صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
خط خطی های من....*فهرست در صفحه اول*
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
458
.
459
.
>>
نویسنده
پیام
tina_sadr
اعضا
#
: 24 Jan 2008 15:24 | ویرایش بوسیله: tina_sadr
بابکی
چرا سری به ما نمیزنی؟
;;;دارم این زندگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
oldman
اعضا
#
: 24 Jan 2008 16:22
امید که امروز خوب خوابیده وسرحال ادامه بدی
na chandan sakht ke beshkani va chandan narm ke feshorde shavi
nazjigili
اعضا
#
: 24 Jan 2008 19:10
ghesmate akahr khili alli bod , merC
tina_sadr
اعضا
#
: 24 Jan 2008 20:11 | ویرایش بوسیله: tina_sadr
قسمت هشتم
بشتابید
بشتابید
قسمت بعدی حاضره. امیدوارم خوشتون بیاد.
لطفا نظر فراموش نشه.
حرکت کردیم .هردومون ساکت بودیم و گاهی با یه لبخند یا یه نگاه محبت امیز همدیگرو دید میزدیم.هنوز دستم تو دستش بود.اروم دستم رو به طرف لباش برد و یه بوس کوچولو کرد.دستمو می مالید رو صورتش و ریش های ریز ریزی که قرار بود فردا از زیر پوستش در بیاد.کم کم داشت حالم خراب میشد..........................
گاهی جای دست من ثابت بود و اون صورتشو به دست من میمالید.دوتایی مون تو حس بودیم و چیزی نمیگفتیم. کم کم شروع کرد با انگشتام بازی کردن و انگشتام رو روی لباش میمالید.اون که مخالفتی از من نمیدید همین جوری به کارش ادامه میدادو گاهی با یه نگاه التماس امیز بهم نگاه میکرد انگار داشت ازم اجازه میگرفت..یهو نفهمیدم چی شد که انگشت وسطیمو تا ته کرد توی دهنش و یه لیس گنده بهش زد و با خنده گفت: تو چه شیرینی عسلم.......
با این کارش تو یه لحظه امپرم رفت رو 1000.میدونستم که داره یواش یواش چشمام خمار میشه اصلا من وقتایی که حشری میشدم قیافم به قدری تابلو میشد که هر خری اینو به راحتی میتونست بفهمه.وای خدا کمکم کن . کم کم میتونستم نم کوچولویی رو تو شورتم حس کنم ویه نبض که هر لحظه تند تر میشد. اگه الان انا این جا بود میگفت: خاک تو سر ندید بدیدت که تا یک نفر دستتو میگیره خودت رو خیس میکنی.واااای خدا چقدر تو اون لحظه دلم میخواست منو ببره یه جایی و با خشونت بگه لخت شو.اخه تقصیر خودم نبود . از بار اخری که خود ارضایی کرده بودم خیلی میگذشت. برای بار اول تو این مدت چشمم به جلوی شلوارش افتاد. به نظر چیز وحشتناکی میومد.تو همین فکرا بودم که ترمز ناگهانی ارسلان منو به حال خودم اورد..........................
ارسلان:مردک نفهم .این چه طرز ترمز زدن بود.دیدیش تورو خدا؟
سرمو اروم تکون دادم و لبخند زدم و تو دلم راننده جلویی رو دعا کردم. دلم نمی خواست همین دفعه اول یه ادم بی جنبه به نظر بیام که فوری خودشو در اختیار دیگرون میزاره.
ارسلان نگاهی به من انداخت. نمی دونم رنگم پریده بود یا چیزه دیگه ای بود (احتمالا مال این بود که هر چی ریسیده بودم پنبه شده بود و هرچی حال کرده بودم یهو پریده بود)که گفت:ترسیدی عزیزم؟
یه خورده
ارسلان:اخی ببخشید تقصیر من نبود.خب کجا بریم گلم؟
مرسی اگه لطف کنی منو سر شریعتی پیاده کنی ممنون میشم دیرم شده.
ارسلان :کاش میموندی یه ذره دیگه.
من که میدونستم که اگه یه خورده دیگه بمونم کار دست خودم میدم گفتم باشه دفعه دیگه.
ارسلان:فقط میمونه یه خواهش.....
چی؟
ارسلان :دوست ندارم حرفامون وجزییا ت دوستیمون رو انا بدونه میشه خواهش کنم چیزی بهش نگی ؟اگه چیزی هم پرسید خیلی مختصر ومفید جواب بده. دوست ندارم خصوصی ترین جزییات زندگیمو کسی بدونه . اوکی؟
باشه. خیالت راحت باشه.(البته راست میگفت بزرگ ترین بدی انا همین فضولیش بود)
ارسلان:رسیدیم سر شریعتی. مطمئنی نمیخوای برسونمت خونه؟
نه مرسی همین جا خوبه
خیلی گرم از هم خداحافظی کردیم واز هم جدا شدیم.
به خونه که رسیدم دیگه رمقی واسم نمونده بود با این که کلی از راه هم با تاکسی اومده بودم ولی بازم خوب پیاده روی کرده بودم. یه دوش گرفتم بعدش تو تختم دراز کشیدم. تازه داشت چشمام گرم میشد که با صدای بسته شدن در ورودی خونه از جا پریدم.اتاق خواب من و مامان بابا و یک اتاق واسه مهمون طبقه بالا بود و اتاق امیر علی عوضی طبقه پایین. پله ها گرد بودن و اگه کسی طبقه پایین بود طبعا نمیتونست کسیو از بالا ببینه مگه این که سرتو از بالای پله ها دولا کنی و پایینو ببینی.میدونستم که مامان خونه یکی از دوستاش دوره دعوت داره چون همین دیشب بود که داشت رو مخ من راه میرفت که منم برم.بابا هم که با ملاحظه تر از این حرفا بود که در رو این جوری به هم بکوبه.دهنمو باز کردم که داد بزنم امیر علی الهی بمیری خواب بودم. که یهو یه صداهای دیگه هم شنیدم.
جوووووون بیا تو عزیز دلم...................
من یهو مثل جن زده ها بلند شدم و نشستم. صدای امیر علی بود ولی به کی اینارو میگفت؟
;;;دارم این زندگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
nazjigili
اعضا
#
: 24 Jan 2008 20:21
jaleb bod
Mohammad_xxx_1983
اعضا
#
: 24 Jan 2008 20:47
تینا جان خیلی زیبا می نویسی
ادامه بده
Hadi_Pishi
اعضا
#
: 24 Jan 2008 22:18
tina_sadr
مرسی
من یه کار فوری تری دارم ، ولی اومدم که اینجا رو دنبال کنم
قشنگه و منتظر ادامه هستیم
ولی خوب بازم ... عجله ای نیست
ما برای آرمان شهر شما می جنگیم ؛ ما شرافتمندانه کشته خواهیم شد .... و شما ؟
mercedeh
اعضا
#
: 25 Jan 2008 00:01
سلام دوست عزیز دستت درد نکنه. عالیه فضای لحظات را خیلی خوب منعکس میکنی.
موفق باشی تینا جان
tina_sadr
اعضا
#
: 25 Jan 2008 02:30
سلام جیگیلی جونم خوبی؟
مرسی که میای سر میزنی اوجگل من
;;;دارم این زندگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
tina_sadr
اعضا
#
: 25 Jan 2008 02:34 | ویرایش بوسیله: tina_sadr
Mohammad_xxx_1983
داری خجالتم میدی دیگه
میسی
;;;دارم این زندگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
458
.
459
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB