صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
خط خطی های من....*فهرست در صفحه اول*
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
431
.
432
.
>>
نویسنده
پیام
tina_sadr
اعضا
#
: 22 Jan 2008 21:35
سلام KORN_JD عزیز
امروز بار دومه که منو شرمنده می کنی
مرسی
به نظرم سکوت سرشار از ناگفته هاست .اگه ادم بخواد خودشو با حرفاش به دیگرون نشون بده میشه مثل طبل تو خالی.اون عمل ماست که ما رو به دیگرون میشناسونه بعضی وقتا خوبه که با سکوتت خودت رو نشون بدی .اگه ادم هر چیزی رو با عنوان و اسم حرف از دهنش خارج کنه که دیگه ارزشی نداره
کم گوی و گزیده گوی چون در تا زندک تو جهان شود پر
;;;دارم این زنگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
tina_sadr
اعضا
#
: 22 Jan 2008 21:38
rahamatt
سلاممممممممممم
ساعت خواب. اصلا خوابت نمیومدا؟پیام خصوصیاتو یه نگاهی بنداز لطفا میییییییسی
;;;دارم این زنگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
shahin_terrorist
اعضا
#
: 22 Jan 2008 21:40
khooobe
edame bede.yani bishtar benevisss
Ema87
اعضا
#
: 23 Jan 2008 01:09
tina_sadr
« در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه »
tina_sadr
اعضا
#
: 23 Jan 2008 01:38 | ویرایش بوسیله: tina_sadr
قسمت پنجم
من بعد از گرفتن دیپلم تلاشی برای رفتن به دانشگاه نکردم.به درس خوندن علاقه ای نداشتم و فکر کردم چرا باید جای یه ادم علاقه مند به دانشگاه رو بگیرم پس بیخیال درس شدم تازه از دست درس خوندن راحت شده بودم.نصیحت های بابا و مامان را شنیدم ولی بالاخره کار خودمو کردم. بیشتر از همه طناز و عادل (خواهر و برادرم)حرص و جوش میخوردن چون پسر طناز (بردیا) و دختر عادل(نازلی) یه چند سالی از من کوچک تر بودن ومن مثلا الگوشون بودم. ولی مرغ من یه پا داشت پس درس بی درس.........
از اون به بعد بیشتر وقتم به خواب و گردش وتفریح با دوستام میگذشت.به قول مامان اونایی که عاشق بند کیفم بودن.از صبح تو خیابونا با ماشین من میچرخیدیم. تا ظهر تمام مرکز خریدای مورد علاقمونو گشته بودیم .نهارو بیرون میخوردیم. راس ساعت 2/30استخر بودیم واسه افتاب گرفتن و شنا .ساعت 5 تا بابا نیومده خونه بودم وتا شب با تلفن و اس ام اس بازی واینترنت سرگرم بودم.خلاصه تا یه مدت با این هرج و مرج کلی حال میکردم ولی بعد از یه مدت دیگه خسته شدم بیشتر وقتمو با شنا میگذروندم میخواستم هر جور که شده خودمو بالا بکشم و تو مسابقات برنده شم و بتونم کارت نجات غریقیمو بگیرم.
اون روز از استخر که اومدم بیرون ودوش گرفتم اومدم لباسامو از تو کمدم توی رختکن بردارم که نگاهم افتاد توی اینه قدی سراسری که اونجا بوداز دیدن هیکل میزون وپوست برنزم که قطرات اب روش میدرخشید لذت بردم.من همیشه هیکل خوبی داشتم ولی این دفعه یه چیز دیگه شده بودم اونم به دلیل ورزش مداوم این مدت و برنامه غذایی سفت و سختی که این مدت داشتم.
یه نگاهی به دور و برم کردم هیچ کس تو رختکن نبود.مایومو که مچاله کرده بودم تو دستم و جلوم نگه داشته بودم کشیدم کنار و دستامو از رو سینه هام برداشتم.وووووووووو این من بودم؟یه چند تا فیگور سکسی که دیشب از تو فیلم پورنویی که دوستم اناهیتا بهم داده بود یاد گرفته بودم رو تو اینه تمرین کردم و در اخر یه بوس واسه خودم فرستادم.راستی چرا تا حالا واسم پیش نیومده بود که یه سکس کوچولو داشته باشم؟از 16 سالگی با یکی دو نفر دوست شده بودم ولی اونا هم مثل من بچه و بی تجربه بودن.شایدم از عکس العمل احتمالی من میترسیدن.
نکنه از بابا میترسم؟کلا تا حالا تموم دوستی هام با پسرا سر کاری بود و اخرینشون هم یه بچه مثبت و پاستوریزه بود که انقدر چرمنگ بازی دراورد که خیلی زود ازش زده شدم و کات کردم.به این فکر کردم که چقدر دوست داشتم یه سکس کوچیک یا حداقل یه معاشقه گرم و هات داشته باشم ولی چطوری ؟ با کی؟ کجا؟......
اگه گندش درمیومد چی؟ بابا اگه میفهمید چی میگفت ؟چی کارم میکرد؟پس اعتمادی که بابا بهم داشت چی میشد؟.......
ولی مگه اناهیتا نبود؟ اون که از3 سال دوستیش با شایان دوسال و نیمشوقرص خورده بود.انا همیشه میگفت: اخه الاغ جون بابات از کجا میخواد بفهمه تو چی کار میکنی ؟تا کی میخوای به خودت سخت بگیری؟ برو حالشو ببر .با این فکرا خودمو خشک کردمو اومدم بیرون. تا خود خونه توفکر بودم.در اخر دلم حرفشو به کرسی نشوند.مثل همیشه مرغم یه پا داشت. من سکس می خواستم..................
;;;دارم این زنگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
tina_sadr
اعضا
#
: 23 Jan 2008 01:40
Ema87
مرسی که بهم سر میزنی
;;;دارم این زنگی رو به چی میبازم؟؟؟؟;;;
nazjigili
اعضا
#
: 23 Jan 2008 02:05
jaleb bod.. edame bede !
eternal_boy
اعضا
#
: 23 Jan 2008 03:15 | ویرایش بوسیله: eternal_boy
خانوم tina_sadr خوب مینویسی اما خیلی کم سعی کن بیشتر بنویسی و توی یک پست .
مرسی ( سورن )
amo bade
اعضا
#
: 23 Jan 2008 03:18
Quoting: tina_sadr
سخت است هنگـام وداع آنگــاه كه درمى يابى چشمانى كه در حال عبور است پــاره اى از وجود تو را نيـز با خود خواهد برد.
جالب تر از نوشته هات ....
تكيه كن بر شانه ام اي شاخه نيلوفرينم/تا غم بي تيكه گاهي را بچشمانت نبينم.....
amo bade
اعضا
#
: 23 Jan 2008 03:21
Quoting: Ema87
tina_sadr
همسرجان تو دیگه همه داستانهای اویزون رو از بر شدی...
اگه یخورده از وقت داستان خوندنت رو واسه درسات میذاشتی الان بجای مهندس دکتر میشدی...
تكيه كن بر شانه ام اي شاخه نيلوفرينم/تا غم بي تيكه گاهي را بچشمانت نبينم.....
<<
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
431
.
432
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB