صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
توهم
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
>>
نویسنده
پیام
quiet_man
اعضا
#
: 20 Feb 2008 21:39 | ویرایش بوسیله: quiet_man
توهم زیباترین داستانی هست که تا حالا نوشتم.. البته داستان زیبا کم هم ننوشتم!
اما بعید میدونم بعد از خوندن خوشتون نیاد!
توهم
از پست بعد..
یادت نره! گاهی نفس بکش!
quiet_man
اعضا
#
: 20 Feb 2008 21:41
توهم.. قسمت اول
خیلی احمقانه است!! خیلی! خیلی بیش از اینکه بشه تصور کرد..
من به یه جنده زنگ زدم! شماره تلفنش رو از یکی از مشتری هاش با هزار مصیبت گرفتم و بهش زنگ زدم! یه جنده فوق العاده با کلاس و به قول معروف سنتر! کسی که به هر بی سر و پایی پا نمیده! اولش قبول نمی کرد تا اینکه بهش گفتم از چه کسی شماره اش رو گرفتم.. اما با این همه مبلغ خیلی بالایی خواست! و گفت که باید پول رو به شماره حسابش واریز کنم.. و البته تاکید کرد که ارزشش رو داره! من هم قبول کردم..
اما... واقعا خیلی احمقانه است..
البته این که من می خوام با یه جنده بخوابم اصلا احمقانه نیست.. برای فراموش کردن خیلی چیزا اتفاقا مفیده!! مسایلی بود که من هم می خواستم فراموششون کنم..
این هم که من به یه جنده زنگ زدم بازم احمقانه نیست!! خود جنده که زنگ نمی زنه! همیشه قرارها همینطوری تنظیم میشن!
هزینه بالاش هم احمقانه نیست! چون صد در صد ارزشش رو داره!
اما با این همه اتفاقی که افتاد خیلی احمقانه است!!
قضیه اینه که من شماره حسابش رو گرفتم و وسط ظهر بالاخره تونستم یه بانک خلوت پیدا کنم و پول رو واریز کنم.. وقتی برگشتم خونه ساعت 3 شده بود.. بهش زنگ زدم و گفتم که پول واریز شده.. اون هم گفت که حسابش رو چک می کنه و باهام تماس می گیره..
من هم ناهارم رو خوردم و منتظر موندم.. ساعت تقریبا 4:30 بود که زنگ زد.. و قرار رو برای همین امشب ساعت 9 تنظیم کردیم.. آدرس خونه رو هم دادم و قرار شد خودش با یه 206 آلبالویی بیاد.. در ضمن مخارج شام رو به عهده گرفت(!) و قرار شد که سر راهش 2 تا پیتزا هم بگیره.. من هم تصمیم گرفتم کمی چرت بزنم تا شب موقع عملیات خوابم نبره!!
خوب.. بازم همون طور که دیدین هیچ کدوم از این مسایل احمقانه نبودن!!
این که قرار شد ایشون تشریف بیارن خونه ما احمقانه نیست.. چون خونه خالی هست!! اینطوری امنیتش هم بیشتره.. من هم تو زحمت نمی افتم الکی!!
این هم که من تصمیم گرفتم یه چرتی بزنم باز هم احمقانه نیست.. اتفاقا نشان از دور اندیشی من داره!!
اما چیزی که واقعا احمقانه هست اینه که بعد از خواب وقتی چشمام رو باز کردم، با کمال حماقت دیدم که وسط یه بیابون هستم!! یه بیابون بی آب و علف و خشک!! بله! بیابون!
خوب.. این احمقانه است!! من توی خونه خوابیدم و وقتی بیدار شدم دیدم که توی یه بیابون هستم!! با همون پیژامه و عرق گیر و بدون جوراب و کفش!! اما ساعت مچیم دستم بود..
من وسط یه بیابون بی آب و علف دارم چه غلطی می کنم؟؟ من چه طوری اومدم به این خراب شده؟ چه طوری برگردم؟؟ ساعت 5 هست.. فقط بیست دقیقه خوابیدم که ای کاش اون رو هم نمی خوابیدم!! من ساعت 9 با جنده قرار دارم.. باید تا ساعت 9 خونه باشم.. کسی می دونه من توی یه بیابون چیکار می کنم؟ خیلی احمقانه است! مثل خیلی چیزای دیگه که تو دنیاست
کمی روی شنها نشستم و فکر کردم! تا چشم کار می کرد شن بود و برهوت.. هیچ گیاهی دیده نمیشد! اولین فکری که به مغز مبارکم رسید این بود که شاید اگه کمی دیگه بخوابم برگردم خونه.. بنابراین چشمام رو بستم و سعی کردم بخوابم..
.
.
.
.
ساعت الان 5:30 هست! نیم ساعت خوابیدم.. اما هنوز توی بیابون هستم!! اوضاع خیلی احمقانه است.. راه میافتم تا ببینم باید چه غلطی بکنم.. اما نمیدونم باید کدوم وری برم!! هیچ چی مشخص نیست.. همین طوری مثل خر سرم رو می اندازم و به یه طرفی میرم..
.
.
ساعت 6 هست.. من هنوز توی بیابون هستم! اما.. یه صدایی میاد.. صدای یه موزیک.. از بالای یه تپه ماهور شنی.. به طرف صدا میرم.. یه گرامافون هست با یه صفحه که داره توش می چرخه! سیم گرامافون لای شنا مدفون شده.. می خوام ببینم از کدوم جهنمی برق می گیره.. دستم رو می اندازم و سیم رو می کشم.. گرامافون خفه میشه..
- آی جونور...... مگه مرض داری؟!
کی بود؟ چی بود؟ به طرف صدا برمیگردم! Wow! یه دختر خانوم لخت جلوم واستاده.. تن بلوری.. پستونای گرد و قلمبه باناف خوشگل تو دل برو و پاهای خوش تراش!! کل بدنش رو با ذره بین بگردی یه تار مو هم پیدا نمی کنی!! خیلی ناز و فشار دادنی و تر و تمیز!!
- چی رو نگاه می کنی؟ تا حالا دختر ندیدی؟ نمی بینی دارم میرقصم؟ چرا برق گرامافون رو درآوردی؟ مریضی؟
- شرمنده.. متوجه نشدم.. شما چرا لختین؟
- تو خودت چرا لباس تنت کردی؟
- خوب.. چون دلم نمیخواد لخت باشم..
- خوب.. منم دلم می خواد لخت باشم!
- اما.. اینطوری مردا اذیتت نمی کنن؟
- از این طرفا مردی نمیگذره.. مگه تو مردی؟ تو لای پات مثل مال من نیست؟ به جاش از همون لوله ها داری؟ میشه ببینم؟
- نه!!!! نمیشه.. من نیمخوام آلتم رو بهت نشون بدم!
- چرا.. من که نمیخوام بخورم.. فقط نگاش می کنم.. شاید هم نازش بکنم.. شاید هم امتحانش بکنم.. ببینم کلید تو به قفل من میخوره یا نه؟ من شنیده بودم مردا از دخترا خوششون میاد.. تو نمیخوای منو دست مالی کنی؟ سینه هامو.. شکممو.. موهامو... لای پام که گرمه.. باسنمو.. گرد و سفید و نرمه.. نمی خوای در پشتی منو ببینی؟ نکنه تو کار باسنی؟ خوب.. من حاضرم. هر دو تا در من به روی تو بازه!.. فقط بذار لوله درازت رو ببینم! نمیدونم چرا هر وقت میگم لوله، دهنم آب میافته.. بذار کمی لیسش بزنم..
- خانوم.. من نمیتونم.. من فقط جنده می کنم! من جنده کن هستم.. همین امشب هم با یه جنده قرار دارم..
- جنده چیه؟
- جنده کسی هست که پول میگیره و کس میده..
- کس چیه؟
- لای پای تو اسمش کس هست!
- اسم لای پای تو چیه؟
- کیر..
- خوب من هم جنده ام.. حالا می خوام بهت کیر بدم..
- کیر نه! کس!
- همون .. می خوام بهت کس بدم..
- نمیشه! تو که جنده نیستی!
- چرا.. هستم..
- خوب.. تو که پول نمیگیری! پس نمیتونی جنده باشی!
- پس پول بده.. راستی پول چیه؟!
- وای ی ی.. ولش کن.. مگه نگفتی تا حالا مردی از اینجا رد نشده؟
- خوب.. آره..
- این یعنی اینکه تو تا حالا کس ندادی! پس جنده نیستی! تموم..
- چقدر سخت میگیری.. لای پای منو ببین.. حیف نیست آخه؟
(پاهاش رو باز کرد و با دو دستش لبای کس اش رو باز کرد و نشونش داد.. سفید.. بدون مو.. قلمبه.. گوشتی! کسش داشت داد میزد که منو بکن! معلوم بود تا حالا کیر نرفته توش.. انصافا تنگ و خوش فرم بود.. یه نگاه هم به سینه هاش انداختم.. سر قهوه ای سیخ سیخ و دراز.. سفت سفت هم ایستاده بودن.. نوکشون هم کمی بالا رفته بود.. جون میداد تا صبح لیسشون بزنی.. لباش هم که دیگه نگو.. قرمز.. جون میداد برای یه بوسه!! خودش هم که بلوند بود و موهای طلایی اش ریخته بود رو شونه هاش! انصافا تیکه بیستی بود.. )
- چرا.. حیفه.. واقعا حیفه! اما حیف که جنده نیستی! در ضمن من امشب با یه جنده قرار دارم.. اگه تو رو بکنم، دیگه نمیتونم جنده رو بکنم! کمرم خالی میشه.. کلی پولش رو دادم!
- از چی خالی میشه؟ من رو چی بکنی؟ پول کی رو دادی؟ چی داری میگی؟
- بی خیال.. میدونی چه طوری میشه از این بیابون رفت بیرون؟؟
- آره..
- خوب.. چه طوری؟
- از طرف شمال غربی برو..
- راست میگی؟
- نه!
- پس من چیکار باید بکنم؟
- بذار لوله ات رو ببینم!
- اه بابا.. تو هم که ول نمی کنی..
خدافظ اصلا.. من رفتم..
صداش رو هنوز می شنیدم.. لوله شماها چه شکلی هست؟ میگن گاهی راست میشه و گاهی خم میشه و میـ.... .. صداش نامفهوم و گنگ می شد!
یادت نره! گاهی نفس بکش!
shadmehr_m
اعضا
#
: 20 Feb 2008 21:45
quiet_man
اعضا
#
: 20 Feb 2008 21:47
توهم.. قسمت دوم
جهت شمال غربی رو انتخاب کردم!! چون تنها جهتی بود که مطمئن بودم غلطه! ساعت 6:30 بود..
.
.
.
.
ساعت 7 شده بود.. نیم ساعت بود کسی رو ندیده بودم.. آفتاب هم مستقیم می تابید پس کله ام.. داشتم از تشنگی می مردم.. روی زانوهام نشستم زمین و با دستم عرق پیشونیم رو پاک کردم.. داشتم از گرما له له می زدم.. یهو یه سایه افتاد روم.. سرم رو بالا کردم.. یه زنه چاق بدریخت با شکمی که نیم متر افتاده بود رو نافش و یه کلاه بی ریخت هم سرش بود جلوم ایستاده بود!
- تشنته؟
- خیلی.. کمی آب داری؟
- داغ یا خنک؟ داغ مجانی هست.. اما خنک نه!
- من هیچ چیزی همراهم ندارم... داغش رو بده! ممنون..
شلوارش رو کشید پایین و گفت:خواهش می کنم عزیزم.. دهنت رو باز کن تا بشاشم تو دهنت!!
یه لحظه چشام گرد شد و خودم رو عقب کشیدم!!
- هی!! من کی ازت شاش خواستم؟ دیوونه!
- چیه مگه؟! مگه آب داغ نخواستی؟ می خوای آب خنک بهت بدم؟
- آخه پولی ندارم.. هیچی ندارم..
- مجانی نیست..
- نمیشه یه طور دیگه حساب کنیم؟
- چرا.. میشه.. باید لوله دراز لای پات رو ببینم..
- وای!! شماها چرا اینطوری هستین؟ بیا! ببین.. و کشیدم پایین!
- امممممم.. چه خوش فرمه..
با دستش داشت برانداز می کرد و بالا، پایینش می کرد.. گفت:به نظر خوشمزه میاد.. و دهن سیاه و کثیفش رو برد طرفش..
- هی!نه.... گفتی که ببینم.. قرارمون خوردن نبود..
- اگه آب می خوای خفه شو!!
- وای.. آخ! آرومتر.. نباید گازش بگیری..
- به به.. چه خوردنیه! تو از اینا اضافه نداری امانت بدی به من؟ خود این از جاش در میاد؟
گرفته بود و داشت محکم می کشید.. داشت از جاش کنده میشد!!
- نه!!! از جاش در نمیاد.. وای ی ی ی!! ولش کن.. کندیش عوضی!!
- خوب بابا.. بچه قرتی..
- حالا بهم آب میدی؟
- آره بابا.. بیا.. کلاهش رو برداشت و گفت: دهنت رو باز کن تا بریزم تو دهنت..
- چی رو؟
- آب..
- کجاست؟
- ایناهاش.. و کلاهش رو تکوند و فشار داد و عرق سرش از توش دراومد!!
- آبت اینه؟ آبی که می گفتی عرق موهای کثیفته آشغال؟؟
- نه!.. پس خیال کردی آب از کجای این بیابون باید پیدا کنی؟
- این کجاش خنکه؟
- خوب.. وقتی داغ نیست یعنی خنکه!!
- گمشو برو عوضی.. من نمیخوام.. اونی هم که خوردی کوفتت بشه الهی!!
زنه چاق در حالی که می خندید فرار کرد..
داشتم دیونه میشدم.. زنیکه حسابی کفرم رو درآورده بود.. خوبه آبم نیومد.. وگرنه برای امشب کمرم حسابی خالی میشد و پولم دود میشد و می رفت هوا!
پاشدم و راهم رو ادامه دادم..
ساعت 7:30 بود.. تشنه و کفری داشتم راه می رفتم.. من چه گهی باید بخورم خدا؟ این جا چه خراب شده ای هست؟ وای.. وای.. آی.. من باید ساعت 9 خونه باشم..
- بیا من برسونمت خونه..
یه صدای خیلی نازک و قشنگ بود!
- به طرف صدا برگشتم.. به آهو بود! وسط بیابون.. داشت حرف میزد..
- چی؟ آهو خانوم شما حرف میزنی؟
- اوهوم.. تازه به 3 زبان زنده دنیا هم مسلطم!
- عجب!! تو این دنیا عجب چیزایی پیدا میشه!! راستی شما راه رو می شناسی؟
- البته که می شناسم! بیا سوارم شو تا برسونمت خونه..
- ناراحت نمیشی سوارت بشم؟
- نه! چه ناراحتی؟
- باشه.. مرسی... و نشستم پشت آهو خانومه!! و گفتم: کی می رسیم؟
- اگه با صد تا برم تا یه ساعت دیگه می رسیم!..
- صد تا!! وای!! خوب حرکت کن دیگه.. چرا تکون نمی خوری پس؟
- اول باید لوله ات رو فرو کنی لای پام!
- هی!! این دیگه یعنی چی؟ من که حیوون کن نیستم.. من فقط جنده کن هستم!
- همینه که هست.. نمی خوای خونه باشی؟
- آخه مگه این ورا آهوی نر پیدا نمیشه تو باهاش حال کنی؟
- نه! تو الان تنها موجود نر این بیابون هستی.. لوله ات رو فرو میکنی لای پام یا نه؟
- ظاهرا چاره ای نیست..
آهو خانوم لنگاش رو باز کرده و ایستاده بود.. دمش رو گرفتم و کشیدم بالا.. بهشتش دیده شد.. شلوارم رو کشیدم پایین و فرو کردم لای پاش..
فوری صداش در اومد...
- آخ.. آخ.. به به.. چه قشنگه.. چه حالی میده...
یه ربعی تلمبه زدم و همش داشت اخ و اوف می کرد تا آبش اومد..
- آااااااااااای.. آی ی ی ی.. آه ه ه ه ه.. اوف ف ف ف.. آخیش! آخیششششش! چه حالی داد..
- آهو خانوم حالا منو می رسونی خونه؟
- آره.. فقط نمیدونم چرا کمی خسته ام..
یهویی تلپ! افتاد رو زمین و خوابید!!
-آهای.. آهو خانوم پاشو.. منو برسون خونه.. شب با یه جنده قرار دارم..
نه خیر.. خواب خواب بود.. هنوز از کسش داشت آب بیرون می اومد..
- آهــــــــــای، آهو خانوم پاشو.. منو برسون خونه..
عین بیهوشها افتاده بود..مجبور شدم ولش کنم..
ساعت 8 شده بود.. خدا.. یه ساعت بیشتر وقت ندارم.. من چه گهی باید بخورم؟
داشت گریه ام می گرفت.. همون طوری خوابیدم رو زمین و شروع کردم به گریه کردن.. تا یه لحظه که چشمم رو باز کردم دیدم یه چیز گوشتی و تپل جلومه!
- چرا گریه می کنی؟
Wow .. یه کس ایستاده بود جلوم..
- سلام خانوم کس.. یه لحظه حس کردم وسط پام داره می جنبه.
دیدم زیپ شلوارم باز شد و کیرم خودش رو انداخت بیرون..
- سلام کس! صاحب من برای شب یه عملیات برای من تنظیم کرده و کلی پولش رو داده! اما راه خونه اش رو گم کرده! نمیدونه چطوری باید برگرده! تو می تونی کمکش کنی؟
- سلام کیر.. صاحب تو چه طوری اومده اینجا؟
کیرم سرش رو بالا کرد و گفت که خودت بگو..
- خانوم کس.. من بعد از ظهر خوابیده بودم.. بعد از خواب چشمم رو که باز کردم اینجا توی بیابون بودم.. ساعت 9 هم با یه جنده باکلاس قرار دارم.. پولش هم پیش پیش پرداخت شده.. نمیدونی چطوری باید برگردم؟
- من نمیدونم.. اما شاید یه رقاصه که بالای یه تپه ماهور می رقصه بدونه.. می خوای ببرمت اونجا؟
همون دختره رو می گفت..
- نه.. راه رو خودم بلدم.. باید به طرف جنوب شرقی می رفتم.. راه افتادم..
- خداحافظ کیر
کیرم هم گفت: خداحافظ کس!
ساعت 8:30 کم کم بالای تپه ماهور رسیدم.. یه دختره خیلی مودب و باکلاس اونجا نشسته بود.. سرش رو هم پایین انداخته بود.. اما به نظر آشنا می اومد!!
- ببخشید خانوم، شما این طرفا یه رقاصه ندیدین؟
سرش رو بلند کرد و تو چشام نگاه کرد.. دلم یهویی ریخت پایین.. خیلی قشنگ بود.. از اونا که دل آدم رو سوراخ می کنه و صاف میره تو.. خیلی به نظرم آشنا می اومد..
- نه آقا.. اینجا رقاصه ای نیست.. من کسی رو ندیدم..
- خوب.. من ظهر دیدمش.. اون راه خونه من رو بلد بود.. یه قضیه لوله پیش اومد و .. نتونستم حرفم رو ادامه بدم. آخه صاف تو چشام نگاه می کرد.. سرم پایین افتاد..
- شاید من هم راه خونه تو رو بلد باشم..
- جدی؟
- البته.. اما چرا می خوای برگردی؟ با کسی قرار داری؟
- خوب.. بله.. با یه خانوم..
- آهان!! با من که قرار نداری؟!
یه چشمک زد و خیلی خیلی ناز و شیرین خندید و گفت: پس قرار مهمی هست..!! مبارکه ایشالا!
خواستم بگم با یه جنده قرار دارم! چی چی رو مبارکه!! اما نتونستم جوابی بدم و ساکت موندم..
- بذار ببرمت خونه.. دستت رو بده من..
- چی؟
- دستت رو.. بده من..
- چی رو؟ دستم رو.. کجا برم؟ آهان.. خونه..
مثل خنگها در حالی که بهش زل زده بودم دستم رو به طرفش دراز کردم..
چشممام باز شد.. توی تختم بودم.. ساعت یه ربع به 9 بود..
نزدیک به چهار ساعت خوابیده بودم!!
باید زنگ میزدم..
- الو..
- الو.. شما هستین آقای...... . قرارمون ساعت 9 بود.. من الان توی پیتزا فروشی هستم.. ساعت 9 می رسم به آدرسی که دادین..
- خوب.. نه.. قرارمون لغو شد!
- چی؟ لغو شد؟ برای چی؟
- خوب. قضیه اش طولانیه.. من الان از خواب پاشدم.. یه خواب عجیب و غریب دیدم.. اما نمی تونم.. متاسفم..
- به خاطر دیدن یه خواب می خواین قرار امشب رو کنسل کنین؟
- بله! تقریبا..
- شما پول رو واریز کردین.. من نمیتونم برش گردونم..
- البته.. متوجهم..
- خوب، مطمئنید؟
- بله..
- پس.. خداحافظ..
- خداحافظ..
خوب! تموم شد..قرارم کنسل شد.. من دیگه ساعت 9 با یه جنده قرار ندارم.. اولین قراری که به زحمت به خودم قبولونده بودم به همین راحتی از دست رفت و پولم هم دود شد و رفت هوا!!
اما عجب خواب غریبی بود.. و چه عجیب تموم شد.. دختره توی خواب هم ولم نمی کنه.. باید سعی کنم یه بار دیگه باهاش صحبت کنم..
موبایلم رو ورمیدارم.. الهی به امید تو..
- الو.. الو.. نرگس.. الو.. قطع نکن نرگس... می خوام باهات حرف بزنم..
بعد از چند ثانیه صداش رو شنیدم و یه نفس راحت کشیدم..
- چه حرفی؟ ما حرفی نداریم..
- قطع نکن دیگه.. خواهش می کنم.. من الان داشتم خوابت رو میدیدم.. من توی خواب و بیداری همش تو فکرت هستم.. ما می تونیم دوباره شروع کنیم.. می دونم از دستم ناراحتی.. اما میشه همه چی رو فراموش کرد.. نمیشه؟ مهم دوست داشتن هست که من تو رو با همه وجود دوست دارم.. تو منو دوست نداری؟
از اون ور صدای هق هق می اومد.. اما صدای نرگس رو نمی شنیدم..
- میشه همه چی رو فراموش کرد.. نمیشه؟ ما دو تا فقط تو یه سری مسایل جزئی باهم مشکل داشتیم.. اما دلهامون پیش همه.. مگه نه؟ نرگس.. کجایی پس؟
بازهم صدای هق هق می اومد.. و بالاخره صدای پر از بغضش رو شنیدم..
- پس چرا این قدر دیر زنگ زدی؟
- قربونت برم.. گریه می کنی؟
- اگه دوسم داری، چرا فراموشم کردی؟
منم گریه ام گرفت..
- نرگس.. من هیچوقت فراموشت نمیکنم عزیزم.. تو رو خدا گریه نکن..
هنوز داشت گریه می کرد..
- نرگس.. وقت داری همین الان بریم بیرون؟ ساعت 9؟
هنوز داشت هق هق می کرد..
- نرگس.. گریه نکن.. میای؟ وقت داری؟ خیلی وقته همدگه رو ندیدیم.. میای دیگه.. نه؟
هنوز داشت هق هق می کرد..
- نرگسم، بیا کمی قدم بزنیم.. خواهش می کنم..
با همون صدای ناز بغض گرفته اش گفت:
- باشه.... اما شاید کمی دیر کنم.. فقط 5 دقیقه به 9 مونده.. من 9 نمیرسم..
- قربونت برم.. من تا صبح منتظر می مونم.. من سر همون پیتزا فروشی همیشگی منتظرم..
- باشه! چشم!
- قربون چشم گفتنت برم خوشگلکم.. فعلا خدافظ... خیلی دیر نکنی ها..
من ساعت 9 با تنها عشقم قرار دارم.. نباید دیر کنم.. بقیه اش هم خصوصی هست! دیگه تعریف کردن نداره!
یادت نره! گاهی نفس بکش!
quiet_man
اعضا
#
: 20 Feb 2008 22:41
shadmehr_m
یادت نره! گاهی نفس بکش!
Delwaz
اعضا
#
: 21 Feb 2008 14:24
نکته های کوچک زندگی http://avizoon.com/forum/1_53112_0.html
quiet_man
اعضا
#
: 21 Feb 2008 19:54
Delwaz
ارادت!
اما.. چرا تعجب کردی؟!!
یادت نره! گاهی نفس بکش!
iden
اعضا
#
: 1 Mar 2008 01:45
ajab tavahomi ay val
خویش رادرجستنت رسوای مردم میکنم****چون توپیدامیشوی من خویش راگم میکنم
WhatEver
اعضا
#
: 1 Mar 2008 02:07
من چرا این تاپیکو ندیده بودم
رفتی تو لیست بهترین هام
واقعا عالی بود
هرچقدر تعریف کنم کمه
اگه ممکنه بازم از توهم هات بنویس
پ.ن.
دختر های داستانت و اون قضیه لوله منو همش یاد smartgirl مینداخت
دیگه آب حوض نمی کشیم، دمپایی خشکه هم نمی خریم، پیـره زن هم خفه نمی کنیم، اما کـــس مــــی کنیم!
darvack
اعضا
#
: 3 Mar 2008 07:23
درود بر شما
زیبا بود . دستت درد نکنه . بلاخره بعد از مدتها یه نوشته’ عالی خوندم. موفق باشی.
darvack
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB