صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / عشق بچگی!!
<< 1 ... 9 . 10 . 11 . 12 . 13 . 14 . 15 . 16 . 17 . 18 . 19 ... 199 . 200 . >>
نویسنده پیام
# : 28 Feb 2008 07:02


قسمت اول

تازه شونزده سالم شده بود.. خدا رو بنده نبودم.. از هموم موقع ها هر کس ازم میپرسید چند سالمه میگفتم 18 یا 19 یا 20!! بستگی داشت طرفم چند سالش بود. همه هم باور میکردن. خیلی حال میکردم برای خودم. ارزوم بود بیست ساله بشم. عاشق این بودم خودمو بزرگ کنم. دبیرستانم غیر انتفاعی بود. دوستام همه بچه های باحالی بودن. بهترین دوران درسی و مدرسه م بود.. پنج شش تا دختر بودیم که همش با هم بودیم.. جمعه هر هفته توچال بودیم. هفته ای دو سه بار هم میرفتیم موزه.. عشقم موزه هنرهای معاصر پارک لاله بود. خیلی حال میکردم باهاش.. یه جورایی به درسمونم ربط داشت..همه مون هم ماشالا هنرمند!! روزایی که تعطیل بودیم سه پایه هامون و تخته شاسیامون دستمون بود و میرفتیم یه پارک دنج و پنج شش ساعت کار میکردیم.. همه چی!! زغال.. رنگ روغن.. اب رنگ.. اب مرکب و... تیکه هایی هم بود که بارمون میکردن.. دنیا رو به هیچی م نمیگرفتم.. مهم نبود.. بگن!!
عصرا دو تا کافی شاپ بود تو ونک میرفتیم اونجا. همه اونجا میشناختنمون.. همیشه دو سه ساعت اونجا میشسیم و خلاصه خیلی الکی خوش بودیم.
صمیمی ترین دوستم سالومه بود که بهش سالی میگفتیم. شب و روز با هم بودیم. همه چیمون با هم بود. هر کار میکردیم با هم بود. هیچکدوم با کسی نبودیم.. نه که اهل این حرفا نباشیم.. نه!! اون مدت با کسی نبودیم.
یه روز رفته بودیم با هم یه کافی شاپ رو به رو پارک ملت.. برای اولین بار اونجا میرفتیم.. یه نمایشگاه خونگی اونورا بود. رفته بودیم اونجا و بعدش رفتیم برای یه نوشیدنی اونجا. داشتیم شوخی و مسخره بازی درمیوردیم.. یادمه هر میز یه مدت داشت برای نشستن.. ما هم برای اینکه زیاد بشینیم یه ربع یه بار چیزای مسخره سفارش میدادیم.. میز بقلیمون یه اکیپ پسر بودن که یکیشون چشم سالی رو گرفته بود. خلاصه اونا هم که دو تا دخمل تنها گیر اورده بودن بی خیال نمیشدن.. همش تیکه مینداختن!!!
تو همین حال و هواها بودیم که یکی شونه هامو از پشت گرفت و گفت:
_شیطون بسه دیگه!!
سریع برگشتم و وای خدای من!! پسر همسایمون و دوست بچگیم بود. از وقتی یادمه باهاش دوست بودم.. از چهار پنج سالگیم. با هم خیلی خوب بودیم. دوسش داشتم. اونم یکی یه دونه بود و خیلی خیلی با من صمیمی. همه دوست دختراش و میشناختم.
حالا ابروم جلوش رفته بود. ولی درسا اون موقع ها اصلا ابرو حالیش نبود!!
_وای بردیا! تو اینجا چه میکنی؟ چطوری؟ اومدی تهران؟
اخه دو سال بود دانشگاه قبول شده بود رفته بود اصفهان.. خیلی کم میومد تهران.
_مرسی. خوبه خوب.. با بچه ها اومده بودیم یه دوری بزنیم. دیشب اومدم تهران. دیر بود دیگه نیومدم پیشت!!
معمولا میومد خونمون. مامان و بابای من هم دوسش داشتن. من اون موقع ها دوستای پسر خیلی داشتم. باهاشون راحت تر بودم.. فکر میکردم خیلی بامعرفت ترن!! حسودی براشون معنی نداشت و اگه کاری از دستشون برمیومد دریغ نمیکردن.
ادامه داد:
_توام که کم شیطون نیستی ها.. همینطور برای خودت چیکار میکنی دوستام و داری از راه به در میکنی؟؟
_من؟؟ من اخه اصلا نگاهمم اونوری نیوفتاد. دوستات بی خیال نمیشن.
خودمم خندم گرفته بود. تو چشمام نگاه کرد و گفت:
_چی بگم بهت اخه من دختر؟
با خنده بهش چشمکی زدم و گفتم:
_هیچی.. باشه؟
_دیوووونه ای!
دوستاشم که حالا فهمیده بودن ما هم و میشناسیم بی خیال نبودن و همش اصرار که
_بردیا خب چرا دوستات و تنها گذاشتی؟
_بردیا دعوتشون کن..
_بردیا یه بار یه کار ازت برمیادا..
بردیا هم برگشت و گفت:
_درسا میاین اینور؟
به سالی نگاه کردم که از خداش بود و چشمک زد که بجنب.
رفتیم نشستیم کنارشون. برامون صندلی گذاشتن. خودشون و معرفی کردن.. 10-12 نفر بودن و منم اسم هیچکدوم و نفهمیدم. هم زیاد بودن و هم همه با هم حرف میزدن. بچه های خیلی باحالی بودن و کلی خندیدم اون روز از دستشون.. از اون اکیپا که دل درد میگیری از کاراشون.. ازمون پرسیدن چند سالمونه.. من بیچاره که مجبور بودم راست بگم چون بردیا خودش قبلا امار من و داده بوده حتما.. ولی سالی باز گفت 19.. بازم هیچکس باورش نمیشد که من 16 باشم.. حق هم داشتن..
من و سالی هر دو موهامون رنگ کرده بود.. هر دو هفته ای یه رنگ میکردیم و هر روز ارایشگاه بودیم.. ارایشگرمون سحر بود اسمش.. یه دختر جوون بود. اون دیگه شاکی شده بود از دستمون.. میگفت لااقل به این موهای بیچاره رحم کنید به جیب باباهاتون رحم نمیکنید!!
کارش حرف نداشت. به نظرم کارش کلاس داشت خیلی.. خدا رو شکر مدرسمونم اصلا گیر نبود. یادمه ناظممون میومد ازمون تازه اسم رنگ و ارایشگاهم میپرسید!!!
ارایشم که صد برابر حالا.. اون موقع ها خیلی ارایش میکردم. شاید چون جدید بود برام. عقده ای بودم حتما!!
اون روز خیلی خوش گذشت بهمون. فقط اخرش ضدحالش این بود که فهمیدیم پویا دوست دختر داره. همون که چشم سالی و گرفته بود. سالی انقدر کرم ریخت که همه فهمیدن و سریع لوش دادن بیچاره رو..
بردیا ما رو رسوند. با دو تا از دوستاش.. بعدش میخواستن برن بیرون با هم. هر چی اصرار کردم خودمون میریم قبول نکرد.. البته داشت جلو دوستاش کلاس میزاشت مگه نه اینقدر ها هم دیگه براش مهم نبودم!!
تو ماشین که بودیم تازه با یکی از دوستاش اشنا شدم. انقدر اروم و ساکت بود که تو جمع متوجه ش نشده بودم. رضا بود اسمش. مودب و باشخصیت بود. مثل اونا دلقک نبود.
بردیا اول سالی و بعد من و رسوند و رفت.
شب اومد خونمون. با مامان و بابام کلی حال و احوال کرد و بعد اشاره کرد که کارم داره. رفتیم اتاقم تا راحت تر حرف بزنه.. میدونستم چی کار داره ولی به رو خودم نمیوردم..
بی تعارف رفت سر اصل مطلب و گفت:
_درسا انقدر کرم ریختی اخر تا دوستای من و گول زدی.
_اخ جوون.. همشونو؟
_عوضی..نخیر.. فقط اون دو تا رضاها رو..
_وای بردیا جون تو من اصلا اسمی یادم نمیاد.
_بابا یکیشون اون که با ما اومد.. اون یکی هم همون که همش اذیتت میکرد و میلک شیکتم خورد..
_اها..
_خب؟
_بردیااا.. نمیدونم به خدا.. حالا باید فکر کنم.
_باشه بابا فکر کن! فقط من تا اخر هفته هستما.. دوباره باید برگردم. بهم بگو.
_اوکی .. فقط
سعی میکردم خیلی ضایع نپرسم
_بردیا کدومشون بهترن؟
_دیوونه ای تو به خدا.. خب ببین از کدوم خوشت اومده دیگه.. اون رضا شوخ و شنگ و شیطونه.. این یکی اروم و احساساتی.. هر دوشونم خیلی بچه های خوبین.
خب معلوم بود بد نمیگه.. دوستاشن دیگه..
_باشه. حالا بهت میگم..
خودم از رضا ارومه بیشتر خوشم اومده بود. هم خوشتیپ تر بود هم قد بلندتر هم با شخصیت تر!! ولی میخواستم سالی هم با پویا میشد. اینطوری اصلا حال نمیداد.
بعد مشورت با سالی قرار شد من با رضا دوست شم. سالی میگفت:
_خیالت راحت.. تا دو هفته دیگه من و پویا هم با هم دوستیم. من فهمیدم چقدر پویا از من خوشش اومده.
و اینطوری من و رضا با هم شدیم

بیوه خوش بر و رو:)
# : 28 Feb 2008 07:05


همه اینو الان نوشتی
فردا شب می خونمش
فعلآ خداحافظ درسا خ........... :il:

چرا
# : 28 Feb 2008 07:07


Quoting: No_justice
تصور کن خودت

تصور کن هر چند تصور کردنش سخته
راستی میگی ها باید بگن بهزاد یه عکس روی این آواتورم بزاره ببینم چه شکلی میشم
Quoting: No_justice
ارو بگو دلمونو به کی خوش کردی

من که چیزی نگفتم فقط به خاطر دست قدرتمندش بهش تبریک گفتم

مهدي السروش همه كاره ي سايلنس استورمه آيدي ثانيه طوفان ساكته نايلون كن !!!!!
# : 28 Feb 2008 07:07


Quoting: hamekare
راستی این سیا شوهرت چرا اینقدر کم پیداست

نمیدونم والا..
اگه دیدیش سلام منم برسون

Quoting: No_justice
چرا میزنی اخه مگه ضعیف گیر اوردی
بگو بنم کنن از دستت کتک زدانا تو راحت بشم

خب یه کم مودب باش بچه..
منم دیگه دوست جون تو دم و دستگاه گیر اوردم.. بیوه سیاوشم که هستم.. خب باید باهام با احترام برخورد کنی دیگه

بیوه خوش بر و رو:)
# : 28 Feb 2008 07:09


Quoting: Dorsa_2000
قسمت اول

خسته نباشی عزیز
من اول اونو بخونم بعد بیام اینو بخونم
ولی فکر کنم اولین داستانی باشه که ده صفحه رفته جلو بعد داستانش شروع شده

مهدي السروش همه كاره ي سايلنس استورمه آيدي ثانيه طوفان ساكته نايلون كن !!!!!
# : 28 Feb 2008 07:10


Quoting: Dorsa_2000

نمیدونم والا..
اگه دیدیش سلام منم برسون

فقط سلام یا بلا ملایی هم سرش بیارم
Quoting: Dorsa_2000
خب یه کم مودب باش بچه..
منم دیگه دوست جون تو دم و دستگاه گیر اوردم.. بیوه سیاوشم که هستم.. خب باید باهام با احترام برخورد کنی دی



مهدي السروش همه كاره ي سايلنس استورمه آيدي ثانيه طوفان ساكته نايلون كن !!!!!
# : 28 Feb 2008 07:11


Quoting: No_justice
منم بودم کم پیدا میشدم نمیبینی تمام تنمو سیاهو کبود کرده

با سیا که اینطوری نبودم اخه
اون از گل نازک تر بهم نمیگفت
دلم براش تنگ شده

Quoting: hamekare
دوست جون دستت خیلی قویه ایول داری

خواهش میشه
بدخواه مدخواه داری خبرم کن

بیوه خوش بر و رو:)
# : 28 Feb 2008 07:14


Quoting: No_justice
همه اینو الان نوشتی
فردا شب می خونمش

نه بابا قبلا نوشته بودم.. میخواستم اول صفحه بزارم.. نمیزاشتی که

Quoting: No_justice
فعلآ خداحافظ درسا خ...........

نه.. فلفل بریزم حالا رو زبونت؟؟
نه خودت بگو.. بریزم یا نه؟؟

بیوه خوش بر و رو:)
# : 28 Feb 2008 07:16


Quoting: hamekare
خسته نباشی عزیز
من اول اونو بخونم بعد بیام اینو بخونم

اره.. بهتره..
هر وقت وقت داشتی.. زیاده اخه

Quoting: hamekare
ولی فکر کنم اولین داستانی باشه که ده صفحه رفته جلو بعد داستانش شروع شده

همین!!!


بیوه خوش بر و رو:)
# : 28 Feb 2008 07:18


Quoting: hamekare
فقط سلام یا بلا ملایی هم سرش بیارم

هر طور صلاح دونستی دوست جون..
اگه تونستی قلش بده اینورا تا خودم ادبش کنم
میدونی که قوی هم هستم

بیوه خوش بر و رو:)
<< 1 ... 9 . 10 . 11 . 12 . 13 . 14 . 15 . 16 . 17 . 18 . 19 ... 199 . 200 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB