صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / ...::: ناگفته ها :::...
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 42 . 43 . >>
نویسنده پیام
# : 6 Mar 2008 13:40


jizjiz

مبارک باشه حاج خانم . ان شاالله که تاپیکت پر رونق باشه و داستانت مورد توجه بچه ها

موفق باشی

خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم ..... ◄ خدایا سپاس... ►
# : 6 Mar 2008 13:43


nazi9812
Quoting: nazi9812

سلام مامانی
تاپیک جدید مبارک

مرسی نازی امیدوارم خوشایندتون باشه
sahar_topoli2
Quoting: sahar_topoli2
سلام . مبارکه خانمی . خوندمش . به نظرم عالی اومد .

موفق باشی مامانی . هرچند سعادت نداشتم مامان منم باشی .

ولی از زبون بچه های سایت منم مامی صدات می کنم

تو هم بیا بشو بچه خودم بیا بغلم
جای تو هم محفوظه خوشحالم که اینجایی
SACRIFICE
Quoting: SACRIFICE
سلام
مبارکه
موفق باشی منتظریم

مرسی و ممنون امیدوارم خوشتون بیاد

# : 6 Mar 2008 13:44


mohsen_m275
Quoting: mohsen_m275
مبارک باشه حاج خانم . ان شاالله که تاپیکت پر رونق باشه و داستانت مورد توجه بچه ها

موفق باشی

از آرزوی قشنگت ممنونم

# : 6 Mar 2008 13:51


سلام . خسته نباشید .
چه عجب از اینورا . تعجب کردم تاپیکتونو دیدم .
یه تاپیک اونور داری با همین نام . درست می گم ؟ اما انگار متناش فرق می کنه . می خونم و خدمت می رسم مامی گله

# : 6 Mar 2008 14:04


nima_javidan
سلام خوش اومدی
درسته اینا یه سری رویا و تخیله اما اونور حرف حرف دله
خواستم توی هر سه انجمنی که عضوم یه تاپیک با این نام داشته باشم
و بعد اینکه اینها یه سری تخیل ناگفته هست و بس خوشحال میشم که همراهم باشی

# : 6 Mar 2008 14:06


jizjiz


تمام آرزوهای منی کاش/یکی از ارزوهای تو یاشم
# : 6 Mar 2008 14:10


Quoting: jizjiz
سلام خوش اومدی
درسته اینا یه سری رویا و تخیله اما اونور حرف حرف دله
خواستم توی هر سه انجمنی که عضوم یه تاپیک با این نام داشته باشم
و بعد اینکه اینها یه سری تخیل ناگفته هست و بس خوشحال میشم که همراهم باشی

اوهووم م م .... هرچند بیشتر بهش می خوره که واقعیت باشه ولی کاملا می فهمم که اصرارت برای این حرف که اینا تخیله محضه ، چیه . چون هر چی باشه خودم هم دارم یه چیزایی می نویسم و کم و بیش تفاوتها رو احساس می کنم .
به نظرم کار خوبی از آب در میاد . چیزی که از دستم بر میاد همین همراهیه . اونم اگه قابل باشم راستی سه تا انجمن ؟ ایکس پرشیا شاید . آره ؟؟؟

موفق باشی مامی خانمی . همه جا و همه وقت

# : 6 Mar 2008 14:11


يا هو مسنجرم رو كه باز كردم ديدم تعداد زيادي از بچه ها چراغشون روشنه بي خيال ياهوموندن شدم اما چراغ ايدي اون هم روشن بود هنوز جز یک بار باهاش چت نكرده بودم . به نظرم ميومد با همه متفاوته چرا شو نميدونستم از روزي كه ايميلشو خونده بودم تحت تاثير حرفاش بودم دلم نميخواست فكرم رو مشغول كسي بكنم اما نمي دونم چه جاذبه اي داشت كه منو سمت خودش ميكشوند داستان قبليمو خونده بود و اين باعث شده بود به من ايميل بزنه.
وقتي ايميلشو به خاطر آيدي خواصش خوندم كمي خورد توي ذوقم اما بعد كه بهش فكر كردم نميدونستم چي بايد بگم خوب بود؟ عالي بود؟ كامل بود؟ از اينكه كسي اشتباهاتم رو به روخم كشيده بود دلخور بودم . نمي دونستم چرا اين احساس عجيب رو نسبت بهش داشتم ولي حسي بود كه وجود داشت و نميشد منكرش شد وبعد از اون درخواستش براي پاسخگويي به ايميلش بود كه اصرار داشت تا بهش جواب بدم . حالا من هم تنبل و هم سردرگم و اون به نظرم از اونايي بود كه مقيد ميدونست خودش رو تا جواب همه اطرافيانش رو بده .
چرا؟ نمي دونستم چيكار كنم . مدتها به چراغ روشن آیديش نگاه میكردم ولي ياهو رو بستم و زدم بيرون باز آويزون رو باز كردم و دوباره رفتم سراغ بقيه بچه ها و كمي هم تاپيك بازي كردم . به عارفه و مرجان و بقيه فكر كردم و كلي تاسف خوردم سردردم هم بيشتر شده بود يه مسكن خوردم و سعي كردم بخوابم تا وقتي كه بچه ها از خونه مادر بزرگشون بيان .
هر كار كردم نتونستم بخوابم رفتم حمام و سعي كردم بدون اينكه اب روي سرم بريزه دوش بگيرم .
كمي حالم بهتر شد باز نشستم پاي سيستمم و باز هم ياهو و باز هم دوستان دنياي مجازي ساعتي به سرخوشي و خنده گذشت همچنان چراغش روشن بود . تصميم گرفتم براي آروم كردن خودم هم هست بهش يه سلام بكنم . به محض اينكه براش پيغامو فرستادم پشيمون شدم . اما اون جوابي نداد تقريبا مدت زيادي گذشت تا اينكه ديدم نوشت :سلام ببخشيد كه دير شد پاي سيستمم نبودم . هم خوشحال شدم و هم كمي حول كردم به راحتي از حالم پرسيد جوابش رو دادم .
از وقتي عمل كرده بودم پرخاشگر و عصبي هم شده بودم نمي دونم به خاطر احساسي بود كه بهش داشتم يا دليلي ديگه اي داشت كه انگار زيادي پرخاش كردم ولي بازم ديدم با صبوري تحمل كرد . هنوز جز اسمش چيزي ازش نميدونستم و ايميل اون مابين دهها ايميلي كه طي روز به دستم ميرسيد چرا انقدر منو جذب كرده بود؟ اينم نميدونستم . از اينهمه سوال كلافه بودم باز مشغول دوستان ديگه ام شدم . اما فكر اون منو رها نميكرد .
تلفن زنگ زد . چشمم به چراغ روشن آيديش بود و جواباي پرمحبتش . تلفن رو برداشتم
- بله؟
- سلام مرمري
- سلام عزيزم چطوري؟
- خوبم تصميمت چي شد مياي يا نه؟
- نه نميام
( داشت برام تايپ ميكرد همه حرفاش قشنگ بود اصلا حواسم به تلفن نبود كه مرجان چي ميگه)
- چرا آخه بيا بابا انقدر خودتو حبس نكن
- نه صحبت اين حرفا نيست براي حالم مساعد نيست شلوغي و مهمونی رفتن
- هرجور راحتي ولي به نظرم برات بهتر باشه از خونه بزني بيرون
- نه مرسي خوبم شما هم خوش باشيد
- باشه اما بگو بچه ها كجان ميخواي اونا رو بيام بيارم براي مهموني؟
- نه خونه مادر بزرگشونن شما راحت باش
- باشه عزيزم اما اگر دلت گرفت زنگ بزن
- چشم
- خدانگهدار
- خدافظ مرسي كه تماس گرفتي
- خواهش ميكنم خدانگهدارت
- مرسي خدافظ
چشمم هنوز روي مانيتور بود . انگار دلم ميخواست ببينم كيه كه انقدر قشنگ حرف ميزنه . اما جرات نداشتم نه ازش سوالي بپرسم كه منو بيشتر به سمتش بكشونه و نه اينكه دلم ميخواست اين كنجكاوي ادامه پيدا كنه . سعي كردم باز خودمو با آويزون مشغول كنم و از فكر و خيالش بيانم بيرون . اين دومين بار بود باهاش چت ميكردم اما انقدر صميمي بود كه انگار سالهاست منو ميشناسه . از اينكه سعي در اروم كردنم داشت خوشم ميومد و اينكه سعي ميكرد كاملا راحتي منو در نظر بگيره مثلا توي چت ميپرسيد؟
- الان نشستي پشت ميز سختت نيست؟
- نه مرسي توي بسترم هستم و سيستمم كنارم روي زمينه و كيبورد روي پاهام
- برات نشستن خوب نيست همونطور كه آرامش روحيت مهمه جسما" هم بايد آسوده باشي مراقب باش
- چشم
- خوبه مراقب خودت باش
و بعد دوباره يه سري حرف درباره داستانهايي كه نوشته ميشه . جالب اينكه عضو آويزون هم نبود و فقط يه خواننده بود و بس اما به راحتي با من ارتباط برقرار ميكرد . شايد همين راحتي و صميميتش منو ميترسوند .

# : 6 Mar 2008 14:11


nazi9812

سلام عرض شد نازی خانم .



# : 6 Mar 2008 14:13


nazi9812

nima_javidan
Quoting: nima_javidan
اوهووم م م .... هرچند بیشتر بهش می خوره که واقعیت باشه ولی کاملا می فهمم که اصرارت برای این حرف که اینا تخیله محضه ، چیه . چون هر چی باشه خودم هم دارم یه چیزایی می نویسم و کم و بیش تفاوتها رو احساس می کنم .
به نظرم کار خوبی از آب در میاد . چیزی که از دستم بر میاد همین همراهیه . اونم اگه قابل باشم راستی سه تا انجمن ؟ ایکس پرشیا شاید . آره ؟؟؟

موفق باشی مامی خانمی . همه جا و همه وقت

داستانی موفق میشه که بشه واقعی جلوه اش داد و الا به نظرم کمتر طرفدار داره برای خوندن بله منظورم همونجا بود اما بازم میگم اینا یه سری توهم توی بستر بیماری هست و بس که تصمیم گرفتم هم برای تخلیه روحی خودم و هم برای اینکه باعث سرگرمی میشه بنویسم و خیلی وقت بود داستان ننوشته بودم با اینکه قولش رو داده بودم که مینویسم دیگه دست به کار شدم ارگ از فضای آویزون کمک گرفتم و نت برای اینه که بتونم عنوان کنم میشه اینجا هم دنبال چیزهای خوب بود امیدوارم درک کنید و منو هم همراهی کنید

<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 42 . 43 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB