صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / خط خطی های من....*فهرست در صفحه اول*
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 458 . 459 . >>
نویسنده پیام
# : 23 Jan 2008 16:07


خیلی داستانت قشنگه ادامش بده

# : 23 Jan 2008 16:18


tina_sadr
سلام عزیزم.داستانتو خوندم.خیلی اوجگل بود.زود زود ادامه بده

~~~~با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی...میگن تو خواب و رویاها خورشیدو دعوت می کنی~~~~
# : 23 Jan 2008 16:23


tina_sadr

شما احتمالاً از پروکسی استفاده می کنید
بنا براین بهتره که به صورت دستی ، کدهای مورد نظر رو تایپ کنید

برای نقل قول کردن ( کوئت ) به صفحه زیر مراجعه کنید

http://www.avizoon.com/forum/10_45776_0.html

برای گذاشتن تصویر باید از کد IMG استفاده کنید ، به جای کد quote منتها فراموش نکنید که در کروشه باز و بسته اولی از = استفاده نکنید



بعد برای انتخاب تصاویر به جای اسم grin از مابقی اسامی شکلک ها استفاده کنید

grin :


wink :


up :


kiss :


confused :


cool :


love :


sad :


eek :


fl :


tongue :


برای گذاشتن هر عکس یا شکلک دیگه ، می تونید اونو دانلود کنید و بعد آپ کنید توی یه آپلود سنتر و ازش استفاده کنید ، با گذاشتن آدرس بین کروشه های باز و بسته !
منتها به شکل دیگه ای هم میشه !

اسامی شکلک ها رو بین دو تا : بدون فاصله بزارید ، سیستم خودش اتومات آدرس های بالا رو تبدیل میکنه به همین ! ولی من به اون شکل استفاده میکنم

ما برای آرمان شهر شما می جنگیم ؛ ما شرافتمندانه کشته خواهیم شد .... و شما ؟
# : 23 Jan 2008 16:53 | ویرایش بوسیله: tina_sadr


قسمت هفتم


دو ماه ونیم بود که ارسلان رو دورادور میشناختم.از وقتی که از ایتالیا برگشت. روزی نبود که اناهیتا ازش تعریف نکنه. عکسشو بهم نشون داده بود.با دیدن عکسش فهمیدم که انا بیخود ازش تعریف نکرده. واقعا با تمام پسرایی که میشناختم فرق داشت .
1 ماه پیش انا به بهونه تولدش که امسال نتونسته بود جشن بگیره یه پارتی مفصل گرفت .اونجا بود که واسه بار اول دیدمش . انا به هم معرفی مون کرد .در حالی که من دست و پامو گم کرده بودم و نمی دونستم چی بگم اون خیلی گرم و صمیمی سلام و احوال پرسی کرد و باهام دست داد.تو طول مهمونی 2 بار با هم رقصیدیم.اون رفتاری خیلی معمولی داشت انگار که من یه پسرم . در کل از حرکاتش چیزی رو نمیتونستی بفهمی.تا اخر شب با همه دخترا یه دور رقصیده بود و دل همرو به دست اورده بود.هیچ کس نمیتونست ادعا کنه که ارسلان از ش خوشش اومده چون با همه یکسان برخورد میکرد.
اما حالا من احساس میکردم برنده یه مسابقه جهانی شدم .کی فکرشو میکرد از میون این همه دختر منو پسندیده باشه.انا فکر میکرد که اون با دخترای هم سن خودش میپره ولی ظاهرا فرضییش تو دیوار خورده بود.
2روز از این قضیه گذشت.انا یکمی تو هم بود .انگار از این قضیه دل خوشی نداشت . من نمیدونستم که زنگ بزنم یا نه و اون هیچ کمک فکری به من نمیکرد.تا اینکه دیگه طاقت نیووردم. اون روز انا ماشین احتیاج داشت ماشینمو به اون دادم و با تاکسی تا خونه اومدم.هوا کثیف و شرجی شده بود خیس عرق بودم اول یه دوش گرفتم. خوشبختانه هیچ کس خونه نبود. غذا مو گرم کردمو بشقاب به دست اومدم تو اتاقم. درو قفل کردم و صندلی مو گذاشتم جلوی پنجره و مشغول نهارم شدم این جوری بهتر بود .اتاق من رو به حیاط بود و یه پنجره بزرگ قدی داشت .چون خونه شمالی بود من خیلی راحت میتونستم به در حیاط مسلط باشم و اگه کسی اومد خیلی زود بفهمم.
در حالی که غذامو میخوردم حرفهایی که از قبل اماده کرده بودم مرور میکردم.همش به خودم یاداوری میکردم که با ادب باشم و حرفی از دهنم نپره که بعدا باعث پشیمونیم بشه.بالاخره با کلی اضطراب شمارشو گرفتم.بعد از 3 تا بوق گوشیو برداشت.
ارسلان:جانم
یکمی مکث کردم و با بهترین صدایی که از خودم سراغ داشتم سلام کردم
ارسلان:سلام .عذر میخوام به جا نمیارم شما؟
تینا هستم.دوست انا جون
ارسلان:عذر میخوام نشناختمت تینا جان چقدر خوش حالم کردی که زنگ زدی 2 روزه منتظر زنگتم.چطوری؟
مرسی(داشتم بال بال میزدم چه خوب شد سریع پسر خاله شد این جوری منم راحت تر بودم) شما خوبین؟
ارسلان:ممنون .راستش یه موضوعی هست که راجع بهش میخوام باهات حرف بزنم. البته حضوری .... امکانش هست بیرون همدیگرو ببینیم؟
اره حتما خوشحال میشم.
ارسلان:اوکی پس انتخاب زمان و مکانش با شما
من فردا وقتم ازاده فردا ظهر کناررستوران نایب چطوره؟
ارسلان:عالیه
//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// /////////////////////////////////////////////////////////////////////
فردای اون روز کلی به خودم رسیدم و یک تیپ شیک رسمی زدم . ماشین نبردم و با اژانس رفتم .دقیقا وقتی که پیاده شدم اون طرف خیابون دیدمش که داشت ماشینشو پارک میکرد.تا همو دیدیم واسه هم دست تکون دادیم.قلبم افتاده بود تو شورتم .در کنار اون چقدر بی تجربه و بچه به نظر میومدم.حس یه پسر بچه ای رو داشتم که با انجلینا جولی قرار گذاشته .مثل یه صاحب خونه دستش رو گذاشت رو کمرم و تعارفم کرد تو.غذا رو که سفارش دادیم شروع به صحبت کرد.از تنهایی هاش و این که همون روز تو مهمونی از من خیلی خوشش اومده و دلش میخواد بیشتر وقتای بی کاریمو به اون اختصاص بدم وبهش محبت کنم .چقدر فهمیده بود یا شاید من زیادی خر بودم.خیلی رک و بی پرده ازم خواست که با هم باشیم و از این که یه چیزی تو زندگیش کمه(که من بعدا فهمیدم سکسه).......
بعد گفت: حالاتو بگو
منم از خودم خانوادم زندگیم و این که روزامو چطور میگذرونم براش حرف زدم . ازتنهایی هام ونیاز داشتن یه دوست صمیمی براش گفتم .غذامون که تموم شد خیلی اروم گفت:خب نظرت چیه؟سرم پایین بود یعنی دارم فکر میکنم.ولی من که فکری نداشتم بکنم تصمیممو از قبل گرفته بودم .با انگشت چونمو بالا اورد و گفت : بگو بهم ..... لبخندی زدم و یه جوری که خودمون 2 تا بشنویم اروم گفتم : دوستیمون مبارک !!!! یهو خندید و یه چشمک بهم زد و اهسته گفت: دوست دارم شکلات من. اروم دستشو دراز کرد ودستمو گرفت.بر عکس من دستاش چه داغ بود مثل وقتایی که سردم بود و دستمو به لیوان چاییم میچسبوندم داغ شدم.دستم تو دستاش بود و گاهی فشار مختصری بهش میداد و با انگشت شستش روی دستمو نوازش میکرد.ازتو رستوران که بیرون اومدیم دستامون محکم بهم گره خورده بود. در ماشینو باز کرد واسم و سوارشدم .بوی عطر مردونه و تحریک کنندش دیوونم کرده بود.

;;;دارم این زندگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
# : 23 Jan 2008 17:20


Quoting: asal_nanaz
سلام عزیزم.داستانتو خوندم.خیلی اوجگل بود.زود زود ادامه بده

میسی

;;;دارم این زندگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
# : 23 Jan 2008 17:26


Quoting: hadi_pishi
خیلی ممنون منتظر بقیه اش هستیم تشکر از زحماتتون



مرسی پیشی جان از همه چیز .یاد گرفتم.

;;;دارم این زندگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
# : 23 Jan 2008 17:28


Mohammad_xxx_1983
سلام ممنون که نظر دادی.

;;;دارم این زندگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
# : 23 Jan 2008 18:02


mhdali عزیز
به قول معروف

تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد


مرسی که نظر دادی.

;;;دارم این زندگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
# : 23 Jan 2008 18:08




;;;دارم این زندگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
# : 23 Jan 2008 18:22


jokeer


;;;دارم این زندگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 458 . 459 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB