صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / فقروفحشا يا ثروت وفحشا ****فهرست درصفحه اول****
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 109 . 110 . >>
نویسنده پیام
# : 8 Mar 2008 10:10 | ویرایش بوسیله: fly1347


سلام دوستان

بعد از نگارش خاطره "رويا " به فكر نوشتن يه خاطره ديگه كه مربوط به حدود سه چهارسال پيشه افتادم . اميدوارم بامن تاپايان خاطره باارائه نظرات خودتون همراه باشين .

قربون همگي : فرزاد


فهرست ولينك صفحات

قسمت اول http://www.avizoon.com/forum/2_57382_0.html

قسمت دوم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_3.html

قسمت سوم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_6.html

قسمت چهارم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_9.html

قسمت پنجم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_12.html

قسمت ششم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_17.html

قسمت هفتم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_25.html

قسمت هشتم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_28.html

قسمت نهم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_31.html

قسمت دهم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_34.html

قسمت يازدهم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_38.html

قسمت دوازدهم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_42.html

قسمت سيزدهم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_47.html

قسمت چهاردهم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_52.html

قسمت پانزدهم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_54.html

قسمت شانزدهم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_59.html

قسمت هفدهم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_61.html

قسمت هجدهم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_66.html

قسمت نوزدهم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_70.html

قسمت بيستم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_75.html

قسمت بيست ويكم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_80.html

قسمت بيست ودوم http://www.avizoon.com/forum/2_57382_85.html

قسمت بيست وسوم (پاياني )http://www.avizoon.com/forum/2_57382_89.html

يا سخني داشته باش دلپذير يا دلي داشته باش سخن پذير
# : 8 Mar 2008 10:43




نکته های کوچک زندگی http://avizoon.com/forum/1_53112_0.html
# : 8 Mar 2008 11:13


Delwaz

سلام دوست خوب من
خيلي وقته كه سري به ما نمي زني ؟
خوشحالم كه بازم درخدمت شما هستم .

يا سخني داشته باش دلپذير يا دلي داشته باش سخن پذير
# : 8 Mar 2008 11:15


قسمت اول

ازمحل كارش كه نزديك كرج بود داشت برمي گشت ، حدود شش سالي مي شد كه اين راه طولاني رو رانندگي مي كرد هرروز صبح ازشرقي ترين نقطه تهران به غربي ترين نقطه اون كه رفت وبرگشتش بيشتراز دوساعت ونيم طول مي كشيد ميرفت وبرمي گشت . واقعا" حوصله مي خواد يه همچين راهي رو براي يه كارتحمل كني مگراينكه جاذبه هاي اون كاربصرفه به اين همه رنج وسختي وتوي ترافيك موندن . اون كه يكي ازمديران عالي رتبه يك كارخونه بزرگه به كارش عشق مي ورزه . چندوقتي بود چشمهاش دچاربيماري شده بود وبراحتي نمي تونست رانندگي كنه . دكترچشم پزشك بهش گفته بود كه كمتربايد رانندگي درشب داشته باشي وپاي كامپيوترزياد نشيني . ولي افسوس دوموضوع جدانشدني ازوجود اون باعث اين ناراحتي شده بود . براي رفتن به سر كاربايد رانندگي مي كرد وكارش هم با كامپيوترگره خورده بود . ازطرفي شبها وقتي كه به خونه برمي گشت مث سالهاي قبل تازه كاردومش شروع مي شد وتا نيمه هاي شب جلوي مونيتور اسناد شركتهاي طرف قراردادش روتهيه مي كرد. يه كارپرسود بود ، بدون اينكه دفتريا شركتي داشته باشه قراردادهاي كلان منعقد مي كرد ، تنها بدليل سابقه وارتباطات خوبي كه درشركتهاي داخلي وخارجي براي خودش دست وپا كرده بود . البته دركارش بسيارمنظم وجدي بود وتمامي پروژه هاش رو سروقت وبا كيفيت عالي تحويل مي داد. همسرش ازكاركردن زيادش ناراحت نبود وكليه مقدمات لازم روبراي آرامش اون فراهم كرده بود ،حتي موقعي كه پروژه هايي توي شهرهاي دورمث بوشهرو اهوازومشهدداشت ، اين همسرش مژده بود كه زندگي رو درنبود اون مي چرخوند . توي اين شش سالي كه ازشهر صنعتي به تهران برگشته بودن وضع زندگيشون ازاين روبه اون رو شده بود. تونسته بودن درعرض يكسال خونه وماشين بخرن وكليه وسايل زندگي شونو مطابق روز كنن . همسرشم دردانشگاه آزاد باشهريه هاي زياد ادامه تحصيل بده تا تضاد تحصيلي توي خونه بوجودنياد .
خيلي ازافرادفاميل انگشت بدهن مونده بودن كه اين همه ثروت ازكجا رسيده نكنه داره دزدي مي كنه ؟
به هرمجلسي كه واردمي شد حسابي تحويلش مي گرفتن . نه فقط بخاطر ثروتش بلكه بخاطر اشتغال بچه هاشون ، ازهرفاميلي يكي دونفررو به شركتهاي متبوعه معرفي كرده بود وهمگي درپستهاي خوبي مشغول بكاربودن ،اين دسته فاميل احترام زيادي بپاس اينگونه خدماتش قائل بودن. البته اونم آدم نخورده وتازه بدوران رسيده اي نبود وگذشته خودشو فراموش نكرده وهيچوقت ازكسي انتقام نگرفت وبهترازقبل بادسته دوم فاميل وآشنايان برخوردكرد. درست بخاطر مي آره روزي كه تازه ازدواج كرده بود ومجبورشده بود بخاطر كارش به يكي ازشهركهاي صنعتي بره واونجا زندگي كنه . وضع زندگيش زيادتعريفي نبود وحقوق بخورونميرشون بيشترصرف مايحتاج روزمره مي شد وحتي نتونسته بود يه لباس شويي براي همسرش تهيه كنه . اين موضوع خيلي عذابش مي داد ، تازه موقعي اين عذاب شدت پيدامي كردكه وقتي مي اومد خونه پدرزنش وفاميل هاي اونو دوروبرش مي ديدكه چطوري مي خورن وميبرن . خيلي ازاونا حتي براي امضاي چك ازمهرهاي برنجي كه روي انگشترشون بود استفاده مي كردن ورقم چكهاشونو به ديگران مي دادن بنويسن چون خودشون حتي ازكنارمدرسه هم رد نشده بودن .
اين قضيه بشدت روح وروان اونو مكدركرده بود وپيش خودش فكرمي كردكه چرا بايدمن تا سن 24 سالگي درس بخونم وفوق ليسانش بگيرم اون وقت اين حال وروزم باشه واونوقت يه عده اي تعداد رقمهاي حسابهاي بانكيشون ومال واموالشون درمخيله اش نگنجه.
يه اتفاق كه شايد فصل تازه اي اززندگي روبراش بازكرد وتلنگوري بود براي تلاش درتغيير وضعيتش اون روز بودكه براي سر زدن به اقوام همسرش راهي تهران شده بودن وبعدازصرف شام همه فاميل باماشينهاي آخرين مدلشون قرارگذاشته بودن كه فردا صبح زود به ويلاي يكي ازاونا كه توي شمال بود برن . جالب اين بود كه هيچكدوم ازاونا حتي باباي مژده ازاونا دعوت نكردكه باهاشون همراه بشن وكليد روبه اونا دادن كه به باغچه وگلا آب بدن يا مواظب باشن دزد به خونه شون نزنه . مژده خوددارتربود ومسائل رو ساده مي گرفت شايدم چون اين موضوع ازطرف خانواده خودش بروز كرده بود مجبوربه بيخيالي شده بود ولي براي فرزاد اين قضيه خيلي گرون تموم شد . ازهمشون نفرت داشت وكينه بدل گرفته بود . ووقتي با مژده تنها شد پرسيد : يعني ما اينقدردست وپاگير هستيم كه حتي يه تعارف خشك وخالي هم ازما نكردن . بقيه شون بدرك ولي بابات چرا ؟
مژده بهترين روش روانتخاب كردوسكوت كرد .
حالا اون روزهاي پردرد ومشقت بپايان رسيده وفرزاد دركنارهمسرمهربان وتك پسرشون سينا ازنعمتهاي زندگي كم ندارن .
تنها همون مشكل دوري راه بود، كه مژده بخاطر نزديكي به خونه پدرومادرش حاضر به نقل مكان به نزديكي محل كارفرزاد نبود البته فرزاد هم زياد تمايلي به تغيير مكان نداشت چون ممكن بود كه كارش رو عوض كنه. توي اين مدت شش سال بااين طرز فكر راضي شده بود. ولي ديگه ناراحتي اعصاب ودردچشم وكمر ديگه مجال نمي داد وبشدت درجستجوي يك راه چاره بود .
يه روز درمحل كارش باهمكاراش درحال نهارخوردن بود . يكي ازهمكاراش داشت تعريف مي كردكه چطور ديروز با رفيقا رفتن باغ اطراف كرج وبساط مشروب وترياك وخانم داشتن .
اين داستان فرزاد رو به فكرفروبرد ، همه دارن يه جوري ازپولي كه درمي آرن استفاده مي كنن . پس من چرانكنم؟ عاقبت اين همه بدبختي وسگ دوزدن وثروت اندوزي چيه ؟ من بدوم وجمع كن وبعد وراث بشينن روش وبخورن و....

يا سخني داشته باش دلپذير يا دلي داشته باش سخن پذير
# : 8 Mar 2008 13:04


ای نامرددددددددددددددددد
چرا خبر نکردی منو؟؟؟؟؟
دمتتتتتت گرم داش فرزاد
می خونم نظر می دم

غم نان هرگز عذری برای فاحشگی هنر نیست
# : 8 Mar 2008 13:24


شروع خوبی داری...
ادامه بده............


*شجاعت واقعي زماني است كه شخصي بتواند از اعماق مشكلات به زندگي لبخند بزند.*
# : 8 Mar 2008 13:47


Quoting: fly1347
قسمت اول

بههههههههههههههه چه جالبببببببببببب
فرزاد خیلی خوبه که نوع نگارشت با دفه ای پیش عوض شد
منظورم استفاده از راویه
خیلی جالبه
چن سالته فرزاد خان؟

به هر حال مرسی از اینکه یه خاطره ی دیگرو با قلمه زیبات شورو کردی
بازم تا آخرش باهاتیم

غم نان هرگز عذری برای فاحشگی هنر نیست
# : 8 Mar 2008 14:11


کتایون عزیز برگشته
حتما به تاپیکش سر بزنید
من که از خیلی خوشحالم
اینم لینکش :
http://www.avizoon.com/forum/2_57377_0.html

غم نان هرگز عذری برای فاحشگی هنر نیست
# : 8 Mar 2008 14:51


n1m4

Quoting: "n1m4 "
اي نامرددددددددددددددددد
چرا خبر نکردي منو؟؟؟؟؟
دمتتتتتت گرم داش فرزاد
مي خونم نظر مي دم



نيما جان سلام ، حال واحوال كه خوبه ؟
مي خواستم سورپريز بشه !!


Quoting: "n1m4 "
بههههههههههههههه چه جالبببببببببببب
فرزاد خيلي خوبه که نوع نگارشت با دفه اي پيش عوض شد
منظورم استفاده از راويه
خيلي جالبه


گفته بودم اين خاطره يه خورده متفاوته اميدوارم خوشتون بياد .


Quoting: "n1m4 "
چن سالته فرزاد خان؟

به هر حال مرسي از اينکه يه خاطره ي ديگرو با قلمه زيبات شورو کردي
بازم تا آخرش باهاتيم


من 10 ساله كه 18 سالمه !
لطف داري آقا نيما ازاينكه ازابتداي خاطره مث خاطره قبلي همراهي كردي بينهايت متشكرم .

يا سخني داشته باش دلپذير يا دلي داشته باش سخن پذير
# : 8 Mar 2008 14:56


shaili

Quoting: "shaili "
شروع خوبي داري...
ادامه بده............


خيلي خوش اومدي به تاپيك خودتون و ممنون ازاظهارنظرتون .



يا سخني داشته باش دلپذير يا دلي داشته باش سخن پذير
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 109 . 110 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB