صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / خط خطی های من....*فهرست در صفحه اول*
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 458 . 459 . >>
نویسنده پیام
# : 23 Jan 2008 08:51


tina_sadr

سلام

خسته نباشید
قشنگ می نویسید و خود ماجرا هم ارزشمند و جذابه

تشکر
منتظر ادامه اش هستیم


Quoting: tina_sadr
به نظرم سکوت سرشار از ناگفته هاست .اگه ادم بخواد خودشو با حرفاش به دیگرون نشون بده میشه مثل طبل تو خالی.اون عمل ماست که ما رو به دیگرون میشناسونه بعضی وقتا خوبه که با سکوتت خودت رو نشون بدی .اگه ادم هر چیزی رو با عنوان و اسم حرف از دهنش خارج کنه که دیگه ارزشی نداره
کم گوی و گزیده گوی چون در تا زندک تو جهان شود پر


من خودم یکی از همونایی هستم که اوایل پستهای کوتاه میزدم ، حالا معمولاً پستهای بلندی میزنم !
اینجا عملی وجود نداره ! همه دارن حرف میزنن !

منتها شاید ذهنیت خیلی ها اینه که چون فلانی خوب داستان می نویسه ! یا خوب شوخی میکنه ! یا خوب بلده فحش بده ! یا .....
پس حتماً حرف حساب میزنه !!
من به هیچ عنوان اینو قبول ندارم ! هر حرفی و هر حرکتی باید درست باشه ...
بعد از روی اونها میشه فرد رو شناخت ! نه اینکه کسی رو شناخته در نظر بگیریم ! و به اعتبار همون هر کاری کرد ! هر حرفی زد ! طوری تعبیرش کنیم که درست از آب در بیاد !!

من داشتم توی چند جا در مورد تاریخ ایران صحبت میکردم
من ، به نداشتن اطلاعات درست و حرفهام ، به منطقی نبودن .... متهم شدیم !
در حالی که تا من چیزی رو ندونم در موردش اظهار نظر نمیکنم و اگر در حد به خصوصی باشه ، در همون حد نظر میدم ! نه بیشتر !
هر کس باید خودش قبل از وارد شدن به بحث میزان اطلاعات خودش رو ارزیابی کرده باشه
همه چیز رو یاد نمیدن

ولی ....

حالا خوبه که اینا بحثهای روانشناسی و جامعه شناسی هستن !
خیلی موقع ها میرم توی بخش پرسش و پاسخ در خصوص مسائل و مشکلات جنسی ، سرم گیج میره !
پر شده از حرفهایی که هیچ سندیت و صحتی ندارن !
ادعاها ، حرفهای تکراری و نسنجیده ...
اگر قرار باشه به اون افراد آموزش بیولوژیکی داده بشه ، اشتباهات رو اصلاح کرد ! و یا نواقص رو بر طرف کرد ، چند خط باید تایپ کرد ؟!!!

میمونه یه چیز !
شاید خیلی ها به خاطر وقت گذرانی و برای تفریح اومده باشن اینجا ! از اینجا استفاده کردن لذت بردن و می برن ! برای همین فقط به دنبال همون هستن ، سایت رو برای خودشون میخوان و اونو بخشی از تفریحاتشون می بینن !
ولی اگر کسی خودشو بخشی از جامعه بدونه ... که وضعیت جامعه خودش و جامعه ها رو درک کرده باشه ، خیلی موقع ها سکوت براش سخت تره تا جواب دادن !
منم ... علی الخصوص اینجا ، اصراری ندارم که کسی حرفهای منو قبول کنه یا نکنه !
ولی چون امیدی به رسیدن پیدا کردم ...
دلگرم شدم ...

برام سخته که برای چیزی که ارزش قائلم بقیه قائل نباشن !

ما برای آرمان شهر شما می جنگیم ؛ ما شرافتمندانه کشته خواهیم شد .... و شما ؟
# : 23 Jan 2008 09:29


Hadi_Pishi عزیز سلام
چه قدر خوشحال میشم که کسانی هستند که وقتی چیزی رو مینویسم بهش فکر میکنن و دقیق و با ظرافت نظر میدن وسرسری و باری به هر جهت از کنارش رد نمیشن ازت ممنونم

;;;دارم این زندگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
# : 23 Jan 2008 10:03


tina_sadr

خیلی ممنون
منتظر بقیه اش هستیم
تشکر از زحماتتون


ما برای آرمان شهر شما می جنگیم ؛ ما شرافتمندانه کشته خواهیم شد .... و شما ؟
# : 23 Jan 2008 10:11


دوست عزیز سلام
سکوت، تقریبا مثل لباس مشکیه که وقار و متانت رو در اذهان متبادر میکنه و از طرفی سیاهی که تمام عیوب رو پوشیده نگه میداره مصداق دیگه ای از سکوت میتونه باشه ، یعنی عیب و هنر فرد تا سخن نگفته پنهانه.
به هر حال سکوت در بیشتر مواقع و مکانها دارای کاربرد جالبیه که سخن گفتن در اون زمان و مکان اثری نداره!!
زیبا بود .
ارادتمند محمود.

# : 23 Jan 2008 11:22


با تشکر وقدردانی فراوان از سرکار خانم صدر خیلی متلذذ شدم

جسارتا هستم دنبالتون وکارتون پی گیرم

# : 23 Jan 2008 13:04 | ویرایش بوسیله: tina_sadr


قسمت ششم


در پارکینگ رو که باز کردم ماشین امیر علی دیدم که طبق عادت همیشه مثل الاغ پارکش کرده بود.هین جوری اگه ماشینو میاوردم تو وقتی که بابا میومد باز باید جا به جاش میکردم.زنگ رو زدم و منتظر شدم یکی ایفون رو برداره ولی هیچ خبری نشد میدونستم که امیر علی خونست .دستمو بیشتر رو زنگ فشار دادم.
یهو ایفون رو خیلی وحشیانه برداشت و با یه صدای عصبی گفت:بلههههه
من:امیر بیا ماشینو درست پارک کن میخوام ماشینو بیارم تو.
امیر:همین جوری بیارش تو گوسفند جون. عرضه این کارم نداری؟
من:2 دقیقه دیگه بابا میاد باز باید جا به جاش کنم اخه
امیر:الان رو مودش نیستم.
و تقی ایفون رو گذاشت.باز عصبانی بودم از دستش.همیشه سعی میکردم جلوی اون خودمو بی خیال و راحت نشون بدم.ولی اون تنها کسی بود که میتونست همه جا خیلی ساده ضایعم کنه اونم جلوی همه.بارها و بارها گریمو تو جمع در اورده بود. همیشه سعی میکردم تحمل کنم و چیزی نگم و اتو دستش ندم ولی هیچ وقت موفق نبودم.بدتر از همه این بود که همه به کل کلای ما میخندیدن و هیچ عکس العملی نشون نمیدادن.بهانشونم این بود که گناه داره کسی رو جز ما نداره خانواده نداره و از این گل واژه ها................
از اول که وارد خونه ما شد با هم بد بودیم اوایل که من بچه بودمو چیزی نمیفهمیدم ولی یه جورایی هوو من شده بود اون موقع ها سوگلی خونه من بودم ولی با ورود اون محبتی که باید فقط به من میشد بین من و اون نصف شد.همیشه ازش کتک میخوردم تو بچگی.دست و پا و سر عروسکامو میکند . موهاشونو قیچی میکرد یا با کبریت میسوزوند تمام انگشتاشونو با چاقو بریده بود.یادمه یه روزی مامان منو همراه اون واسه خرید فرستاد .اون منو از قصد تو خیابون گم کرد من نزدیک 10 دقیقه از ترس گریه کردم و زار زدم یهو امیر رو دیدم که پشت یه ماشین قایم شده و داره می خنده. از اون موقع ازش متنفر شدم.جالب بود که با همه خیلی خوب بود . مهربون و مودب و اقا.................................
در خونه رو باز کردم و اومدم تو کفشامو در اوردم روسریمو از سرم دراوردم وامیرو دیدم که با یه شرت تو هال رو مبل لم داده یک بشقاب پوست میوه ویه کاسه پسته جلوشه ابجو به قول خودش توبورگ تگری هم تو دستاشه. داشت فوتبال نگا میکرد.تا منو دید با یه حالت مسخره گفت:اخییییی اومدی تو عزیزم؟ خوب صدام میکردی بیام ماشینو جا به جا کنم. .... بعدش کر کر خندید.
جوابشو ندادم و از پله ها بالا رفتم که برم تو اتاقم .یه کم روتخت دراز کشیدم داشت خوابم میبرد که با زنگ موبایلم از جا پریدم. اناهیتا بود .
انا:سلام جیگی جون چطوری؟
من:سلام ای بد نیستم.
انا:ببین من خونه عموم اینا هستم زیاد نمیتونم حرف بزنم بعدا از خونه بهت زنگ میزنم فقط یه خبر توووپ واست داشتم که سریع میخواستم بهت بگم.
من:چی شده؟اگه مثل خبر هفته پیشت باشه خفت میکنم.
انا:نه الاغ جون.بگو چی شده؟ حدس بزن.. یه کم به مخ فندقیت فشار بیار.
من:چی بگم والا.لابد حامله ای. و کر کر خندیدم.
انا:ای مرگ . ببین چند دقیقه پیش ارسلان داشت امارتو از من میگرفت.کلی واسش تعریف کردم ازت.(ارسلان پسر عمه ی انا بود.یه پسر فوق العاده که همه چیزش نامبر وان بود.خوش تیپ خوش استایل جذاب و از همه مهتر اینکه خیلی مودب و اقا بود و تازه از ایتالیا برگشته بود اونجا درس خونده بود)
من که از هیجان زبونم بند اومده بود گفتم: تو رو خدا زر نزن بگو چی میگفت؟
انا:می خواست باهات بیشتر اشنا بشه منم گفتم بهش میگم ولی زیاد مطمئن نباش قبول کنه چون اهلش نیست.
من:تو گه خوردی که اینو گفتی معلومه که قبول میکنم(این از اون موردایی نبود که بتونم رد کنم )
انا:خلاصه گفت شمارشو بهت بدم.مینویسی؟
من:اره اره بگو و سریع با مدادی که با هاش ابروهامو میکشیدم رو قبض جریمه ای که کنار تخت بود شمارشو یادداشت کردم.
انا:من دیگه نمیتونم حرف بزنم همه دارن میان اینجا تو هال بعدا می زنگم فعلا.
و قطع کرد. هنگ کرده بودم از ذوق زدگی داشتم پس میوفتادم.مطمئن بودن اگه ارسلان این پیشنهاد رو به انا داده بود انا سر سه سوت شایان رو ول میکرد و میچسبید مثل کنه به اون.اصلا عصبانیتم از امیر رو فراموش کردم.لباسمو عوض کردم و یک سارافون کوتاه سفید داشتم که با پوست برنزم هماهنگ بود اونو پوشیدم و یک ارایش ملایم کردم و رفتم پایین. یه چایی واسه خودم ریختم و روی یکی از مبلا ولو شدم.امیر علی زیر چشمی نگام میکرد .انگار میخواست کل کل رو اغاز کنه. خوشحال تر از اون بودم که امیر بتونه ناراحتم کنه.یهو گفت: چته شارژ شدی انتر خانم؟
جوابشو ندادم و به تلویزیون چشم دوختم. اونم مشغول ور رفتن با موبایلش شد.

;;;دارم این زندگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
# : 23 Jan 2008 13:11


از تمامی دوستان واسه نظر دادناشون و تشویق من به نوشتن ممنونم سعی میکنم زود به زود اپ کنم.

;;;دارم این زندگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
# : 23 Jan 2008 13:40


tina_sadr

خیلی متشکر از اینکه سریع آپ می کنید

در مورد داستان ...
دوست داشتنی و عالی

همچنان منتظریم


ما برای آرمان شهر شما می جنگیم ؛ ما شرافتمندانه کشته خواهیم شد .... و شما ؟
# : 23 Jan 2008 15:31


« ... او از لحاظ روان شناسی دقیقاً می دانست کی چیزی نگوید »

اسکار وایلد



ما برای آرمان شهر شما می جنگیم ؛ ما شرافتمندانه کشته خواهیم شد .... و شما ؟
# : 23 Jan 2008 15:57


بچه ها کی میدونه چرا من نمیتونم ایکون هایsmiley رو بزنم ؟هر کدومو که میخوام انتخاب کنم یک صفحه سیاه باز میشه وهیچ اتفاقی نمی افته


یکی دیگه هم اینکه نمیتونم جمله های هیچ کدومتونو reply کنم واستون و جوابتونو با استناد به حرف خودتون بدم......
چی کار باید بکنم؟؟؟؟؟

;;;دارم این زندگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 458 . 459 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB