صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / خط خطی های من....*فهرست در صفحه اول*
<< 1 ... 324 . 325 . 326 . 327 . 328 . 329 . 330 . 331 . 332 . 333 . 334 ... 458 . 459 . >>
نویسنده پیام
# : 8 Jul 2008 14:42


Quoting: Ema87
ابله . سرم serom . از اونا که وقتی آدم مریضی میزنن پشت دستش



*** سير نمي‌شوم ز تو ... نيست جز اين گناه من!! ***
# : 8 Jul 2008 16:08




هرکه عاشق شدجفا بسیارمیبایدکشید/بهریک گل منت صدخارمی باید کشید/من به مرگم راضیم،امانمیآیداجل/بخت بدبین،ازاجل هم نازمیبایدکشید
# : 8 Jul 2008 19:09


Anti_love

hilary
Quoting: hilary
تینا خانوم سلام
ادامه نمیدی؟

چرا دیگه داره ادامه میده. به تو کف گذاشتن.
SACRIFICE

asal_nanaz

nazjigili

Kaveh87

Ema87


هر آانكس كه باد بكارد طوفان درو مي كند
# : 8 Jul 2008 19:23




عمو بده راست میگفت..." کوچه عادت کرد به یه عابر دیگه..."
# : 8 Jul 2008 23:13




◄ خدایا سپاس... ►
# : 9 Jul 2008 01:30


قسمت بیست و هشت


روزهای سخت و بدی رو طی میکردم.تو یه دو راهی عجیبی قرار گرفته بودم.بابک پسر خاله ی خوب من کسی بود که میتونستم آیندم رو در کنارش تضمین کنم و کنار اون فرداهای ایده آلی انتظار من رو میکشید . در مقابل، ارسلان پسری بود که بهش عاشقانه عشق میورزیدم و این حلقه ای که تو دستم بود قولی که به ارسلان داده بودم رو بهم یاد آوری میکرد.اما نمیدونستم که قراره دوستی ما به این صورت بمونه یا اینکه اون برنامه ی دیگه ای برای آینده در نظر داره.اصلا خودم چی؟من چه برنامه ای داشتم؟هر چی فکر می کردم کمتر به نتیجه میرسیدم.اما چیزی که برام مشخص بود این بود که من اصلا نمیخواستم تو اون سن و با اون همه شتاب ازدواج کنم.تصمیم گرفتم جوابم به بابک رو موکول کنم به زمانی که مامان و بابا برگشتن.تو این مدت هم میتونستم با ارسلان حرف بزنم و ببینم آخر داستان ما چیه و کجاست.
اون روز صبح بعد از رفتن بابک منم سریع حاضر شدم که به خونه برگردم. در حقیقت میشه گفت فرار کردم. خاله خیلی اصرار کرد اما من میخواستم به خونه برگردم و بهونه ام هم انجام دادن کارای مهمونی بود. خلاصه با بدبختی خودمو از دستش نجات دادم و به خونه برگشتم.وقتی به خونه رسیدم دوستای امیر علی رو دیدم که با کمک هم مشغول انجام دادن کارای مهمونی بودن .4/5 روزی تا مهمونی مونده بود اما کارای زیادی باید انجام میشد.ازم خواستن که اگه کاری ندارم به کمکشون بیام.اگر هم نمیخواستم مجبور بودم که کمک کنم.بعضی از کارا ،کار خودم بود.مثلا جمع کردن کلی خرده ریز تزیینی که اگه یکیشون میشکست و ناقص میشد مامان پوست سر هممون رو میکند.رفتم بالا و لباسم رو عوض کردم و مشغول شدم.امیر علی که خونه نبود و رفته بود دنبال یه سری از کارا و من رو با دوستاش تو خونه تنها گذاشته بود . البته اون خبر نداشت که من امروزخونه میام .اونا پسرای خیلی خوبی بودن و باهاشون احساس راحتی میکردم. در حالی که با هم حرف میزدیم مشغول جمع آوری وسایل شدیم . اونا مبل ها رو جابه جا میکردن و تموم فرشا رو تا کردن و به اتاق امیر علی بردن. من هم تو این فاصله یه مقدار از مجسمه ها و قاب عکسا و لوازم دیگه ای که رو میزها بود جمع کردم.داشتم یه کمی شربت درست میکردم که همگی استراحتی کنیم و یه گلویی تازه کنیم که صدای موبایلم رو شنیدم. وای خدا بابک بود.من حتی ازش خداحافظی هم نکرده بودم و اصلا بهش نگفته بودم که امروز میخوام برگردم خونه.
من:جانم؟
بابک:سلام بی معرفت.
من:سلام عسیسم چطوری؟
بابک:خیلی بدی. چرا یهو در رفتی؟؟حتی ازم خداحافظی هم نکردی.همین طوری بی خبر باید بزاری بری؟ازت انتظار نداشتم.
من:وایسا ،وایسا تند نرو.به منم مهلت بده حرف بزنم.
بابک:بفرمایین
من:من باید میومدم خونه. هزار تا کار ریخته رو سرم.بهت که گفتم مهمونی داریم. باید وسایلا رو جمع کنیم. خونه کلا باید جمع بشه.
بابک:باشه. تو راست میگی. اما حداقل دلم میخواست یه زنگ بزنی که داری میری.مامان که بهم گفت رفتی کلی ناراحت شدم خره.
من:حق داری. میخواستم زنگ بزنم اما حسابی مشغول کارا شدم.ببینم شماها میاین که؟
بابک: آره میایم.کیا هستن؟
من:خودمونیا به اضافه یه سری از دوستای امیر با دوست دختراشون و یه سری از دوستای من.
بابک:خوبه .حتما میام.دوست دارم بیشتر پیشت باشم.
من: اوکی. خوشحال میشم.پس میبینمت.فعلا
بابک:اوکی بابای.

تلفن رو قطع کردم و با سینی شربت به طرف هال رفتم. سینی رو گذاشتم رو میز و خودم لم دادم رو یکی از مبلا.بچه ها اومدن جلو و مشغول خوردن شدن. بد جوری رفتم تو فکر. من قرار بود که آنا و شایان رو دعوت کنم و اینجوری وانمود کنیم که ارسلان که پسر عمه آناست خونه ی آنا اینا مهمون بوده و اونا هم ناچار شدن که با خودشون بیارنش.ما قرار بود که جلوی مهمونا زیاد کنار هم نباشیم که کسی متوجه این رابطه بین ما نشه اما حالا با این وضعی که پیش اومده بود دلم نمیخواست بابک و ارسلان با هم رو به رو بشن.میترسیدم که مشکلی پیش بیاد و یه جورایی واسه هممون بد بشه.که متاسفانه حدسم درست بود و همین اتفاق هم افتاد.
اون روز تا غروب ما تمام کارا رو انجام دادیم.فرشها و مبلا جمع شدن. تمام خرده ریزها و لوازم تزیینی جمع شد و به جاشون صندلی ها و میزهایی که اجاره کرده بودیم چیدیم.در دوتا از اتاقا رو قفل کردیم و همه وسایلا رو تو اون دوتا اتاق گذاشتیم.یه سری از دوستای امیر هم اومدن و وسایل و تجهیزات نور و صدا رو وصل کردن و رفتن.تمام روزهای باقیمونده به مهمونی من مشغول راست و ریس کردن کارای خودم بودم. دنبال لباس و آرایشگاه و این قضایا و همین که ارسلان هم لباس نداشت و ازم خواسته بود که باهم بریم کت و شلوار بگیریم.امیر هم دنبال یه موسسه خدماتی خوب بود برای اون شب،که از لحاظ پذیرایی و غذا خیالمون راحت باشه.من تا روز آخر فقط میدویدم تا بتونم به کارام سر و سامون بدم و همه رو به خوبی انجام بدم.
روز مهونی چون شبش خیلی دیر خوابیده بودم حدودا ظهر بود که بیدار شدم . سریعا دوش گرفتم و حاضر شدم که برم آرایشگاه .داشتم توی آشپزخونه صبحانه میخوردم که صدای تلفن بلند شد.گوشی رو برداشتم. سامان دوست امیر بود داشتم براش توضیح میدادم که امیر خوابه و دیشب دیر خوابیده که یهو امیر جلوم با یه سر و وضع به هم ریخته ظاهر شد.خواب خواب بود.چیزی تنش نبود فقط ملافه تختشوپیچیده بود دورش. مثل وقتایی که تو استخر شنا میکرد و حوله رو دور کمر به پایینش میپیچوند.با موهای فوق العاده به هم ریخته که هر کدوم رو به یه طرف سیخ شده بود.یه فشن کامل. با صدای خواب آلود گفت:گوشی رو بده به من.
گوشی رو بهش دادم و مشغول خوردن صبحانم شدم.اون روش به من بود و به کابینتها تکیه داده بود و داشت چشمهاشو میمالید و با بی حالی حرف میزد.ناخودآگاه چشمم به جلوش افتاد.وای 4 شاخ موندم. سرمو انداختم پایین و مشغول چایی شدم. شدیدا خندم گرفته بود و یاد اون ماجرای مسخره با الهام افتادم.
اومدم از آشپزخونه بیام بیرون که اشاره کرد که بشینم.نشستم و اون هم حرفاش تموم شد.نشست پشت میز و دستشو کرد تو موهاش و این طور شروع کرد:
ببین تینا امیدوارم امروز هیچ مسخره بازی ازت نبینم. فکر نکن این مهمونی منه. فکر کن که این پارتی خودته پس نزار به هممون زهر بشه. دلیلی نداره که هر چیزی که دیدی بخوای عکس العمل نشون بدی و این که بخوای از من آتو بگیری.در ضمن خودم حواسم بهت هست و تا جایی که تونستم سعی کردم آدم ضایعی تو جمعمون نباشه.اما اگر دیدی کسی چپ نگات کرد کافیه فقط بهم بگی.مفهومه؟؟؟؟؟
گفتم:من کاری به تو ندارم. لطفا تو هم کاری به من نداشته باش. در ضمن هر اتفاقی هم که افتاد خودت باید جوابگوی مامان بابا باشی .میدونی که؟
و از آشپزخونه اومدم بیرون.
داد زد :سعی کن زود بیای و اینجا باشی.
منم مثل خودش داد زدم:شما هم سعی کن اوور دز نکنی که امشب حالت خراب شه و بمیری
گفت: تو تاحالا کی دیدی من حالم خراب شه؟توهم زدی باز؟
راست میگفت چون هیچ وقت ندیدم حالش اون جوری بد بشه. ولی چون مامان بابا نبودن میترسیدم اتفاقی بیفته.
سریع حاضر شدم و لباس و کفش مهمونیم رو برداشتم وراه افتادم.دقیقا سر ساعت30/5 بود که کارم تموم شد و از آرایشگاه بیرون اومدم. مدل ابروهام رو تغییر دادم و موهام خیلی شلوغ و مدل ویو(موج درشت) دورم ریخته بود با یه آرایش ملایم اما مناسب مهمونی شب.لباسم یه پیرهن مشکی دکلته تا سر زانو بود که از پشت تا کمر باز بود وکاملاجذب بدنم بود. در عین سادگی فوق العاده شیک بود.استایل خیلی عالی بهم میداد.سریع کفشامو در آوردم چون نمیتونستم با اون رانندگی کنم.کفشام هم تو صندوق عقب بود.تا خونه پای برهنه رانندگی کردم.تا رسیدم در و باز کردم و داشتم ماشینو میبردم تو که دیدم اصلا تو حیاط جا نیست. یه سری از بچه ها تو حیاط بودن که اشاره کردن ماشینو ببرم بیرون.با هزار بدبختی اومدم بیرون. حالا توکوچه تا خرخره پر از ماشین بود.پسرا چند تا از ماشینا رو جا به جا کردن تا با بدبختی تونستم ماشین روپارک کنم.فرهاد دوست امیر اومد در رو برام باز کرد واومد دستم رو بگیره تا پیاده شم.گفتم:ببخشین یه لحظه.
کفشا رو گذاشتم جلوی پام رو زمین و پوشیدمشون.خندش گرفته بود.
گفت:ایول چه رانندگی میکنه این تینا.همشون خندیدن.خودمم خندم گرفته بود یه کم خندیدم و چپ چپ نگاشون کردم و رفتم تو خونه.یه چیزی که همیشه برام جالب بود این بود که دوستای صمیمی امیر با این که میدونستن ما انقدر با هم لجیم اما همیشه نهایت احترام رو به من میزاشتن.
وقتی رفتم تو دیدم اووووه چه شلوغه. من خیلی هم زود نرسیده بودم.هنوز بزن و بکوبی نبود.اما حسابی شلوغ بود.کلی از دوستای امیر اومده بودن و نازلی و بردیا. با همه سریع سلام و حال و احوال کردم و رفتم بالا تو اتاق خودم.مانتو و روسریم رو در آوردم و خودم رو حسابی تو آینه وارسی کردم.دلم میخواست که بار اولی که ارسلان منو تو خونه خودمون و تو همچین جمعی میبینه واقعا بهترین باشم.برای این که برنامه رو با ارسلان چک کنم یه بار دیگه بهش زنگ زدم.
من:سلااااام
ارسلان:سلام جیگر. چطوری؟
من:خوبم.راه افتادین؟
ارسلان:راه نیفتادیم هنوز.قراره من برم دنبال آنا و شایان .
من:دیر نیاین خواهشا. زودتر بیاین. من استرس دارم.
ارسلان:قربون استرسش برم مـــــــــــــــــــــــن
من:شوخی نکن . دارم جدی میگم.
ارسلان:هیچی نمیشه عزیزم . زیاد خودتو ناراحت نکن.یه نفس عمیق بکش بیخود هم به این چیزا فکر نکن. قبلا راجع بهش حرف زدیم.مگه نه؟
من:اوهوم.
صدای موزیک بلند شده بود و دیگه صدای خودمم نمیشنیدم.به زور صدای ارسلان رو شنیدم که گفت:
البته من هم یه کمی استرس دارم.اونم واسه اینه که دوست دارم زودتر تنها پیدات کنم و بخورمت. میدونم که خیلی خوردنی شدی شیرین من.
خندیدم و گفتم:همیشه خوردنی بودم آقای بی ادب.بدو زودتر حاضر شو منتظرم.
ارسلان: اوه اوه چه صدایی .نرقصی تا بیام. باشه؟بای بای.
قطع کردم و حسابی خودمو با عطر جدیدم خفه کردم و اومدم پایین.
وااااااو. کلی دختر و پسر وسط بودن و مشغول رقص.رختکن هم اتاق امیر علی بود و کلی آدم داشتن اون تو وول میخوردن.آقا پسرای خودمونی تو آشپزخونه مشغول درست کردن مشروب های مورد علاقشون بودن. قیامتی بود که بیا و ببین.رفتم و آروم یه گوشه نشستم. دوستای امیر صدام کردن و منو به بقیه دوستای گروهشون معرفی کردن.همه باهام دست دادن واحوال پرسی کردن.نازلی و بردیا بدون حضور مامان و باباشون داشتن حسابی واسه خودشون خوش میگذروندن. عادل و طناز کلی سفارش کرده بودن به هممون که مواظب این دوتا جونور باشیم.چند نفر جلوی در ایستاده بودن و حواسشون به کوچه و اماکن بود. گر چه قبل از شروع مهمونی حق حساب پرداخت شده بود اما بالاخره باید حواسمون میبود.من مدام چشمم به در بود ومنتظر اومدن ارسلان وآنا بودم.از اون موقع تا حالا امیر علی رو ندیده بودم.نمیدونم کجا بود.مهمونی دیگه خیلی شلوغ شده بود.کلی آدمای جدید میدیدم که حتی یکیشون رو هم نمیشناختم.دختردر همه مدل پیدا میشد. ظاهرا آقایون نمیخواستن بهشون بد بگذره.
ایستاده بودم یه گوشه وداشتم با بچه ها حرف میزدم و با لیوان شربتم بازی میکردم(وقتی میگم شربت باور کنین که شربت بود) که یهو امیر علی اومد تو.چی ساخته بود!!!!!!!!!کت و شلوار مشکی که کاملا فیت بدنش بود و بلوز مشکی و کراوات براق مشکی.شروع کرد از جلو با همه سلام و حال و احوال و دست دادن.دخترا همچین جیغ زدن که انگار 100 ساله عاشق و شیفته ی اون بودن و تازه به هم رسیدن.با هر کدوم سلام و احوال پرسی میکرد دختره میپرید بغلشو بوس بوس.تعجب کرده بودم. انگار میخواست جای خالی الهام رو سریعا پر کنه.آخر از همه به من که یه گوشه کز کرده بودم نگاهی انداخت و گفت: هی سکسی لیدی(یادم به آهنگ سکسی لیدی شگی افتاد)الان توپ توپم. اور دز برای جوجه هایی که دور تو میچرخن خطرناکه نه من. و خندید و با اصرار یکی دخترا باهاش رفت وسط.همه رفتن کنار و دور اونا یه حلقه تشکیل داده بودن و می رقصیدن.بعد از چند دقیه کلی دختر و پسر داشتن اون وسط میرقصیدن.منم با نازلی مشغول رقص شدم که از دور آنا و شایان و ارسلان رو دیدم که با یه سبد گل گنده دارن میان تو.یواش به نازلی و بردیا گفتم: بچه ها ارسلان اومد.بردیا که قبلا ارسلان رو دیده بود رفت به طرفش و نازلی هم با تعجب گفت: کو ،کو
با چشم بهش اشاره کردم و خودم رو از تو اون همهمه کشیدم بیرون و رفتم به طرفشون. آنا پرید بغلم و بوسم کرد و بعد با شایان و ارسلان دست دادم و راهنماییشون کردم به طرف اتاق امیر علی.ارسلان با اون کت و شلواری که با هم خریده بودیم فوق العاده شده بود.کنار آشپزخونه با امیر علی که از اونجا میومد بیرون رو به رو شدیم.قلب من داشت از تو سینم در میومد.ارسلان هم میشد حدس زد که وضع خوبی نداره.امیر اومد جلو گفت:اااا سلام آنا چه بزرگ شدی.
آنا با کمال پررویی گوش امیر و کشید و گفت: چطوری خوشتیپ و باهاش رو بوسی کرد و بعد شایان رو بهش معرفی کرد. امیر با شایان دست داد و خوش آمد گفت
و بعدش آنا گفت :امیرجان ایشون پسر عمه من ارسلانه که تازه از ایتالیا برگشته و امشب چون مهمون ما بود گفتم با خودمون بیاریمش. چون خیلی وقته که مهمونی ایرونی نرفته.
امیر رفت جلو و با ارسلان دست داد و رو بوسی کرد و خیلی خوب بهش خوش آمد گفت و از من خواست که اتاقش رو نشون بدم بهشون.من دست آنا رو گرفتم و تا رفتیم تو اتاق 4 تایی از خوشحالی جیغ کشیدیم .خوشبختانه به خیر گذشت و فعلا این مشکل حل شد.آنا مانتوش رو در آورد و آویزون کرد و یه نگاهی به خودش تو آینه انداخت.اگر یه کم دولا میشد کاملا شورتش معلوم میشد. یه لباس عروسکی خوشگل که اصلا مناسب این مهمونی نبود.شایان سری تکون داد و گفت:مگه قرار نبود این لباس رو نپوشی مگه ما با هم حرف نزدیم.آنا بدون اینکه حرف اونو گوش کنه دستشو کشید و با من و ارسلان بای بای کرد.
ارسلان دستمو گرفت و منو به طرف خودش کشوند و گفت:بیا تو بغلم ببینم
گفتم:وای نه ارسلان یه وقت یکی میاد تو.
گفت :نترس.و منو کشوند تو بغلش و کنار گردنمو بوسید.
تینا امشب محشر شدی دختر. لباست و آرایشت . همه چیزت عالیه.باید امشب زیاد باهام برقصیا.در ضمن باید تو اتاقتم بریم.میخوام اتاقتو ببینم.
اینو با چشمک گفت که فهمیدم منظورش چیه.
بوسم کرد و از تو اتاق بیرون رفت.من بعد چند لحظه بیرون رفتم.آنا هنوز نرسیده وسط بود و چشمای تمام پسرای مجلس رو پاهای لختش بالا پایین میشد.شایان اوایلش عصبانی به نظر میرسید اما بعد از خوردن یه مقدار مشروب حسابی گرم شد و خودشم پا به پاش میرقصید.ارسلان نشسته بود و داشت شدیدا منو نگاه میکرد.یه دختره به طرف ارسلان اومد وبا اصرار دستش رو گرفت و برد وسط.من همین جوری مات و مبهوت بهشون نگاه میکردم.ارسلان معلوم بود که داره همین جوری الکی میرقصه دختره هم مثل سیریش چسبیده بود.علی الخصوص که سالن تاریک شد و گه گداری با نور فلاشرها لحظه ای روشن میشد.دختره در نهایت پر رویی دستشو انداخت دور گردن ارسلان و خودشو چسبوند.تو یه لحظه آمپرم رفت رو 1000 که دیدم ارسلان خودش دست دختره رو گرفت و کشید پایین.یه نفس راحت کشیدم و خوب دختره رو نگاه کردم که قیافش یادم بمونه و بعدا حالشو بگیرم.ارسلان اومد نشست و پیشونیشو با دستمال خشک کرد و یه چشمک بهم زد.منم خندیدم که یعنی همه چی اوکیه و من ناراحت نیستم.همون لحظه بابک و بهناز وارد شدن.با بهناز روبوسی کردم و رفتم به طرف بابک که دست بدم که یهو بلند گفت:سلام خوشگل من و منو بوسید و یه چند لحظه ای تو بغلش نگه داشت.بهنازبا یه صدای داد مانند گفت:بابک جان لطفا خودتو کنترل کن هنوز جواب مثبت نداده.من زیر چشمی به ارسلان نگاه کردم. اون دقیقا داشت ما رو نگاه میکرد و البته با یه خنده تلخ.بعد از مدتی رفتم پیش آنا نشستم و باهاش حرف میزدم و یه کم کنار ارسلان ایستادم و با اون حرف زدم. کاملا معلوم بود پکر شده ولی چیزی نگفت و به جاش پیک مشروبشو رفت بالا.یه کم که گذشت رفتم کنار بهناز نشستم. چشمای جستجو گرش رو همه میچرخید.همین طور که داشتم باهاش حرف میزدم و همه رو بهش معرفی میکردم یهو گفت:وااااااااااااااااااااااااااااااای جان. تینا این کیه؟ با تعجب به ردیفی که با انگشتش نشون میداد نگاه کردم.نگام افتاد تو چشمای ارسلان که داشت با شیطنت نگاهمون میکرد.وای تنم لرزید حالا کی میخواد اینو از چنگ بهناز در آره. با خنده گفتم:بهناز جون خواهشا از این یکی بکش بیرون.این پسر عمه دوستمه ایتالیا هم زندگی میکنه. اینجاها نیست.
گفت:ااااا. میگم همچین چیزایی اینجا نیست. اما خوب مالیه. ببین چه نگامونم میکنه . فکر کنم از من خوشش اومده.
به اعتماد به نفسش خندیدم وگفتم: فکر نکنم. شنیدم خودش نامزد داره.
گفت :به هر حال به امتحانش میارزه.
چه قدر اون شب از دستش حرص خوردم فقط خدا میدونه.آنا با امیر علی اون وسط رو قبضه کرده بودن.واقعا رقصشون دیدنی بود.شایان هم که دیگه انقدر خورده بود و کشیده بود که رو هوا بود.با یه آهنگ اسپانیش غوغایی به پا کردن.همه محو تماشای این دوتا شده بودن.بعد از اون وقتی کاملا وسط شلوغ شده بود من و ارسلان تونستیم تو اون شلوغیا کلی با هم برقصیم. البته با بابک هم رقصیدم ولی اون در کل اهل رقص نبود.بیشتر نشسته بود و نگاه میکرد. من مجبور بودم تو کل مدت مهمونی هم حواسم به ارسلان باشه و هم به بابک. این برام خیلی سخت بود
تا چشم به هم زدیم وقت شام بود.شام رو توی حیاط در کنار ارسلان و آنا و شایان و چند تا از دوستای امیر خوردم.بعد از شام و استراحت کوچیک بچه ها، رقص دوباره شروع شد.چراغا خاموش شد و رقص تانگو شروع شد .من همین طوری نشسته بودم و رقص بچه ها رو نگاه میکردم که نگام افتاد به ارسلان.میدونستم دلش میخواد که با هم برقصیم اما نمیشد.اون وسط خیلی شلوغ نبود وتمام نگاها روی ما زوم میشد.نازلی و بردیا خیلی بیخیال و راحت با هم اون وسط میرقصیدن وظاهرا وضع من از اونا بدتر بود.تو همین فکرا بودم که یهو بابک به طرفم اومد وتا به خودم بیام اون وسط بودم و داشتم تو بغلش تانگو میرقصیدم.جرات نداشتم تو صورت ارسلان نگاه کنم میدونستم چه وضعی باید داشته باشه.دست بابک رو کمرم بود و پیشونیش به پیشونیم چسبیده بود.گرمای الکل توی صورتم می خورد.آروم گفتم:بابک حالت خوبه؟
با یه صدایی که به زور شنیدم گفت: پیش تو آره.
گفتم:همه دارن نگامون می کنن.خواهشا یه کم برو عقب تر.
گفت: بیخیال دیگرون .بیا جلوتر، بچسب بهم.
گفتم: بابک جان.عزیزم.الان حالت خوب نیست.فردا پشیمون میشی.بیا بریم بشینیم.
گفت: نه نه.میخوام برقصیم.حالم خیلی هم خوبه
عجب گیری کرده بودم.تا آخر آهنگ رقصیدیم و بعد نشستیم.با ارسلان چشم تو چشم شدم .آنا داشت واسه هر سه تاییشون سیگار روشن میکرد.کنار در هال ایستاده بودن و ارسلان به یه سری از عکسای خانوادگیمون که هم با هم تو یه قاب بود وبه دیوار وصل بود نگاه میکرد. به آنا یه چیزی گفت و آنا رفت مانتوش رو آورد و پوشید واومد به طرف من و امیر علی رو هم صدا کرد.خداحافظی و تشکر کرد.ارسلان منتظر شد که امیر علی هم بیاد.انگار نمیخواست با من تنها بشه. از امیر تشکرکرد و با لحن خیلی سردی گفت:از مهمون نوازیتون ممنون تینا خانوم خوش گذشت شب به خیر و رفت.فکر میکردم که تو حیاط میایسته تا خداحافظی کنیم .دنبالشون رفتم تو حیاط وتا کناردر.ارسلان همون جا از آنا وشایان جدا شد، تا من به خودم بیام از در بیرون رفت و ماشین رو روشن کرد وصدای زوزه ماشینش سکوت کوچه رو به هم زد.بغضم تو گلوم گیر کرده بود. حیاط رو طی کردم و خودم رو به اتاقم رسوندم.اونجا بود که خودم رو انداختم رو تخت و ازته دل به حال زار خودم گریه کردم.

;;;دارم این زندگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
# : 9 Jul 2008 02:27


آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تیناییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چه بد شد!
خیلی قشنگ و جذاب بود!هر چند غم آور!

نه از رومم،نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.بیا بگشای در ،بگشای،دل تنگم.
# : 9 Jul 2008 02:29


آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تیناییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چه بد شد!
خیلی قشنگ و جذاب بود!هر چند غم آور!

نه از رومم،نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.بیا بگشای در ،بگشای،دل تنگم.
# : 9 Jul 2008 02:34


تو رو خدا زود ادامه رو بذار!
من بد جوری معتاد داستانت شدم!منتظرم...................................

نه از رومم،نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.بیا بگشای در ،بگشای،دل تنگم.
# : 9 Jul 2008 05:24


تینا جان معرکه بود
قلم روان و شیوایی داری

There is only one happiness in life: to love and be loved
<< 1 ... 324 . 325 . 326 . 327 . 328 . 329 . 330 . 331 . 332 . 333 . 334 ... 458 . 459 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB