صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
ماجراهای زن حاجی
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
36
.
37
.
>>
نویسنده
پیام
zan_haji
اعضا
#
: 15 Feb 2008 13:07 | ویرایش بوسیله: zan_haji
سلام
قبل از هر چیز لینک فهرست خاطراتم رو اینجا میگذارم تا دوستان قادر باشند با کلیک بر روی هر لینک ، مستقیما" خاطره مورد نظر را بخوانند :
- معرفی و شرح کوتاهی از زندگی من =
http://www.avizoon.com/forum/2_55172_0.html
( همین صفحه )
- ماجرای اول =
http://www.avizoon.com/forum/2_55172_2.html
- ماجرای دوم =
http://www.avizoon.com/forum/2_55172_7.html
- ماجرای سوم =
http://www.avizoon.com/forum/2_55172_14.html
- ماجرای چهارم ( قسمت اول ) =
http://www.avizoon.com/forum/2_55172_22.html
- ماجرای چهارم ( قسمت دوم ) =
http://www.avizoon.com/forum/2_55172_26.html
- ماجرای چهارم ( آخرین قسمت ) =
http://www.avizoon.com/forum/2_55172_30.html
سلام مجدد
من قبلا" یک خاطره نوشته بودم و شرح انتقامی که از شوهرم گرفته بودم را شرح داده بودم .
اکنون که وقایع جدیدی در زندگیم اتفاق افتاده تصمیم گرفتم شرح این چند ماجرا را هم بنویسم ... ولی ابتدا شرح مختصری از زندگی تلخ و وحشتناک خودم را مینویسم و ماجرای قبلی را هم که خیلی خلاصه نوشته بودم و اولین تجربه من بود دوباره در این تاپیک منعکس میکنم تا کسانیکه نخوانده بودند اکنون بخوانند . سپس شرح دو – سه ماجرا که در این فاصله برام اتفاق افتاده را مینویسم .
ابتدا شرح کوتاهی از زندگی من .
**************************
مهناز هستم .. ۳۲ ساله .
۱۷سال پیش که هنوز تازه ۱۵ سالم بود ازدواج کردم .
شوهرم (حسن ) فقط یکی دوماه اول باهام درست و انسانی رفتارکرد ولی بعدش دیگه مرتب کتکم میزد و به پدرو مادرم درحضور خودشون بدترین فحشها رو میداد.
مامان من ۷۴ سالشه و بابام هم ۷۹ سال ... آخه اینها فحش دادن دارن؟ .. ولی حسن روبروشون وا میستاد و به اونها رکیک ترین فحشها رو میداد .
پسرم ۹ سالشه .. وقتی فقط ۴سالش بود برای اینکه منو آزار بده با آتیش سیگار میسوزوندش .
جلوی چشم من خانوم میاورد خونه ومیبردشون توی اطاق خواب و به من میگفت : مادرجنده اگه صدات دربیاد میکشمت .
خلاصه بجز چندسال اول ازدواج باورکنید دیگه هرروز آرزوی مرگ میکردم .
دفعه اول که با یک خانم اومده بود خونه ، تازه ۷سال بود ازدواج کرده بودیم و من ۲۲ سال داشتم و چهارماهه حامله بودم .
حودش اون خانم رو معرفی کرد و گفت : ایشون همکار اداری منه .. من هم خیلی گرم و صمیمی با اون خانم برخورد کردم و رفتم توی آشپزخونه که براشون شربت درست کنم .
وقتی با یک سینی که سه تا لیوان شربت توش بود به اطاق برگشتم باکمال تعجب دیدم خانمه کف اطاق خوابیده و پاهای لختش بالاست و حسن افتاده روش .
بی اختیار دستهام شروع کرد به لرزیدن و سینی شربت از دستهام ول شد روی زمین ... کمی مات و متحیر نگاهشون کردم و زدم زیر گریه و رفتم اون اطاق .
نیمساعت بعد در حالیکه داشتم اشک میریختم ، حسن اومد و گفت : خیلی خب دیگه پاشو آبغوره نگیر حال نداریم .. و از خونه رفت بیرون .
من که هنوز گیج بودم ، داشتم لباس میپوشیدم که بحالت قهر، برم خونه مامانم اینا ... هنوز روسری را سرم نکرده بودم که یکدفعه حسن برگشت خونه و گفت : کجا میخوای بری ؟
گفتم : میخوام برم خونه مامانم اینا .
دراین لحظه حسن یکدفعه چنان سیلی محکمی توی صورتم زد که سرم خورد به دیوار و دیگه چیزی نفهمیدم .
وقتی به هوش اومدم ، دیدم دست و پاهام رابا طناب بسته به رادیاتور شوفاژ و خودش نشسته داره تریاک میکشه ( حسن گاهی اوقات تریاک میکشید ).
گفتم : چرا منو به اینجا بستی ؟
گفت : خفه !
دوباره با صدایی بلندتر گفتم : بیا دست و پای منو باز کن .
حسن لنگه جوراب کثیفش را که کنار اطاق افتاده بود برداشت و فرو کرد توی دهان من و در حالیکه من اصلا" نمیتونستم عکس العملی نشون بدم ، با روسری دهانم را بست وسیلی دیگری توی صورتم زد که اینبار سرم خورد به رادیاتور شوفاژ و دوباره از حال رفتم .
وقتی به حال اومدم دیدم سر و صورتم خیس شده ( معلوم بود آب سرد ریخته توی صورتم که به هوش بیام ) .
درحالیکه دهانم بسته بود و پره های شوفاژ به کمرم فشار میاورد ، با نگاهی التماس آمیز به حسن نگاه میکردم .
حسن وقتی دید چشمهام باز شده گفت : ببین مهناز ، من همینم که میبینی ، مفهومه ؟!... اگه بخوای به من اعتراض کنی ، هر روز همین آشه و همین کاسه .. هر روز کتک میخوری .. پس زر نزن بگذار کارمون رو بکنیم .. و ادامه داد :
منبعد اگه زیادی زر بزنی میرم خونه ننت اینا ، هم باباتو خلاص میکنم ، هم مامانتو .. هیچکس هم نمیتونه ثابت کنه که کی قاتله ... ولی خودتو نمیکشم ، طلاقت هم نمیدم ولی هر روز میبندمت به این شوفاژ و میزنمت تا زجر کش بشی ، فهمیدی یا نه ؟!
حسن وقتی این حرفها رو زد پرسید : اگه دست و پاتو باز کنم ، قول میدی دیگه هر وقت خانوم آوردم خونه ، سینی را نندازی زمین ؟
... من فقط نگاهش میکردم .
دوباره گفت : با اشاره سر جواب بده : آره یا نه؟
من باز هیچی نگفتم و فقط نگاهش کردم ... حسن گفت : پس به همون شکل بمون مادر جنده .. و از خونه رفت بیرون .
شما نمیتونید تصور کنید که من چی کشیدم ... حدود چهار ساعت به همون حالت منو گذاشت توی خونه و رفت بیرون .
وقتی برگشت پرسید : گه خوردی یا نه؟ ... من فقط نگاهش کردم .
پرسید : حالا قول میدی دیگه سینی رو نندازی یا میخوای مامان بابات رو هم خلاص کنم؟
من که دیگه بیش از این طاقت نداشتم ، سرم را به علامت تایید تکان دادم .
پرسید : پس میخوای ننه بابات زنده بمونن ؟ ... دوباره با سرم تایید کردم و حسن دست و پا و دهانم را باز کرد .
حسن راست میگفت .. اگه میخواست پدر و مادر منو بکشه حتما" اینکارو میکرد . توی این مدت خوب شناخته بودمش .. آدم خیلی پست و بی وجدانی بود ( نه فقط برای من ... برای همه )
فقط یک چشمه از کارهاشو بگم :
درسال ۸۰ یکی از دوستاش بنام علی سه میلیون تومان بعنوان پول بهره ای بهش داده بود و چک هم ازش گرفته بود ولی حسن میخواست پول دوستشو بالا بکشه . یکسال باهم درگیر بودند تااینکه یکروز علی حماقت میکنه و میاد قفل در ماشین حسن را باز میکنه و ماشین را از جلوی در خونه ما میبره و تلفن میزنه که هر وقت پولمو دادی ، ماشینتو پس میدم .
حسن رفت شکایت کرد که ماشین من از جلوی منزل به سرقت رفته .
اداره آگاهی به حسن گفته بود اگر شما سارق را میشناسید به ما معرفی کنید تا دستگیرش کنیم . حسن هم علی را معرفی کرده بود .
وقتی با مامور به در منزل علی رفته بودند ، ماشین جلوی خونه اش پارک بوده .. بنابراین علی را دستگیر میکنند و به اتهام دزدی میندازنش زندان .
حسن هم به دروغ مدعی میشه که سه میلیون و دویست هزار تومن پول نقد هم توی ماشین بوده .
وقتی خانواده علی برای رضایت گرفتن اومده بودن خونه ما ، حسن به اونا گفت : چک سه میلیون تومانی منو پس بدین تا رضایت بدم ، دویست تومنش هم مال خودش ... و به این ترتیب چک را پس گرفت و پول علی را هم بالا کشید .
خلاصه اینو میخواستم بگم که با یه همچین آدمی طرف بودم و بخاطر بچه ام میسوختم و میساختم ... جالب هم این بود که حسن با اینهمه پستی و سبعیت هیچوقت نمازش ترک نمیشد و یکبار هم رفته بود مکه !! .
بارها وقتی توی خونه مشغول غذا پختن بودم ، با کلید در خونه رو باز میکرد و با یک خانم میومد تو ... من خون دل میخوردم و هیچی نمیگفتم . وقتی کارش تموم میشد و خانومه میرفت با گریه و التماس بهش میگفتم لااقل قبلش زنگ بزن و بمن بگو تا من بچه را بردارم ، ببرم خونه مامانم اینا .. ولی اصلا" گوشش بدهکار این حرفها نبود .
خلاصه سرتون ر ا درد نیارم .. هیچ نامردی نبود که درحق من نکنه ... و من فقط آرزو میکردم یکروز بتونم ازش سخت ترین انتقام رو بگیرم .
حتی یکبار درحالیکه لخت با یک خانومی مشغول سکس بودند منو صدا کرد . من که خیلی ازش میترسیدم در زدم و رفتم تو .. حسن همونطور که هنوز پاهاش لای پاهای زنه بود و اونو توی بغلش فشار میداد با انگشت به جعبه دستمال کاغذی اشاره کرد و گفت : اون دستمال کاغذی رو بده ... و سپس خودش و خانومه دوتایی به من خندیدند .
************************************************************************
پارسال شوهرم سکته کرد و زمینگیرشد .. طوری که الآن دیگه نه میتونه ازجاش تکون بخوره ، نه میتونه حرف بزنه. .. فقط مثل یک جنازه یک گوشه ای افتاده و فقط نگاه میکنه.
و من از اون پرستاری میکنم ... ولی چه جوری ؟!!
شما هم میتونید راهنماییم کنید؟؟
( البته خودم هم بلدم ها !!!) .
تا اینجا را گفتم تا دوستان درک کنند که من ( که از نظر پاکی و سادگی همه جا زبانزد بودم ) چگونه تبدیل به یک گرگ شدم .
ostad_touraj
اعضا
#
: 15 Feb 2008 13:27
گفته بودی که جلوش دادی
ائامه بده
هنگامي که يک نفر دچار توهم مي شود، ديوانه اش مي گويند. هنگامي که افراد بسياري دچار يک توهم مي شوند، مؤمن شان مي خوانند.
KoRn_sh
اعضا
#
: 15 Feb 2008 14:09
عزيزم داستانت خيلی قشنگه، من يه بار ديگه خوندمش
حتماً ادامه و زود زود اپ کن
داستانه جديدتم بنويس
دوست دارم
militia
اعضا
#
: 15 Feb 2008 14:24
من نتونستم داستان قبلیتو پیدا کنم لینک میدی؟
soola
اعضا
#
: 15 Feb 2008 17:46
salam.man dastane ghablito khondam kamel .vali har kari khodet salah midoni bekon.barat arezoye movaghiat va ye zendegi khobo mikonam .dostarat:Soola
zan_haji
اعضا
#
: 15 Feb 2008 18:50
ostad_touraj
Quoting: ostad_touraj
گفته بودی که جلوش دادی
درسته .. میخوام ماجرای قبلی رو در کنار دو-سه مورد جدید بنویسم
zan_haji
اعضا
#
: 15 Feb 2008 19:01
KoRn_sh
Quoting: KoRn_sh
عزيزم داستانت خيلی قشنگه، من يه بار ديگه خوندمش
حتماً ادامه و زود زود اپ کن
داستانه جديدتم بنويس
دوست دارم
چشم خوشگلم
ضمنا" نگفتی که اگه خدای نکرده شما جای من بودین چیکار میکردین
zan_haji
اعضا
#
: 15 Feb 2008 19:05
militia
Quoting: militia
من نتونستم داستان قبلیتو پیدا کنم لینک میدی؟
دوست عزیز
نیازی نیست دنبال لینک داستان قبلی بگردی
اون داستان را دارم در همین تاپیک بازنویسی میکنم
zan_haji
اعضا
#
: 15 Feb 2008 19:08
soola
Quoting: soola
salam.man dastane ghablito khondam kamel .vali har kari khodet salah midoni bekon.barat arezoye movaghiat va ye zendegi khobo mikonam .dostarat:Soola
خیلی ممنونم از اظهار لطفت سولای عزیز
HOMAYUON
اعضا
#
: 15 Feb 2008 19:31
سلام ...
مورد جالبی سر گذشتتون ... هر چند شروعش با تلخ کامی توام بوده . ولی معلومه بد جوری ورق برگشته !!!
ولی خب اگه سکسایی که داشتی یا داری در جهت انتقام جویی داری انجام میدی ... زیاد معقول نیست ... ولی اگه برا دل خودت و حال کردنته ... اون یه چیزه دیگست و نوش جونت .
همیشه خود روزگار انتقام گیر بوده و هست و کماکان خواهد بود . و متاسفانه یا خوشبختانه انتقام گیره سخت و بی گذشتیه . پس واگذاشتنه خیلی از مسائل و ناملایماتو از جهت انتقام گیری به خود روزگار ..... چندان نمی شه به دید گذشت و ترحم بهش نگریست .
چون اصلیه اجتناب نا پذیر : " با هر دست که بدی با همون دست خواهی گرفت "
آرزومند ایامی خوش و توام با موفقیت براتون هستم .
<<< برای موفقیت در زندگی >>> : *** یا باید به اندازه آرزوهایمان تلاش کنیم ... یا به اندازه تلاشمان آرزو کنیم ***
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
36
.
37
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB