود چقدر خون ازم رفته بود دوباره بيهوش شدم.
چشمهايمو باز كردم نميدونم چند ساعت گذشته بود همه جا تاريك بود دستهاي سامان روي سينه هايم بود و خواب بود . دستش را از روي سينه ام برداشتم و بلند شدم به سختي راه ميرفتم سعي كردم در را باز كنم ولي قفل بود دنبال كليد گشتم ولي نتونستم پيداش كنم اين يعني تا صبح بايد صبر ميكردم حتي برايم قابل تصورم نبود ولي چاره هاي نداشتم برگشتم و با احتياط روي تخت خوابيدم فقط اميدوار بودم تا صبح بيدار نشه چون آنوقت حتما باز هم برنامه داشتيم . آنقدر خسته بودم كه خيلي زود خوابم برد .
_ پريماه ... پري .. .
با وحشت از خواب پريدم ميلرزيدم . سامان كنارم بود و داشت به من نگاه ميكرد.
_ نترس عزيزم .
چشمهايمو بستم نميخواستم بهش نگاه كنم كاش همه چيز خواب بود نميخواستم باز هم گريه كنم هرجند ديگه چيزي از آن همه غرور نمانده بود.
بلند شدم به سمت كمد رفتم . روزي كه آمديم اين اتاقو انتخاب كرده بودم و وسايلمو همينجا كذاشته بودم يك تاپ با يك شلوار برداشتم . از پشت بغلم كرد
_ داري چيكار ميكني ؟
دستهايشو كه دورم حلقه كرده بود از هم باز كردمو به طرفش برگشتم
_ در را باز كن ميخوام برم.
_ كجا؟
_ يه جا كه راحت بخوابم
_ كجا بهتر از بغل من؟ ميخوابيم ولي حالا نه . باهات كار دارم.
_ تو كه كارتو كردي ميخوام برم.
_ تا وقتي من نگفتم جايي نميري
_ اگه درو باز نكني جيغ ميزنم .
_ تو غلط ميكني .
چنان سيلي خواباند زير گوشم كه نقش زمين شدم . دستم را گرفت و منو به سمت حمام ميكشيد.
_ ولم كن عوضي
_خفه شو وگرنه خودم خفت ميكنم.
روي زمين كشيده ميشدم و جيغ ميزدم . دستم را ول كرد و با دستش جلوي دهنم را گرفت و منو بغل كرد و به طرف حمام برد . دستش را از روي دهنم برداشت .
_صدايت در بياد بلايي سرت ميارم كه از زنده بودنت پشيمون بشي.
ميدونستم راست ميگه پس خفه شدم تا كارشو زودتر تموم كنه. منو برد زير دوش وقتي آب داغ روي بدنم ميريخت احساس بهتري پيدا كردم . منو بغل كرد چسبيدم به ديوار حمام سرد بود سعي ميكردم بدنم را از ديوار جداكنم ولي نميشد سامان چسبيده بود به من و منو به ديوار فشار ميداد پامو با دستش گرفته بود كيرش را روي كسم ميكشيد و لبامو ميخورد سر كيرش اروم وارد كسم شد كم كم تا ته رفت هنوز درد داشتم .
_ تنگترين كسي هستي كه تا حالا كردم با اينكه ديشب جرت دادم هنوز خيلي تنگي.
بعد از حدود نيم ساعت شايدم كمتر آبش آمد و همشو توي كسم خالي كرد .
بدون خداحافظي از مهتاب قبل از اينكه كسي بيدار بشه برگشتم تهران . نه پدرم خونه بود نه زنش مريم فقط منير خانوم توي آشپزخانه مشغول بود . سلام كردم ورفتم توي آتاقم در را بستم . آروم بودم بي صدا يه مرده متحرك بعضي وقتا گريه ميكردم سامان امد خواستگاري جواب رد دادم زنگ ميزد تهديد ميكرد بد و بيراه ميگفت و قطع ميكرد گوشيمو خاموش كردم جواب هيچ كسيو نميدادم ختي مهتاب.

اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 21 . 22 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB