صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / *********خاطرات من********
<< . 1 . 2 . 3 . >>
نویسنده پیام
# : 22 Mar 2008 00:29


سلام دوست عزیز












مثل ماهي زنده،مثل سبزه سبز،مثل سنبل خوشبو،مثل سيب خوشرنگ و مثل سکه با ارزش باشيد، نوروز مبارک












داستانت واقعا زیباست . فقط تنها اشکالی که داره غلط املاییه . به عنوان یه دوست بهت پیشنهاد می کنم قبل از آپ کردن داستانتو یه بار بخون و ویرایشش کن . مطمینم با این کار هم غلطای املاییت حل میشه و هم اینکه ممکنه بعضی چیزا یادت رفته یا بعضی چیزا اضافست و دوست داری چیزه دیگه به جاش بنویسی .

راستی این داستان مال خودته . ببخشید که این سوال و پرسیدم اما اسم کاربریتون اسم پسر اما داستانت سرنوشت یه دختره . خوشحال میشم بدونم

به خاطر جسارتم معذرت می خوام
اگه دوست داشتی یه سری بزن

عشق و سکس و بازی های روزگار (روزگاری نامروت ، مردمانی ناسازگار ) ........ فهرست در صفحه اول
http://avizoon.com/forum/2_54974_0.html













دوستدار همه بچه های گل آویزون
قلدر

سکوت آخرین فریاد من
# : 23 Mar 2008 01:56


ُسلام جالب بود ادامه بدید منتظریم

شب تنهایی تو قاب آینه چهره ی مات دلم شکسته بود................دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود
# : 23 Mar 2008 18:58


رحمت عزيز

ئرسته من با الهام گرفتن از اون داستان اين داستان رو نوشتم سعي ميکونم غلط املاي رو درست کنم

قلدر عزيز
چشم حتما از راهنمايي شما استفاده مي کنم

من پسرم .

شکيبا عزيز

از لطف شما سپاس گذارم

# : 24 Mar 2008 00:06


Quoting: omidjonkhan
قلدر عزيز
چشم حتما از راهنمايي شما استفاده مي کنم

من پسرم .




سکوت آخرین فریاد من
# : 28 Mar 2008 09:49


سلام
ممنون از دوستاني که اومدن ونظر دادن به زودي به روز مي کنم

# : 1 Apr 2008 03:24


سلام به همه دوستان عزیز
روز طبیعت رو به همتون تبریک می گم
اینم یه شعر ناقابل تقدیم به دوستان گرامی
















بخوان ای آشنا بلبل
طبیعت نو بهار گردید
زمستان مرد ...
کوه ، دره ، طبیعت
سراسر لاله زار گردید
بیدار شد نرگس شهلا
رز ، یاسمن ، رعنا
شاد باش ای بلبل شیدا
چون زمستان تار و مار گردید
شکفت گل در گلستان
آراست کوه ، دره ، طبیعت را
فشاند عطر خود را در طبیعت
جهان مست و خمار گردید
تحفه ی بهار آمد
کهنه شد بازار زمستان
لباس تازه پوشیده طبیعت
مارال ، آهو ، جیران
درنا ، بلبل ، ترلان
خندان شدند از فصل تازه
جهان گر نو بهار گردید
عجب خوش روزگار گردید















دوستدار همه بچه های گل آویزون
قلدر

سکوت آخرین فریاد من
# : 2 Apr 2008 22:12


با سلام
من یکی از طرفداران وبلاگهای شما بودم .
می خواستم بدونم وبلاگ جدیدی نداری ؟

# : 26 Apr 2008 17:33


سلام
چقدر نظر
دوستان عزيز من ديگه تو اون وبلاگ نمي نويسم

# : 26 Apr 2008 17:34


سلام
چقدر نظر
دوستان عزيز من ديگه تو اون وبلاگ نمي نويسم

# : 4 May 2008 17:47


قسمت اول
سلام
داستان دوم
اول ازقبل از شروع کردن بگم که اين يک داستان هستش.
ماجرا از اونجا شروع شود که مامانم هنگامي که من رفتم خانه خانه نبود.اه بازم که اين خانه نيست.امروزکه کلاس نداشته پس کجارفته.يادم امد که ديشب هنگامي که داشت با خاله مرجان تلفني صحبت ميکرد قرار شوده بود امروز برن برا خريد بيرون.واي خدا حتما تاشب هم نمي خواهدبياد خانه اخه عادتشون بود.تلفن رو برداشتم يه زنگ زدم به همراش(فارسي رو پاس بداريد)طبق معمول مشترک مورد نظردردستشوي هستش.بعدازچندبارکه شماره مامان خانم رو گرفتيم بالاخره موفق شودم که به صداي دل نوازش دسترسي پيدا کنم.
سلام خوبي مامان
مرسي پسرم کجاي؟
من خانه شما کجاي؟
من با مرجان خيابان هستيم اومديم خريد.
اره ارواح امت تو که راست مي گي.(من خيلي با مامان شوخي مي کنم)
دورغم چيه خوب احمق جون.
من هرچي زنگ ميزنم به گوشيت ميگه مشترک موردنظر در دستشويي مي باشد.
اي بيشعورخوب توهم تشريف مياوردي
من رو اونجا تو دستشوي زنانه راه نميدن وگرنه ميومدم دست بوس
گمشو بيمزه خر
حالا کي مياي خانه.
نميدونم شايد تا شب طول بکشه
گفتم که پس رفتي خوش گذروني جاي من سبزبه خاله مرجان بگو که کمتر به مردا پا بده که يک دفعه خالم گوشي از دست مامان گرف و گفت
اميد جون فعلا که هرچي تيکه هست داره نصار مامانت ميشه تا اون هست چيزي نصيب من نميشه
خلاصه خداحافظي کردم وداشتم به مامان وخاله وامير شوهر خالم فکر ميکردم که تلفن خانه به صدا درآمد واي خاله مهناز بود يعني چي کارداشت اخه ما با خاله مهناز رابطه خوبي نداشتيم از قديم مخصوصا اگر جاي بود که شوهرش با مامانم تنها مي شود قشقرقي به پا مي کرد من خودم هم خيلي از شوهرش خوشم نمي امد کلا خانواده لجني بودن ولي شبيه به يه مرداب بود که يه نيلوفر وسطش باشه اون گلم هيچکس نبود چزدختر خالم ندا خشکله که من حاضرم جونم هم واسش بدم. در ضمن شوهر خالم عموم هم ميشه يعني مامان من وخاله مهناز به پسر عموهاشون که بابا وعموي من ميشن ازدواج کردن که باباي من چند سال پيش فوت شوده.
تلفن رو برداشتم واي خداي من.يعني خودش بود درست ميشنيدم باورم نمي شودخودش بود ندا جون بود.حدود 6ماه ميشود که نه ديده بودمش نه صداش رو حتا شنيده بودم همش تقصير اين باباي خرش ومامان گهش بود. بعد از سلام واحوالپرسي گفتم خانم خانما ديگه نه زنگي مي زني نه احوالي نه چيزي حداقل مارو ادم حساب نمي کني به خاله يه زنگ بزن .خنديد وگفت زير پاتون رو نگاه کني مارو ميبيني اقا پسر من وندا خيلي همرو دوست داريم .همه هم ميدونن تو فاميل ندا تا يه 9 ماه پيش قبل از اينکه کسي از رابطه مابا خبر بشه هميشه خانه ما بود حتي با وجود مخالفتهاي بابا ومامان وبرادر وخواهراش هميشه پيش ما بود.مامانم ميگفت اگر خدا دخترم رو ازم گرفته با وجود ندا ديگه هيچ کمي احساس نمي کونم تا اون ماجرا پيش اومد.وخالم فهميد وديگه نمي ذاشت که ندا بياد خانه ما يه تا من بودم نميذاشت .ندا گفت مريم جون کجاست احه اون به مامانم ميگه مريم جون گفتم همراه با مرجان رفتن دور قرطي بازيشون گفت پس جاي من سبزه گفتم اره فقط تورو کم دارن که جمعشون کامل بشه گفتم مياي اينجاه دلم واست خيلي تنگ شوده گفت واسه خودم تنگ شوده يا واسي شيطونيات گفتم واسه خودت چيگرم .يه خورده واسم خودشو لوس کرد وقبول کرد بيادگفتم مامانت چي گفت که فعلا که اخلاقش مثل ادمه گذاشته زنگ بزنم بهتون ميزاره که بيام خلاصه خدا حافظي کردم بعداز يه نيم ساعت سه ربساعتي خانم اومدش تا ديدم زنگ مي زنن در رو واسش باز کردم اومد داخل ديدم يه کيف چندتا کتاب دستشه گفتم اينا چيه گفت که اينا رو اوردم تا مامانت به من ياد بده در اصل به بهانه درس خواندن اومده بود خانه ما وبه اين کلک خالم رو رازي کرده بود.کتابش رو که گرفتم گذاشتم رو ميز داخل حال ديدم دستشو زده به بغلش داره منو بربر نگاه ميکنه گفتم چيه گفت که قبلا خيلي با احساس تر بود اميد خان بعد از 6 ماه که همرو ديدم حتي يه بوس هم تمي خواهي از من بگيري تازه يادم اومد که چي شوده اصلا خيلي برا خودم هم تعجب اور بود چه برسه برا اون هم بغل کرديم مثل دوتا ادم که تازه بعد از 60000 سال به هم رسيدن همچون همديگر رو در اغوش گرفتيم وفشار داديم که نگو نپرس وحسابي از هم يک دل سير بوسه لب گرفتيم تا اينکه ديدم اون ديگه اروم تو بغلمه گفتم چيه جوحه گچولو گفت که هيچي اگر روزي بخوام تورو ازدست بدم چي ميشه ديگه طاقطم تمومه ديگه فرصتي برام نمي مونه برا زندگي کردن اونو از تو بغلم در اوردم بهش يه نگاه کردم بازم شوده بود همون دختر با احساس که اگر به قيافش نگاه نمي کردي مي گفتي 6 سالش نه 21 سالش .بهش گفتم لباسات رو در بيار نا برات يه چيزيبيارم بخوري که خنک شي راست خانم خيلي خوشکل شدي اونم گفت من همون هستم که بودم تو چشات خوشکل مي بينه.

<< . 1 . 2 . 3 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB