صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / ...::: ناگفته ها :::...
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 42 . 43 . >>
نویسنده پیام
# : 6 Mar 2008 21:49 | ویرایش بوسیله: metalhelpmebe


jizjiz

مریم خیلی قشنگ مینویسی میدونی کاملا تو و شرایط تو را احساس میکنم یعنی اینقدر خوب مینویسی که این شرایط خودت بوجود میاری











Quoting: jizjiz
برات نشستن خوب نيست همونطور كه آرامش روحيت مهمه جسما" هم بايد آسوده باشي مراقب باش


من هم همیشه میگم مریم سخت نگیر و خیلی مراقب خودت باش

METAL my soul is crying behind my body
# : 6 Mar 2008 21:50


nima_javidan



METAL my soul is crying behind my body
# : 7 Mar 2008 17:28


metalhelpmebe

لطف داری دوست خوبم

# : 7 Mar 2008 17:28


به نظرم اومد بايد كاري بكنم يه كاري انجام بدم خودمو رها كنم از اين احساسي كه دامنمو گرفته ، برم مهموني؟ نه اونجا نه .
به اون مرد فكر كردم ، همون كه داشت منو اونطور كه نبايد تحت تاثير قرار ميداد . به اينكه كيه؟چند سالشه ؟ چيكاره هست؟ چه شكليه؟ چي ميخواد؟ چي ميشه؟
به خيلي از اين چي ها فكر كردم .
حداقل جواب اينو ميشد از لابلاي حرفاش فهميد، اينكه چند سالشه، البته تقريبا"، پخته تر از اون بود كه بشه يه بچه بيكار حسابش كرد و حرفاش انقدر عميق بود كه بفهمم كسي كه با من حرف ميزنه آدم خامي نيست .
خيلي وقت بود از خونه بيرون نرفته بودم كلافه بودم .
چرا انقدر دير جواب منو ميده؟ به نظرم خيلي سرش شلوغه حتما توي چت گرفتاره .
باخودم حرف ميزدم مثل ديوونه ها با خودم حرف ميزدم . از خودم ميپرسيدم:
تو چت شده مريم؟ اينهمه دوست نتي داري چرا ؟ چرا؟ چرا؟ چرا چي مريم؟
نميدونستم چي شده، نميدونستم چم شده، كلافه و سردرگم بودم . به اون فكر ميكردم بدون اينكه بخوام . هركار ميكردم ذهنم به چيز ديگه اي منحرف نميشد .
من امروز چم شده . لعنتي چرا جواب چتم رو سريع نميدي . اون مينوشت :
- ببخش من دستم گير شد .
اشكالي نداره (توي دلم ميگفتم خوب جواب همه رو بده بعد بيا سراغ من )
- چيكار ميكني؟
هيچي
- آخي حوصله ات سر رفته
(درواقع حوصله ام سر رفته بود و كلافه بودم . نياز به همصحبت و توجه داشتم توجه بيشتري ميخواستم . اما از كي؟ از اين مرد؟ چراااااا؟!!!)
نه ، نه زياد
- يه كار خوب بكن چيزي كه سرگرمت كنه
دارم با شما حرف ميزنم
- خب بگو درباره چي حرف بزنيم ؟
نمي دونم ، حوصله ندارم
- بله ، بپرس هرچي ميخواي تا بهت جواب بدم
چيزي نميخوام
(ميخواستم داشتم دروغ ميگفتم ميخواستم بدونم اما دريغ از يك سوال انگار از پشت همه اون سوالها اون ميتونه منو با افكار درهم و برهمم و سر كچل و زشتم ببينه هراسون ميشدم )
چيزي نميخوام ،اصلا........ اگر كاري نداري خدافظي كنم .
- ميخواي استراحت كني ؟
..................( جوابي ندادم )
( با خودم گفتم نه لعنتي ميخوام كنار تو باشم )
-اوكي ، برو به استراحتت برس تو نبايد خسته بشي.
( آه ه ه ه ه ه ه)
خدافظ
- باي
(لعنتي لعنتي لعنتي)

.....................

با بقيه دوستهام هم نتونستم حرف بزنم . هنو چراغش روشن بود مرتب با خودم ميگفتم الان با كي حرف ميزنه؟ با يه زن ؟ چي ميگه؟
مريم تو معلومه چه مرگته ؟
صداي خودمو ميشنيدم كه داره خودمو بازخواست ميكنه .
نگاهم به ساعت خيره بود براي مهموني رفتن هنوز وقت بود . كاش بچه هام خونه بودن .
حوصله ندارم برم مهموني با دوستهام توي چت خدافظي كردم . و سيستم رو خاموش كردم .
بهتره از خونه برم بيرون .
توي آينه به خودم نگاه ميكنم . چشمام گود رفته و سرم ... آه خداي من همونطوري هم به حد كافي منزوي اين چه بلاي هست به سرم آوردي .
خداي من مريم تو زنده اي خدا رو شكر كن . لبمو گزيدم . و زير لب گفتم شكر .
تلفن بهم چشمك ميزنه اما نميدونم به كي زنگ بزنم .
با خودم ميگم كاش قبول كرده بودم كه شماره اش رو بهم بده خودش بارها از من پرسيده بود كه اگر ميخوام شماره اش رو بهم بده اما هر بار از زير ادامه اين حرف در رفته بودم . تازه حالا شماره اش رو هم داشتي چيكار ميكردي؟
به نظرم دختر احمقي اومدم و دلم براي خودم سوخت .
مريم تو با چند تا ايميل اين حالو بهم زدي؟ چراااا؟!
چوابي نداشتم به خودم بدم . و اين كلافه ترم ميكرد .
چشمام اشكي شد . خدا لعنتت كنه مريم خدا لعنتت كنه .
بعضم گرفته بود عروسك دخترم كنار اتاق منو به سمت خودش كشوند . عروسكشو بغل كردم و توي بسترم خوابيدم .
سيستم خاموش منو وسوسه ميكرد. سرمو توي سينه عروسكم فشار دادم .
نه مريم ، نه ، نبايد اين كارو بكني بخواب .
خيس شدن صورتمو حس ميكنم اما نميفهمم چرا .
لعنتي چرا گريه ميكني ؟ ملحفه رو ميكشم روي صورتم و به اشكام اجازه ميدم با صدا بيرون بيان هيچكس نيست جلومو بگيره . مشتاي گره كردمو محكم به زمين ميكوبم و گريه ميكنم . نميدونم به كي اما فحش ميدم .
لعنتي، ديوونه ، احمق ، خيلي عوضي و نفهمي ، دختره احمق گاو ... به خودم فحش ميدادم! اما چرا؟
گريه هام شدت ميگيره .... فرياد ميزنم ..... جيغ ميكشم .... خالي ميشم .
طوفان از سرم گذشت.
گريه ها و فريادم به هق هق بدل ميشه .
دستمال كاغذي بالاي سرم هست يه دونه از توش برميدارم . صورتمو پاك ميكنم و دماغمو .. به ياد رت باتلر ميافتم توي فيلم برباد رفته كه دماغ اسكارلت رو پاك كرد . تو هرگز در چنين مواقعي دستمال با خودت نداري ... خنده ام ميگيره ... رت .. عجب مرد وسوسه كننده اي .
آروم ميگيرم توي بسترم . چشمامو ميبندم و چند تا نفس عميق ميكشم .
مريم سعي كن بخوابي .

# : 7 Mar 2008 17:46


سلام مریم خانوم
من این تاپیک رو العان دیدم
قسمت اول داستانت منو یاد نوشته های مودب پور انداخت
خیلی قشنگ مینویسی منتظر بقیه داستانت میمونم


دیگه آب حوض نمی کشیم، دمپایی خشکه هم نمی خریم، پیـره زن هم خفه نمی کنیم، اما کـــس مــــی کنیم!
# : 7 Mar 2008 18:19


WhatEver
ممنونم دوست خوبم . شما به من لطف داری اینکه همراهیم میکنی مایه خوشحالی من هست


# : 7 Mar 2008 18:34


jizjiz
مريم جان با توجه به علاقه اي كه بچه ها به شما دارن، احتمالا تاپيك شما هم تعداد صفحاتش با سرعت نور زياد بشه، فكر كنم شما هم از همين العان به فكر ايجاد يه فهرست تو صفحه اول اين تاپيك بيفتي بد نباشه مثل هموني كه سارا تو صفحه اول تاپيكش داره.
راستي گفتم سارا برم تاپيكشو پيدا كنم ببينم تازگي ها چيزي ننوشته

دیگه آب حوض نمی کشیم، دمپایی خشکه هم نمی خریم، پیـره زن هم خفه نمی کنیم، اما کـــس مــــی کنیم!
# : 7 Mar 2008 18:59


WhatEver
چشم اجازه بده ببینم اصلا کسی میاد اینا رو بخونه یا نه اونوقت اگر طرفدار هم داشتن این فانتزی ها براشون فهرست هم میگذارم

# : 8 Mar 2008 06:16


سلام دوست عزیزم. من امشب برای اولین بار تونستم چند تا از داستانهای این سایت رو بخونم. خیلی خوشحال هستم که شما هم می نویسین و من می تونم داستان شما رو بخونم. سعی میکنم همه داستان رو بخونم و بعد نظر بدم. همیشه خوب باشین عزیزم.

# : 8 Mar 2008 08:38


jizjiz
مامانی شما هم؟؟!
برای منم شبیه این اتفاق پیش اومده, یگانه ترین و زیبا ترین دوست دخترم که با هم قرار ازدواج گذاشته بودیم در اثر تصادف از دنیا رفت, شدت انزوام طوری بود که حدود ا سال خونه اقوام نمیرفتم و از دوستام کناره گیری کرده بودم بیرون هم که میخواستم برم با ماشین میرفتم فقط برای اینکه به شمال برم و هوایی تازه کنم, شیو نمیکردم, تنها دلخوشیم هم چت و آویزون بود...
آه چه زود دیر شد...
داستانتون رو خوب درک میکنم

یه جوری نگام میکنه انگار دوست پسر زیاد داره!!!
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 42 . 43 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB